پست ثابت/ زن پایان...

من به سر رسیده بودم شب پی تموم شدن بود روی رویاهام نوشتم

زن پایان . نقطه بدرود

روی میز دیشب من "یه گل سرخی که مونده__با یه ساعت که منو تا شب__به خاکستر رسونده

زنگ در غزل نخوندو عطر لبخندی نپیچید" صندلی بیهوده موندو سایه ای به من نتابید..

من به سر رسیده بودم

پشت سر تکرار پوچ و کوچه و سکوت ممتد__منو محتاط وشکست وبرد تو خاطره ی بد..

آلبومم پر از عکس یادگارهای گم___ رنگ

من خوش باور دل____تنگ

_من به سر رسیده بودم-__زن پایان . نقطه بدرود...!     

      تو چه میدانی بر من چه گذشت___ که پایان من اینجا شد !

    کاش زندگی افسانه بود نه اینکه افسانه میشد !


غمگینم...آنقدر که در مجاورت دریا، سراب میبینم....!

خیانت....!

از این تکرار ساعتها...از این بیهوده بودنها

از این بی تاب ماندنها..از این تردیدها ،نیرنگها

پریشانم!!!

دلم پروانه میخواهد!!!

چقدر دوست دارم که حماقت کنم و به نامردی های تو عادت کنم

واسه تو بمیرم و تو.......

خاکم کنی

خیال دوتامون رو راحت کنم!

چرا سهم من از تو تنهایی ،خدایا آخه این چه دنیایی

بمون و نگاه کن تو چشمای من ،که از امشب چه تماشایی

چقدر دوست دارم که تکرار شی

یا کاری کنم که تو ناچار شی

یه جوری به قلب تو مدیون بشم...بدهکار بشم تا طلب کار شی...!

بین تن های خالی از دل خوش

هی خودت رو بگیر در "بغلت "

دزدکی با خودت برو بیرون !

و به " تنهایی " خودت خیانت کن!

_تنهایی من اتفاق تازه ای نیست_

دل زمستانی من...

ساکت و سنگین است برف

مثل حرفهای نگفته

سطرهای جدا مانده...

از شعری برای تو

می بارد

می شکند

آب می گردد و فراموش می کند

سر رشته حرفی را که در دل زمستانی من بود...

حال خوشی ندارم، غمگین و تنهام، دلم فقط عشق تورو میخواهد

خیلی دلتنگ تو شده ام ، اما نمی دانم چگونه این خیلی را بنویسم

که " خیلی " خوانده شود

تو را می خواهم برای یک لحظه زیستن

وبعد بگذار ابرها تا ابد ببارند...

_تو عزیز خواهی ماند حتی اگه فاصله ها نگاهت را از من دور کنند_

جا___ گذاشته ام !

نمیدانم چه رابطه ایست

بین نبودنت با رنگ ها...!

دلتنگ تو که میشوم

زندگی ام سیاه می شود...!

چند وقتیست همه دلگیرند از من...

دلیل می خواهند

برای غمگین بودنم ، برای ناامید بودنم ، برای تلخ شدنم!

نگران نباشید، من نه غمگین شده ام و نه ناامید، نه تلخ...

فقط مدتیست به دنبالشان میگردم

گم شده اند...صبرم ، تحملم ، امید هایم ، انگیزه ام...

نمیدانم کدام صفحه ی قصه ی سرگذشتم را

جا________ گذاشته ام...!

دلتنگی...

