همه‌ی ماها نفس بریده‌ایم...

گاهی نفسم چون شما می‌برد و از زندگی خیالی خسته می‌شوم... 

آه! دلم پر میزند برای آن شهد شیرین زندگی حقیقی...

فقط گاهی

بیــــــا فقط گاهی..

جای هر لححظه دقیقه ای بگذاریم که در آن خوش بودیم..!
..

فقط گاهي ..

نشد!

میخواستم...

خودم باشم..

با یک دنیا غرور ...

که همیشه یدک میکشیدم..

میخواستم خودم باشم..

و حرف هایی که کسی درک نمیکرد..

میخواستم..

نشد!

منی دیگر میشوم

من روی این زمین خاکی..

هر روز افسرده میشوم..

میشکنم..

بغض میکنم..!

و منی دیگر میشوم..

چرا نمیتوانم فراموشت کنم؟


امروز حس غریبی دارم انگار تمام غصه های دنیا در دلم تلنبار شده انگار که یک حرف نگفته در گلویم گیر کرده انگار یک اسمان ابر در چشمانم قصد باریدن دارد به اندازه تمام دوران کودکی ام به یک اغوش گرم به یک شانه پر مهر احتیاج دارم که مامن و پناهگاهم شوند وارامم کنند .خدایا نمیدانم چه اتفاقی افتاده که این قدر احساس تنهایی به من نزدیک شده شاید با تو غریبه شده ام که اینقدر ترس و وحشت با من اشنا شده شاید...

پروردگارا اگر خطا کرده ام ببخش اگر گناه کرده ام بیامرز اگر تو هم مرا برانی به کجا پناه ببرم کودک خطا کار قلبم را بپذیرکه جز تو کسی رو ندارد

نمیدونم چرا نمی تونم فراموشت کنم

از دیشب بگم


دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی دلم هوای تو رو کرده بود

هوای اون همه شیرین زبونی دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی

ای هم صدای اشنا بگو پیشم

میمونی وقتی صدات تو گوشمه میگی اینجا میمونی

ولی صدات تو گوشمه میگی که اینجا میمونی رفتم کنار پنجره

گفتم شاید ببینمت دیدم

محاله دیدنت چون گل باید بچینمت

یهو دیدم یه قاصدک اومدپیشم خبر اورد ای اشنا یه رازی رو بهت میگم گفتم بگو

اهی کشیداومد نشست

رو شونه هام چماشو بست تا نبینه اشک چشام

می گفت توی یه راه دور وسوت وکور مسافری نشسته بود

مسافری غریب و دلشکسته بود

از تو همش سکوت میکرد بااشک گرم ودل سرد می گفت

یادت نماد اون روزای اخری چقدر دلش می خواست

که تو نگاش کنی صداش کنی

بهش بگی دوستش داری به شرطی تنهاش نذاری

تا اومدم بهش بگم برو بگو دوستش دارم

دیدم که او رفته بود و

منم دارم خواب میبینم