آغاز فصل دوم زندگی
با کسی که مثل هیچ کس دیگه نیست، مثل یک روحیم در 2 بدن.
مدت زمان خواستگاری تا نامزدیمون 1 ماه هم نشد و به لطف عید امسال خیلی سریع اتفاق افتاد و امسال بهترین سال زندگیم شد.
98 ی که سراسر عشق و حس خوبه برای من. سالی که توش زندگیمو با یه نفر دیگه شریک شدم.
برای همه این روزای زیبا رو از صمیم قلبم آرزو دارم
خوشبخت و شاد باشید
با هیچ کسم میل سخن نیست
اولین و مهمترینش اینکه بعد از یک سال و خرده ای تمرین، وقتی روز اجرا رسید شبش دور هم جمعمون کردن و گفتن اجازه ی اجرا توی این شهر خراب شده رو ندادن. کلا همه داغون شدیم و بعد از کلی دوندگی و پیگیری و دنبال کردن و سختی و مشکلات بیشتر که البته ما هیچ کدوم رو ندیدیم فقط در جریانشون بودیم، باز قرار بود که امشب توی یک مکان دیگه اجرا کنیم که باز هم دقیقا دیشب زدن تو کاسه کوزمون که انشالا خدا بزنه به کمرشون و آه مردم بگیرتشون. دیگه روحیه و باورمون رو نابود کردن، قرار شد بریم اهواز اجرا کنیم ولی دیگه خدا میدونه کی دوباره میتونیم روحیه مون رو بدست بیاریم.
کلی پول این بین از دست رفت، اون همه تبلیغات و بلیط و همه و همه صدا بردار و فیلم بردار و خیاط و لباس و .... همه ش ضرر شد. سر این قضیه خیلی ناراحتم خیلی.
+دومی این بود که دو هفته ای هست که یه آقایی اومده بود خواستگاریم و خوب داشتیم پیش میرفتیم و توی خیلی چیزا تفاهم اولیه رو داشتیم. پیش مشاور رفته بودم و خیلی بهم کمک کرد و تا دیگه دیشب که باز داشتیم صحبت میکردیم یه سری چیزایی گفتن که برای من خط قرمز بود، شاید برای خیلی ها عادی باشه و چیز عجیبی نباشه ولی تو خونواده و فرهنگی که من بزرگ شدم میتونست بعدا مشکل ساز باشه. اینم منتفی شد و همزمان دو اتفاق فشار روحی زیادی بهم وارد کردن.
قلبم شکسته دوباره، ولی میدونم که این آخر راه نیست. سعی میکنم خودمو نبازم، من از خاکستر دوباره بلند شدم و بیدی نیستم که با این بادهای لحظه ای بلرزم. خدا همیشه هوامو داره و مطمئنم که این دفعه هم تنهام نخواهد گذاشت.
به امید روزهای بهتر
بهار بهار، یه مهمون قدیمی...
آقا من اومدم با کلی خبر
سرم خیلی شلوغ بود توی این روزا، کتاب خوندن و فیلم دیدنم خیلی کم شده.
باشگاه دیگه روزای آخری هست که میریم.
خونه تکونی رو شروع کردم و هنوز کلی کار مونده.
این روزای آخر اسفند که ملت همه دیوونه میشن و خیابونا رو شلوغ میکنن و توی این گرونی خرید میکنن، از ترس عید، نمیدونم سالی که این همه از بعدش واهمه داری جشن گرفتنش چه فایده داره وقتی نمیدونی قراره چه اتفاقی بیوفته، باز مردم از ترس فقط میخرن که گرون نشه.
اجرامون هفته ی آینده ست و این روزا هر روز میریم برای تمرین و کارای آخر رو انجام میدیم. بالاخره نتیجه ی یک سال تلاش رو میخوایم نشون بدیم.
حالا بعدا که سرم خلوت شد میام براتون میگم که چی شد
پیشاپیش سال نوی همگی مبارک، امیدوارم که امسالم بهترین سال زندگیتون باشه
لب کارون، چه گلبارون
اول اینکه مبلایی که یک ماه پیش سفارش ساخت دادیم دیروز برامون رسیدن و کلی تغییر بوجود اوردن تو خونمون.
دیگه اینکه چند وقت پیش با بابا رفتیم نمایشگاه صنایع و ساختمان و از اونجایی که بابا رفته تو کار ساخت و ساز قیمت مصالح و این حرفا رو پرسیدیم و واسه خودمونم گاز و هود و سینک و کابینت قیمت کردیم.
