نت هایی برای تنهایی


همه ی ما تنهاییم. همه ی ما آدم ها تنهاییم. اکتسابی در کار نیست. تنهایی جزئی از ماهیت ماست.در خون ماست و اگر روزی برسد که تنهایی از زندگی مان رخت ببندد آن وقت است که باید  خود را چیزی جز آدم بنامیم.

----------------------------------------

تنهایی مثل یک قانون نانوشته است که همه می دانند اما کسی جرأت فریاد زدنش را ندارد.

----------------------------------------

تنهایی برای آدم چیزی در مایه های یک توپ آهنی بزرگ و سنگین است که با یک زنجیر کت و کلفت و یک حلقه ی فلزی زنگ زده به پایش بسته شده است و هر جا که میروذ و هرکاری که می کند سنگینی اش را حس می کند. در هر قدم. گاهی بیشتر و گاهی کمنر.

----------------------------------------

تنهایی برای آدم چیزی شبیه به یک چاه عمیق و مرموز است. چاهی که باید با پرتاب یک سنگ و شنیدن پژواک آب، عمق تاریکی اش را تخمین زد.

----------------------------------------

اگر آدم مستراح باشد. تنهایی هم طاق مستراحست. اگر یک روزی طاق پر شود و گوه بالا بزند باید قید مستراح را زد و روی درش کاغذی چسباند که : "مستراح خراب است."

----------------------------------------

"من آدم تنهایی ام" حشو دستوری دارد. باید گفت: "من آدمم"

----------------------------------------

تنهایی همان افسانه سیزیف است.

----------------------------------------

تنهایی زهدان است. اتاقکی تاریک و گرم و مرطوب که همه چیز در آن جان میگیرد. مهربانی، نفرت، امید، یاس، هنر.

----------------------------------------


آهنگ این روزها:

قطعه: All Alone Am I

آلبوم: All Alone Am I - 1963

هنرمند: Brenda Lee

سبک: Classic Pop

آدم ها برگ های زرد را له می کنند



دیوانه خانه به خانه ای گفته میشود که دیوانه در آن زندگی میکند.دیوانه خانه با خانه های معمولی فرق میکند.اینجا همه چیز سفید است و همه ی آدمهایش روزی چند بار اسمارتیزهای رنگ و وارنگ را با لیوان میخورند و بعد از صرف ناهار با هم شطرنج بازی میکنند.شب ها هم نوبتی برای هم داستان های بی سر و ته تعریف میکنند.البته این داستان ها برای ما دیوانه ها بی سر وته است.اما انگار برای آدمهای معمولی خیلی هم پر محتواست. شاید باورتان نشود اما یکی از هم قطارهای ما سر یکی از همین داستانها نوبل ادبی گرفت.

اینجا وقتی کسی هیجان زده میشود لباس های مخصوص هیجان زدگی تنش میکنند.این لباس ها خیلی جالبند.فقط یک خورده تنگ اند و جنس پارچشان زخیم است و گردن آدم را میخورد.شرط میبندم تا به حال نظیرش را هیچ جا ندیده باشید.آستین این لباسها خاصیت جالبی دارند که باعث میشود بعد از پوشیدن دستهایتان پشت کمرتان به هم گره بخورد.بعد از اینکه این لباس را تن آدم های هیجان زده کردند آنها را به اتاقهایی میبرند که حتی دیوارهایش هم مثل بالش نرم است.چندتا سوزن و چندتا اسمارتیز و بعد خواب و خواب ... .این اتاق ها تنها جاهایی  در دنیا اند که حتی میشود ایستاده هم تویشان خوابید.

اینجا دیوانه خانه است.من هم  یکی از دیوانه هایی هستم که در اینجا زندگی میکند.چندسال پیش وقتی سر میز شام ، سعی کردم ماکارونی را با بینی ام بخورم ، پدرم برای تعطیلات من را به اینجا فرستاد.اولش از اینجا میترسیدم.اما وقتی سر میز غذا دیدم که اینجا همه ماکارونی را با بینیشان میخورند کلی خوشحال شدم و الان کلی دوست پیدا کردم.بعضی از دوستهایم را فقط خودم میبینم. بدی این دوستهای نامرئی این است که همیشه مجبوری غدایت را با آنها تقسیم کنی.  

