خاطره

 

همه درد منی تو غمه دنیا که غمی نیست

                                          من ازت خاطره دارم خاطره درد کمی نیست

روبروی من عزیزم روزگار روشنی نیست


                                      دائم از حال تو میگم حال من که گفتنی نیست

من یه عمره با خیالت لحظه لحظه در نبردم

                                      با تو زنده بودم اما با توم زندگی نکردم

واسه من از توم گذشتن معنی یکی شدن شد

                                        اوج پر کشیدن تو اول سقوط من شد

قلب من از باور تو فکر برگشتنم نداره

                                  من به هر راهی میرم به تو میرسم دوباره

 

روزبه بمانی

یاد ایام

 

بارون امشب 

توی ایوون 

مثله آزادی تو زندون 

بی صفا بی تحرک بی ریا بود 

توی زندون 

میکنه جون 

مرد با همت میدون 

توی فکر رای فرجام امیره

بی سرانجام 

نداره حتی رفیقی 

که بگه دردشو 

درد دیدن و نگفتن 

بی سرانجام  

توی فکر آسمونه که بباره 

بلکه تو قطره ی بارون 

بتونه اشک خدا رو هم ببینه 

نمیدونه حتی اشکم 

دیگه فایده ای نداره

بارون امشب 

توی ایوون 

مثله آزادی تو زندون 

بی صفا بی تحرک بی ریا بود 

توی زندون 

میکنه جون 

مرد با همت میدون 

توی فکر رای فرجام امیره

بی سرانجام 

نداره حتی رفیقی 

که بگه دردشو 

درد دیدن و نگفتن 

بی سرانجام  

توی فکر آسمونه که بباره 

بلکه تو قطره ی بارون 

بتونه اشک خدا رو هم ببینه 

نمیدونه حتی اشکم 

دیگه فایده ای نداره


اسمم داره یادم میره چون " تو " صدام نمیکنی.. حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمیکنی..!

دلتنگتر میشم ولی نشنیده میگیری منو..هنوز همه حال تو رو از " من " فقط میپرسنووو ...

با این که با من نیستی .. دیونه میشم از غمت

اصلا نمیخوام بشنوم .. که اشتباه گرفتمت

داشتنتو کوتاه بود.. اما همونم کم نبود ..

" گذشته بودم" از همه.. هیچ کس به " غیر تو " نبود ...

حقیقتو میدونی و ازم دفاع نمیکنی ..کنار تو میمیرم و تو اعتنا نمیکنیییییی...

مردم تو رو از چشم من امشب تماشا میکنند.. فردا غریبه ها منو پیش تو پیدا میکنن.. 

کاش اتفاقی رد بشیم .. از کوچه های دلخوری.. 

به روم نیارم که چقدرررررر .. میخوام که از پیشم نری...

هر بار با شنیدن .. صدای تو اروم شدم 

حتی واسه ی رفتنت.. پیش همه محکوم شدم..

" باهمه بوده است!عجب هرزه ایست این تنهایی.....

می دانی؟
 
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

...
... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

حقیقت داره من، میرم!

تو دنیای نگاه تو

از این پس کوچه ها سیرم

ـتمام شهر آشوبِ

حقیقت داره من، میرم.

ع.خاک

من از زندگی تو هوات خستم .. ازت خستم و باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست .. خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن .. بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن .. بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری .. خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری .. زندگیم سرد شه .. یه روز این پسر بچه هم مرد شه

ولی هر شب از خواب من رد شدی .. به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت میبرم .. تحمل ندارم شکست میخورم

نمیشه تو این خونه پنهون بشم .. بهم سخت میگیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت .. فراموش کن بین ما چی گذشت

.

.

.

.

سلامی تازه به همراهان با محبت ام تی کی دوهزار

 

آغاز پس از غیبت

نه از من دور می شی تو        نه نزدیکی به این قلبم

دچار سردر گمی هستم دارم   می خندم . پر از دردم

نمی دونم  احساسه یاکه        یک هوس ساده ست

...

ادامه در وبگاه نغمه شب

همچنان در انتظارش نشسته ام تا بیاید سوار و خبر دوست دهد!!!

سایه عمر

هر چه کمتر شود فروغ حیات

رنج را جانگداز تر بینی

سوی ِ مغرب چو رو کند خورشید

سایه ها را درازتر بینی


رهی معیری

این صداست که میماند

امروز سالمرگ بانو قمرالملوک وزیری سخاوتمندی با صدائی به وسعت و گرمای خلیج فارس است

از تمامی خوانندگان محترم این وبگاه تقاضا دارم برای شادی روح این بزرگوار فاتحه ای هدیه به روح بلندش بفرمائید.

آتش دل

آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگيست نامش زندگاني

رحمتي کن کز غمـت جان مـي‌سپارم
بيش از اين من طاقت هجران ندارم

کي نهـي بـر سـرم پـاي اي پــري از وفــاداري
شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاري

نوگلي زيبا بود حـسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني

ناپسـنديده بـود دل شکستن
رشته‌ي الفت و ياري گسستن

کي کني اي پري ترک ستمگري؟
مي‌فکني نظـري آخر به چشم ژاله بارم

گر چه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد

حيفُ گر ترحمي نمي‌کني بر حال زارم
جز دمي که بگذرد که بگذرد از چاره کارم

دانمت که بر سرم گذر کني به‌رحمت اما
آن زمان که بر کشد گياه غـم سر از مزارم...

