عقاید یک روانی

همه ی آنهایی که مرا می شناسند ، می دانند که چه آدم حسودی هستم.

و همه ی آنهایی که تو را می شناسند ...

 آه، لعنت به همه ی آنهایی که تو را می شناسند

- نزار قبانی-



دلیل اینکه اینجا می نویسم رو نمیدونم. خیلی هم دنبال دلیلش نیستم.

گاهی باید نوشت، نه برای تخلیه شدن.و نه برای آرامش. اتفاقا برای تخریب. برای موریانه شدن. جویدن.

اصلا بعضی وقت ها باید دو تا صندلی لهستانی تووی یه کافه ی خلوت گیر بیاری، بعد دست تک تک موجودات انسان نمای اطرافت رو بگیری بنشونی رو بروت دیدگاهشون راجع به عشق رو به چالش که نه به ((گُه)) بکشی.

بعد واسه زنگ تفریحت هم یه روشنفکرنمای فاحشه ی مغزی رو بنشونی واست درباره ی سنت و مدرنیته و حرف بزنه و تو بزنی تووو سرش بگی : آشغال، این حرفا به هیکلت نمیاد.

بعد تنها بشینی (( عقاید یک دلقک)) بخونی و بغض کنی از دست این جماعت.


عشق یعنی علاج واقعه ای

قبل از افتاد و بعد از افتادن

عشق یعنی که نامه ای خوش خط

به زن هیتلر فرستادن

و بگویی که عاشقش هستی

بچه ها هم تفنگ می گیرند

عشق یعنی به ( تخم ) ماهی ها

که هزاران نهنگ می میرند


-علیرضا آذر-


پ.ن : چارچوب و قالب و این اراجیف واسه توئه فقط. اینا واسه من چیزی در حد خنده ست.



به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بوده اند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکرده اند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آورده اند

به مادرم

که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود...

و به زمین

که شهوت تکرار من  درون ملتهبش را از تخمه های سبز می انباشت

سلامی دوباره خواهم داد..

 

 می آیم ، می آیم ، می آیم

با گیسویم،ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم،تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

می آیم ، می آیم ، می آیم

و آستانه پر از عشق میشود.

همتون و دوست دارم... اووووووووووونم زیاد



وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم...

 امااااااااااااااااا

نه!!!!!

من همچنان دوستانم را دوست میدارم... .

اینجا بوی بهترین خاطره ها میاد...

سلام.... :)

درد من ...

درد من حصار برکه نیست ... زیستن با ماهیانیست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است! ...

انعکاس یعنی...

 

سلام به همه دوستای مهربونم که خیلی وقته از این دریچه بهشون عرض ارادت نکردم...

ولی میخوام با این پست یه کوچولو غیبت چندین ماهمو جبران کنم!!!

یه متنی رو تو مجله خوندم که فکر کردم میتونه پست خوبی باشه،مخصوصا تو این روزا که در انتظار سال نو هستیم...امیدوارم خوشتون بیاد دوستای خوبم

 

 

همه ی خوبی هایی که در دیگران پیدا می کنید درخودتان نیز وجوددارد.همه ی بدی هایی که در دیگران پیدا میکنید، در خودتان نیز وجود دارند.

توانایی هایی که در دیگران می بینید در شما نیز وجود دارند.

زیبایی ای که دراطراف خودمشاهده می کنید،زیبایی وجودشماست.چون دنیای پیرامون شمایک انعکاس از آینه ای است که هویت واقعی شما را نمایان می سازد.

برای تغییر دادن دنیا باید خود را تغییر دهید به این علت که مقصر قلمداد کردن دیگران و شکایت از آنها فقط اوضاع را بدتر می کند.

بهترین ها و خوبی ها را در دیگران ببینید تا بهترین و خوب ترین شوید.دست یاری به سوی دیگران دراز کنید تا به خود یاری رسانده باشید.

زیبایی ها را تحسین کنید تا خود زیبا باشید.خلاقیت را قدر بدانید تا خود خلاق شوید.

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند.دیگران را درک کنید تا درکتان کنند.گوش شنوا داشته باشید تا صدایتان شنیده شود.معلومات خود را با دیگران تقسیم کنید تا درس های ارزشمندی یاد بگیرید.

بهترین چهره ی خود را به آینه نشان دهید تا از چهره ای که از داخل آن به شما مینگرد رضایت داشته باشید!

سال نو همگی پیشاپیش مباااااااااااارک

 

کجاااااااااااااااااااایین بچه ها؟؟؟؟

 

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا
، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

قافیه که تنگ آید

دیشب که نمی دانستم به کدام یک از غم هایم بگریم ، پسر همسایه همه چی آرومه گذاشته بود زدم یقه خودمو جر دادم  !!

........................................................................ میلاد (؟) هدایت

هیچ شبی مث امشب نیست ! این شبی که میگم شب نیست ! خب سادیسمی این یعنی چی الان که گفتی؟ . هر چی هر کی از خودش در کرد که آدم نباید برداره بیاد بخونه ! این همه بیماری خوب ، مادوخیسم ؟؟ به فکر مردمم باشید آخه ..

بچه خواهرم دوساله ش بود میخوند !  

همه چی آرومه

من چقد خوشحالم

تو به من درو بستی ( در +  " و " حرف تعریف  شیرازی  )

از چشات معلومه ...

ادامه نوشته

me!?

این ترمی که گذشت...

میشه گفت نه سخت ترین ولی بدترین ترمی بود که نه تنها توی دانشگاه بلکه توی زندگیم داشتم..

همه چی بد بود و من خوب،یا همه چی خوب بود و من بد...واقعا نمیدونم!!! 

ولی یه چیزو میدونم.که الان حالم خیلییییییییییییییییی خوفه!!!  :)

و این حالمو با هیچی عوض نمیکنم.حتی با نتایج بدی که از این ترم برام موند...چون اونقدر حالم خوب شده که میدونم باید با حال بدم هم چطور کنار بیام!

شاید به عقیده خیلیا از خیلی چیزا عقب موندم ولی فکر میکنم تا خیلی جاها جلو رفتم... حداقل دیگه ابه هیچچچچچچ آدمی بیشتر از خودم احترام نمیذارم 

مهمترین چیزی که بدست آوردم اینه که ...... مهم نیست چی میخوام ،مهم اینه که دیگه میدونم چی میخوام.... از خودم، از اطرافم، از همه چی و همه کس

(چقدر خوبه این حسو جایی یادداشت کنی که خیلیا فراموشش کردن )

 

خدا جونم دوسِت دارم  

 

 

 

رمز ورودم یادم رفته بود

دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام دلیل ها
در حسرتِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر اوقات درد بود
تنها رفیق آن دل تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!
درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم...
تمام می شود...
بالاخره تمام می شود...!!!

مداد=آرامش



 
در مداد ۵ خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی :* * * *
1- می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند* * * *اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.* * * *

2 - گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی* * * *این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.* * *

3 - مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم* * * *بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.* * * *

4 - چوب یا شکل خارجی مداد خیلی مهم نیست. ذغالی که داخل چوب است اهمیت بیشتری دارد* * * *پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟* * * *

۵ - و سرانجام مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد* * * *بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی






شب تنهایی خوب

 

گوش کن،دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است،و یکدست،و بــــــــاز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل،ماه را می شنود.

 

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست،

و در اسراف نسیم،

 

گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیـــــــــا.

وبیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تراست.

                                                                                                   

                                                                                                               سهراب سپهری

به حق شاخه نباتت

20 مهر ، یادروز شمس الدین محمد معروف به حافظ شیرازی ستاره ی تکرار نشدنی شعر و غزل پارسی  گرامی باد البته پیشاپیش !