همیشه فکر میکردم دیوانه خانه تنها جایی است که هیچ کس از آدم هیچ انتظاری ندارد.اما اشتباه فکر میکردم چون وقتی به اینجا آمدم همه از من انتظار داشتند دیوانه بازی در بیاورم ، از دهنم آتش بیرون بدهم ، قانون جاذبه را نقض کنم و با چشمم کف پایم را بخارانم.چندروز اول برای اینکه انتظاراتشان را برآورده نمیکردم  به من سوزن میزدند.سوزن خیلی درد دارد.من از سوزن میترسم.یک بار هم من را به عنوان مقاوت بین یک مدار الکتریکی قرار دادند و کلی جریان الکتریکی از کله ام رد کردند تا خلاصه سر عقل آمدم.تا به حال از کله تان جریان الکتریکی رد کرده اند؟دقیقا مثل این است که یک عالمه زنبور از یک گوشتان داخل شوند و از گوش دیگرتان در بیایند.آدم حسابی مور مورش میشود.از آن به بعد یاد گرفتم چطوری انتظاراتشان را برآورده کنم.

روزی یک بار تظاهر میکنم که یک گلدان تشنه روی بالکن یک پیرزن کورم که تمام آبش را به جای ریختن در من روی زمین میریزد. نقش پیرزن و بالکن و آبپاش و آب را چندتا از دوستهایم بازی میکنند.اینجا همه تظاهر میکنند. همه .

امروز خیلی ناراحتم.یکی از دوستانم مرده است.بیچاره نقش یک برگ زرد خزان دیده را بازی کرد که از شاخه ی درخت رقص کنان به روی زمین میفتد.اصلا یادش نبود که همیشه آدم ها برگ های زرد را زیر پایشان له میکنند.بیچاره برگ های خزان دیده.

 

آهنگ این روزها:

قطعه: People Are Strange

آلبوم: 1967- Strange Days

هنرمند: The Doors

سبک: Acid Rock

 

علت



تو کنار پنجره نشسته ای.آخرین پک را به سیگارت میزنی و آن را با عصبانیت از پنجره به سمت خیابان پرت میکنی.از جایت بلند میشوی و به سمت حمام میروی.موتور سوار نگاهی به آدرس نوشته شده بر روی کاغذ می اندازد.سر اولین چهارراه باید به سمت راست بپیچد.سپس به اولین کوچه در سمت چپ خیابان برود و در آن کوچه دنبال خانه ای با پلاک چهار بگردد.آدرس را داخل جیبش میگذارد.ناگهان وجود جسم سوزانی را در یقه ی لباسش حس میکند.پشتش میسوزد ، تعادلش را از دست میدهد و با موتور وسط خیابان چپه میشود.راننده ی وانت سیگار را روی لبش میگذارد و در داشبورت ماشین دنبال فندک میگردد.بعد از چند ثانیه جستجو، آن را می یابد.سیگارش را روشن میکند.سرش را بالا می آورد و نگاهی به رو به رو می اندازد.موتوری در فاصله ی بسیار کمی از او بر روی زمین افتاده است.سرعت وانت بیشتر از آن است که بخواهد با ترمز مانع از برخورد با موتور و موتور سوار شود.با تمام قدرت فرمان را به سمت چپ میچرخاند .از جدول بالا میرود و با جهشی وارد لاین دیگر خیابان میشود.راننده ی پراید با کف دست عرقهایش را پاک میکند.سعی میکند صدای ناله های زن خون آلودی را که بر روی صندلی عقب دراز کشیده نشنود.نمیدانست چرا خودش را به دردسر انداخته است.شاید بهتر بود او هم مثل بقیه راننده ها بی تفاوت از کنار بدن نیمه جان زن که گوشه ی خیابان افتاده بود می گذشت. لحظه ای صدای ناله های زن قطع میشود.راننده نگاهی به پشت سرش می اندازد.از هوش رفته است ، شاید هم مرده باشد.عرق سردی بر روی پیشانی اش مینشیند.تصمیم میگیرد زن را کنار خیابان رها کند.راهنما میزند و فرمان را به سمت راست میچرخاند.ناگهان ضربه ی مهلکی از جسمی سخت به کنار ماشین وارد میشود.ماشین روی چرخهایش بلند میشود و به گوشه ی خیابان می غلطد.زن نگاهش به سوپرمارکت کنار خیابان می افتد:"شیر یارانه ای موجود است."صفی در کار نبود.برای لحظه  ای دست پسرک را رها میکند و به سمت مغازه روانه میشود.پسر بچه نگاهی به کنار خیابان می اندازد.پرنده ی بیچاره ای که بیحرکت کنار خیابان افتاده است نظرش را به خودش جلب میکند.به سمت پرنده میرود و کنارش زانو میزند.زن با پلاستیک شیر از مغازه بیرون می آید.اطراف را برای یافتن پسرش از نظر میگذراند.او را کنار خیابان میبیند.جسم تاری در گوشه ی نگاهش نظرش را جلب میکند.سرش را به سمت آن میچرخاند.ماشینی ملق زنان به سمت پیاده رو در حرکت است. شیر را به زمین می اندازد و به سمت پسرش میدود.

***

تو کنار پنجره نشسته ای.آخرین پک را به سیگارت میزنی و آن را با عصبانیت از پنجره به سمت خیابان پرت میکنی.از جایت بلند میشوی و به سمت حمام میروی.وان آب پر شده است.داخل وان مینشینی.برای لحظه ای به نقطه ای خیره میشوی.نگاهت را از آن نقطه میدزدی.تیغ را برمیداری و روی رگ مچ چپت میگذاری.صدای جیغ زنی از پنجره ی نیمه باز اتاق لحظه ای حواست را به خودش جمع میکند.اما این موضوع برای تو اهمیتی ندارد.چشمهایت را میبندی و کار را تمام میکنی.


+ سوم آذرماه 1389


آهنگ این روزها:

قطعه:Oh, Chimney Sweep

آلبوم:2010-Strange thing to say

هنرمند: Sopor Aeternus & Ensemble of Shadows

سبک:Dark Wave

نت هایی برای دیشب


شب شده است. صدای ماشین هایی که در اتوبان کنار خوابگاه در حرکتند از پنجره ی دو جداره ی اتاق هم میگذرد و به شکلی مبهم و غیر واقعی به گوش میرسد. من این صدا را دوست دارد، با وجود اینکه عصبی و پریشانم میکند. این صدا باعث میشود کم تر از تنهایی بترسم. دلیلش را خودم هم نمیداند اما خب به هر حال این چیز مسخره در حال حاضر به من دل گرمی میدهد و همین کافی است.

----------------------------------------

شب خوب است. خیلی خوب. حالا هر طوری که باشد. حتی اگر تمام غم دنیا در دلم باشد با این حال شب خوب است. شبها بهتر مینویسم، بیشتر آهنگ گوش میدهم و بیشتر ساز میزنم. معمولا این موقع شب روی تختم لم میدهم و چیز میخوانم و اگر چیزی باشد میخورم. حالا هرچه که باشد. در خانه که باشم،  میوه میخورم. پرتقال و خیار و انگور. مادر اصرار میکند که سیب هم بخورم اما من از سیب هیچ خوشم نمی آید. آخر سر برای این که من را به خوردن سیب راضی کند میگوید:"بخور فکر کن موزه." خوب میداند که من موز دوست دارم، اما من گول نمیخورم و سیب.

----------------------------------------

میتوانم حدس بزنم که الان در خانه چه خبر است. پدر تازه از سر کار برگشته است. بوی عرق و آهن میدهد. 5 تا بربری خریده و نیم کیلو پنیر لیقوان. شاید هم کمی خیار شور. نان ها را با وسواس عجیبی به طور موازی روی میز ناهارخوری کنار هم میچیند و هی غرغر میکند. از چه؟ میتواند هرچیزی باشد. مهم غرغرش است.

----------------------------------------

مادر در آشپزخانه است و چیز خورد میکند، سرخ میکند، می پزد و بعد از بسته بندی در فریزر میگذارد. هر چند ثانیه یک بار پدر را نگاه میکتد. لباسش باید قرمز باشد. روسری به سر بسته. تلویزیون روشن است. با صدای بلند. هیچ کس جلویش ننشسته. مادرم همیشه این موقع ها تلویزیون را روشن میگذارد و به آشپزخانه میرود و به کارهایش میرسد. می گوید:"اگر تلویزیون روشن نباشد دلم میگیرد."چرا؟ نمیدانم. فرقی هم نمیکند. مهم این است که دل مادرم نگیرد. 

