و لذت پنهان کاری

دلهره دلشوره و دلواپسی

بهاره می دونست چی می خواد و منهم فقط دعا می کردم که نفهمیده باشه یعنی خودم رو گول می زدم که انشالله که نفهمیده با همون شیطنت همیشگیش تمام حیات رو ورنداز کرد جلو در تعدادی کفش بود البته با وجود داداش کوچیکم این همیشه طبیعی بود اما این دفعه انگار برام تازگی داشت و خیلی غیر طبیعی به نظرم می رسید.

البته زیاد هم دور از انتظار نبود

بهاره سه پله جلو تالار رو یکی کرد و مثل برندگان  مقام قهرمانی که انگار کار خارق العاده ای کرده اند پرید رو اعصاب من . ببخشید پرید رو تالار تا با این کارش ضربه بزرگتری به اعصاب شکننده من وارد کرده باشه او مطمئن بود که در خانه کسی هست او یقین داشت که من حتی پام به ورودی در نرسیده و ... همه اینها از لبخند مضحکش می بارید.

دوست داشتم گلوشو بگیرم و اینقدر فشار بدم تا صدای کفش بده یعنی جیغ بنفش بکشه اما مجبور بودم بخاطر اونچه پنهان می کردم رفتار به شدت غیر قابل تحملش رو که از وضعیت من داشت سو استفاده می کرد تحمل کنم با خودم گفتم خدا کنه همچین بلایی سرت بیاد تا تمام این کاراتو با سودش تلافی کنم.

رفت تو و با صدای بلند گفت پس تنهایی؟ جون می ده که خونه رو بذاریم رو سرمون. شاید اینجوری می خواست دروغم رو و پنهون کاری مو به افراد حاضر در خونه اطلاع بده من هم پشت سرش اومدم توی خونه و با نا باورانه بهاره رو دیدم که به همه جا سرک می کشه تا نشونی از اعضای خانواده رو پیدا کنه هر چی او گلوتر می رفت نا امید تر می شد و با نا امیدی اون من خوشحال تر

بگذریم

خدا رحم کرد و دعام مستجاب شد اما این به این معنی نبود که بهاره دست از کاراش و حرفاش بر داره بلکه تازه هنوز فرصت پیدا کرد تا کم کم با اون زبون چند متریش منو سر چشمه ببره اما من هم بسیار تا بسیار زرنگ شده بودم و سعی می کردم با نهایت خونسردی که البته واقعا هم سخت بود نگذارم اون چیزهایی رو که حدس زده بود رو امتحان کنه و مطمئن بشه (جونکندنی بود)

از همه جا گفت از همه چیز گفت 2 سوم حرفاش هم در بدی پسرها و اینکه اگه دختری به دستشون بیفته دیگه خدا می دونه چه فجایعی پیش می یاد من هم تنها حرفاشو تایید می کردم اینقدر فکرم درگیر اتفاقات شده بود که ربطی بین صحبتهای بهاره و وضعیتم نمی تونستم پیدا کنم و حتی یادم رفت چایی بذارم و مهمتر نفهمیدم کی زمان گذشت و اعضای خانواده دیگه کم کم پیداشون شد فقط می دونستم یه چیزی توی مشتم می تپه و منتظر بودم کی بهاره دست از سرم برداره تا مشتم رو باز کنم.

بالاخره نفس راحتی کشیدم

مادر بهاره زنگ زدو اون احضار کرد و بهاره با دهن کف کرده و گلوی خشک و مهمتر دست خالی رفت موقع رفتن تاکید کرد حرفای امروزم یادت بمونه

در حیات رو که بستم برگشتم و به در تکیه دادم دستم رو آورم بالا و مشتم رو باز کردم کاغذی که مچاله شده بود و خیس عرق و شماره ای که در خیسی کمی مغشوش شده بود دوباره مشتم رو بستم و رفتم تو هیچ چیز مثل قبل نبود

زمان به کندی می گذشت

همه چیز کش دار شده بود مثلا تعداد لقمه های مجید یادمه و به نظر می رسید هر لقمه ای رو 6 بار می جوه خلاصه شام گذشت ساعت هم عجله ای برای رفتن نداشت و او هم مثل بهاره شیطنتش گرفته بود و اگه دستش بود شاید ساعت یازده رو کلا حذفش می کرد.

ده و نیم بود که به اتاقم رفتم تا بخوابم که البته نیم ساعت زودتر برای خانواده شک بر انگیز نبود از طرفی می خواستم مجید رو هم از سرم باز کرده باشم تا تلفن که برای اتاق من و اون مشترک بود رو تلفن نخوابه و من بتونم ...