کلاسهام از قبل بیشتر شدن و تمریناتمون هم فشرده تر شدن و اجرا خیلی خیلی نزدیک تر شده.
5 شنبه ظهر برای آزمونی که جمعه صبح داشتم رفتم اهواز خونه دختر خالم، شبش با هم دیگه رفتیم ساحلی کارون و رستوران بازیل و مصادف شده بود با شب ولنتاین و اونقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. آخر شبم بارون گرفت هوا عالی بود و خیلی خوش گذشت، کلی خندیدیم و اتفاقای خنده دار افتاد.
جمعه صبحم آزمون دادم ، بد نبود تا ببینم نتیجه ش چطور میشه.
در کل سفر کوتاه خوبی بود.
دختر خالم بالاخره بعد از مدتها اومد خونمون توی تعطیلات و با دوست عزیزم همگی رفتیم توی یه روز بارونی کلی عکس روی پل قدیمی انداختیم و دور خوردیم و خوش گذشت بهمون و خندیدم، روزای خوبی بودن
آخرای سال که میشه همه چیز درهم برهم میشه. حس خاصی به 98 ندارم و میدونم که اونم یه سال مثل بقیه ی سال هاست.
کلی چیز دلم میخواد بخرم ولی خب سعی کردم بگذرم ازشون چون واقعا نیاز ضروری بهشون ندارم.
اسفند ماه خوبی رو براتون آرزومندم
بار دگر روزگار چون شکر آید
از این مدت بگم واستون
امسال نشد تور برف بریم به خاطر تمرین هایی که هر جمعه دارم فرصت تفریح جمعه ها رو از دست دادم تا انشالا بتونیم به یه نتیجه ای برسیم برای گروه موسیقی، اگه خدا بخواد آخر همین ماه یا اوایل اسفند اجرامونه.
دیگه اینکه چند روز پیش مجبور شدم به عنوان همراه بیمار برم بیمارستان و چند ساعتی رو اونجا سپری کنم. یه خانمی رو دیدم که بچه ش سقط شده بود و بچه شو توی الکل داده بودن بهش. میتونم بگم بدترین حس دنیاست برای یک مادر، من که نگاه جنینش نکردم چون طاقتشو نداشتم، البته قبلنا توی موزه ها جنین دیده بودم ولی اینکه یه مادر بچه خودشو به این شکل نشونت بده وحشتناکه.
این روزا اوضاع همه چیز خوبه، کلاس هام دوباره شروع شدن و سرم شلوغ شده هرچند که تا اواسط اسفند باید تموم بشن دیگه.
عید هم از اونچه که فکر میکنیم به ما نزدیک تره و من یه سری خرید های جزئی دارم که باید انجام بدم. امسال انگار خبری از مسافرت نیست و فقط میخوایم در محدوده ی درون استانی باشیم.
فعلا همینا
ایام به کام همتون
چالش ده سال
جدیدا یه چالش مد شده بهش میگن چالش ده سال پیش، مردم هم که غالبا نمیفهمن این چی هستش پا میشن یه عکس از 10 سال پیششون رو میچسبونن کنار عکس الانشون و میگن که این چالش هستش در صورتی که چالش در مورد ظاهر و قیافه ی آدما نیست، در مورد میزان رشد آدم هاست. به هر روی خواستم منم یه مروری کنم بر ده سال اخیر.
خب ده سال پیش یعنی سال 87 من 17 ساله و سوم دبیرستان بودم. اون روزهای بد رو خوب به خاطر دارم. اواسط نوجوونی، جوش های صورت، لج بازی های اون سن، و خر خونی های اجباری به خاطر اینکه توی مدرسه ای بودم که رقابت توش زیاد بود، کنکور لعنتی و قلم چی که چقدر اذیت میشدیم برای آزموناش. معلم های مسخره که دائما امتحان میگرفتن و فشار وحشتناک روحی بهمون وارد میکردن، خلا های عاطفی که احساس میکردم، چندشم از لوازم آرایشی و جنس مخالف، شیطنت های گاه و بیگاه، ابروهای پیوندی و خیلی چیزهای دیگه که مهمترینش خام بودنم بود.