بی شک حافظ و دیوانش با فرهنگ ما ، لحظه ها و خاطره های خوب و بد ما پیوند جدا نشدنی داشته و دارد و خواهد داشت ! چرا ؟ (آقا شما ! پشت سریت ! کناریت ! آخر کلاس ! خانم شما .....!!!! )  به قول خودش :

"  هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق .... ثبت است در جریده عالم دوام ما"

ادامه نوشته

بغض حنجره

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من ...

      بغضی میان حنجره جا مانده بود و من ...

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت

     ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من ...

هم آب توبه بود در آن خانه هم شراب

     اخلاص در کنار ریا مانده بود و من ...

جایی که پلک پنجره را خواب برده بود

     انبوه گیسوان رها مانده بود و من ...

بت بود یا خدای پرستش ،کدامیک؟

     حیرت به چشم قبله نما مانده بود و من ...

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید

     اندوه ها و دغدغه ها مانده بود و من...


پ.ن(مثل همیشه بی ربط):از چند روز پیش این جمله تووو ذهنمه که :هر آن چیز که مرا نکشد قویترم می کند.شدیدا قبولش دارم.

پ.ن(مثل همیشه با ربط):آیت الله جنتی در نماز جمعه اعلام کرد در هیچ قرنی مانند قرن 21 به وی توهین نشده است.


دارم چرت میگم،دارم چرت میگم،ولی حقیقته،سخته،حقیقته

ز ... ن ... د ... گ ... ی

شاهزاده ی کوچک تتسوئو خطاب به پدرو: بعضی چیزها برای دیگران چقدر آسان است! ولی برای ((من)) ، بخصوص برای من،

دشوارترین کار در چیزی که زندگی خوانده می شود همان زندگی کردن است.



بخشی از کتاب (کاخ ژاپنی) نوشته ی  ژوزه مائوره ده واسکونسلوس 


   

Coming soon...

 

 

 

                                                                 

لهجه پلو شیرازی !!

یه حرف نا مربوط  : 

بعضی وقتا برداشتای ملت از حرفا و موضوع ها در حد برداشتای باباهامون از درس خوندن ما میشه !

- این همه درس خوندی ُ دانشگاه رفتی در ِ یه نایلون ُ نمیتونی وا کنی ؟!!

- - - - - - - - بگذریم

هر موقع حرف ِ لهجه ی شیرازی میشه سرو کله ی « کاکو » توی ذهن ملت پیدا میشه . ولی خود شیرازی ها ازین واژه خیلی کمتر از اون چیزی که بقیه فکر میکنن استفاده میکنن . اصولا " اساس این لهجه بر پایه ی « و »  کشیده بنا شده !! ( هرجا کم آوردین با مسولیت من به آخر کلمه تون اضاف کنین !)

و همینه که دیگران با ما شوخی میکنن و میگن : « تپه ی تلوزیونو » ( نام دیگر خیابون صدا و سیما یا همون جمهوری ! ) و یا میگن « حافظو » و... در حالی که اینا از هر نظر اشتباه هستن !

حالا یه جوری لهجه ی شیرین مون( اونا که دیابت دارن  نخونن! )  رو یادتون بدم که شاید باورتون نشه !

پست رو با حوصله و وقت زیادی گذاشتم! توصیه م اینه که باحوصله  تا آخر بخونید ! 

 بریم   " ادامه مطلب "

ادامه نوشته

درد و دل شبانه

من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به دوست داشتن تو بی قرارم، به چشمان تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق دیدن رخ ماه تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از نبودنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های گاهی گرم گاهی سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم....
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم...
بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این حساب اشتباه را دوست دارم....

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد *


وقتی می خوانمت جوابم را بده

وقتی گریزان از همه به پیشگاهت می آیم،رهایم نکن

خدایا...

تو که همه چیز مرا می دانی

واژه های خیس انتظار را روی پیشانی داغ تابستان می پاشم،

آرام شوم،نمی شوم


گاهی همینطوربی دلیل،بی دلیل که نه ،غصه امان می گیرد

مخصوصا وقتی که غروب می شود

این را همه می گویند:بگوکه از که بگیرم سراغ خانه تو

دیگر این واژه ها کفاف تاریکی ما را نمی دهد،خدا

بگو خورشید زودتر طلوع کند

علی احمدی


پ.ن :

00:00 !!

