`*`شاید این آخرین باره...`*`

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را

                           بی قید

و تکان دادن دست که

                            مهم نیست ریاد

و تکان دادن سر را که،

                            عجب! عاقبت مرد؟

               افسوس!

کاشکی می دیدم!


شاید دیگه هیچ وقت نبینمتون همیشه دوستتون دارم چه اینجا باشم چه...

حلالم کنید...

                  

 

`*`...`*`

: دستمال كاغذی به اشك گفت
قطره قطره‌ات طلاستــــــ
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقـــــم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج مــــا
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقـــــــی كجاست!
تو فقـــــط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فـــــرق داشتــــــــ
چون كه در میان قلبـــــــ خود
دانه‌های اشك كاشتـــــــ

`*`...`*`

شبيه كسي شده ام كه پشت دود سيگارش با خودمي گويد:بايد ترك كنم سيگاررا...خانه را...زندگي را

...وباز...

پكي ديگر ميزند!!!



`*`اندکی صبر سحر نزدیک است ...`*`

شب سردی است و من افسرده

تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید به من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ برارم از دل

                                   وای این شب چقدر تاریک است.

`*`عيدتون مبارك`*`

عيد همگيتون مبارك دوستاي گلم بهترينارو واستون آرزو مي كنم .اميدوارم سالي پر از موفقيت و شادي داشته باشين لحظه هاتون خوش

 خيلي دوستون دارم...

`*`...`*`

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
اما امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...



`*`فقط برو...`*`

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

دلم از خودم گرفته گله ندارم از تو

 

به خدا تنهایی هامو پای تو من نمی ذارم

 

قلب من اگه شکسته تو نبودی باعث اون

 

تو بدی نکردی هیچ وقت با من زارو پریشون

 

غصه هامو اگه گفتم تو چرا به دل گرفتی

 

کی بهت گفته که داری از چشای من می افتی

 

تو که نور این چشامی نه یه قطره اشک ناچیز

 

نبینم دلت بگیره بشی از بهونه لبریز

 

نمیخوام حتی یه لحظه شک بیفته تو وجودت

 

فکر کنی فرقی نداره واسه من بود و نبودت

 

نمی خوام تواین غریبی تو بشی شریک دردام

 

چه جوری بگم عزیزم سوختن تورو نمی خوام

`*`من ... تو ... او`*`

 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!

 

`*`خدایا...`*`

خدایا کمکم کن

کمکم کن تا فراموش کنم

همه اووون چیزهایی رو که آزارم میده

کمکم کن تا کمتر فکر کنم

به گذشته یا به آینده

کمکم کن به خودم بیام

چون این چیزی که من می بینم یکی دیگست

کمکم کن …

 

                                      

 

…

…

کمکم کن تا بلند شم

قبل از اووونکه قطار سر برسه…

`*`تنهایی`*`

این روزها دیگر کسی نیست تا برایش از تنهاییهایم بگویم..

 

این روز ها چشمان من همیشه مهمان ناخوانده دارد.

 

این روز ها دل من خیلی می گیرد....

 

این روزها.....

 

       این روز ها فقط به تنهاییی گور می اندیشم....

 

کاش...

         بودم...!

                  بودی...!

                           بود...!!(چه خیال خامی!)

 

حالا...من ماندم و تیزی تیغ....

 

کاش...

        (فقط خدا می داند این همه تنهایی و حسرت را..)

 

آخ....!

 

            تمام شد......


کاش  به دنیا آمدن هم چون رفتن این همه آسان بود!!

 

مرگ...آ نچنان که می گویند هم ترس ندارد...

 

                                                                                                                                             

 

تو را با تک تک واژه هایم می ستایم...

تمام واژه ها و نوشته هایم را به تو تقدیم می کنم،به تو ای قدرتمندترین مرد دنیا. به تو ای آنکه تمام پاکی ها و عطوفت ها را در خود داری...همه ی وجودم نثارت باد...نثار خستگی هایی که بر دوش داری نثار دست های پر تلاش و شانه های قدرتمندت...آهسته وارد می شوی و تمام شادی های دنیا را برایم به ارمغان می آوری...آه...ای پدر تو را با تک تک واژه هایم می ستایم...تو را تا بی کران ها دوست می دارم.تو را در عمق لحظه ها جست وجو می کنم...