دلتنگی .............
مثل همان کوچه ی باریک و تاریکیست .............
که یک طرفش من ایستاده ام..........
و آن هم به انتظار تو............
که هرگز تمام نمیشود.............
و سمتِ دیگرش................
شب های بدون ماه...............
اما همان شبهایی که ...............
فقط با تو.............
صبح می شوند!...............
زنگِ هر خانه ای را که بزنی.............
هیچکسی در را به رویت باز نمیکند ...............
وبازتو میمانی و تمام روزو شب .................
پرازدلتنگی............
حالا این بار تصمیم گرفته ام ..............
خود خودم اره خودم...........
احساسم را پهنِ زمین کنم...............
رویش دراز بکشم...............
و ستاره ها را..............
دانه دانه بشمارم................
یک ستاره دوستاره سه ستاره تا به آخر............
اما باز هم صبح نمی آید..............
علتش را نمیدانم..............
تنهایی تمام نمی شود................
غصه ها فرصت نمی دهند.................
تا از تو بپرسم:............
صادقانه بگو...............
آیاهیچوقت عاشقِ خودت بوده ای ؟...............
حالا من به کنار............
این بار جواب از تو...............

تردید

آخ دلم ، هیچکی کنارت نیست، سر کن با خودت
زیرو رو شو ، دنیارو زیرو زبر کن با خودت

وقتی می بینی خودت داره کلافه ات میکنه
پس خودت پاشو، خودت باشو ،سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از این که ریشه پابندت کنه
شاختو بردارو تمرین تبر کن با خودت
یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین
یا بسوزو جنگلی رو شعله ور کن با خودت
سر بچرخونی مسیر زندگی رو باختی
از پل تردید با قلبت گذر کن با خودت
تنها موندی با خودت ، با دشمنت، با دوستت
 آخ دلم ، هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

_فقط تو باشی و من باشم ودیگر هیچ...دنیا هم ارزانی خودش_

خوبم!!! باور نکن...

  تو این دنیا به بعضی چیزها نمی توان رسید ، به هیچ عنوان...

  خیلی خوبم

  خیلی خوشحالم، چون تو رو کاملا از زندگیم بیرون کردم

  حتی از تو خوابهام

  دیگه روت حساس نیستم، وقتی کسی بهت دست میزنه اذیت نمیشم، اصلا...!

  شب و روز بهت فکر نمیکنم ، بدون تو نفس کم نمیارم

  دیگه قلبم درد نمیکنه حالم واقعا خوبه! خوبه خوب...!!!

  دیگه نمیایی جلوی چشمام ، عاجزانه منتظرت نیستم..!

  فقط یه امید مونده ، خدایا کاری کن از این دنیا برم

  من طاقت ندارم...کمکم کن...خدایا بدون اون نمیتونم...

 گذشته ات با حالم همبستر شده

چنگ میزند برتنم

آخ که چه حالی میکند گذشته ات

وای که چه دردی میکشد حالم

 

میدانم..

  میدانم که بودنت کنارم همان محال عاشقی است..

  میدانم که داشتنت یعنی رویای عروسک زیبای کودکیم که هرگز مال من نشد..

  میدانم با تو ماندن همان دست نیافتنی ترین عشق اول و آخر است..

  میدانم در رویای تورا داشتن تمام آسمان را میتوان یک شبه سیر کرد..

  میدانم با نیروی عجیب عشق میتوان تمام جاده ها را با پای پیاده طی کرد...

  میدانم انتظار را میتوان به پشت دیوار تردید هدایت کرد تا هیچ لحظه ای از با تو بودن هدر نرود..

  میدانم داشتن تو یعنی خط بطلان به تمام دلتنگی های خسته دلی که در سکوت فریاد می زند..

  میدانم عطر تن تو برای تمام تن پوش های من کفایت که تاآخرین نفس با تو همراه باشم..

  میدانم سخاوت دستانت،تمام مهربانی دنیا را به من هدیه می دهد..

  میدانم عشق  تو یعنی خالصانه پای باورهای قدیمی تا پای جان بمانی تا بمیری..

  میدانم، همه را میدانم..

  ولی میخواهم در خیال با تو بودن..

  با تو ماندن..

  با تو یکی شدن..

  با من شریک شوی و این قصه شب را هر لحظه برایم تکرار کنی..

  افسوس که نیستی، تا ببینی

  این اشکهایی که نمیتونن نریزن...

_خدایا به فردایت بگو که نیادید_

_من هنوز دیروزم را زندگی نکرده ام_


این آخرین باره...