زمانی که وارد دانشگاه شدم از قفسی رها شده بودم هم قفس محیطی که هیچ وقت اجازه نداشتم تنهایی بازار برم، یا با دوستانم بیرون برم، هم قفس روحی که به جنس مخالف علاقمند شدم. سالهای دانشگاه بهترین سالهای عمرم بودن یه جورایی و یه جورایی هم بدترین، بهترین از اینکه کلی تجربه های کسب و کار بدست اوردم و خیلی جاها کار کردم و رزومه ی خوبی بدست اوردم، کلی دوست پیدا کردم، مهارت های زیادی کسب کردم و پیشنهاد های زیادی دریافت میکردم.بدترین از این لحاظ که به ازدواج فکر نمیکردم و بیشتر میخواستم خوش بگذرونم ولی خونواده میخواستن شوهر کنم و باز هم از لحاظ روحی در رنج و عذاب بودم.
بعد از اون میرسیم به زمان حالی که شامل چند سال اخیر میشه و کلی تجربه از روابط ناکام و خواستگاری های ناکام، و اشتیاقم برای ازدواج بعد از سالها و نبود پیشنهادات گذشته. موفقیت و پیشرفت شغلی، تحصیلی و فکری. و مهمتر از همه پختگی که بدست اوردم بعد از تمام سالها، روی تله های شخصیتیم و نقطه ضعف هام کار کردم و اون ها رو به نقاط قوت تبدیل کردم. تمام ترسهام تبدیل به جرات و شجاعت شدن. اعتماد به نفسم خیلی خیلی بیشتر از قبل شده و قدرت نه گفتن بیشتری پیدا کردم. زندگی رو کمتر جدی میگیرم و لذت بیشتری میبرم. برای خودم و نه هیچ کس دیگه زندگی میکنم و همچنان دارم روی رشد و پیشرفت خودم کار میکنم. امیدوارم وقتی در مورد ده سال بعد مینویسم، خیلی از الانم پخته تر شده باشم
روزهای پایانی دی ماه
اتفاقات این مدت رو بگم براتون.
اول از همه اینکه قراره کابل برگردون بشه و شماره هامون عوض شه تا فیبر نوری بشه و به خاطر همین احتمالا تا یه مدت تلفن قطع باشه و به طبع اینترنت هم قطع شه و مجبور بشیم از مخابرات نت بگیریم.
توی این مدت با دوست عزیزم میرفتیم تا وسایل لازم برای گلخونه ای رو که قراره بخره بگیریم، چیزایی مثل شیلد های توری اون سبزا و پلاستیک و مفتول و... خلاصه یه پا مرد شدیم واسه خودمون. کلی هم طرح داریم واسه ولنتاین و عید برای گلدونا.
دیگه اینکه با گروه موسیقی یه کنسرت رفتیم گروهی خیلی خیلی خوش گذشت بهمون.
بازم کلی کتاب گرفتم از کتابخونه و خوندم و واقعا لذت بخشه.
کلاسهامم انشالا از چهارشنبه شروع میشن، خسته شدم از بس که منتظرشون بودم.
امروزم که امتحان بچه های دانشگاه بود و هنوز تصحیح نکردم هرچند میدونم یه تعدادیشون میوفتن چون از خالی بودن برگه هاشون کاملا مشخص بود.
دیگه فعلا همینا
زمستونتون خوش
کریسمس مبارک
داستان ها دارم.
خب از اونجا که سال 2018 تموم شد و رفتیم تو 2019 و توی دی ماه و آخرین فصل سال هستیم یه جمع بندی کنم از یک سال اخیر، از دی ماه پیش تا به الان.
اونایی که همراه همیشگی اینجان میدونن که من در دی ماه از لحاظ روحی وضعیت مساعدی نداشتم و رنج زیادی رو پشت سر گذاشتم، روزهایی تو زندگیم بود که نمیخواستم صبح بشه و مکن ای صبح طلوع و این حرفا
ولی خب همون طور که حضرت حافظ میگه دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور. به توصیه ش عمل کردم و سعی میکردم نخورم ولی خب نمیشد اما کم کم به خودم گفتم دوباره میسازمت الف
و ساختم خودمو از نو.
بهمن ماه ورزش میکردم و موسیقی روحم رو ترمیم میکرد و در کنارش کتاب و فیلم و کار و تفریح زخم ها رو شفا میداد.
اسفند ماه امیدی به زندگی نداشتم ولی به سال جدید چرا، سرم رو با خونه تکونی گرم میکردم و کارهای متفرقه.
فروردین که با سفر و دورهمی گذشت و بهار دلنشین آمده بود سوی چمن.