تو یعنی آرامش،یعنی عشق و یعنی قدرت. داشتنت یعنی اوج نعمت،یعنی پایان ناملایمتی ها و تمام خستگی ها. هیچ گاه شهامت چشم دوختن به چشم های مهربانت را نداشتم.

هیچ گاه جرئت آن نداشته ام که نگاهم را به نگاهت اندازم و بگویم چقدر دوست میدارمت. بگذار این نوشته ها همان فرصتی باشند که تمام دلبستگی هایم را نثارت می کنند...بگذار این نوشته ها همان کلامی باشند که دوست دارم لحظه به لحظه در کنارت زمزمه کنم و بگویم که در اندیشه ی من عشق یعنی همین...

پدر شانه هایت کوه های استوار زندگی ام هستند،قلبت همان دریای آبی رنگ است که وسعتش به اندازه ی تمام دنیاست. چشم هایت آینه ی خوبی هاست و لبخندت هدیه ای آسمانی... صبور و بردبار هستی و غم زمانه هرگز رنگ امید را از چشم هایت نمی زداید. باورت رنگ باور عشق است. رنگ تمام دوست داشتن ها،تمام دلبستگی ام در دنیای بزرگ به وجود نازنینت خلاصه می شود...پدر،واژه هایم قصورند...واژه هایم قدرت وصف آنچه را که در دل دارم ندارند...این اولین باری است که می بینم قلم در برابر قلب و اندیشه ام ناتوان مانده و نمی تواند آنچه را که هست بنویسد،پدر هرچه دارم از توست پس تقدیم وجودم به وجودت هیچ است و تنها برایم همین ارزشمند است که بدانی جقدر دوست میدارمت تو ای امن ترین سرپناه زندگانی ام...

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

به چه می خندی؟!

به شکست دل من یا به پیروزی خویش

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد

به چه می خندی تو؟

به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست

خنده دار است بخند

...`*`تولدم..`*`

 

 روزی از همین تلخ و شیرین روزها...

 

                                    نغمه آغـــــــاز خواندم.....!

 

آغـــــــاز شدم....!

 

                       آغـــــــاز کردم......!

 

خندیدم...

            گریــستم..

                          رقصیدم...

                                      چرخیدم....

 

پا به پایم خندید...

                     گریست...

                                 رقصید..

                                           چرخید...!

 

و امروز....

 

   دوباره باز گشتم به نقطه  آغـــــــازم ....!

 

امروز او دیگر با من نیست....!!

 

   امروز.....من به این روز های رفته می گریم و....

 

         .....او به این چند تلخ روز باقی مانده می خندد...!

 

می خندد که..

 

                _دنگ،دنـــــــگ.._ زمان می گذرد....

 

 لحظه باز گشت من نزدیک است.....(او به این می خندد !)

 

من...

      من هم نمی دانم بخندم یانه.....!

 

     

فقط می دانم:

 

                 چه بخواهم چه نخواهم،

 

                 به لحظه آغـازم نزدیک می شوم...!

 

                  و لحظه باز گشت من آغـاز می شود..!|!

 

` *`*  آغــــــــــــــــــــازم مبـــــــــــــــــارک *`*`

 

 

 

آهای دنیا...!  با توام...! تویی که دیگر با من نیستی..

 

            تویی که به من می خندی ......

 

              امسال هم من آغـاز  کردم..

 

                  0_۱۸به نفع من..!

 

باید فراموشت کنم...

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ ﮐس نمی ماند
هیچ ﮐس نمی خواند
و هیچ ﮐس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......

ولی کاش !!

ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود ......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...


بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........

این دیوانگیست...

این دیوانگیست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه
خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم


این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه
در زندگی با شکست مواجه شده ایم


که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه
یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است


این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم


که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است


این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم


به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه


شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند


تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم ...

شاید سلام...