برق رو خاموش کردم و لباس در آوردم و روی تخت رداز کشیدم و فکرای عجی و غریب رو بالا و پایین کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خودمو متقاعد کنم که زنگ بزنم هرچند کنجکاوی داشت خفه ام می کرد اما دلهره عجیبی قدرت تصمیم گیری و انجام کاری رو ازم گرفته بود

آخرش خودمو قانع کردم اما هنوز دو دقیقه به یازده بود گفتم اگه زود زنگ بزنم شاید بد برداشت کنه پر رو بشه و ... پس بازم صبر

1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13...-56-57-58-59-60 اوه خدا هنوز یک دقیقه گذشت

و باز .........

خوب آخرش یازده شد دیگه چطوره یه چند دقیقه دیگه وایسم

نه بابا ولش کن دقیقه که نیست ساله جهنم دست لرزونم رو دراز می کنم و گوشی رو بر می دارم کنار گوشم که می ذارم صدایی شنیده نمی شه رو قلاب گوشی می زنم اما هیچ خدایا چی شده؟

به همه چی فکر می کردم الا اینکه مجید کرم ریخته باشه

الهی که مجید خدا ...

به سختی خوابم برد و باز روز از نو و مصائب شیرین

روز بعد سریع گذشت و پسره پیداش نشد و روز بعد و روز بعد و روز بعد

و من که دیگه مطمئن شده بودم که تلفن نزدن من به اون موجب شده که اون بره و پشت سرش رو نگاه نکنه و بهاره که خوشحال شده بود و قند تو دلش نبود که پلیس بازیاش باعث شده تا من از راه خلاف برگردم و متنبه بشم و مجید که حالا دیگه دستش برام رو شده بود که اوهم وقتی همه خوابند تلفن رو بقل می کنه و ازش دل نمی کنه و برای اینکه من بویی نبرم برای سیم اتاق من یک قطع کن گذاشته تا ساعت 11 به بعد صدای زنگ تلفن خواهر عزیزش رو از خواب بیدار نکنه و ...

اول هفته بعد بود که یک اتفاق تازه چهار خط و نصف بالا رو بهم ریخت و ...

و اما عشق

اونشب اصلا خوابم نبرد

تا صبح تصویر مبهمی از پسری که اگر چه زیر چشمی چندین بار دیده بودمش جلو چشمم بود با خودم فکر میکردم اون چرا اصرار داشت با من آشنا بشه من که تا اون موقع تنها با پسرای فامیل گپ وگفتی داشتم اونهم نه از نوع سوم این موضوع برایم بسیار بسیار تازگی داشت نفهمیدم اونشب چند ساعت بود اما فکر میکردم عقربه ثانیه شمار ساعت پشت دقیقه شمار گیر کرده و هر ده ثانیه رو یک ثانیه حساب می کنه وای خدا چرا امشب صبح نمیشه بیچاره تختم که اینهمه بی قراری رو در تموم عمرش ندیده بود

بالاخره اذان صبح شد و این یعنی جدی جدی صبح نزدیکه

صبح با همه خستگی با همه خواب آلودگی از هر روز زودتر خودم رو آماده کردم و از قبل بیشتر به خودم رسیدم و فکر کنم یه نیم ساعتی هم منتظر بهاره بودم تا در بزنه و برای اولین بار تعجب رو از صورت بهاره از دهن یک متر باز موندش و چشمهای از حدقه در اومده اش خوندم اما به روی خودم نیاوردم

گفتم بریم تا دیر نشده بهاره هم مث اینکه همه چیزو فهمیده بود به رویم نیاورد و براه افتاد اینقدر آروم راه می رفت که من همیشه دو سه قدم از اون جلوتر بودم

بهاره: امروز خوشحالی نسرین خبریه

من: نه مثلا چه خبری

بهاره: نمی دونم شاید ...

من: شاید چی؟

اما با همه ی عجله ای که کردم و در آخر مسیر با همه اون معطل کردنها خبری از اون پسره نبود و ما به ناچار با همه اینکه از خونه خیلی زود راه افتادیم اون روز پنج دقیقه دیرتر به مدرسه رسیدیم

بگذریم

زنگ تفریح بهاره بد جور روی اعصابم راه می رفت خیلی سوالای بی ربطی می پرسید اما یادم بود که طوری رفتار نکنم که از رفتارهایم چیزی بفهمه زنگ آخر بود من که از صبح در کلاس ها حضور فیزیکی فقط داشتم ولی هیچی از درسهای اون روز در حافظه ام نبود دوباره همون حس عجیب به سراغم آمده جزء اولین کسایی بودیم که از کلاس و مدرسه بیرون رفتیم

باز بهاره و شیطنتهاش که در این وضعیت انگار شده بود ملکه عذاب من

دوباره سر همون چهار راه و پسر دیروزی که منتظر ما بود اما این دفعه سعی میکرد فاصله شو رعایت کنه به گونه ای که از تیر رس بهاره دور باشه و من که زیر چشمی حرکات اونو زیر نظر داشتم هر از چند گاهی بر می گشتم و به بهانه ای نگاهی بهش می کردم تا اینکه به در خونه رسیدیم و من و بهار از هم جدا شدیم من وارد خونه شدم و پشت در وایستادم تا خطر بهاره رفع بشه

در رو نیمه باز کردم و دیدم پسره کنار ستون برق وایستاده انگار منتظر همین لحضه بود

ناگهان به سمت در راه افتاد و من به آرومی در رو بستم

کنار در که رسید گفت این شماره منه ساعت 11 منتظرتم اگه ...

هرری دلم ریخت

مثل میت رنگ از روم پرید

صدای قدمهاش می اومد که دور می شد

برای چند لحظه نتونستم خودم رو از در جدا کنم

وقتی به خودم اومدم و مطمئن شدم که رفته در رو کمی باز کردم که یک کاغذ افتاد تو کاغذ رو برداشتم بلند شدم که در رو به بندم که بهاره مثل اجل معلق جلوی در ظاهر شد

با دسپاچگی گفتم می خواستم می خواستم

بهاره: می خواستی چی؟

من: می خواستم بیام پیشت خونه کسی نیت تنهایم

بهاره: اشکال نداره من اومد پیشت

من: نه بریم خونه شما

بهاره: حالا که من اومدم دیگه

با پررویی هرچه تمام تر بیشتر از همیشه و بدون تعارف اومد تو و من با تمام وجود از خدا خواستم که کسی خونه نباشه


اولین آشنایی

یک روز سرد و غم انگیز پاییزی بود

مدرسه تعطیل شده بود و با بهاره داشتیم به خونه بر می گشتیم این کار هر روزمان بود یک وظیفه تکراری و شاید خسته کننده به نظر نمی رسید امروز متفاوت تر از روزهای گذشته باشه اما اینطور نبود.

دو خیابون بالاتر از مدرسه جایی که دیگه برادران نیروی انتظامی دختران محصل شر و شیطون رو به دست خدا می سپردند و دور از چشم بزرگترها پسران به استقبال سرنوشت شان می آمدند یک اتفاق منتظر من بود تا امروز را سرآغاز یک دوره جدید در زندگیم کند که جدا از تلخ و شیرینی خاطراتش سالهایی از زندگیم را ...

پسری لاغر اندام اما یک جورایی جذاب به نظر نمی رسید پسر بدی باشه چند قدمی ما رو همراهی کرد چیزی نمی گفت فقط قدم میزد بهاره گفت یه خورده تند تر راه برو من هم بر سرعت قدم هام اضافه کردم انگار پاهایش به پامون با طناب بسته شده او هم تندتر راه می رفت سر میلان بهاره برگشت گفت چی مخای؟ پسره که انتظار این سوال رو نداشت با دستپاچگی گفت هیچی!

بهاره: پس چرا دنبالمون میای

پسره: من من با دوستتون کار دارم

بهاره: برو گمشو کثافت

پسره: ببخشید قصد مزاحمت نداشتم فقط

بهاره: فقط چی؟

پسره: می خواستم باهاشون بیشتر آشنا بشم

بهاره: بریم (نسرین) شماهم برو با مامانتون بیشتر آشنا بشه

پسره: خانوم ... خانوم...

و ما بی توجه به هرچی که می گفت به راه افتادیم بهاره شروع کرد به صحبت از خانم قربانی و من هم که تمام وجودم پر شده بود از تلاطم

نفهمیدم اون روز تا خونه بهاره چی گفت یا چقدر طول کشید تا رسیدیم

اون شب هوا یه جور دیگه بود خونه یه طور دیگه ای شده بود و من احساس میکردم آدم دیگه ای شدم

...

خسته ام

خسته تر از پیرمرد هیزم شکنی که تنها سایبانش را با تبر شکسته و آفتاب سوزان امانش را بریده

اولین مرحله

اولین مرحله ارسال خاطرات پنج شنبه عصر برای متقاضیان ارسال می شود خواهشمند است آن دسته از دوستان که هنوز مبلغ قیمت را واریز نکرده اند تا فردا پول را حواله کنند

ممنون

فروش خاطرات

با توجه به نیاز شدید مالی و نبود شغل بر آن شدم تا بخشی از خاطرات خود را بفروشم از آنجاکه تجربه من ممکن است به تداوم زندگیهای بسیاری کمک کند و از سوی دیگر مشکلات موجود بین زن و شوهرهای زیادی را بر طرف نماید دریافت پول در قبال فروش این مجموعه گرانبها که به قیمت شیرین ترین سالهای زندگیم به دست آمده بدون اشکال خواهد بود.

