افتتاحیه
هدف از بر پایی این وبلاگ آشنایی با اساتید ویولون استان قزوین هست.و اینکه بندگان خدا کمی از این مظلومیت مفرط در بیان.
باشد که تلاشمان مقبول افتندی...!!!
خوش اومدین قدمتون رو چشم
هدف از بر پایی این وبلاگ آشنایی با اساتید ویولون استان قزوین هست.و اینکه بندگان خدا کمی از این مظلومیت مفرط در بیان.
باشد که تلاشمان مقبول افتندی...!!!
خوش اومدین قدمتون رو چشم
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس"بله"ها را
بگذار ببینم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسأله ها را
خواب شب بیهوده است بیدار میخواهم تو را...
اللهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من؟!!!

فلک امشب نسیمی سرد دارد
زمین از غصه رنگ زرد دارد
بیا ای دل بنالیم و بگرییم
هوای کوفه امشب درد دارد
خدایا این جماعت خود پرستند
بروی دین وقرآن دیده بستند
پس از بشکستن پهلوی زهرا
سر مظلوم عالم را شکستند
موسی عرض کرد:چگونه؟
خداوند فرمود:به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها گناه نکرده ای.
نگاهم به دعای توست...
عده کثیری از تاریخ نویسان موسیقی منشا آن چیزی را که ما امروزه به نام ویولون میشناسیم از ایتالیا در سالهای ۱۴۹۶تا ۱۵۰۵میدانند.
تا سالها پس از ساخت این ساز،از آن تنها برای همراهی سایر سازها استفاده میشد،چرا که موسیقیدانهابه ضعف رنگ آمیزی موسیقی توسط سازهای بادی پی برده بودند و نیاز به سازی با رنگ صدای جدیدتر داشتند.
اواسط قرن ۱۷ بود که ویولون به عنوان یک ساز SOLO مطرح شد،البته این ساز ابتدا فقط در محافل رسمی و اشرافی نواخته میشد اما به تدریج پای به محافل طبقه متوسط و عادی نیز گذاشت.
روایت های دیگری نیز راجع به این ساز وجود دارد.اگر به زمانهای قدیم باز گردیم در سرزمین های اسلامی اعراب،سازی بوده به نام REBAB که تنها یک سیم داشته {البته برخی ریشه REBABرا هند دانسته اند}.بتدریج با گذشت زمان و پیشرفت علم و موسیقی،اعراب به تعداد سیم های آن افزودند و ساز دیگری به نام REBEC بوجود آمد
ویولون از ادوات و آلات موسیقی جدید است که در زمان ناصرالدین شاه پس از تآسیس شعبه موزیک دارالفنون
و آمدن مستشاران خارجی برای معلمی این شعبه و آوردن سازهای جدید مانند فلوت و قره نی در ایران معمول گردید.
مسیو دوال فرانسوی که در اواخر عصر ناصری به ایران آمد و دو سال بیشتر در ایران نماند معلمی قسمتی از شعبه موزیک دارالفنون را بر عهده داشت و استاد و نوازنده ویولون بود و این ساز را با قواعد مخصوص آن تعلیم میداد.و ظاهرا قدیمی ترین معلم و مربی ویولون بود.
"حسن مشحون"در کتاب تاریخ موسیقی ایران حسین هنگ آفرین را قدیمی ترین ایرانی نوازنده ی ویولون معرفی کرده است.ولیکن"روح الله خالقی"در کتاب سرگذشت موسیقی"تقی دانشور"{اعلم السلطان}را نخستین ایرانی مینویسد که با ویولون آشنا شده است.
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
گفت:امروز بینی و فردا و پس فردا!!
آن روزش بکشتند
دیگر روز بسوختند
و سوم روزش به باد دادند...
یعنی عشق این است....
از لحد رقص کنان تابه قیامت بروم
مخصوصا وقتی اسمتو صدا می زنن...![]()
باعرض پوزش تا رزومه هنری اساتید به دستم برسه و رو وبلاگ بزارمش کمی طول میکشه در نتیجه برای خالی نبودن وبلاگم یه سری شعر و جملات زیبا میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد
مثل مادری بی سواد
که دلش هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد....!!!!
مدهوش آن است که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهانه ی نگاهی آماده است...!
پس او که بی باده آماده است دلداده است...
ما بقی یک سال را ۹۰ بار تکرار می کنند.....!!!!!!!!!!!
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی