دلم واسه قدیما تنگ شده

سلام

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده، یادش بخیر، اینجا بهترین جا برای گذر زمان بود،بعضی ها دوستای مجازی داشتن، بعضی ها عشق های مجازی داشتن ، بعضی ها جنون مجازی داشتن، و آخرش ختم به وبلاگ ها میشد و تمام،

یکی شاعر بود، یکی دکتر بود، یکی .... خلاصه نمی‌دونستی راست میگه یا دروغ، اصلا مهم هم نبود،ولی همیشه سرحال بودی و هرچه دل تنگت می‌خواست مینوشتی، 

همیشه کسانی هم بودن که تشویقت کنن، فحشت بدن و... ولی دلگیر نمیشدی، 

خیلی روزای خوبی بود، نه پیوندی بود، نه خیانتی بود، مجازی مجازی بود، یادش بخیر

خدا لعنت کنه این گوشی های هوشمند رو،همه ی لذتمون رو از بین برد ، تلگرام، واتس آپ اینستاگرام و ..... بلای جان ما شدن، 

من پیرمرد هم دیگه چشمام سو ندارن که بشینم با این گوشی های هوشمند کار کنم، برای همین فارغ از دنیای مجازی به دنیای خیالی پناهنده شدم

 

 

پی نوشت: دلم واسه قدیما تنگ شده

گرسنگان همیشگی

این روزها خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم

خسته هستم

خسته از جور زمانه، خسته از درد مردم، هر کجا رو که میبینی، گرسنه ای هست.

نه گرسنه شکمی، بلکه گرسنه حرص و طمع!!

گرسنه گوشت و پوست و خون هم نوع خودش!!

کافیه این گرسنگان همیشگی بفهمند علف بیابون گرون میشه، از تمام توان خودشون و خانواده شون استفاده میکنند و هرچی علف تو بیابون هست رو میخرند و انبار می کنند ، این شده زندگی این گرسنگان همیشگی

خدایا به داد این گرسنگان برس، اینها قرار نیست سیر بشن، اصلا و ابدا نمیتونن سیر بشن، مثل موش جمع می کنند که مبادا گرون بشه

آخه اینها مادرزاد گرسنه هستند، 

گرسنه گوشت و پوست و خون مردم

یادش گرامی

دیروز، یازدهم مهر 1397 روز بدی بود

دیروز، دوست عزیزی از بین ما پر کشید

 

عجبم از این مردم مرده پرست، 

تا زنده بود تقریبا همه فراموشش کرده بودن ولی امروز همه اومده بودن برای بدرقه!!

شاید اومده بودن تا با چشم خودشون رفتنش رو ببینن؟؟

نمیدونم والا!!

چیزی که من اطمینان کامل دارم کسی که میشناختش حالا حالا ها نمیتونه فراموشش کنه

 

خدا به خانواده، بخصوص همسر نازنینش و بچه هاش صبر بده

 

اگه همه فراموش کنن، اونا تا ابد از یادش نمیبرن

 

یادش گرامی

 

سلامی دوباره

سلام

سلام به تو ای دوست

مدتی نبودم

تنبل

بیمار

چاغ

کچل

قد کوتاه

شدم این روزها

یعنی پیر شدم، راستی آدم پیر چرا چاق و کوتوله و کچل و زشت میشه؟

فعلا حال ندارم بنویسم. برم قرص های قلب و قند خون و چربی خون و کمر درد و زانو درد و ..... رو بخورم( پیرها این چیزا رو میخورن دیگه؟)

فعلا خدا نگهدار همه شما عزیزان

من عاشق نیستم.....

من عاشق نیستم...... 

من دیوانه ام..... 

دیوانه ای عاشق؟ عاشقی دیوانه؟ 

چه فرق دارد که ندانی چه هستی؟ بهتر است که ندانی! 

ومن نمیدانم.... نمیدانم .... 

در باران، چه لذتی دارد خوردن بستنی! 

چه می چسبد پشمک! 

جه حالی دارد بادبادک بازی! 

در باران، میشود یک لقمه از نان و رطوبت خورد. میشود یک جرعه از نوشابه ی ابر سر کشید.. 

میشود شنا کرد در دریاچه ی بارانی. 

میشود قرق شد در گرداب ژرف قطره... 

من عاشق نیستم..... 

من دیوانه ام.....

باز باران.طراوتی دیگر ،روایتی دیگر

 امروز صبح باز باران بارید.  

اینجا باران روایتی جدید نیست.اینجا باران طراوتی هر روزه است. 

اینجا ابرها  همیشه در حال باریدن هستند..... 

 روایت من و طراوت بارن،چه در هم تنیده و مانوسند.چه سخت ابر بارانی همچون دل من درحال گریستن است. 

چه بوی رطوبتی میدهد مغذم همچون اسفنج باران خورده و چه دلگیر است غروب بارانی ،همچون زندگانی من. 

جلبک بسته ی حوض خانه ام از خیسی همه روزه،چه شباهتی دارد به افکار جلبک بسته ام از گنداب وجودم. 

دلم آفتاب میخواهد...... دلم تشعشع گرم خورشید را برای خشک شدن میخواهد......... 