راضی نیستم کسی از سر دلسوزی اقدام به خرید مجموعه های مختلف این خاطرات نماید

متقاضیان میتوانند جهت اقدامات بعدی ایمیل بگذارند

ممنون

برای مردان واقعی!!!!!

به پاس دوستی این شعر تقدیم به شما وخواننده ی وبتان

خط مي کشيد روي تمام سؤال ها


تعريف ها؛ معادله ها؛ احتمال ها


خط زد به روي شايد و اما و هر چه بود


خط زد به روي قاعده ها و مثال ها


خطي دگر کشيد به «قانون خويشتن»


قانون لحظه ها و زمان ها وسال ها


ازخود کشيد دست و به خود نيزخط کشيد


يعني به روي دفترخط ها وخال ها


خط ها به هم رسيده ويک جمله ساختند


با عشق ممکن است تمام محال ها.

ممنون  از نظری که گذاشتی

برای پ.م

ممنونم از کسی که پستی با نام پ.م گذاشته خوشحالم که هنوز انسانیت هست و جهانی به بودن آنهاست که هست و با آنهاست که نمود می یابد.

پ.م عزیز در این زمانه که دستهای بی نیاز زیادی برای تمنا دراز می شود نیازمندان واقعی شرمنده اند از اینکه ابراز نیاز کنند.

آنقدر از پست زیبا و بی ادعایتان خشنود و خرسند شدم که فقط می توانم بگویم ممنونم


فکر های نو ،زندگی زیبا

امروزه شاهد رقابت‌های فشرده جوامع گوناگون برای دستیابی به جدیدترین فناوری و منابع قدرت هستیم. افراد تیزهوش، خلاق و صاحبان اندیشه‌های نو، به مثابة گران بهاترین سرمایه‌ها، از جایگاه بسیار والا و ارزشمندی برخوردار هستند.

خلاقیت

انسان برای خلق نشاط و پویایی در زندگی نیازمند نوآوری و ابتکار است، خلاقیت فرآیند ذهنی است که در یک فرد معین و در زمانی مشخص دیده می‌شود و نتیجة آن تولید یک اثر یا فکر جدید است که ممکن است به تولید بی‌انجامد. خلاقیت، زندگی انسان را زیبا می‌کند و طراوت و شادابی دلنشینی به وجود می‌آورد. انسانهای خلاق هر روز با فکرهای نو و اندیشه‌های تازه، تجربه‌ای جدید کسب می‌کنند و با هیجان بسیار زیبایی از زندگی لذت می‌برند. این گونه افراد همواره به دنبال مسیرهای ناشناخته‌ای می‌گردند که میان‌برهای کم هزینه‌ای برای کشف ایده‌های بزرگ است. یکی از بهترین راه‌ها برای رشد خلاقیت، خیره شدن در آن حوزه است. با داشتن درک عمیق از موضوع، بهتر قادر خواهید بود که به تفکر در بارة راه حل‌های ابتکاری و نوآورانه برای مسائل بپردازید.

خلاقیت فرآیند به وجودآوردن چیزی است که بدیع و تازه و در عین حال با ارزش باشد. خلاقیت به معنی یافتن راه حل‌های جدید برای حل مشکلات و نزدیک شدن به شرایط است.

فرد برای تقویت مهارت‌های خلاقانه خود باید آمادة نوعی خطرپذیری در حوزة فعالیتش باشد.

خلاقیت، مهارتی نیست که فقط منحصر به هنرمندان و یا نویسندگان باشد، بلکه مهارت سودمندی است که در همة مردم می‌تواند وجود داشته باشد. فرد جویای ابتکار باید نسبت به رشد خلاقیتش متعهد باشد یعنی خود را به طور کامل وقف رشد و توسعة توانایی‌های خود کند. فرد باید باور داشته باشد که خلاقیت به نوبة خود با ارزش است و به مرور زمان باعث بروز زمینه‌های رشد در خصوص ایجاد ابزارهای کارآمد می‌شود. البته گاهی ممکن است تلاشهای فرد به موفقیت نرسد امّا تقویت استعداد و دستیابی به مهارتهای تازه در زمان‌های آتی باعث ایجاد پیروزمندی هایی در زندگی می‌شود.

در نظر گرفتن زمان لازم برای رشد استعداد خلاقانه در فرد برای او امری مهم تلقی می‌شود زیرا باعث زمان‌بندی برای پروژ‌ه‌های خلاقانه می‌گردد.