اردیبهشت بود که باز زندگی داشت به سمت سرازیری میرفت، تلاش هایی انجام دادم که نتیجه ش رو مهر ماه گرفتم. کارم رو از دست دادم و حقم خورده شد و وقتی اعتراض کردم تحقیر شدم. شکستم اما نابود نشدم، سپردم به خدا و بدترین روزای عمرم رو تا اواخر خرداد گذروندم، تمام امیدم بر باد رفته بود چرا که فکر میکردم اگه از قفس یا تُنگم بیرون بپرم قطعا خواهم مُرد. اما به اجبار بیرون پریدم و نمردم و افتادم توی دریایی که نجات بخش بود.
خرداد ماه دوره ی رکود بود و کرختی و بی کاری و سرخوردگی اما باز هم گذشت.
از اواخر خرداد و اوایل تیرماه گشایشی بوجود اومد و پیشنهادات کاری سیل آسا به سمتم روانه شدن و از اوایل تیر تا انتهای شهریور به شدت کار کردم و تمام وقتم پر بود و نمیتونستم سرم رو بخارونم، ورزش رو کنار گذاشتم، فیلم و کتاب رو کنار گذاشتم و فقط موسیقی همچنان همراهم بود.
تیرو مرداد و شهریور در کنار کار سفر هایی هم رفتم و فوق العاده بود و خب زندگی خوب بود.
مهرماه اولین تجربه ی آکادمیک رو شروع کردم، کلاسها به تدریج کم شد، دوباره کتاب و فیلم رو شروع کردم و زندگی از سر گرفته شد.
آبان و آذر به همین ترتیب سپری شدند، آخرای آذر ورزش دوباره اضافه شد و کلاس ها تا پایان دی تعطیل شدن.
خب فعلا تا همین جا تا ببینیم زمستون چی داره برامون.
آقا شب یلدای امسال چه داستانی داشت ما که 5 شنبه شب دعوت بودیم باغ دختر خالم و اونجا جشن گرفتیم و خیلی خوب بود.
دیگه اینکه این مدت با دوست عزیزم که دنبال یه جایی برای گلخونه میگرده همه ش این و ر و اون ور بودیم و جاهای جدیدی رو کشف میکردم، چند روز پیش باغ گیاه شناسی رو رفتیم و فوق العاده بود. هنوزم هر از چند گاهی میریم و امیدوارم جایی رو که آرزو داره زودتر پیدا کنه.
ورزشم هم که فوق العاده ست حس میکنم قدرتم دوباره برگشته.
کتاب هم که غرقشون شدم و کتاب خونه معرکه ست.
فیلم هامم به سرعت دارن تموم میشن و مدام میبینم.
در پایان این ماه بازم برنامه هایی داریم که وقتی انجام شدن میام میگم باز.
خلاصه که اینا چیزایی بودن که میخواستم بگم بازم چیزی یادم بیاد پست میذارم
فعلا روز و روزگارتون خوش
چالش های زندگی
از سوم آذر شروع کنم که من تازه مریض شده بودم و خونمون بیمارستان شده بود. آقا چند روز بعد دیدم دوستم همون که گفته بودم عکس عروسیشو گذاشته بود توی اینستا، داشتم از تعجب شاخ در می اوردم که این عروسیش باید دو هفته دیگه باشه چرا الان عکس گذاشته که برگشتم پیاماشو خوندم دیدم ای بابا عروسی 4 آذر بوده و من دیدم 14 و فکر کرده بودم 14 آذر هستش و با خیال راحت نشسته بودم تا تاریخش برسه، خلاصه انقدر ناراحت شدم که حد نداشت، بهش پیام دادم و معذرت خواهی که اینطوری بوده داستان و اونم گفتش که آره تعجب کردم ندیدمت و این حرفا، کلا قسمت نبود که برم، یک بار که من رفتم عروسیش اون نبود، حالا که اون بود من نبودم.
خلاصه اون گذشت و اون هفته صدف مسابقات تکواندو شهرستان داشت و مقام اول و مدال طلا توی سبک خودش اورد و ماهم دسته گل گرفتیم رفتیم دم باشگاه و کلی خوب بود اون روز.
البته از روز قبلش بگم که برای تمریناتش میرفت باشگاه و اونجا مچ پاش شدید ضرب دید و رباطش فکر کنم کشیده شد، فرداش که رفت مدرسه توی مدرسه پاش ورم کرده بود و از درد اومد خونه، منم اون روز رفته بودم از صبحش بانک فک کنم و برگشتم دیدم خونه ست، دیگه بردمش درمانگاه و عکس رادیولوژی گرفتیم و داستان شد و بردمش دکتر و گفتش که نباید تا 6 ماه باشگاه بره؛ عصرش بردیمش پیش ارتوپد گفت هیچ مشکلی نداره میتونه بره فقط کمپرس سرد بذارید روش خوب میشه:|
خلاصه خوب شد و مسابقه داد و برنده هم شد.