----------------------------------------

شام کوکو سیب زمینی است با سالاد شیرازی. در ماهی تابه ی دردار بزرگ. شایدم در ماهیتابه ی کوچک. من که نیستم کم تر میخورند. کمتر که نه. در واقع من که هستم بیشتر میخورم! کوکوی سیب زمینی با نان بربری تازه و سالاد شیرازی. اگر دوغ هم که باشد خیلی بهتر است. هرچند مادر دوغ نمیخورد. سر درد میگیرد و بدعنق میشود. پدر میگوید کوکو نمک ندارد. مادر جوابش را نمیدهد و فقط برای یک لحظه نگاهش میکند. چه نگاهی!


----------------------------------------

آهنگ این روزها:

قطعه: Flamenco Sketches

آلبوم:1959- Kind of Blue

هنرمند: Miles Davis

سبک: Jazz


5:17


خورشید آرام آرام  طلوع می کند و من خسته تر از همیشه اینجا نشسته ام. میان نشدن ها، نداشتن ها، ندانستن ها و نتوانستن ها... آری.تمام داشته های من این است. یک خروار فعل نفی شده. همین و بس.

نُت هایی برای سمفونی 25


یک بار که 10-15 سالم بود. ننه ام ازم پرسید چه آرزویی داری. گفتم: " آرزو دارم یه روزی یه قطعه موسیقی بشم." ننه ام تا دو هفته، عجیب نگاهم می کرد و زود به زود امامزاده می رفت.

----------------------------------------

یک بار که دو-سه هفته از آن موقعی که 10-15 سالم بود گذشت، ننه ام از من پرسید:" حالا دوس داری چه آهنگی باشی؟" گفتم:" موومان 1 سمفونی 25 موتزارت." شبش دیدم ننه ام موقع نماز دستهایش را کلی بالا برده و دارد برایم دعا می کند. فکر کنم داشت گریه هم می کرد.

----------------------------------------

1: سلام آقای دکتر.

2: سلام جانم.

1: آقای دکتر واسه عمل جراحی زیبایی اومدم.

2: چه کاری از دستم بر میاد جانم؟

1: میشه منو شبیه موومان 1 سمفونی 25 موترازت کنین؟

2: ...

1: سی دیشم با خودم آوردم.

2: ...

1: نمیشه؟

2: ...

----------------------------------------

1: راستی یادم رفت روز تولدتو بپرسم. تولدت کیه؟

2: 5 اکتبر 1773

1: ...

2: به عبارتی میشه 14مهر 1152

1: ...

2: تولد تو کیه؟

1: ...

----------------------------------------

1: سلام

2: سلام

1: من موومان 1 سمفونی 25 ام.

2: سی ماژور ِهایدن؟

1: نخیر، سل مینور ِ موتزارت.

2: ... هوووم.

1: شما خودتو معرفی نکردی.

2: بنده سمفونی صفر بروکنرم.

1: آندانته؟

2: نخیر، آلگرو.

1: عجب...

----------------------------------------

1: یه جک بگم؟

2: بگو.

1: یه بار، ناکتارن و مازورکا داشتن با هم بازی می کردن، بعد یهو لوهنگرین ِ واگنر میاد ، بهشون

میگه: "بچه ها منم بازی میدین؟" ناکتارن و مازورکا میگن: " نخیر، بابامون گفته با فاشیستا بازی نکنیم."

2: ...

1: یکی دیگه بگم؟

2: ...

1: جک ِ موومان 1 سمفونی 25 موتزارتو برات تعریف کردم؟

2: ...