فرد خلاق باید نگرش منفی راجع به توانایی‌هایش را کنار بگذارد، زیرا افکار منفی و انتقادی می‌تواند مانع رشد مهارت‌های فردی گردد.

کسی که در زندگی خود با ترس دست و پنجه نرم کرده و بر آن پیروز شده‌است به نوعی ترس از اشتباه کردن و شکست خوردن ندارد و چنین افکار و احساسی اگر به سراغش بیاید به این نکته ایمان دارد که اشتباهات بخشی از فرآیند زندگی هستند که گاهی مواقع اگر در مسیر خلاقیت هدایت شوند فرد را به هدف خود می‌رسانند.
اشتباهات بخشی از فرآیند زندگی هستند که گاهی مواقع اگر در مسیر خلاقیت هدایت شوند فرد را به هدف خود می‌رسانند

برای به دست آوردن ایده‌های جدید باید فکر را به فعالیت مستمر دعوت کرد و اجازه داد انواع افکار ریز و درشت به ذهن هجوم بیاورند تا از میان آنها یکی بر حسب موقعیت انتخاب شود. فردی که دارای فکر مبتکر است نباید انتظار داشته باشد که خلاقیت یکباره رخ بدهد، بلکه باید به دنبال منابع جدید الهام‌ بخش برای بدست آوردن انگیزه‌های تازه که نهایتاً به تولید می‌انجامد باشد.

یک فرد نباید ذهن خود را به یک عنصر واحد در طول زمان‌های متمادی محصور کند، بلکه همواره باید از چیزی که پیش‌ رو دارد در جهت ساخت پدیده‌های بعدی بهره گیرد.
خلاقیت

چیزی که باید همواره در زندگی مد نظر باشد این است که ذهن خالی، برای پذیرش و یادگیری فنون جدید آماده است.در خلق یک اثر سخت‌ترین کار، شروع آن است چرا که فرد برای انجام کار حتی ایده نیز ندارد.

در ثبت خلاقیت و نوآوری نکاتی قابل توجه وجود دارد که عبارت است از:
**یادداشت برداری
**انتخاب زمان و مکان مناسب
**تقویت حس کنجکاوی
**هم‌اندیشی با اطرافیان
**ایجاد ایده از طریق مشاهده اشیای موجود

در پایان به این نکته اشاره می‌شود که بی ‌تفاوتی و بی‌علاقگی به انجام امور موجب می‌شود تا فرد تدریجاً تسلط خود در انجام کارها را از دست بدهد و از تخصصی که زمانی به آن اشراف داشته روز به روز فاصله بگیرد. تغییر و دگرگونی الگوهای کاری که ثمره پیشرفت سریع تکنولوژی در دهه‌های اخیر بوده است تا آینده‌ای نزدیک سیستم‌های سنتی را ریشه کن می‌کند و حرکت رعدآسای پیشرفت‌های جهانی مجالی برای بی‌تفاوت بودن نسبت به کسب مهارتهای جدید را به افراد نخواهد داد.

این روزهای سخت و غم انگیز بگذرد

داستان غم انگیزی شده زندگی ما زندگی که برای زنده ماندن می گذرد زندگی که زندگی زنده ای تا دیگران زندگی کنند و هیچکس حتی به فکر دیگری نیست که آیا زنده است زندگی می کند نفس می کشد یا ...

بس ناجور زمانه به هم ریخته چه بد انسانها گرگ هم شده اند و چه نامرد کسانی ادعای مردی می کنند که آبروی آن را می برند.

زمانه ای که اعتمادی نیست که اگر دست کمک به سوی کسی دراز کنی حتی دستت را به عوض بگیرد نه به هوس.

زمانه ای که انسانها کمتر به هم بها می دهند و بیشتر به هم ربا و ریا

زمانه ای که خدا هم فقط در سجاده های شرک آلود انسانها خلاصه شده

زمانه ای که رویاهای خیس جوانها اسیر چشمهای خسیس میانسالان شده

زمانه ای که هر چه می کنی بازهم می دانی که اشتباه کردی اما اسرار می کنی

فرزند زمان خویشتن باش

ادامه نوشته

بیایید مردانه زنها را گرامی بداریم(البته با اجازه مرجان جون)


بیایید مردانه " زنها " را گرامی بداریم...!


این بار اگر زن ِ زیبارویی را دیدیم

هوس را زنده به گور کنیم......

و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی



زیر ِ باران،اگر دختری را سوار کردیم

... ... ... به جای شماره به او امنیت بدهیم....!

او را به مقصد مورد نظرش برسانیم

نه به مقصد مورد نظرمان!