دیگه بگم که علیرضا هفته ی پیش اومده بود و واسه عروسی دختر عمم که اهواز بود قرار شد که بریم، اما خب چون 3 شنبه بود، صدف فرداش امتحان ریاضی داشت و مینا هم تقویتی واسه همین بابام موند پیششون و ما سه تایی رفتیم، رفتنی که خوب بود همه چی و اول رفتیم خونه دختر خالم واسه ناهار و عصرش آماده شدیم رفتیم تالار، همه ش با اسنپ میرفتیم، عروسی خوب بود و تموم شد برگشتنی ساعت 12 شب بود که باز اسنپ گرفتیم و تالار توی سپیدار بود و من آدرس خونه دختر خالم رو که زدم دیدم اسنپ مارو برد یه جای ترسناکی، هوا هم مه آلود و فقط سگ اونجا بود و تاریک، دم یه منطقه مسکونی وایساد گفت اینجاست!! ما هی میگفتیم اینجا نیست و دورتر بود و این حرفا خلاصه کلی راهو برگشت و تا در نهایت ساعت 12 و نیم طرفای 1 رسیدیم خونه دختر خالم! کلی هم کرایه گرفت. دیگه شب موندیم اونجا و فرداش باز برگشتیم خونه.
داستان آخری همین دیروز بود، آقا من رفته بودم واسه کارای دانشگاه و یکی از دوستام زنگ زد گفتش میخواد بره شهرداری کارداره گفت میای گفتم که باشه، آقا طرفای ظهر رفتیم اونجا و من دیدم کل ملت یه دریایی از ماشین تو قسمت پارک ممنوع پارک کردن و منم یه گوشه کنار بقیه پارک کردم و رفتیم داخل و بعد آدرس دادن بهمون مجبور شدیم بریم اداره منابع طبیعی و با ماشین دوستم رفتیم. برگشتنی طرفای 1 بود اومدیم دیدم ماشین نیس و یهو قلبم ریخت! رفتیم نگهبانی شهرداری گفت جرثقیل برده!!! فکر کن از بین اون همه ماشین بی صاحاب!! ماشین منو برده بود!! حالا بابا هم ساعت 2 ماشینو نیاز داشت، نمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم! دوستم به چندتا از آشناهاش زنگ زد واسه اینکه ببینه باید چکار کنیم و کسی میتونه کمک کنه، خلاصه آخر رفتیم راهنمایی رانندگی، حالا اونجا دیگه بابا زنگ زد و من فقط گفتم پلاک ماشینو بفرست هرچی گفت چی شده گفتم بعدا میگم(پلاک ماشینم حفظ نبودم:|) خلاصه رفتیم و گفتش که آره اوردن اینجا کلی مدارک ازم میخواست که ترخیصش کنه، هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتیم و دوستم گفت فردا میاد دنبالم بریم برای کاراش. دیگه فردا شد و مدارک و همه آماده کردم و گواهی عدم خلافی گرفتم و بردیم و کلی هم به سرهنگه غر زدیم که چرا عدالت واسه همه اجرا نمیشه، و این حرفا ولی خدا رو شکر کارمون سریع انجام شد و حدود 70 تومنم آب خورد برام این تجربه،البته سرهنگه یه روشی هم بهم یاد داد که دفعه دیگه یدک کش نتونه ببره
خلاصه بعد باید میرفتیم یه پارکینگ دیگه که اونجا برده بودن، دیگه رفتیم و اونجا هم باز مدارک و دیدن و امضا و این حرفا در نهایت عزیزدلم رو دیدم و اون لحظه که سوارش شدم قدر بودنشو فهمیدم! بعدم که دیگه با دوستم رفتیم شیرینی آزادیشو خوردیم و صدقه دادم و رفع بلا شد. و البته درس عبرت خیلی بزرگی شد برام.
خلاصه اینم از داستانهای این مدت.
باشگاهم رو دوباره شروع کردم و میرم و این عالیه، توی این مدت اونقدر ترجمه داشتم که وقت سر خاروندنم ندارم، همه ی کتابهام موندن و فیلم دیدنم کنار گذاشتم تا بعد از تحویلشون.
زندگی و حالتون خوش