ولی از پس هر باران، آفتابی خواهد بود. حتی برای دل بارانی من................

چاره ای ندارم

همیشه فکر میکردم داشتن درآمد و حقوق ثابت در اداره، باعث احساس آرامش میشه.باعث میشه با روحیه بالا به کار روزانت برسی و بعد از ظهر به کارهای فوق برنامه بپردازی ،مثل گردش وقدم زدن ،سینما رفتن و شب نشینی با دوستان و..... گاهی هم کارهایی برای افزایش درآمد !!!!

این احساس کاملا بچه گانه و دور از عقل بود چون نتیجه این تفکر برای من پیامدی غیر از آرامش و آسایش و راحتی داشت.   تمام زمان زندگیم به این ختم میشد: یا درحال رفتن به اداره بودم ، یا در اداره بودم ویا در حال برگشت از اداره !!!! چنان وقف اداره شدم که خودم، خانواده ام و دوستانم رو فراموش کردم.حتی  کارهایی رو که قرار بود برای افزایش در آمد بیشتر انجام بدم رو هم فراموش کردم. شدم محبوث در اداره !!!! ولی خودم احساس میکردم که دارم با تمام وجود به شغلی که بهش علاقه دارم میپردازم حتی با کمترین حقوقی که در ادارات دیگه وجود داره(توی کشور ما کمترین حقوق رو کارمندای علمی میگیرن. چون مصرف کننده هستند و درآمدی برای دولت ندارند.این هم حمایت بیدریغ از علم و دانش در اینجا!!!!)............ 

شنیدید که میگن مرز بین عشق و نفرت خیلی کمه؟ درست میگن ..... من تجربه ش کردم.... یه اتفاق هرچی که از عشق توی دلم بود رو به نفرت تبدیل کرد...... دیگه روحیه کار رو ندارم و نیروی جوانی رو که از دست دادم هم برنمیگرده......... اگه 10سال پیش به این نتیجه امروز میرسیدم حتما بیخیال علم و دانش میشدم و به جیبم نگاه میکردم و تصمیم دیگه ای میگرفتم. 

به هر صورت امروز دچار کارزدگی شدید و تنفر شدم و چاره ای هم ندارم.... 

فکر میکنم قسمت زیادی از مردم کشور دچار احساس من هستند و همه اونها مثل من چاره ای ندارن.....

عاقبت سر به هواییی

عجب از کار دنیا هستم!!!  

همه ی عالم و آدم کار دارن ... من بیچاره ی از همه جا بیخبر هم کار دارم.... 

 هی خوندم هی خوندم..... فوقش دیپلم گرفتم .... لیسونس گرفتم .... فوقش لیسونس گرفتم که چی بشه؟ .......... چی شدم حالا؟ یه سر به هوا!!!! من از دوران شیرین کودکی( چرا میگن دوران شیرین کودکی؟ چرا نمیگن دوران ملس یا شور یا سرکه نمکی یا فلفلی کودکی؟ ینی همه چی به کام بوده تو کودکی؟ یا من از اول بدشانس بودم؟ چند بار چشام رو شستم ، جور دیگر دیدم ولی هیچی عوض نشد لعنتی!!) سر به هوا بودم شدید....  

یادمه داشتم بدو بدو از پله های خونه ی نازنین پدر بزرگم(آآآآآهههه.... یادش بخیر، خیلی مرد بود خدا بیامرز) پایین میدویدم محکم خوردم به کوزه سرکه؟ افتاد وسط حیاط و شکست!!! شکستنی با صدای سفال!! خیلی خوشم اومد . یه کوزه ای کنارش بود اونم انداختم که صدای شکستنش رو بشنوم.. وای چه صدای باحالی بود؟ حیف که همه ی لذتش با یه پس گردنی بابام خراب شد. صدای شکستن غرورم جلوی دخترای همسن و سال فامیل شبیه به صدای شکستن اون کوزه ی سفالین بود ولی اصلن با حال نبود...گاهی یادم می افته قلبم درد میگیره! اون روز هرچی فک و فامیل داشتیم دست دختراشون رو گرفته بودن اومده بودن خونه باغ پدر بزرگم .... لنتی ها تا زنده بود بیجاره آوبزونش بودن ولی اون فقط منو دوست داشت..... فقط......... وقتی داشت میمرد من سربه هوا مثل همیشه سر کار بودم(لعنت به این کار) فقط منو صدا زد..... چون فقط من نبودم..... لعنت به من و کارم...... بگذریم  

 

 گفتم که سربه هوا بودن من شد هدف زندگیم..... یه روز آگهی روزنامه رو دیدم که نوشته بود آزمون هواشناسی با شرط استخدام رسمی!! اون روز خودم رو بدبخت کردم رفت..................... حالا وقتی بارون میاد به خودم میگم : همه توی این هوا میرن تو ساختمون من بیچاره میرم توی فظای باز!!!! همه خشک میشن من تازه خیس و خالی میشم!! امان از بارون مازندران!!!! اینجا 12 ماه میباره و 1 ماه چکه میکنه!!!! همش سرمون به هوا تمایل داره لامثب............. حالا تو خود بخوان شرح مفصل از این مجمل !!! عاقبت سر به هواییی من اینجوری شکل گرفت... خسته ی رو حی و جسمی و ناراحتی روانی و بی پولی و اشک و آه و.... همه دست آورد این سربه هوایی بوده.  