خدا پادر میونی کن ،شاید ...


به زودی شاید با خبرای جدید بر گردم ...


این شعر ها دیگر برای هیچ کس نیست *


*و*:   نجمه ی عزیز

- - - - -


نه به پدرم رفته ام

نه به مادرم

خیلی وقت هست که

به باد رفته ام ...


بعد نوشت :

من این دلشوره هارو دوست دارم ...



^^^^^^^^^

از ديروز تا حالا همه ش نگران مردمي هستم كه خانه هاشان لرزيده. مردمي كه شب رو با ترس سپري كردند. مردمي كه با زلزله بيگانه نيستند و زلزله هايي بدتر از اين رو هم پشت سر گذاشته اند. اما درد و سختي وقتي بيشتر ميشه كه ميبيني صدا و سيما خبر كشته شدن چندنفر بر اثر سيل در فيليپين رو هزار بار پخش ميكنه ولي كاري به اين فاجعه ي انساني نداره...
كاش صدا و سيما اينقدر بي مهري نميكرد به اين مردم. مردمي كه بدون اغراق بيشترين خدمت رو به اينها كردند.اين رسمش نيست كه فقط وقتي بهشون نياز داري آذربايجان آذربايجان كني و وقتي اتفاقي مي افته تنهاشون بذاري... :(
به همه ي خانواده هاي داغ ديده تسليت ميگم.

پ.ن: این پست به هیچ وجه به ترک بودن من ربطی نداشت!

اصلا بیخیال،همون بهتر که ما به فلسطین و کشورهای بی حمایت خودمون فکر کنیم!!!!

برای دوست داشتن هوا خیلی گرم است..

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌ داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت
این‌که عشق، تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان‌خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های بــــــــــــــاز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم‌کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی… |:
که محکم هستی…
که خیلی می‌ارزی
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی...

 (بورخس)

پ.ن: هرچه از دست میرود بگذار برود! چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم.هرچه باشد،حتی زندگی را.......................................................

                  

از ماست که بر ماست!!!!!!!!!

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن:

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «براي احتياط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»
>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!

عقل زن کامل نیست... .



مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست
...

:)

باید آنقدر زیبا بخندی که اطرافیان خجالت بکشند تو را به گریه بیندازند..

مگسی را کشتم

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!


حسین پناهی

نامه

اینو هم اتاقی یکی از بهترین دوستام براش نوشته...