از دست من میری ، از دست تو میرم

تو زنده میمونی ، منم که میمیرم

تو رفتی از پیشم ، دنیامو غم برداشت

برداشت ما از عشق باهم تفاوت داشت

این آخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه

این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیوونه

اونقدر بزرگه تنهایی من، که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد

من عاشقت هستم اینو نمی فهمی

یه چیزو می دونم که خیلی بی رحمی

همیشه میگفتی شامی براهی کن

ظالمه اون غمها، مظلوم نمایی کن

هرچه بدی کردی پای من بنویس، نتیجه این عشق بازم مساوی نیست

_این آخرین باره من ازت میخوام برگردی به خونه_

11218677160200358178.jpg


گل یخ...

 
  این روزها می فهمم ،
   یک نفس برای از تو پر شدن کافی بود !
    من نفس بودم و از هوای من یک نفس هم در هوای تو ناچیز بود !
    این روزها دستها میلرزد و دانه می پاشم برای زخم گنجشکی ، ولی از ترس سنگ در خیالش به خود میلرزد !!!
    همه چیز تکراریست...
                           توی این تکرار هم ،
                                         اشتباه ما تکراریست!!!
      چرا ...
      هیچ وقت...
      هیچ چیز ...
     همین حالا نیست...!!!
                                                هیچ گلی در زمستان نمی روید
جز گل یخ !
61283533804372287467.jpg

تاکجای قصه...

   کجای قصه بودیم که شدیم گم

کجای قصه  دور شدیم از هم کم کم

زندگی بارها مرا درهم کوبید

شکستم

تمام درد من تو هستی

ورنه غم عالم که غمی نیست

من از تو خاطره دارم

بدون خاطره که چیز کمی نیست

غمگین ترین جای خاطره اونجاست که کم کم احساس کنی چهر ه اش از یادت میرود!

وای از اون نیمه شبی که بیدار شوم  و تورا بخواهم...

این روزها بغض دارم ، گریه دارم

تا دلت بخواهد " آه " دارم

_______

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست!

من در پی خویشم ، به تو برخوردم

اما

در تو گم شدم

به من دسترسی نیست...!!!

_تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت_

حقیقت تلخ...

تصویر باران، قدم بر دل میگذارد

و خزان از پلکان چشمانم سرک می کشد

موسیقی باران در کوچه های دلتنگی ام مرا صدا می زند

تا هوای نفس گیرم را از کنار بوته های یاس رها سازم

و

امتداد تنهاییم را با فانوس انتظار روشن سازم

از حقیقت های تلخ خسته ام

_یک دروغ شیرین بگو_



بیچاره دلم...

اینقدر از این روزها شکسته ام که باید به نبودنت عادت کنم

گاهی تصمیم به فراموش کردنت می گیرم

اما...

هی...بیچاره دل من!

شبها در تنهایی بی صدا رها می کند

بغضم، زخم هایش را

چشمامو می بندم ، پر از باران دلگیرم

ولی بی وقفه می خندم!!!

رفتی و شب پر شد از من

از من و دلواپسی ها

رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها

کاش بودی...

   گاهی دلم میخواهد برای کسی که دوستش دارم چند سطر سکوت بنویسم

   تا زمان تنهایی هر طور دلش خواست معنا کند...!

  بارون از سر شب داره میباره، من با خیالت تر شدم، توقلب آسمون با ابرها همسفر شدم

   لعنتی....... باخیالت چگونه سر کنم!

   پنجره باران زده خود را باز میکنم و چند سطر پس از باران چشمهایم را خواهی دید

   که هوایت دیوانه شان کرده...

  دلم برایت تنگ شده است...کاش بودی...!

  کاش می دیدم چیست؟؟؟

  آنچه که از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...

   منو یک تنهایی و یک شمع روشن

خدایا نکند باد بیاید...!

_بی تو همیشه تنهام_


مثل برگ...

   سهم من از این زندگی فقط چند....نقطه چین شد!!!