آخرش هم سر به هوا خواهم مــــــــــــــرد!!!

خیلی دلم گرفته از خیلی چیزا

خیلی دلم گرفته از خیلی چیزا 

یه روزی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم... البته این کوی ساکنین دیگری هم داشت!!! راستش یه بت عربده جویی هم اونجا بود . که ما رو بهش بندونده بودن به اسم کــــــار ، منظورم همون شغلی که باهاش پول در میاری ، نون میخری ،قاقا میخری ، تا کوفت کنی نمیریه ها!!!!! حالا بگذریم.. 

جوون و نفهم که بودیم (البته دور از جون شما) فک کردیم زدیم وسط خال... بورسیه شدیم تو فلان اداره... درس و عشق و حال و حقوق. بعدشم کار و تلاش و زندگی... عجب غافل بودم من!! 

حالا که سنی ازمون گذشته و گرد توسی رو موهامون نشسته تازه ژست فهما و علما رو به ریختمون گرفتیم (البته هنوز هم نمیفهمیم ،بازم دور از جون شما) که چی؟  

 عجب اشتباهی کردیم بابا!! چه کلاه گشادی رو سرمون بوده تا حالا که خودمون رو زده بودیم به خریت(با تشدید دوبل و تحکم در گفتار)!!! 

حالا نه راه پس دارم و نه راه پیش......... 

گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم

شکوه از بخت بداختر بکنم یا نکنم

در گاراژ دل و وا بکنم یا نکنم

ماشین عشقم و توش جا بکنم یا نکنم

ترک دل داده و دل بر بکنم یا نکنم

گریه ها از غم اوسر بکنم یا نکنم

آه و فریاد بر افلاک بکشم یا نکشم

دل دیوونه رو در خاک بکشم یا نکشم

آقا جون هر غلطی خواستی بکن این که پرسیدن نداره!!!! شده حکایت امروز ما  
 
اینکه بعد از مدت ها آمدنم همراه دلگیریه والا به خدا از رو ناچاریه..... 
اینترنت دارم( چقدر زیاد هم دارم) ولی دل خوش سیری چند؟ 
حال آه کشیدن رو هم ازم گرفتن..... زندگیم رو زهر مار کردن... اشکمو در آوردن .......... 
خدا حفظشون کنه..... اگه اینا هم نباشن ما طعم انگبین زندگی زیادی برامون شیرین میشه.. واللاااااا 
شکر خدا گشنه و تشنه نیستیم. زنده ایم خشک و خالی!! لبخندی رو لبمون نمونده..... و قلبمون دلمب دلمب میتپه... پس هنوز زنده ایم  !!!!! هرچند تلخ

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان

طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد

کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد

مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند

میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد

کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد

شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد

کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او

ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد

و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید

رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد

چراغ ماه


کعبه را گم کــــرده ام ای رهنمــــــــــایان راه کو
تشنــــــــه ی آگاهــــی ام دریـــــــــا دل آگاه کو
خاطــرم از قیــــــــل و قـــــال این و آن آزرده شد
تا بیاســـــــایم زمـــــــانی خلـــوت دلخــــواه کو
دیده نــــابینا و رهــــزن در پـــی و شب قیر گون
دشت نـــــاهمـــوار و من تنــــها دلیــــــل راه کو
ناله ام در سینــــه مانــد و استخوانـــــم در گلو
تــــا خـــــروش خفتـــــه را ز دل بر آرم چــــاه کو
تیغ بر ســــر خــــار در پا بر لبـــــم مهــر سکوت
بـــر گلویــــم پنجــــه ی دشـــمن مجـــــال آه کو
حرف ایمان کفر و دل ها تیره مردم مست شرک
مرغ حـــــق دارد فغــــــــان کای مشرکان الله کو
در چنین شــــــامی نتابــــــد کوکبـــی از روزنی
پیش پایـــــــم را نمـــــــی بینــــــم چراغ ماه کو
 

نکند.........

نکند موسم سفر باشد
سالها خفته و بی خبر باشد
بوی باران تازه می آید
نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد
نکند که گوش خلق کر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دست از پای دراز تر باشد
نکند پرده چون فرو افتد
داستان داستان زرد باشد
زیر این نیم کاسه های قشنگ
نکند کاسه ایی دگر باشد
نکند آنکه درس دین می داد
از خدا پاک بی خبر باشد
همچو سنگ ایستادن در این باغ
نکند پاسخش تبر باشد
نور کیوان بر آسمان شب
نکند پوچو بی ثمر باشد

زندگي ...

زندگي ...


زندگي با همه وسعت خويش ، محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش و جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،
يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند
. . .
 
 
پی نوشت:
 
یادمان باشد..........:
 
خسته هستم از اینهمه دروغ و فریب، دوستان شرمنده از حضور کمرنگم.اونقدر دچار تنفر و افسردگی و بدبینی شدم که نگو.دوستانی که شمشیر از رو برای نابودی من بسته و دشمنانی که خنجر تا دسته در قلبمان فرو کردند.اعتمادی که با خیانت نابود شد و قلبی که دچار تنفر شد.و همه محصول دروغ در مملکتیست که ارزش به ضد ارزش تبدیل شده و چنان جایشان در زندگیمان جابجا شده که خودمان هم نمیتوانیم ازهم تمیزشان دهیم....................................................................................
خدایا خودت به دادما برس
 

افسانه ی حیات

افسانه ی حیات حرفی جز این نبود...

 

یا مرگ آرزو!!!

 

یا آرزوی مرگ....

 

پ ن: 

 خسته ام.........خیلی زیاد.

 

خدایا پدری رو پیش دخترش شرمند نکن..

 

ای کاش من هم فقط تولد  فرزندم برام مهم بود نه بعد از تولد!!!! ای کاش

 

خدایا....توکه خجالت نمی کشی ازآفرینش خلایق لپ لپ تقلبیت ولی جان خودت ما از آفرینش سیاهی لشکری شما شرمسار و خجلیم. تو که فقط آمار جانورانت رو روی کره خاکی زیاد کردی و بعدش هم آمارش از دستت خارج شد ولی ما از آمار جامونده های خسته از کسرت خلایق ، یه جاهای سانسور شده مون جر خورده تا زنده بمونیم. یه فحش آب دار ته ته گلوم گیر کرده که بهت بدم.. یه وقت فکر نکنی که ادب به خرج میدم ها  .... فحش نثارتان!!

 

 

         

                        دخترم، نکیسای بابا، روز دختر مبارک روی ماهت باشه....

          یادت باشه که همیشه تنها آغوش امن برای خندیدن وگریه کردن ،آغوش لرزان پدره.

    

آرامش محصو‎ل تفكرنيست،

 

 

 

آرامش محصو‎ل تفكرنيست،

آرامش "هنرنينديشيدن" به انبوه مسايلي است كه"ارزش فكركردن " ندارند.

 

 

 

 

گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم

 

گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم

می خوای بکن می خوای نکن

شکوه از بخت بداختر بکنم یا نکنم

می خوای بکن می خوای نکن

در گاراژ دل و وا بکنم یا نکنم

می خوای بکن می خوای نکن

ماشین عشقم و توش جا بکنم یا نکنم

می خوای بکن می خوای نکن

ترک دل داده و دل بر بکنم یا نکنم

می خوای بکن می خوای نکن

گریه ها از غم اوسر بکنم یا نکنم

می خوای بکن میخوای نکن

آه و فریاد بر افلاک بکشم یا نکشم

می خوای بکش میخوای نکش

دل دیوونه رو در خاک بکشم یا نکشم

می خوای بکش میخوای نکش

 

پی نوشت:

سالهاست هروقت دلم میگیره، این تصنیف کوچه بازاری به لبم میاد و زمزمه اش میکنم.گله از چرخ ستمگر یه درد دل و فریاد درونیه یه قوم ستم دیده و فریب خورده هست. قومی که از گذشته چیزی بجز یاد و خاطرات عجیب و از آینده بجز سراب  چیزی نصیبشون نشده.

از روز تولد دخترکم این تصنیف لالاییه شبهای تاریکش بوده و امروز با اینکه نمیدونه که پدر دردی عظیم بر دل و دوشش سنگینی میگنه و فریاد دردش در سکوت تنهاییش بر لبش جاریه ، با پدر در خواندن این شعر همراهی کرده و همنوای فریاد پدر میشه. خداییش خیلی کیف میکنم. من مصرع اول رو  با آواز میخونم و دخترکم مصرع دوم رو با آواز جواب میده. 

 

خلوت تنهایی من

 

 

 

ما مردها در اعمال مربوط به خودمون بسیار شلخته ایم. من با دستهای بالا به علامت تسلیم به این امر اعتراف میکنم.

این عکس خلوتگاه منه . البته از خلوتگاه بودن فقط اسمش روشه. هه هه هه

 

 

هیچ انتظاری از کسی ندارم !

 

هیچ انتظاری از کسی ندارم !

 .. و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

... مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است!

باز باران باتراته.

یادش بخیر...

چقدر من با این شعر حال میکردم.شعر باز باران با ترانه، یادتون میاد؟

یکی از زیباترین اشعار کتاب فارسی دبستان بود.

فکر نکنم کسی پیدا بشه که فراموشش کرده باشه.این شعر زیبا سروده ی"مجدالدين ميرفخرايي" مشهور به گلچین گیلانی یکی از ماندگارترین و لطیف ترین اشعاریه که من خوندم.

متن کامل شعر رو براتون میذارم و امیدوارم خوشتون بیاد.

 

باز باران با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پریدم همچو آهو
می دویدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانیدم به پایین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و وحشی
می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارایی ست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

 

روز مادر.روز زن

مادرم.......!

همسرم.......!

دخترم............!

ســـــلـــــام

 

پی نوشت یکم:

روز مـــادر، روز زن، بر همه مادران و زنان مبارک.