"چقد من مرتضی میخوام ، هی تی شرت های جلف بخرد .چقد من مرتضی میخوام ،  روی گوشی نوکیای اش جام جهانی برگزار کند و با فریدون مصاحبه کند . چقد من مرتضی میخوام ، سیم کارتش را بشکند ( هنوز نفهمیدم آن شی کوچک رو چطوری شکست !) . چقد من مرتضی میخوام ، سه ترم متوالی مشروط بشه و باز هم بگه بیخیال قطب شمال ، ماستتو بخور! چقد من مرتضی میخوام ، شنبه ها با فریدون برن کلاس تئاتر شب ها هملت رو بازی بکنن ! چقد من مرتضی میخوام ، توی دانشگاه فال حافظ بفروشه و بشینم تماشاش کنم که چطوری آسمون ریسمون میبافه تا از شعر حافظ یه چیز عشقولانه دانشجویی بیرون بکشه ! چقد من مرتضی میخوام ، تصمیم بگیره چاق بشه صبح ها بره بدوه و سیب زمینی آب پز بخوره ( تصمیم های دو هفته ای مرتضی ) چقد من مرتضی میخوام ، بشینه کنار صفایی بگه سعید انسان بزرگیه : ببینین چقد عضله داره گوش هاش هم عضله ست ! چقد من مرتضی میخوام ، بریم نمایشگاه کتاب از یه کتاب شیش تا بخره برای کادو دادن. چقد من مرتضی میخوام ، با حاج صادق بیرون بریم دم مغرب ، بگه حاجی بیافت جلو همین جا نماز رو بزنیم ! چقد من مرتضی میخوام ، توی چهار سال یک واحد عربی هم پاس نکنه ( و خدا میدونه من چقد از عربی بیزارم ) چقد من مرتضی میخوام ، عصر پنج شنبه بریم آبرسان پنج بار حنجره طلایی رو ببینیم و مرتضی برام از کوچه های آتن حرف بزنه !  چقد من مرتضی میخوام ، حامد و فریدون دعوا کنن  مرتضی قابلمه غذای هشت نفر رو از پنجره طبقه چهارم پرت کنه توی حیاط ! من بمیرم از خنده. چقد من مرتضی میخوام ،یهو هوس بیدل بزنه به سرش ظرف دو هفته بیدل شناس بشه ! چقد من مرتضی میخوام ، هر هفته بره انجمن ادبی با کیوانفر در مورد بهتر بودن هویج پوست کندن بر داستان نوشتن من بحث بکنه. چقد من مرتضی میخوام ، بشینه بگه مولوی شاعر نیست و احسان رودگر دیوانه بشه : ینی چی مولوی شاعر نیست ! ( با تاکیید شدید بر روی "ینی چی" )  چقد من مرتضی میخوام ، داستان بنویسه برای رقابت با پری موسوی در تصاحب جایزه ادبی بانه !  چقد من مرتضی میخوام ، بریم شایسته کتاب بخریم ... من هی کتاب رو پایین و بالا کنم ببینم سالمه مرتضی تاسف بخوره که من چرا کتاب رو مثل میوه میخرم ! چقد من مرتضی میخوام ، نقاشی بکشه بزنه به دیوار اطاق، بعدش حاجی بیادبازدید اطاق ها فریدون با اون قد نخراشیده ش بچسبه به اثر هنری مرتضی ! چقد من مرتضی میخوام ، 5 تا کارت شارژ هزاری بگیره و هیچوقت نفهمی چرا یه دونه 5 تومنی نمیگیره ؟ چقد من مرتضی میخوام ، با هم بیافتیم به جون کتاب های سارتر و مرتضی بهم بگه تو شبیه سارتری : لوچی ! و این لوچ بودن تا امروز با هم بمونه ... چقد من مرتضی میخوام ، صبح از خواب بیدار بشه بدون موسیقی یه ربع برقصه این بشر ! چقد من مرتضی میخوام ، بریم بدمینتون درمانی و برگشتنی پشت پنجره دو نفری داد بزنیم : حیدر افغانی تو چقد نازی !!!  چقد من مرتضی میخوام ، مسابقه آشپزی شرکت میکرد با غذای نیمروی بندری ! چقد من مرتضی میخوام ، بحران بگیره بیافته کف اطاق داد بزنه : عشق عشق عشق عشق !!!! چقد من مرتضی میخوام ، مسابقه انشا نویسی برگزار بکنه : ارتباط عاشقی و بند کفش چیست ؟ چقد من مرتضی میخوام ، لیوان علی خوی رو از پنجره پرت بکنه بیرون !  چقد من مرتضی میخوام ، صبح جمعه ادای هاشمی رو در میاورد که حوصله نداره بره نماز جمعه ! چقد من مرتضی میخوام ، یه روز دو تا امتحان داشت خودش خبر نداشت ! چقد من مرتضی میخوام ، وقتی اگر نبود تبریز رو تاب نمی آوردم وقتی الان که نیست خالی ای در وجودم رشد میکند ... وقتی شب ها هوسم میکشد با هم بریم راه بریم ... من تنها برم توی حیاط فکر کنم و فرداش به فنا بدم زندگیمو و مرتضی فکر کردن و راه رفتن من رو مسخره کنه !!! به مرتضی محتاجم من خیلی وقت ها

  یک سال و یک روز است ندیدمش ... "

_همکنون_

پ.ن: راستش منم دلم خیلی واسش تنگ شده..