یادش گرامی

مثنوی افشاری

ماه روشنی دل ها مبارک

بازگشت همه به سوی اوست

به خاطر التیام بخشیدن غم سنگینی که

بابت از دست دادن خواهر جوان رفیق عزیزم

بر دل دریایی اش نشسته

از همۀ دوستان و خوانندگان محترم

خواهش میکنم با قرائت فاتحه ای

برایش طلب آمرزش کنین.

متشکرم

!!!!!!!!!

هرشکستی قصه ای دارد صدایی نیز

 

و همیشه سنگهای آسمانها را

 

با سبوهای زمین جنگ است.



 

 

هر شکستی قصه‌ای دارد، صدایی نیز

 

زیر این گنبد صداها بیشتر پیچد

 

این صداها گرچه می‌گویند

 

چون کمندی می‌شود،  بی‌رحم و کافر کیش

 

تا به کیفر بیش تر بر گردن آنکو

 

بیش‌تر بی‌رحم و کافر کیش پیچد.

 

لیک می‌بینی به چشم خویش

 

غالبا بر گردن آن ناتوان‌تر کو

 

بیشتر درویش‌تر پیچد.

 



 

گفته‌ام، آری و می‌گویم

 

این دگر نقل و حکایت نیست.

 

و بگویم نیز و خواهم گفت

 

حسب حال است این، شکایت نیست.

 

هر حکایت دارد آغازی و انجامی

 

جز حدیث رنج انسان، غربت انسان

 

آه ! گویی هرگز این غمگین حکایت را

 

هر چه ها باشد، نهایت نیست.

افسوس

بستـــرم

صـدف خالـي يك تنهايـي است

و تـو چـــون مــرواريــد

گـردن آويـز كسـان ديگـري . . .

هوشنگ ابتهاج

وَ هُوَ مَعَكُمْ أَینَما كُنْتُمْ

و سحر نزدیک است.

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحرگاه كسی بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر،

آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش

برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

....و سحر نزدیک است.

پاسخ دوست

نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است،

نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست .

به چشمانت بگو بسپار ما را،

به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست!

آری شب هست!

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

سوي من تاخته است .

***

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب!

پیام دوست

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها!


خیال می کنم


دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی


دچار یعنی


عشق


و فکر کن که چه تنهاست


اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریایی بیکران باشد


چه فکر نازک غمناکی !


وغم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است


و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست


خوشا به حال گیاهان که عشق می ورزند


و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست


نه، وصل ممکن نیست ،


همیشه فاصله ای هست


اگرچه منحنی آب بالش خوبی است


برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،


همیشه فاصله ای هست


دچار باید بود


وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف


حرام خواهد شد


و عشق


سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست


و عشق


صدای فاصله هاست


صدای فاصله هایی که


غرق ابهامند


نه،


صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند


و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر


همیشه عاشق تنهاست.

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد عقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکباره آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن عقاقی ها

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

هیچ یادت هست

با سر وسینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن

زنده یاد فریدون مشیری


سال نو بر همه یاران افق مبارک


شیوه تک بعدی هدایت

مادری به فرزند دلبندش می آموخت، به هنگام شب در گذر از گورستان و هر جای سهمگین

 اگر باشَبحی رو به رو شد، دل قوی دارد و باشجاعت بر او حمله ور شود؛ زیرابا این کار موجب

 می شود که شبح از وی روگرداند و فرار را بر قرار ترجیح دهد. فرزند زیرک در برابر آموخته

 های مادرش به او گفت: اگر همین آموزش هایی که تو به من می آموزی، مادر شبح به او

آموخته باشد و او به من حمله ور شود، آن وقت تکلیف چیست?!!

کلام حکیم توس

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند
 که
 لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .
و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند
 باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود
 و
از هر کسی دانشی آموخت
 و
 یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد .

شبی در محفلی ذکر علی بود
شنیدم عاقلی فرزانه فرمود:
اگر دوزخ به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
اگر مهر علی در سینه ات نیست
بسوزی گر هزاران پوست داری
 
عیدتون مبارک

....نشد!

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تكیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد كه با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشكسوده نشد
به من كه عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یكی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه كنم
كه باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ كی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوك و پوده نشد ؟
همین نه ددیدنت امروز - روزها طی گشت
كه هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

چند توصیه

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع

نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات

همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه

می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را

بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره

بدست آورده ای.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او

اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای

غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

نیستی

از وصف اینروزها

تا گلایه های تنهایی

مرز باریکی بود

که رگهایمان

تاب عبور چیزی را نداشت

و این شک

        میراث هجو مترسکی است

  تا جاودانگی چراغی

که روزی

میز کافه ای را

شبیه تو به انتهابکشاندو

                      آنوقت

            رسم مسیر کنی

           با همان گلایه ها

و این

    نشانه ی خوبی بود

تا بدانم

که دیگر

 نیستم.