سپاس فراوان به شما که مظلومانه مورد سوءاستفاده مردان قرار گرفته اید. مردان با هر حیله و ترفندی از نام زن استفاده ابزاری کردند.

به نام دین، بنام آزادی، به نام برابری، به نام روشنفکری و هر حیله و مکری به واژه ی زن پرداختند ولی آیا پندار و اندیشه شان همانی بود که بر زبان جاری میساختند؟ قضاوت  در اینباره با خودتان

ولی یادمان باشد که  در شکم زنی پرورشیافته ایم و از پستان زنی شیر نوشیدیم و در دامن زنی رشد نمودیم .نام آن زن را <مـــــــادر >نهادیم. در کنار زنی و با حمایت زنی شکوفا شدیم. نام آن زن را <همسر> نهادیم.

 

پی نوشت آخر:

دخترم نکیسا:

شاید امروز مفهوم این روز را ندانی ولی بزودی خواهی فهمید که اینجا تبریک به مناسبت روز زن یعنی یادآوری به کنیزکی زر خرید برای ارضاع هوسرانی  جنسی و روحی و شخصیتی مردانی که خود را مالک و صاحب این جنس ظریف میدانند. و چه درد آور که زنان این دیار هم با آغوشی باز پذیرای این پندار بیرحمانه هستند.

ولی تو یاد بگیر که کمتر از هیچ مردی نخواهی بود اگر خودت این اندیشه ی پلید را باور نکنی.

هر روزت در کنار پدر وبا عشق پدر روز زن است. روز مهر و علاقه، روز عشق و عاطفه ،روز زن مبارک.....

روز مادر.روز زن

مادرم.......!

همسرم.......!

دخترم............!

ســـــلـــــام

 

پی نوشت یکم:

روز مـــادر، روز زن، بر همه مادران و زنان مبارک.

سپاس فراوان به شما که مظلومانه مورد سوءاستفاده مردان قرار گرفته اید. مردان با هر حیله و ترفندی از نام زن استفاده ابزاری کردند.

به نام دین، بنام آزادی، به نام برابری، به نام روشنفکری و هر حیله و مکری به واژه ی زن پرداختند ولی آیا پندار و اندیشه شان همانی بود که بر زبان جاری میساختند؟ قضاوت  در اینباره با خودتان

ولی یادمان باشد که  در شکم زنی پرورشیافته ایم و از پستان زنی شیر نوشیدیم و در دامن زنی رشد نمودیم .نام آن زن را <مـــــــادر >نهادیم. در کنار زنی و با حمایت زنی شکوفا شدیم. نام آن زن را <همسر> نهادیم.

 

پی نوشت آخر:

دخترم نکیسا:

شاید امروز مفهوم این روز را ندانی ولی بزودی خواهی فهمید که اینجا تبریک به مناسبت روز زن یعنی یادآوری به کنیزکی زر خرید برای ارضاع هوسرانی  جنسی و روحی و شخصیتی مردانی که خود را مالک و صاحب این جنس ظریف میدانند. و چه درد آور که زنان این دیار هم با آغوشی باز پذیرای این پندار بیرحمانه هستند.

ولی تو یاد بگیر که کمتر از هیچ مردی نخواهی بود اگر خودت این اندیشه ی پلید را باور نکنی.

هر روزت در کنار پدر وبا عشق پدر روز زن است. روز مهر و علاقه، روز عشق و عاطفه ،روز زن مبارک.....

پیشاپیش سال نو بر همه پدران شرمنده ایرانی مبارک

 

 

پیشاپیش سال نو بر همه پدران شرمنده ایرانی مبارک

 
خدا هیچ کسی رو شرمنده روی خانواده نکنه ...
 
 
 
پی نوشت: این تصویر مصداق کامل از یه مرد ایرانیه.....به شدت دلم به درد اومد
 
 
 

قصه شیر و شا ل

شیر و شا ل[1]

یک شیر و یک شال توی جنگل بودند. روزی که شال گشت و گذار می کرد و دور می زد یک جای تمیز و مرتب پیدا کرد. این جای شیر بود ، به داخلش رفت. شیر آمد، دید شال توی کلی[2]اش است. پیش خودش گفت: خوب من اگر شال را بزنم برایم کسر شان است. من شیر با شال در بیفتم. گفت نقشه ای بکشم شاید آن را از کلی ام بیرون کردم. گفت: من شنیدم زنت فرزند به دنیا آورد.

گفت: بله داشتم می آمدم شکمش بزرگ بود.
...
گفت یکی نبود دو تا بود.

گفت: خوب کار خوبی کرد.

گفت: توی محل تان گو کشتند یک رون[3] را برایت گذاشتند!

گفت: آوردم، پشت بام خودم گذاشتم.

گفت: بامشی[4]خورد.

گفت: خودم می دونم.

می خواست کاری بکند که شال از جایش حرکت کند و بیرون بیاید. شیر دید هیچ کاری نمی تواند بکند و هر چه تلاش کرد، موفق نشد راهش را در پیش گرفت و رفت.شال از جایش بیرون آمد دید یک اش[5] اینجاست گفت: عمو اش الان مازندرون[6]انجیل[7]. گفت: من چهارتا بچه دارم.