هنگام ورود به هر جایی

با لبخند بگوییم ، اول شما....!

در تاکسی خودمان را به در بچسبانیم نه به او... !

در مترو جای خود را به زنی بدهیم که ایستاده



بیایید فارغ از جنسیت

کمی واقعا مرد باشیم ....!

و نه از مردی فقط کُــتـَش و سیبیلش را داشته باشیم.......!

دخترک معصوم

به چشمای ناز و خوشکلش که نگاه کردم ناگهان آینده ای تاریک با سرعت تمام از جلوی چشمام رد شد

راستی این دخترک معصوم قربانی چه می شود

احساسات خود که خداوند بسیار در وجودش گذاشته

تابوهایی که اجتماع برایش ترسیم می کند و او مجبور است علی رغم میل باطنی آنها را بپذیرد

یا هوس جنس قدرتمند که حتی لطیف ترین چیزها را با بی رحمی تمام می تواند نادیده بگیرد

یا ...

و چشمان زیبای او تنها چیزی بود که حرف داشت اما زبان بیان آن را نداشت

دختر کاش دختر نبودی

زندگی یعنی کلاس

کلاس چندی : اول

حالا کلاس چندی: بازم اول

تموم نشد درست: نه امسال دیپلم می گیرم

حالا داری چیکار میکنی: ترم سوم

مخای چیکار کنی: ادامه تحصیل

تموم شد به سلامتی: نه پایان نامه مونده

نمی خوای ازدواج کنی: بذار مدرکم رو بگیرم

و ...

مدرکش رو گرفت: نه خدا رحمتش کنه خیلی تلاش کرد ولی نشد

مدرک میگیریم تا زندگی کنیم 

یا

زندگی می کنیم تا مدرک بگیریم

همیشه پای یک زن در میان است!!!

میگن آدم رو که از بهشت انداختند بیرون تقصیر حوا (گناه اولیه)بوده

جنگهای طول تاریخ به خاطر زنها (ناموس)بوده

طولانی ترین جنگها جنگ زنها بوده چون علاوه بر فامیل خودشون دامن فامیل مردا روهم گرفته و عملا شده بوده جنگ جهانی

و مهمتر از آن هم پایان تاریخ رو هم زنها رغم می زنند

خنده دار

فیلم ثریا رو دیدید شاید نه اما خنده داره خیلی خنده داره فیلم رو نمی گم اتفاقی که می افته 

مادری که فرزندانی را به دنیا می آورد و بزرگ می کند که به مادر دیدی غیر از مادرانه ها دارند

به راستی تربیت مادرانه ما مشکل داره یا جامعه فرزندان ما را از ما می دزده و دشمن تحویل می دهد

کمی فکر کنید؟

مادرانی که فرزندان مردسالار تربیت می کند می تواند از حقوق حرف یزند

قتل به خاطر عشق

شاید شماهم شنیده باشید که پسری دختر مورد علاقه اش را کشت و یا به صورتش اسید پاشید. تا حالا فکر کردید چطور عشقی می تونه مجوز قتل یا خراب کردن هویت یک فرد رو می ده شما چطور به خودت اجازه می دی آبروی طرف مقابلت رو با نام عشق ببری اون چیزی که توی به اصطلاح عاشق رو وادار میکنه این کار رو انجام بدی عشق نیست خودخواهییه یعنی تو فقط طرف مقابل رو برای خودت می خوای نه برای خودش عشق یعنی اینکه اونو برای خودش بخوای و اگه یک روز تو رو نخواست خود خواهانه نخوای به هر قیمتی اونو کنار خودت نگهش داری

ستاره...

زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم .....
روزگارت آرام .....

ممنونم ستاره جون

ممنون

جامعه ما...

بله جامعه ما همینه!!!

خوب بد زشت

همین که هست و لایق ماست و ما لیاقت اونو داریم

اگه نگاه های زشت و زننده به هم داریم

اگه تحمل هم رو نداریم

اگه خودبین خود رای و دیکتاتوریم

اگه ...

ما همینیم و لایق همینیم

پس هی نگیم چرا؟چطور؟چگونه؟ و...

متاسفم

وقتی به گذشته فکر می کنم بیشتر از اینکه برای عمر از دست رفته ناراحت باشم ناراحت اینم که چقدر ساده و کورکورانه با کسی زندگی کردم که حالا می فهمم از انسانیت تنها صورتش رو به ارث برده

خوشحالم که زندگی فرصت دوباره به من داد تا یک بار هم که شده برای خودم زندگی کنم هرچند جامعه ای که در اون زندگی می کنم برای خودش حتی ارزش قایل نیست چه برسه به من...