----------------------------------------


آهنگ این روزها:

قطعه: Black Magic Woman

آلبوم: English Rose -1969

هنرمند:Peter Green's Fleetwood Mac

سبک: Blues


تز ٍ علمی



اخبار علمی-فرهنگی-هنری را که دیدید؟ همان که 20 و چند سال است تیتراژش عوش نشده و حول و حوش ساعت 8 شب شبکه دو پخش می کند. اگر دیدید پس متوجه شده اید که تقریبا بیش از نیمی از خبرهایش دارای چارچوب دستوری زیر است:

"محققان آزمایشگاه.... در دانشگاه ...... به تازگی به این نتیجه رسیده اند که افزایش(کاهش) مصرف .... باعث کاهش(افزایش) احتمال .... میشود.

همیشه برایم جای سؤال بود که : "جل الخالق! آخه چه طوری؟ اصلا از کجا فهمیدن که "..." به "..." ربط داره؟ اَاَاَاَاَه....! اونا کجان ما کجاییم..."

تازگی ها فهمیدم که از این حرف های علمی زدن آنقدرها هم سخت نیست. همه اش به جامعه آماری ات بستگی دارد.مثلا برای منی که جامعه آماری ام فقط از خودم تشکیل شده میتوانم صبح تا شب از این تز های علمی بدهم. این هم یک نمونه اش که اتفاقا همین چند روز پیش به آدرس ایمیل اخبار علمی-فرهنگی- هنری ارسالش کردم و مطمئنا همین روزها از تلویزیون خبرش را میشنوید شاید با خودم هم مصاحبه کنند. خدا را چه دیدی؟یه وقت یکی از قیافه مان خوشش آمد همینطور الکی گلزاری، بهدادی، رادانی چیزی شدیم. به حق همین شب عزیز.....

متن نتیجه علمی:

بنده به تازگی در خوابگاه.... دانشگاه.... به این نتیجه رسیده ام که افزایش مصرف سیگار باعث کاهش زمان خواب میشود.حتی اگر بخواهم دقیق تر بگویم، نکشیدن هر نخ سیگار یک ساعت به خواب آدم اضافه می کند. جوون شما من تاهفته پیش که روزی 20 نخ میکشیدم 5 ساعت در شبانه روز میخوابیدم.الان که یه هفتست روزی 5 نخ می کشم مجموع ساعات خوابم در روز شده 20 ساعت.فقط موندم اگه همین 5 نخم نکشم چطوری باید در روز 25 ساعت بخوابم؟



آهنگ این روزها:

قطعه: Daytime

آلبوم: Single version -1972

هنرمند: (Jane (German Band

سبک: Progressive Rock

نقل به اقتباس از "تلاش بیهوده عشق"



این را من نگفتم. مالٍ خود ٍ خود شکسپیر است. میگوید هرگاه که چیزی را به زور به دست بیاوری در همان آن از دستش داده ای. مثل تصرف شهری با آتش.


آهنگ این روزها:

قطعه:Word of Signs

آلبوم: Controlling Crowd- 2009

هنرمند: Archive

سبک: Trip hop

گفتاری در باب تابستان



چندسال پیش خبر آمدن تابستان را بوی تند عرق مسافران در واگن های مترو به من نمی رساند. شبکه ی یک بود و " تابستونه وقت بازی و خنده...بچه ها توی کوچه گرم بازی مثل چنتا پرنده" ...

از کله ی سحر با دمپایی پاره در کوچه های محل هوار بودم، تا ظهر که سرتا پا خاک و خله، با زانوهای زخمی و یقه ی وارفته به خانه بر میگشتم. ننه اصرار می کرد که پاهایم را همان جا در حیاط بشورم.یک کاسه پر از میوه برایم می آورد و لباس هایم را عوض میکرد. می نشستم جلوی تلویزیون فوتبالیست ها تماشا می کردم و میوه میخوردم. اول میوه ها را میخوردم و بعد گیلاس را. گیلاس برایم چیزی فراتر از میوه بود. اصلا خدا بود. نوعی الهه ی خوراکی خوش رنگ و خوش تراش که با خوردنش به معراج می رفتم...

اما حالا دیگر از این خبر ها نیست. چون خبری از گیلاس نیست و وقتی خبری از گیلاس نباشد، تابستان و بهار و پاییز و زمستان چه توفیر می کند؟

تابستان همیشه ی خدا فصل لعنتی بود. همیشه... اما گاهی به لعنتش می ارزید. شاید به خاطر گیلاس هایش.... اما آن روز ها گذشته و  تابستان 91 تنها 93 روز در تقویم رو میزی ام شده... 93 جمعه طاقت فرسا و پر از تشنگی... و البته بدون گیلاس.