شال گفت: من مواظب بچه هایت هستم، خیالت تخت باشد! ما همسایه ایم. همسایگی بدرد این روزها می خورد!

اش رفت. شال تک تک بچه هایش را خورد. خرس که روز آخر برگشت، دید یک لوه[8] بزرگ روی اجاق است. رو به شال کرد و گفت که این لوه چرا روی اجاق است ، تویش چیست؟ گفت: غذا روی اجاق است.بچه هایت مریض بودند. دارم آب را جوش می آورم تا بچه هایت را بخور بدهم.

اش سر لوه را برداشت دید هسکاپل[9] بچه هایش است. رفت دنبالش کرد و دمش را کند. شال بی دم شد. خرس گفت: هرکجا بروی تو را می کشم نشانی ات را دارم.

شال رفت پیش شیر و گفت: شیر این جا باشد و اش زور بگوید و ظلم کند. دمم را کند آخر تو خانی! بزرگی! این اش کلک بکن[10]. شیر این جا در کمین اش می افتد و می کشدش.

شیر و شال با هم رفیق شدند. شال گفت: تو شیری من شکار پیدا می کنم تو شکارش کن بعد با هم می خوریم.

با همدیگر بالای یک کوه رفتندو سایه شیر توی آفتاب روی سنگ افتاد. شال رو به شیر کرد و گفت: آن را شکار کن.

شیر رفت تا آن را شکار کند از بالای کوه افتاد پایین و لینگ[11] او می شکند. شال رفت زیر پایش. شیر گفت: بیا از طرف سرم بخور.

شال گفت: خیلی زرنگی. بیام بالای سرت تو مرا بخوری. من از پایین شروع به خوردن می کنم.

شیر هرچه تلاش کرد که شال بالای سرش بیاید تا انتقامش را بگیرد موفق نشد.

شال هم از پایین بدنش شروع کرد به خوردن . شال حریف همه شد. این هم قصیده شیر و شال.

1-shal شغال

2- koli لانه حیوانات ، گنام

3- ?atta ruon tesse bešh tene یک ران برایت گذاشتند.

4- bāməšhi bakherde گربه خورد.

5- ASH خرس.

6- mazenderun مازرون يا مازندرون اصطلاحیست که به منطقه دشت مازندران می گویند و مردم را به دو دسته مازنی یعنی دشتی و کوهی یعنی اهل کوه تقسیم می کنند. در حقیقت مازنی و کوهی دو اصطلاحیست در مقابل هم که در قدیم کوهی بودن افتخار بود. تابستان ها اکثر مردم و اطرافش به کوه می رفتند.

7-?anjil انجیر.

8- lave دیگ

1- hassəkā pel استخوان

2- ?in ?ašhe kalakke bakkən این خرس را بکش.kalekkə bakken یک اصطلاح است

3- ling پا.

هشدار : کسانی که ناراحتی دل و روده دارند ، خواندن این مطلب برایشان مناسب نیست.

 

 

هشدار : کسانی که ناراحتی دل و روده دارند ، خواندن این مطلب برایشان مناسب نیست.
.
"به علامات توجه کنید"
.
بچه ها دیشب یه خوابی دیدم میخوام براتون تعریف کنم .