مادرانه

مادر کلمه ایست که فکر می کنم کوچکتر از چیزی است که او را با آن صدا می زنند

مادر واژه مقدسی است که در همه ادیان و حتی در نظر کسانی که به هیچ دینی پایبند نیستند جایگاه والایی دارد. مادر همیشه مادر است و هیچ لذتی بالاتر از مادر شدن نیست

راستی داشتم فکر می کردم که چطور فرزندانی پیدا می شوند که به مادرانشان بی احترامی می کنند

به یاد مادر

شاید فردا

بله شاید فردا یه روز قشنگ تر باشه همیشه امیدمان به فرداهاست فرداهایی که بعد امروز است اما امروز چیکار کردیم که فردا آرزوی بهتر از این داریم؟

هرچی فکر میکنم می بینم فردایی که از امروز سراسر تنبلی بی برنامگی و بی تحرکی و خواب آلودگی برمی آید اگه بدتر از امروز نباشد نباید بهتر باشد.

امیدوارم اتفاقی بیفته که امروزمان یک درجه با دیروزمان فرق در جهت مثبت داشته باشه از شما دوستان هم می خواهم عاجزانه راهی را پیش پایم قرار دهید

ممنون

دنیا رو با همه ی خوب و بدش

اینروزا اینقد خستم که دیگه حتی نای راه رفتن در دنیای مجازی رو هم ندارم فکرشو بکنید انسان چقدر باید خسته افسرده دلمرده و بدبخت باشه که حتی نتونه تا کافی نت بره و یه مطلب برا دوستای عالم دیگه بذاره تا هم دلش خالی بشه هم اونها بفمن که زنده است

اینو گذاشتم تا همه اون دوستایی که به هر شکل جویای حال این حقیر می باشند بدانن که به حمدالله و به لطف شما سلامتی برقرار و به دعاگویی وجود شریف شما مشغول می باشم تنها یک سری مشکلات جزئی فرهنگی اجتماعی و خصوصا اقتصادی دارم که دارم یک تنه با اونها مبارزه می کنم مث همه شما که در خلوت بشری خود حتی مشکلاتتون را بازگو نمی کنید یعنی اگه بگید هم در این زمستان سرد

نمی آرد کسی دست از بغل بیرون

بهرحال چراغ مهرتون فروزان که اگه همین هم خدای نکرده در این واویلای یارانه ها سهمییه بندی بشه اونوقته که دیگه

انسانم آرزوست

خرم و خرسند باشید

برام دعا کنید فقط چون فعلا تنها کاری که از دست هممون برای همدیگه ساخته است دعا کردنه

دوستتان دارم بخدا هر وقت مییام میبینم اینهمه پیام گذاشتین تمام غمها و نداری هامو فراموش می کنم

شوهر فروشی!!!!!

این روزها که سکه ۶۰۰ رو رد کرده و میره تا به ۱ میلیون برسه حساب کردین شوهرتون چقدر بدهکارتونه فقط کافییه به عشق ۱۴ معصوم ۱۴ سکه از شوهرتون مهر داشته باشین تا بدونه تو دنیا چه خبره وای که اگر شوهرتون موقع عقد سال تولدتون رو یادش بوده و الان یادش رفته باشه.

۱۳۶۳ تا ۶۵۰ هزارتومن میشه چقدر

جمعه بازار شوهر از کدوم طرفه ببخشید

 

قفس

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

قفس من به اندازه دنیا بزرگ است و دنیای من به اندازه قفس دلگیر

همسرایی

بیاین با هم غزل عشق بسراییم من غزل رو اینطوری شروع می کنم مصرع ها و بیت های بعد باشما.

من و یک زندگییه تکراری

توی نظرات بذارید من هر روز بهش اضافه می کنم بالاخره ببینیم چه آشی می شه این همسرایی ممنون از همراهی تون لطف کنین رعایت قافیه بشه تا از قیافه نیفته

من و دنیای پر از بی وفایی(چیا عزیز)

من و شبهای پر از بیداری(مریم جون)

منو چشمای ترو بارانی(شوشو مریم)

من و تو و بیقراری......(مصطفی خوش تیپ)

 من و یه دنیا مهربونی(شاپرک خوش خبر)
من و یک آرامش خیالی(ستاره زیبای شبهای انتظار)

من و یک زندگییه تکراری

من و تو اینم تکراری(جواد شیرین زبون)

من و همدم تنهایی(آقا بهزاد گل)

من و يك زندگي تكراري .....
من و اين بار غم اجباري ....
من و اشك و غم و اه و زاري...
تو و احساس و دل بازاري ...(بابا احسان خوش ذوق)
من و تو و شب زنده داری.....(بازم مصطفی خوش تیپ عزیز)