برگشتم و یه وبلاگ تکونی حسابی هم کردم قالب وبلاگمو که تابلو عوضش کردم تو لینکام اونایی که بیشتر از 1ماه بهم سر نزدن و حذف کردم راستشو بخواین می خواستم پستای قبلی و هم حذف کنم ولی گفتم به عنوان خاطره یا شایدم تجربه بمونه بهتره کی میدونه شاید بعدها که اومدم و بهشون نگاه کردم...بگذریم

اصلا کلا برگشتم تا از گذشته بگذرم می خوام از اول شروع کنم شایدم فرقش با قبلا اینکه شروع می کنم که زنده بمونم نه اینکه زندگی کنم درکل به این اصل پی بردم  البته به قول شاعر که میگه:

اگه قرار فردا من فرتی بمیرم    باید خنگ باشم دنیارو جدی بگیرم

ممنونم از همه کسایی که بهم واسه دوباره شروع کردن کمک کردن البته هرکدومشون به نوعی، از دوستای خوبم فریبا جون ،ترنم جونم، حکایه عزیز، شاهین و رحمان که تو این مدت همیشه پیشم بودن تشکر می کنم می خوام بدونین خیلی دوستون دارم از تو هم ممنونم به خاطر همه چیز به خاطر همه این اتفاقایی که افتاد به خاطر تمام دروغات به خاطر اینکه خیلی چیزایی که نمیدیدم و بهم نشون دادی، به خاطر همه چیزایی و که بلد نبودم و تو یادم دادی به خاطر همهشون ممنون...!!!

اومدم که از نو بنویسم.

خداحافظ همگی...

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی می میرم و

عمرم و می گیرم ازت...

چه اعتراف تلخیه

 انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی از همس

                                                 آی دنیا بیزارم ازت

خیلی دلم گرفته از همه چیز و همه کس واستون آرزویه خوشبختی می کنم شما هم از خدا بخواین که

من و ببخشه...

همه تونو خیلی دوس دارم خداحافظ برای همیشه تنها دوستانه تنهایی من....

بازم از تو می نویسم....!

                                                   

بازم از تو می نویسم رویه نامـــــه های خیسم

می ریزه اشکای مردم از رو گونه های خیسم

می نویسم که بدونی واسه من هنوز همونــــی

می نویسم که دوباره بیــــــــای و پیشم بمونی

می نویسم باز دوباره تویه نامــه هام ستــــاره

برای رهـــــایی من عشــــــق تو بر من بباره

تو بهـــــــــاری ولـــــی من یک کویـــــــــرم

کاش می شد از تو و عشقت بمیــــــــــــرم

تو یه نوری تو تاریکیه قلبم

ای نارنین تو چشم تو عشـــــــــقم و دیـــــــدم

بازم از تو می نویســـــم رویه گلبرگ شقـــایق

بازم از تو می نویسم از تو و این دل عاشـــق

از گذشت این دقایق

قفس تلخ جدایــــی من و چشــــــــم به راه نشونده

غم لحظه های بی تــــــو جون و به لبــــم رسونده

دیگه طاقتی نمونده

ایـــن دل و بدجــــــــــــور شکــــــــــــونده

بازم از تو می نویسم ...

بازم از تو می نویسم...

بازم از تو می نویسم...

بازم از تو می نویسم...

 

                                                                          

او کـــه تــــنــهـا کـــــســــــم بـــــــــود حـــــــــــال کــــــــــــــجـــــــــــــــــــا

آمد اما بی صدا خندید و رفت ... لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

آمد از خاک زمین اما چه زود ... دامن از خاک زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهمید و رفت

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست ... پیکرش از حرف من لرزید و رفت

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشید و رفت

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست اما شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما شیشه عمر من است

 

عمری باحسرت وانده زیستن نه برای خود فایده ای دارد ونه برای

دیگران

باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیزقسمت

کنیم

لحظات از آن توست؛آبی،سبز،سرخ،سیاه،سفید،...رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ


 