دیشب خواب دیدم "گرین کارت امریکا" رو گرفتم و رفتم اونجا واسه زندگی . چه خوشی بگذره .
کار پیدا کردمو یه خونه هم اجاره کردم ، یه سالی چرخیدمو زندگی کردم تا اینکه ...
یه روز که از سر کار بر میگشتم توی پارک چشمم خورد به یه "دختره" ، اونم منو دید ، یه لحظه نگاهامون به هم گره خورد.
(شماها به *عشق* تو نگاه اول اعتقاد دارید؟
.
نه که نه!)
همینجوری که میرفتم سمتش آروم روم گره هارو وا میکردم.
اونم همین کارو کرد و آروم آروم *عاشق* همدیگه شدیم.
با هم دوست شدیم ، اسمش *امیلی* بود.
اینقد *عشقمون* شدید بود که از همون اول قرار "ازدواج" گذاشتیم.
من از رسم و رسوم "ازدواج" تو امریکا پرسیدم که گفت :
تو امریکا یا هر کشور دیگه که فرهنگ بالایی دارند اینجوریه که دختر و پسر اول با هم "دوست" میشن .بعد از یک سال دوستی احساس میکنن به هم "وابسته" هستن .اینا یک سال دیگه باهم زندگی میکنند ، بعضی وقتا زیر یه سقف .بعد از اون یه مراسم کوچیک "نامزدی" میگیرن و دوباره بعد از دو تا چهار سال زندگی باهم "ازدواج" میکنن و تا آخر عمر *به پای هم میمیرن*.
.
همینجوری داشتم با دهن باز نگاش میکردم که گفت تو ایران رسم چجوریه؟
.
آقا منو میگی حاضر بودم برم نخونده کنکور ارشد بدم ولی جواب این سوالو ندم...
که گفتم :
تو ایرانم همینجوریه عزیزم..
گفت ما نباید اول زندگی به هم دروغ بگیم..
چشمات راست نمیگن..راستشو بگو...
وقتی دیدم چاره ای ندارم گفتم ببخشید عزیزم ، چشم میگم .
بهش گفتم تو ایران اینجوریه که :
.
اگه دختر باشی راحته . اینقدر میشینی خونه ی "بابات" تا یکی بیاد خواستگاریت.
"اولین کسی" که در خونه رو زد باید زنش بشی چون "بابات" صلاحت رو میخواد و اصلا به خاطر گرونیو گوشتو مرغو ماهیو نون خور اضافه و پراید نیست .
'مامانتم' که رو حرف "بابات" حرف نمیزنه .
اما اگه پسر باشی کارت یکم سخت تره .
بعد از اتمام مراحل پسر بودن از قبیل فارغ التحصیل شدن و رفتن به سربازی و پیدا کردن کـــــار...
"مامانت" میره یه دختر خوب پیدا میکنه و میگه باید با این ازدواج کنی .حالا تو هر چی بگی ما که هنوز همدیگه رو ندیدیم ، با اخلاق هم آشنا نیستیم اون میگه أشنا میشید نگران نباش .
از این ور 'باباتم' که روحرف "مامانت" حرف نمیزنه.
خلاصه که "مامان" اونورو هماهنگ میکنه و قرار خواستگاری رو میذاره.
حالا شب خواستگاریه و تو داری "ممانعت" میکنی که یهو یه مشت میاد پای چشت ، از طرف 'بابات' به اجازه ی "مامانت".
یه دستتو 'بابا' ودست دیگه رو "مامان" میگیره و تا خونه ی !دختر! رو زمین و آسفالت های داغون شهر میکشن .
اونجا خود به خود به هوش میای و برای اولین بار *دختر* خانومو میبینی و نیشت تا بنا گوش باز میشه .
یه دفعه میشنوی "مامانت" به 'مامانش' میگه اگه اجازه بدید 'عروس و دوماد' یه ربع با هم صحبت کنن .
تو هم که "قند" تو اونجات "معجون" شده میری پای مذاکره.
بعدش دختره شروع میکنه به گفتن از این که چه گلی و چه غذایی و چه زهر مار دیگه ای رو دوست داره که تو میگی:
إه إه إه ! قدرت خدا رو میبینی !؟ منم دقیقا همینارو دوست دارم ،نخسوزن اون زهر ماره ، چه تفاهمی "عجب دنیای کوچیکیه".
و در آخر بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا.
نهایت بعد از سه سال با بچه یا بدون بچه "طلاق".
.
بعد بهش گفتم فکر کردی ما این آمار" طلاقو" خریدیم!!؟
نه عزیز من ... کلی سنت پشتشه .... چی فکر کردی؟
که یهو دیدم کار از فکر کردن گذشته و خانوم همون حالت دهن باز منو گرفته با یه "افکت" اضافه که "شاشیده" بود به خودش.
.
سرتونو درد نیارم... بهش گفتم نگران نباش ما به سبک شما ازدواج میکنیم.
آقا روز *عروسی* شد . همینجوری که داشتیم با مهمونا میرفتیم سمت کلیسا یه دفعه دیدم صدای بوق بوق ... بوق بوق بوق....
برگشتم دیدم بــــــــعـــــــلـــــــه...
**بووووووق** خان سوار یه "پراید" "فول آپشن" "دنده اتوماتیک" که صندوق عقبش پر بود از"برنج تایلندی"(اوووووفففففف) ، داره برامون دست تکون میده .
البته خودشو که ندیدم عکس فیس بوکش بود پشت فرمون نشسته بود .(دوستان این یه تیکه رو سفارش گرفته بودم ، قول داده بودم)
رفتیم تو کلیسا و منتظر شدیم که کشیش بیاد که دوباره دیدم بــــــــــــعــــــــــلــــــــه...
"یارو" لباس کشیش پوشیده داره میاد.
گفتم "یارو" جان تو از کی کشیش شدی؟ گفت از همون وقتی که تو آمریکایی شدی.
شروع کرد به خوندن ، دعای مربوطه رو خوند و رو به *امیلی* گفت :
خانوم *امیلی جان* ، آیا شما حاضر هستید به عقد آقای *این جانب* در آیید؟
*امیلی* : بله...
و بعد رو به من کردو گفت :
آقای *این جانب* . . . پنج به علاوه هفت چند میشود ؟
آقا منو میگید یهو التفات کردم به خودم .
گفتم ای سگ تو این شانس ، اینکه همیشه سه به علاوه یک بود ، حالا منم <استرس> گرفتم نمیتونم با دستمم حساب کنم .
رو کردم به *امیلی* بلکه برسونه... دیدم نخیر...خانوم چشماشو بسته منتظر جواب منه...
که دوباره "یارو" با فریادی بلندتر گفت :
آآآآآآقــــــــایــــــــــــه 'این جانب'....
.
یهو از خواب پریدم دیدم <بابام> داره جفت پا رو شیکمم بالا و پایین میپره که پسر پاشو برو سر کار دیـــــــرههههههه.....
.
پایان

 

پی نوشت:ممنون از دوست بسیار خوبم جناب بروس عزیزم

فقط یه ایرانی میتونه ...