من و یک زندگییه تکراری

آب در هاونگ کوبیدن اجباری(جواد آقا)

من و یک زندگییه تکراری

من یه دنیا ترحم اجباری(بازم جواد آقا)

من و تو بازم آپای تکراری(بازم جواد آقا)

منو این همه کار و بدبختی(ستاره زیبا)

من و یک زندگیه تکراری

خواب شب و بیداری روز اجباری(بازم جواد عزیز)

من و یک زندگی تکراری
شب و با غصه و غم بیداری
یاد تو هک شده روی قلبم
نرود یاد تو با سیگاری
مست هم گر بکنم مخزن ناز
به خودم باز مرا می آری...(یه گمنام)

من و یک زندگی تکراری
مرگ یک خاطره و سوگواری
تو یک دلدادگی تکراری
عوشوه هاو نازهای پنهانی!!!!(خورشید بانو)

حرفهای صورتی

خیلی دوست داشتم حرفای قشنگ تر می زدی حرفایی که شاید سیاه نبود شاید سبز تر بود شاید صورتی بود .

یا به رنگ بنفش

شاید کمی مایل به رنگ عشق

مهم نیست مهم اینه که بعض وقتها آدم دلش خیلی تنگ حرف زدن می شه کاش یه خورده بلد بودیم حرف بزنیم یه خورده حرفاهای صورتی.

کاش بیشتر حرف می زدیم

اینقدر می گفتیم تا می مردیم

شاید یک خورده همدیگه رو درک می کردیم

مثل یک آدم البته آدم هم حرف زدن بلد نبود خدا یادش داد اما او به بچه هاش یاد نداد برا همین هم هابیل و قابیل اون کار رو با هم کردند

خاطرات نیلوفری

وقتی فکر می کنی و در لابلای ورق های دفترچه خاطراتت برگهایی رو می بینی که در بین تمام خاطرات سیاه و عذاب آورت بوی سپیدی می ده و رنگ تازگی ته دلت یه خورده احساس زندگی می کنی وقتی هیچگاه نمی تونی تمام دفترچه خاطراتت رو با همه زشتیهاش به خاطر برگهایی که روشنه آتیش بزنی احساس امید و شادابی می کنی امید به روزهای خوب و شادابی از خاطرات نیلوفری

یک احساس تازه یک امید نو برای دوباره زیستن و ساختن دنیایی با خاطراتی زیباتر با دفترچه خاطراتی سفید تر تا جاییکه حتی فکر آتیش زدنش رو هم نکنی و اصلا چند صفحه سیاه بشه نمک زندگی بشه پستی و بلندیهای جاده ای که یک نواختی اون شاید تو رو به خواب غفلت ببره

دفترچه خاطرات یک بار دیگه از خشم من جون سالم بدر برد ربد دبر درب

پیام خصوصی

تو رو به خدا به تموم مقدسات پیام خصوصی نذارید بزارین لحظه ای آرامش داشته باشم

ممنون از همه کسانی که پیام عمومی می ذارن یا اصلا پیام نمی ذارند

لطف کنید اگه می خواین چیزی بنویسم بذارین یه مدتی ذهنم از این چیزایی که حتی خودتون از گفتنش به صورت عمومی شرمنده اید راحت باشه

چرا نمی خواین برای یک بار هم که شده به درک درستی از هم برسیم

کمتر روح هم دیگه رو آزار بدیم

ممنون

شاید

شاید ما نمی توانیم درست حرف بزنیم

شاید ما نمی توانیم حرف درست بزنیم

شاید شما نمی توانید درست حرف ما رو بفهمید

شاید ما و شما نمی توانیم درست حرف بزنیم

شاید ما و شما نمی توانیم حرف درست بزنیم

شاید

یعنی واقعا ما درک درستی از همدیگر داریم

یعنی برای حرف زدن فقط بلد بودن زبان کافیست

 

واقعا دیگه از دست بعضی ها به تنگ اومدم

شما را به خدا کمی انسانیت هم بد نیست

واقعا از دیو و دد ملولم

انسانم آرزوست

چه قشنگه شعر موندن!!!!!

شب های خستگی می گذرد صبح فردا زیباست من در رویا دیده ام براستی فردا زیباست من به امید زنده ام به امید تو تا دستان گرمت در دستان سرد من دوباره به تپه و روح مرده مرا با خود ببرد بیا تا با هم قدم زنان در افق به سمت فردا برویم قبل از اینکه فردا به سراغ ما بیاید .

تو با من بیا با من تنها که بی تو هیچم

به تو محتاجم

به گرمی آفتاب وجودت

برای رسیدن به صبح فردا

بگو که با من می مانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