و لذت پنهان کاری
بهاره می دونست چی می خواد و منهم فقط دعا می کردم که نفهمیده باشه یعنی خودم رو گول می زدم که انشالله که نفهمیده با همون شیطنت همیشگیش تمام حیات رو ورنداز کرد جلو در تعدادی کفش بود البته با وجود داداش کوچیکم این همیشه طبیعی بود اما این دفعه انگار برام تازگی داشت و خیلی غیر طبیعی به نظرم می رسید.
البته زیاد هم دور از انتظار نبود
بهاره سه پله جلو تالار رو یکی کرد و مثل برندگان مقام قهرمانی که انگار کار خارق العاده ای کرده اند پرید رو اعصاب من . ببخشید پرید رو تالار تا با این کارش ضربه بزرگتری به اعصاب شکننده من وارد کرده باشه او مطمئن بود که در خانه کسی هست او یقین داشت که من حتی پام به ورودی در نرسیده و ... همه اینها از لبخند مضحکش می بارید.
دوست داشتم گلوشو بگیرم و اینقدر فشار بدم تا صدای کفش بده یعنی جیغ بنفش بکشه اما مجبور بودم بخاطر اونچه پنهان می کردم رفتار به شدت غیر قابل تحملش رو که از وضعیت من داشت سو استفاده می کرد تحمل کنم با خودم گفتم خدا کنه همچین بلایی سرت بیاد تا تمام این کاراتو با سودش تلافی کنم.
رفت تو و با صدای بلند گفت پس تنهایی؟ جون می ده که خونه رو بذاریم رو سرمون. شاید اینجوری می خواست دروغم رو و پنهون کاری مو به افراد حاضر در خونه اطلاع بده من هم پشت سرش اومدم توی خونه و با نا باورانه بهاره رو دیدم که به همه جا سرک می کشه تا نشونی از اعضای خانواده رو پیدا کنه هر چی او گلوتر می رفت نا امید تر می شد و با نا امیدی اون من خوشحال تر
بگذریم
خدا رحم کرد و دعام مستجاب شد اما این به این معنی نبود که بهاره دست از کاراش و حرفاش بر داره بلکه تازه هنوز فرصت پیدا کرد تا کم کم با اون زبون چند متریش منو سر چشمه ببره اما من هم بسیار تا بسیار زرنگ شده بودم و سعی می کردم با نهایت خونسردی که البته واقعا هم سخت بود نگذارم اون چیزهایی رو که حدس زده بود رو امتحان کنه و مطمئن بشه (جونکندنی بود)
از همه جا گفت از همه چیز گفت 2 سوم حرفاش هم در بدی پسرها و اینکه اگه دختری به دستشون بیفته دیگه خدا می دونه چه فجایعی پیش می یاد من هم تنها حرفاشو تایید می کردم اینقدر فکرم درگیر اتفاقات شده بود که ربطی بین صحبتهای بهاره و وضعیتم نمی تونستم پیدا کنم و حتی یادم رفت چایی بذارم و مهمتر نفهمیدم کی زمان گذشت و اعضای خانواده دیگه کم کم پیداشون شد فقط می دونستم یه چیزی توی مشتم می تپه و منتظر بودم کی بهاره دست از سرم برداره تا مشتم رو باز کنم.
بالاخره نفس راحتی کشیدم
مادر بهاره زنگ زدو اون احضار کرد و بهاره با دهن کف کرده و گلوی خشک و مهمتر دست خالی رفت موقع رفتن تاکید کرد حرفای امروزم یادت بمونه
در حیات رو که بستم برگشتم و به در تکیه دادم دستم رو آورم بالا و مشتم رو باز کردم کاغذی که مچاله شده بود و خیس عرق و شماره ای که در خیسی کمی مغشوش شده بود دوباره مشتم رو بستم و رفتم تو هیچ چیز مثل قبل نبود
زمان به کندی می گذشت
همه چیز کش دار شده بود مثلا تعداد لقمه های مجید یادمه و به نظر می رسید هر لقمه ای رو 6 بار می جوه خلاصه شام گذشت ساعت هم عجله ای برای رفتن نداشت و او هم مثل بهاره شیطنتش گرفته بود و اگه دستش بود شاید ساعت یازده رو کلا حذفش می کرد.
ده و نیم بود که به اتاقم رفتم تا بخوابم که البته نیم ساعت زودتر برای خانواده شک بر انگیز نبود از طرفی می خواستم مجید رو هم از سرم باز کرده باشم تا تلفن که برای اتاق من و اون مشترک بود رو تلفن نخوابه و من بتونم ...
برق رو خاموش کردم و لباس در آوردم و روی تخت رداز کشیدم و فکرای عجی و غریب رو بالا و پایین کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خودمو متقاعد کنم که زنگ بزنم هرچند کنجکاوی داشت خفه ام می کرد اما دلهره عجیبی قدرت تصمیم گیری و انجام کاری رو ازم گرفته بود
آخرش خودمو قانع کردم اما هنوز دو دقیقه به یازده بود گفتم اگه زود زنگ بزنم شاید بد برداشت کنه پر رو بشه و ... پس بازم صبر
1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13...-56-57-58-59-60 اوه خدا هنوز یک دقیقه گذشت
و باز .........
خوب آخرش یازده شد دیگه چطوره یه چند دقیقه دیگه وایسم
نه بابا ولش کن دقیقه که نیست ساله جهنم دست لرزونم رو دراز می کنم و گوشی رو بر می دارم کنار گوشم که می ذارم صدایی شنیده نمی شه رو قلاب گوشی می زنم اما هیچ خدایا چی شده؟
به همه چی فکر می کردم الا اینکه مجید کرم ریخته باشه
الهی که مجید خدا ...
به سختی خوابم برد و باز روز از نو و مصائب شیرین
روز بعد سریع گذشت و پسره پیداش نشد و روز بعد و روز بعد و روز بعد
و من که دیگه مطمئن شده بودم که تلفن نزدن من به اون موجب شده که اون بره و پشت سرش رو نگاه نکنه و بهاره که خوشحال شده بود و قند تو دلش نبود که پلیس بازیاش باعث شده تا من از راه خلاف برگردم و متنبه بشم و مجید که حالا دیگه دستش برام رو شده بود که اوهم وقتی همه خوابند تلفن رو بقل می کنه و ازش دل نمی کنه و برای اینکه من بویی نبرم برای سیم اتاق من یک قطع کن گذاشته تا ساعت 11 به بعد صدای زنگ تلفن خواهر عزیزش رو از خواب بیدار نکنه و ...
اول هفته بعد بود که یک اتفاق تازه چهار خط و نصف بالا رو بهم ریخت و ...
(ستاره زیبا)