فقط یه ایرانی میتونه ...

اگه ورزشی به نام "سگ دو" وجود داشت ما ایرانیا
حتما توش می تونستیم یه خودی نشون بدیم... !!!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی تو ایرانه همش دنبال جانی واکر
و شراب فرانسوی و رستورانای مکزیکی و ایتالیایی باشه،
بعد وقتی رفت خارج در به در بگرده دنبال دوغ آبعلی و شراب
شیراز و شربت سکنجبین و رب یک و یک !
فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن
چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟! اونوقت شب عروسی، رسماً هیچی نمی پوشن
فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای
ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی توی مهمونی یا عروسی آب خوردن
گیرش نیاد،قرص قندش رو با یک لیوان نوشابه بخوره!
فقط در تهرانه که مردم شمال شهردر سال 2011 میلادی و مردم
جنوب شهر در سال 70 هجری قمری زندگی میکنن!
تنها ايرانيان كه وقتي ميخوان از خيابون رد شن به جا اينكه به
چراغ عابر نگاه كنند به ماشينا نگاه ميكنن كه كي خلوت ميشه سريع رد شن!
فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و برنامه
ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره , پارک بره, ورزش هم کنه,
بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه!! (=:))
فقط یه ایرانی میتونه جلوی خودپرداز بانک با دیدن جمله
لطفا منتظر بمانید استرس رو با بیشترین فشار تحمل کنه و با نگاهی
ملتمسانه به دستگاه تو دلش بگه که اگه پول نمیدی جون هرکی
دوست داری کارتم رو بده و بعد از دیدن جمله دستگاه در حال شمارش
وجه می باشد به ناگاه آرامش تمام وجودش رو فرا بگیره دقیقا مثل فرود
موفقیت آمیز هواپیما اونم در فرودگاه مشهد !!!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی مامور آمارگیر میاد در خونه اشون،بگه
شرمنده من اینجا مهمونم, صاحبخونه رفته مسافرت!
فقط یه ایرانی میتونه بعد از شنیدن صدای پیغامگیرِ تلفن بگه رفت رو
پیغامگیرشون و سریعاً تلفن رو قطع کنه!
فقط یه ایرانی میتونه از بی قانـــونی مملکت بنـــالـــه, اما موقــــع
دعـــوا و درگیـــــری بگـــــه مملکت قانــــون داره!
فقط يه كودك ايراني وقتي ميره تو صف نونوايي هرچي صبر
مي‌كنه مي‌بينه همش آخره صفه!
فقط یه ایرانی میتونه ماشین خودشو با ريموت قفل كنه,
ولی بعدش 4 تا دستگيره رو امتحان كنه که ببيــنـه قفل شده يا نه!

بابا آب نداد

 

 

بابا آب نداد.بابا نان نداد.بابا بچه دری می کند. مامان نان داد. مامان آب داد.

این سیب است.این سینی است. این سینی خالی است.میوه گران است. دارا انار ندارد. دارا سیب ندارد. دارا هیچ چیز ندارد.

کوکب خانوم دیگر زن پاکیزه ای نیست. صبح با غر غر میرود بیرون و شب هم که به خانه برمیگردد بچه هایش را کتک می زند.

سارا ادب ندارد. بی شعور و بی تربیت است. همه اش فحش می دهد و موهای خواهرش را می کشد.

ژاله آنقدر به گل ها آب نداده که خاک گلدان هایش خشک شده است.

کبری تصمیم گرفت که دماغش را عمل کند. او همه کتاب هایش را پاره کرد.

ریز علی دهقان بی وفا شده است. در چند سال گذشته چند قطار را آتش زده است و بچه های ریز علی همیشه در کنار روستا منتظر هستند قطاری از آنجا عبور کند و با سنگ شیشه هایش آن را بشکنند.

حسنک شبها تا صبح بیدار می ماند و با دوستانش اکس میخورد و می ترکاند و گاو ها و گوسفندانش را فروخته و ماشین و موبایل خریده.

 

پی نوشت: ووووالللللللللللللا

تماشاگر

 

خدایا ثروت به خصان دادی عزت به کسان
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم؟

 

 

پی نوشت: خدایا ما برای این بازی تماشاگر های خوبی هستیم ولی مواظب تماشاگرنماها باش.اونا برای بهم زدن این بازی اومدنها!!!!!!

نیا باران .....................

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

وووووواااااااااااااللللللللللللللا......................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت: با پوزش فراوان از اهالی کویر کم باران.

درد نوشت: از اونجایی که من هواشناس و اهل شمال هستم کمی از دست باران خسته گردیده و مراتب را با شعری نثار باران کرده ام.باشد که به کویر هم سری بزند!!!!

شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

 

هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد.

شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

تعصب!!!!!!!

 

 

 

«تعصب با یه دستش عقل و با دست دیگرش دین رو به بند کشیده بود و فراموشی رو مجبور کرده بود تا خاطرات خوب رو از بین ببره… ولی یه نفر از اینکه صدای فراموشی تغییر کرده بود ماجرا رو فهمید!»