خودمم نمیدونم چرا این پستو نوشتم..شاید میخواستم بگم ارزش بعضی روزمرگی ها بعدا معلوم میشه!

بعضی وقتا فکر میکنم یک سال و یک روز بعد از دانشگاه منم دلتنگ بعضی ها میشم؟؟

پ.ن n ام: همیشه از آخرین ها بدم میومده... "آخرین" ایهام داشت.





موضوع انشا :  تابستان خود را چگونه  گذراندید ؟

دقت کردین همیشه آدم دلش برا جایی که نیست تنگ میشه !! و ازون جایی که ما همه جا نمی تونیم باشیم همیشه دلمون واسه یه جا تنگه !! چه وضعشه آخه؟ !! حالا که من شیرازم و شما شهرای خودتون نتیجه میگیریم که دلمون واسه دانشگاه و خوابگاه و زندگی مجردی  میتـــــــنگه همـــچی !

زندگی مجردی یعنی :

با مایع ظرف شویی هم دست و صورتت رو بشوری ؛ هم لباساتو .  گاهی هم ظرفارو !

دندون رو هنوز امتحان نکردم !!

ولی زندگی با فک و فامیل و خونواده هم عالمی داره و با چیزی نمیشه عوضش کرد ...

اگه غیر از اینه برید ادامه مطب !!! وایسین  بابا !  کجا ؟ منظورم ادامه مطلب بود ! «ل » نگرفت

ادامه نوشته

یه تابستون ساختنی..

ق.ن: پست قبلی رو پاک کردم چون خودم با خوندنش احساس وحشی بودن میکردم

 

ــ چه میکردی

اگر

باران رو به بالا میبارید؟؟؟

ــ من؟

ــ بله

ــ عادت میکردم به زندگی روی ابر فکر کنم!

(ریچارد براتیگان)

اولین بار که یه کتاب از براتیگان خوندم ،حس خوبی نسبت بهش نداشتم.انگار حوصله آدمو سر میبرد! اما کم کم بهش علاقه مند شدم.فکر کنم یکی از دلایلش راحتی و واقع بینی نویسنده توی نوشته هاش بود و اینکه نمیخواست با تظاهر یا بزرگ نمایی،اثری بی نظیر از خودش به جا بذاره..

باید اعتراف کنم امسال از خودم خجالت کشیدم! چون در طول سال یه کتاب بیشتر نخوندم و اونم چندان چیز خاصی نبود اما این روزا رفتم سراغ "صد سال تنهایی" که از نمایشگاه پارسال گرفته بودم و تا چند روز پیش هنوز شروعش نکرده بودم  

فکر میکنم این تابستون یکی از مفیدترین تعطیلاتم باشه...و خوشحالم که حداقل از این بابت احساس آرامش میکنم

به قول فروغ خودمون..

                         دست هایم را در باغچه میکارم

                         سبز خواهند شد

                                                      میدانم

                                                      میدانم!!!

کاسه ی داغ تر از آشـــــــــــ

این روزا هر جا میری حرف از فوتباله و جام ملت های مردان اروپا !  ( آلمان هم که حذف شد ... اوه مای شت !! )  ولی هیچ وقت حرف از ورزش زنان و اینا نیست کلا هیچ جا !  ( اقدس خانم هم  بازی ، گفته باشم  )

البته چشم بد دور  ما که اخبار ورزشی بانوان داریم !! خدا پدر این ماریو شاراپووا  هم بیامرزه !! موندم اگه این بنده ی خدا  نبود و بازی نمی کرد  این زنه  اخبارگو یچاره  باید میومد و یه چن دقیقه  توی چشمای بیینندگان زل میزد فقط و میرفت !!!

حالا بیخیال ! برید ادامه مطلب ...

وایساده منو نیگا میکنه ! د  برو دیگه ... !!

ادامه نوشته