   امروز بعد از سالها پاییز را در حیاط خانه مان دیدم...چه زیبا بود

   تمام برگهای درخت انار بر روی زمین ریخته بودند..هیچ برگی روی درخت نبود

  به جز آخرین برگ زرد درخت که روی بلندترین شاخه بود!

  رسیده ام به حس برگی که می داند باد از هر سو بیاید

   _سرانجامش افتادنیست_

حقارت واژه ها...!

   زن___

  عشق___

   اشک____

   نیاز_______

   محبت_______

   یک دنیا آرزو دارد

   زن همیشه

   همه جا حضور دارد

   واگر تمام اینها یادت رفت ، تنها یک چیز را بخاطر داشته باش___

   که هنوز هیچ مردی پیدا نشده که بتواند یک روز

   فقط یک روز___

   جای یک زن باشد_______!

حقارت وازه ها را زمانی دیدم که نتوانستند

دلتنگیم را توصیف کنند!

خسته شدم...

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم

_خسته شدم_

حکایت پاییز...

باران می بارید..

حکایت عجیبی است این باران پاییزی

تنها را تنها تر می کند

عجیب است پاییز!!!

سبزتر می کند اندوهت را....

_خدایا به آسمانت چیزی بگو...!

بغض قناری...

   سرما زده و سوز و پاییز ، فراری

در حسرت روزای بهاری ، بغ کرده قناری

اجاق خونه میسوزه و سرده، ببین سرما چی کرده

ای وای از اون روزی که گردنه ، به کام ما نگرده

یخ کرده گل گلدونها انگار ، طوفان طبیعت رو ببین  کرده چه بیداد

برگی دیگر نیست روی درختها ، سرماست فقط میون حرفهاست

هرچی که بوده توی طبیعت ، گم کرده میون برفها

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان

آتش زدم ، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکرم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصدها، پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت


کیستم...!

من هستم و تو هستی و یک فاصله بین ما
من تنها هستم و عاشق هستم و دلتنگ یار
لحظه هایی بود که هر گاه دلتنگت میشدم کار من اشک ریختن بود و غصه خوردن
مدتیست که دیگر دلتنگت نمیشوم ، بر سر سجاده عشق سجده میکنم و تو را دعا میکنم.
با خدا راز و نیاز میکنم
آخر سر یک سجاده خیس به جا می ماند و یک دل خالی از درد و دلتنگی.
کار من شب و روز راز و نیاز با خداست ، دو چشم خیس و یک دل خالی از درد سهم من از دیدار با اوست.
سجده میکنم در برابر او که ما را یاری میدهد ، و روزی ما را به هم خواهد رساند .
من که امیدوارم به فرداهای با تو بودن ، تو نیز با امیدواری من امید داشته باش به خدای خویش.
من هستم و روز و شب راز و نیاز با خدا ، یک دل پر از راز هست و تو هستی که تنها نیاز منی.

کیستم؟

یک، تکه تنهای!

دلتنگی درمان ما نیست...

با من دل شکستن های هر شب، حسی که گم بود تو خنده هامون

با تو قصه عشی که آروم، ردشو گم کرد از تو صدامون

من با تو گریه کردم، هر شب دلواپس حال تو بودم

من مثل سایه آروم ، هرجا بودی بدنبال تو بودم

تو حتی دل ندادی ، یکساعت با هوای تو بنشینم

بیدارم کن از این خواب

من هر شب خواب چشمان تو میبینم

بی من رفتی...بی تو موندم

عشقی بین ما بود و پنهون شد

من دور از تو...تو دور از من

چشمی گریه کرد و دلی خون شد

دردی پنهون در جان داری ، دلتنگی ببین درمان ما نیست

خاموشم من... خاموشی تو

خاموشی بدون پایان ما نیست

_خاموشی بدون پایان ما نیست_

گاهی...

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻧﮕﺸﺖ
ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ
ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩﺷﺎﻥ
ﺑﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺳﮑﻮﺕ...
ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ ﺍﺕ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ
ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﻭ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﮐﻪ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺯﺍﻧﻮ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺩﺭ
ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ
ﮔﻮﺷﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ !... ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ
ﻭ " ﻓﻘﻂ" ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﻨﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ

حس تنهایی...