آهنگ این روزها:

قطعه:  Summertime

آلبوم: Cheap Thrills- 1968

هنرمند: Janis Joplin

سبک: Psychedelic Rock  

اعتراف اول (من به درد نخورم)



من موجود به درد نخوری هستم. از آن آدم هایی که فلسفه ی وجودیشان از فلسفه وجودی نخود فرنگی هم مضحک تر است. جدی می گویم. باور کنید هیچ فروتنی و تواضعی در کار نیست و خبری از خود زنی و استراتژی " خودت خودتو تخریب کن تا از شر اطرافیانت در امان باشی" نیست. این یک اعتراف است. یک اعتراف صادقانه. حاضرم قسم بخورم اگر مسیحی بودم هر هفته این اعتراف را از پشت پنجره ی مشبک اعترافخانه برای پدر روحانی کلیسای محل تکرار می کردم و از او میخواستم که پیش پدر و پسر و روح القدس و بقیه بروبچه ها وساطتم را کند تا بلکه مورد رحمت قرار بگیرم. اما خب نه من مسیحی ام و نه اصولا در محله مان کلیسایی است که اگر مسیحی بودم بتوانم پیش کشیشش اعتراف کنم. پس در چنین شرایطی راهی جز اعتراف در اینجا ندارم.

این که میگویم بی خاصیت و بدرد نخورم حرف یکی دو روز نیست. برمیگردد به سال ها پیش. اولین باری که به بی خاصیتی خودم واقف شدم دوازده سالم بود. مشغول بازی با نافم بودم که یک هو یک حس عجیبی سر تا پایم را مور مور کرد. حقیقتا اتفاق عجیبی بود.حس می کردم یک گله کوتوله ی هلندی محاصره ام کردند و میخواهند با فرو کردن پر غاز در دماغم من را به عطسه بیاندازند. وقتی این ماجرا را برای روانپزشک خانوادگیمان تعریف کردم گفت که فقط آدمهای بی خاصیت و به درد نخور ممکن است حس کنند یک گله کوتوله ی هلندی محاصره شان کرده است و من از همان لحظه فهمیدم به درد هیچ کاری نمی خورم. بعد از فهمیدن این موضوع تا چند هفته حسابی حالم گرفته بود. با هیچ کس حرف نمی زدم تا یک وقت از لحن صحبتم به بی خاصیتی ام پی ببرند. اما روزگار همینجوری باقی نماند. یک روز وقتی در حال پیاده روی و خوردن آلاسکا بودم ایده ی بکری به ذهنم زذ... " اعتراف"...البته ایده ی خود خودم که نبود. ژان زاک روسو حر/ام/ زا/ده چند قرن پیش این کار را کرده بود و حسابی هم کارش گل کرده بود. اما خب دنیا برای حر/ام/ زا/ده های بیشتری هم جا دارد. پس تصمیم گرفتم که هم قطار روسو شوم و هر جا که می روم و هر جا که می نشینم به بی خاصیتی خودم اعتراف کنم. در حال حاضر چند وقتی است که این کار را میکنم و اگر بخواهم راستش را بگویم چندان هم از این وضعیت ناراضی نیستم. خوبیش این است که وقتی همه میدانند که من آدم به درد نخوری هستم دیگر هیچ کس انتظار به درد بخوری از من ندارد. این خود موهبت بسیار بزرگییست که خدا فقط به آدم های به درد نخور عطا کرده است.

این اولین اعترافم برای شما دوستان عزیز بود. اما مطمئنا اخرینش نخواهد بود. خواهش می کنم در کامنتهایتان به من دلداری ندهید و مثلا نگویید:"هی مرد...خودتو جم و جور کن... تو خیلی هم به درد بخوری!" باور کنید من از این وضعیت حسابی راضی ام. همچنین اگر آدم به درد بخوری هستید ریا نکنید و با لحن آدم های به درد نخور کامنت نگذارید.

با تشکر

سارنگ


آهنگ این روزها:

قطعه: Inward Journey

آلبوم: Shadows Between the Sky- 2010

هنرمند: Buckethead

سبک: Progressive Rock