بربخواهد بانگ صدای خفتهی تو از هر غزلم
تو کجایی تا که ببینم آن رخ ماهت در نظرم
در غم تو می نخورم من چون که غم از توست ای بن تاک
گر ندیدم آن رخ ماهت تلخی آن شد در سخنم
نَقل نُقلت زان که شنیدم شد عطش افزا بر من زار
تو بیا تا زان لب لعلت نوش کنم من نیشکرم
چهره بگشا ای مه نخشب، مهر تویی تو در شب تار
نُقل نَقلت چون بکنم من بارقهی هر انجمنم
هر که بر او شد نظر از تو شمع سرا شد مجمع انس
مشتعل کن شمع دلم را اخگر جان شو در دمنم
دیگران چون غم بشنیدند، دور شدند و پا به فرار
غم دل را دور کن از من سرو بلند این چمنم
خوشنویس است آن که نویسد نام قشنگت از همه راه
دست و قلبم چون کند از تو مایه انس است در کفنم
بربخواهد بانگ صدای خفتهی تو از هر غزلم
تو کجایی تا که ببینم آن رخ ماهت در نظرم
در غم تو می نخورم من چون که غم از توست ای بن تاک
گر ندیدم آن رخ ماهت تلخی آن شد در سخنم
نَقل نُقلت زان که شنیدم شد عطش افزا بر من زار
تو بیا تا زان لب لعلت نوش کنم من نیشکرم
چهره بگشا ای مه نخشب، مهر تویی تو در شب تار
نُقل نَقلت چون بکنم من بارقهی هر انجمنم
هر که بر او شد نظر از تو شمع سرا شد مجمع انس
مشتعل کن شمع دلم را اخگر جان شو در دمنم
دیگران چون غم بشنیدند، دور شدند و پا به فرار
غم دل را دور کن از من سرو بلند این چمنم
خوشنویس است آن که نویسد نام قشنگت از همه راه
دست و قلبم چون کند از تو مایه انس است در کفنم