عشــق یعنی دیدن یک آیـــنه

دیدن  خود  لیک   دیداری زیار

تا  ببینی  در  وجودت    یار را

او که شد   بر دل   تمام زندگی

دیدن  آن   دل طــپیدنهای  گرم

در  نگاهت  گرمی عشــقی  باو

بر لبانت نام او جاری ... روان

در کنارش بودنی در هر زمان

در امید  و آرزو  ...و در خیال

تا رسیدنهای با و.. تا  بوصال

زندگی   یعنی ترا عاشق شدن

همره   نام تو  هم جاری شدن

چشمه  جوشان  وگرم عاشقی

در   وفایت تا    ابد راهی شدن


تــقـدیــم بــه او کــه اولــین و آخــریــن بــرایــم اســت

 

من میگم منو شکستن       چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه         ماه رو میده به شب من

من میگم آخه دلم بود               اون که افتاده به خاکت

تو میگی سرت سلامت                       آیینه ها زلال و پاکه

اینه که فاصله ها رو                               نمیشه با گریه پر کرد

یکی مون بهار سرخوش                  یکی مون پاییز پر درد

من میگم فاصله مرگه                    بین دستای تو با من

تو میگی زندگی اینه             فاصله عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم             یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره    من کی چیزی نمی بازم

من میگم اینجا رو باختی           عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود        تو یه برگی توی این باد


شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم

که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم

رسيدن شب را بهانه ميکنم

و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم

بگذار ميان شب و روز باقي بماند که

چـه قـدردوستـت دارم


رفــتــی و تــنــهــام گــذاشــتــی و مــن ...

 

چه ساده بودم وقتی چشمانم تو را انتخاب کرد

چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او

چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد

چه ساده وقتی فکر میکردم فقط مرا داری

چه ساده بودم وقتی گفتی میروم

ولی من باور نکردم

چه ساده بودم وقتی همه حرفهایت را شوخی کودکانه ای بیش حساب نکردم

چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم

یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن

هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود

لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن

 

تا حالا شنیدین میگن فاصله ی بین عشق و تنفر به اندازه ی یک تار مو هست؟!

نمیدونم این گفته چه قدر درسته....بیشتر از اطلاع از درستی یا نادرستی این حرف علت تبدیل شدن عشق به نفرت هست که به نظر مهم تر میرسه....

چه طور میشه که یه عاشق نسبت به معشوقش تنفر پیدا کنه؟!

چه طور میشه که یه قلب سوزان و پر حرارت و لبریز از عشق تبدیل به یه قلب سرد و یخ زده میشه و حرارت عشقش به آتش کینه و نفرت مبدل میشه؟!

همه ی ما میدونیم که عشق صبوری میاره و یه عاشق آدم صبوری میشه ولی تا چه

 حد میتونه در مقابل معشوقش و طرف مقابلش صبور باشه و گاهی توی عشقش اونقدر

بسوزه و دم نزنه که عشقش تبدیل به نفرت بشه


 

 

 

اگر عاشق شدن خود یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است.

 

دریا را دوست دارم بخاطر امواجش

کوه را دوست دارم بخاطر استواریش

گل را دوست دارم بخاطر لطافتش

خورشید را دوست دارم بخاطر رنگ طلاییش

تو را دوست دارم بخاطر اینکه:

مظهر تمام این صفات هستی

(((مقام عشق)))

از معلم ديني پرسيدم عشق چيست؟        

گفت : حرام است

از معلم هندسه پرسيدم عشق چيست؟

گفت : نقطه اي که حول محور نقطة قلب جوان ميگردد

از معلم تاريخ پرسيدم عشق چيست؟

گفت:سقوط سلسله ی  قلب جوان

از معلم زبان پرسيدم عشق چيست؟

گفت:همپاي love است

از معلم ادبيات پرسيدم عشق چيست؟

گفت : محبت الهيات است

از معلم علوم پرسيدم عشق چيست؟

 گفت : عشق تنها عنصري است که بدون اکسيژن ميسوزد

از معلم رياضي پرسيدم عشق چيست؟

 گفت:عشق تنها عددي است که هرگز تنها نيست

از معلم فيزيک پرسيدم عشق چيست؟

گفت:تنها آهن ربايي است که قلب جوان را به سوي خود ميکشد