خیلی سال طول کشید که من این قانون پنهانی را "حس" کردم!
"در روی زمین هیچ چیز قطعی نیست،
و معنای چیزها، با وزیدن بادی، تغییر می کند. ...
و باد دائما می وزد،
چه بدانید و چه ندانید..."
هیچ کس
ما را برای خودمان نمی خواهد
سادگی‌ می‌‌کند...
کسی‌ که تنها ییش را
ارزان می‌‌فروشد
من تازه فهمیدم
هیچ چیز
به اندازهٔ دوست داشتن خودم
خوشحالم نمی کند!

بی سرانجامی...

  براي نوشتن
         باران و بهار
  را بهانه ميكردم
         سكوت شب را
  نور شمع را...
        سوسوي ستاره ها را
  و عشق را
        اينك تمام شب بدون شمع
  تمام آسمان بي ستاره ست
         در ذهنم غوغايي به پاست
  كه آرامش را از خوابم مي ربايد
         و قافيه را از شعرهايم!
  تمام روحم
  پر از خاليست...
       پر از دلواپسي هاي نفس گير
  تنهايم !!!
  تنهاتر از هميشه
       و پرم از عطر روزهاي
  بي سرانجامي...!

نمیدانم...

نمـیدانم دلتنگے ام
براے چیست . .
و دست‌ هایم چشم انتظار کیست!...
 
در من
کودکے دبستانے
تکیـہ داده است بـہ دیوار
و مدام بـہ آمد و شدِ مردم نگاهـ مےکنـد .

شکستم...

فريادهای امروزم را
به سکوت تمام ِروزهايی که گذشت
ببخش
و تلخی ِکلامم را
به شعرهای گرم و صميمی ِگذشته...
می دانم
از پس ِاين همه سنگينی ِنگاه و کلام
بر نمی آيی
اما
طعم ِيک لحظه شکسته شدن را بچش

سکوت گنجشک ها...


  صدای مرا
   از انتهای یک بن بست می شنوید
   از پشت دیوارهایی
   که هوای پرواز را پیله تنیده اند
   و بال هیچ پرنده ای...
   توان فریاد زدن آسمان را ندارد

   از درون پیله ای
   که تارهایِ سنگی اش
   به بغض گلوی من ختم می شوند
   و اشک ، بارانیست
   که حق باریدن ندارد

   صدای مرا اگر نمی شنوید
   تعجب نمی کنم!
   هیاهوی گنجشک ها
   هوش از سر خنده هایتان برده است
   و گوش هایتان
   سکوت اشک هایشان را نادیده می گیرند

   به گیرنده های خود دست بزنید!
   شاید شنیدید
   مظلومیت این سکوت عظیم را
   گنجشک ها بی صدا گریه می کنند!
   بی صدا می میرند..

   صدای مرا..
   نه! نشنوید!
   گنجشک نیستید که بدانید
   سکوت گنجشک ها چقدر سخت است..

 

گذشتم...

   از اقیانوس ها گذشتم،خودم رو دوباره اینجا تنها می گذارم

   شکسته تر از آنم که دوباره بایستم

   در همین حال، زیر این آسمان سیاه و سرد

   خورشید فقط برای من خواهد تابید!

   همین الان، پیش از آنکه دیوانه شوم ، بدان...

    گذشت این ساعت ها هیچ معنایی برایم ندارد

   دنیا را زیر پا گذاشتم

   دلیل هایم دیگر دلیلی برای ماندن ندارند...!

بازنده...

نشستن در تاریکی

من نمیتوانم فراموش کنم

تا کنون من متوجه زمانی شدم که هیچ وقت نفهمیدمش

یک داستان دیگری از قرصهای تلخ سرنوشت

من نمیتوانم به عقب برگردم دوباره...!

تو گذشته من چیزی پنهان شده که هر روز تو زندگی منو بازنده اعلام میکنه!!!