داستان شگفت انگيز مرحوم آيةاللّه حاج شيخ حسن صافي اصفهاني قدس سره و زيارت عاشورا
در عصر بحراني و وانفساي رضاشاه، داستان پر هيجان آيةاللّه صافي و پدرشان آقا نصراللّه رخ مي دهد.
آيةاللّه
صافي مردي بود متدين و با اراده، نسبت به اهل البيت عليهم السلام بسيار دل
داده و سالك، پر تلاش
و كم صحبت و داراي صَمت و سكوتي كه همه را به شگفتي
وامي داشت. زيرا تنها صحبت ايشان در وقت درس
و يا جواب مسئله علمي و ديني
بود و كساني كه سِمت استادي و يا شاگردي و يا معاشرت با ايشان داشتند،
همه
گواه بر اين مطلب مي باشند.
آيةاللّه صافي با اين كه با اساتيد بزرگ
علمي و سلوكي و اخلاقي بي شماري برخورد داشت و ناگزير قضايا و
مطالب
چشمگيري از كرامات و بزرگواري آنها اطلاع داشت و يا قضاياي مهمي براي
خودشان اتفاق افتاده بود،
ولي هيچ گاه سخني از اينگونه مطالب بيان نمي
كرد، مبادا موجب خودستايي و... شود و در هر حال در فكر
اصلاح نفس خويش بود.
آيةاللّه
صافي يكي از مردان اهل سرّ بود. كساني كه با ايشان حشر داشتند به آساني
اين خصيصه را در
ايشان مي يافتند و هميشه از بيان قضايايي كه به نحوي براي
ايشان كرامتي محسوب مي شد ابا داشتند، و
اگر براي اصحاب خاص الخاص خود
مطلبي را به عنوان آگاهي و تذكر و عبرت و نصيحت بيان مي فرمودند، تعهد
مي
گرفتند كه براي ديگران بازگو نشود. زيرا هر كس اهليت اين مطالب را ندارد.
و چه بسا جريانات مهمي كه
در دوران حيات ايشان اتفاق افتاده باشد كه در
گستره سينه پر خاطره خود، مخفي داشت و با خود زير خاك
برد تا رازها و
اسرارش، رمزي پنهان بين خود و خداي خود باشد، هنيئاً له و سقاه اللّه من
يد مولاه اميرالمؤمنين
علي بن ابيطالب عليه السلام.
و اين همان حيات
طيبه اي است كه خداوند سبحان در قرآن مجيد فرموده است: «مَنْ عَمِلَ
صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ
أُنْثي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ
حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا
يَعْمَلُونَ؛ هر مؤمني، كردار شايسته
داشته باشد از مرد و زن، پس زندگاني
پاكيزه و طيب به او مي دهيم و به ايشان مزدشان را بهتر از آنچه كه
انجام
مي دادند خواهيم داد.»(16)
آيةاللّه صافي اين داستان را با اصرار
خانواده به عنوان تنبيه و آموزش و پند و اندرز حدود 8 ماه قبل از فوتشان،
براي فرزندانشان بيان كرده اند و فرمودند: مي ترسم حمل بر خود ستايي شود.
بالاخره با اصرار زياد، ايشان
مدّت كوتاهي سر را به زير مي اندازند و چيزي
نمي گويند. بعد سر را بلند مي كنند، در حالي كه دانه هاي
اشك چون مرواريد
غلطان در چشمان رنجورشان موج مي زده و بر گونه هايشان گل بوسه مي گرفته،
نگاهي
به فرزندانشان مي اندازند؛ به طوري كه دل فرزندان را بسوي وادي هاي
جذبه و سلوك خويش مي كشانند و با
استعاذه به پروردگار متعال از شرّ شيطان
رجيم، كلام خود را آغاز مي كنند و مي فرمايند:
اعوذ باللَّه من الشيطان
الرجيم. بسم اللّه الرحمن الرحيم. من اين قضيه را به خاطر چند نكته
آموزنده براي شما
بيان مي كنم ؛ اميدوارم كه خداي متعال همه را از شرّ اين
نفس طاغي و بازي گر حفظ كند.