شرمنده ام...



سلامتی اون دخترا که وقتی دو تا لات میبینن عوض لبخند چادرشونو محکم میگیرند...
سلامتی دخترایی که چادرشون خاکی و گلی و خیس میشه ولی از سرشون باز نمیشه...
سلامتی دخترایی که سرشون بره چادرشون نمیره...
سلامتی دخترایی که آروم قدم برمیدارن و سنگین که مبادا دل نا محرمی بلرزه.....
سلامتی دخترایی که زیباییشونو عرضه نمیکنن به هر کس و نا کسی....
سلامتی دخترایی که بهشون میگن امل ولی...
سرشار فهم و دانایی ان و بازم سکوت میکنند تا مبادا ترک بردارد چینی نازک عفت شون...
و سلامتی دخترایی که میراث زهرا(س) رو خوب حفظ کردن...

بوی گل نرگس می آید و
یک قاصدک مانده و
همه منتظر
این یک خبر...
یا صاحب الزمان ادرکنی...

دلتنگی پیچیده نیست!
یک دل
یک آسمان
یک بغض و آرزوهای ترک خورده...
دلتنگی نوشت:
خوش باشی آقا با زائرات...
خوش بگذره با مسافرات...
(بقره 154)

بچه ها باز بر این نقطه
گذارید انگشت
عشق پر...
عاطفه پر...
هر که بسیجی تر پر...

در سجده که میبینمت بیشتر عاشقت میشوم...


آرام نشست و تکیه داد به دیوار
دلش گرفته بود
اشک چشمانش همنوای دلش بود
با بغض گلویش حرف میزد
یکی از چشم انتظاری میگفت...
یکی از غم دوری
همدرد خوبی بودند برای هم
آخر حرفشان یکی بود...
آنقدر انتظار میکشم آقا تا کربلایی ام کنی...
ناگهان دلش به صدا در آمد
آهی کشید و گفت:
آخر میکشی مرا حسین...

میدانی ارباب؟
ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند...
همان جایی که روی تخته سیاه مینوشتند:
خوب ها بد ها...
و من بدترین بدترین ها هستم...
و گاهی فقط گاهی نمی خواهم که بد باشم..
و باز هم گاهی تلاش میکنم که جزء خوب ها شوم..
کربلا رفتن فقط یک بهانه میخواهد...
می شود آیا؟
این تلاش مرا بهانه ای برای سفر عشق قرار دهی؟
میشود؟


بنویس روی صفحه قلم...آه کربلا...
آتش گرفت باز دلم...آه کربلا...
دوری شکستگی دل پر خسته از همه...
خیره به قاب عکس حرم...آه کربلا...
پیراهن سیاه توشال نوکری
ماه عزا و خیمه غم...آه کربلا...
پرچم حسینیه روضه نوای عشق
سینه زنی و نوحه و دم ...آه کربلا...
سقا و مشک پاره و دو دست جدا شده...
افتادن امیر و علم...آه کربلا...
زینب وداع حسین اشاره به قلب خون..
بر پهلوی شکسته قسم...آه کربلا..
بانگ بنی روضه گودال قتلگاه...
مادر رسید با قد خم...آه کربلا...

حس بودنت...
قشنگ ترین حس دنیاست...
تو که باشی...
هر روز را...نه!
هر ثانیه را عشق است...

پدر صورت پسر را بوسید
گفت:
تا کی میخوای بری جبهه؟؟
پسر خندید
گفت:
قول میدم ای دفعه آخرم باشه بابا!
پدر:قول دادی ها...!
و پسر سر قولش جان داد...

صبح ملکوت بود و من بودم و تو ...
دل محو قنوت بود و من بودم و تو ...
ای کاش پس پنجره فولادت
یک لحظه سکوت بود و من بودم و تو ...
یا ضامن آهو مددی
دل نوشت:
کالای شکسته را خریداری نیست
این دل که خودت شکسته ای
مال خودت...

شهید همت میگفت:
در همین عملیات والفجر 4 هنگام رسیدن به میدان مینی که پاکسازی نشده بود
یکه بسیجی رو دیدم که رفت رو سیم خاردار دراز کشید اونم از نوع حلقویش و بعد گفت رد شین!!
کسی اینقدر عاشق؟؟!!


هر دو خواهر بودند...
یکی به دنبال عشق حسین رفت و یکی به دنبال عشق رضا
یکی با حسین شهر به شهر رفت و یکی تنها در پی رضا بود
یکی زیر گلوی برادر را بوسید و یکی برادر را ندید
آه! امان از وقتی که یکی دنبال سر برادر منزل به منزل...
آنجا شامیان با سنگ به استقبال آمده بودند...
اینجا مردم قم شهر را گلباران کرده بودند...
هر دو عمه ی سادات اند...اما فرق است بین این دو خواهر...
