تغییر

خیلی وقت بود که نیومده بودم‌خونه....

یه ماه و خورده ای میشد...وقتی که اومدم آغوش گرم مامان و خواهرم شد ی جا ک بتونم آرامش بگیرم.ی جا ک بتونم بغضی ک از اول امتحانا تو گلوم‌گیر کرده بود بدم پایین و راحت مثل قبل بخندم و شاد باشم...دلم تنگ‌بود برای همشون...

یه چند مدتی ک‌گذشت ی اتفاق نه چندان مهم تو زندگیم افتاد...البته از نظر بقیه...یک‌دوست خیلی خیلی قدیمی و عزیز رو خیلی اتفاقی تو تلگرام دیدم...گرچه منو‌نشناخت و من همچنان ناشناخته موندم...ولی ی حس رو دوباره زنده کرد.ی حسی ک خیلی وقته بهش مدیونم...خیلی وقته تنهاش گذاشتم و‌جاشو با موزیک پر کردم...

ی تصمیمی گرفتم ک امیدوارم بهش پایبند هم‌باقی بمونم...البته دوتا تصمیم....

اولیش اینه ک بتونم ی انجمن هرچند کوچیک‌تو دانشکده راه بندازم...و بعد هم‌اینکه با کم‌کردن موزیک نوشتنامو بیشتر کنم...

.

.

.

.

.

.

دلم‌برای حس قشنگ‌موقع نوشتن واقعا تنگ شده...

گوهر سرخ

 

Matni k tanha bahanash sherkat ti mosabeqe bud.vali tanha bahane bud ta sujeii k moddat ha tu zehnam ja khosh karfde bud ro ru kaqaz biaram o sabtesh konm...

 

 

 

دنیا جلو چشمانش می چرخید...خط های سیاه درهم پیچیده...پارچه های توری و گلدار سفید...باد کشنده...

 

 

 

* * * *

 

طاق باز دراز کشیده بود و به سقف خانه نگاه می کرد.با صدای خروس تمام افکارش بهم ریخت و به خود آمد.

 

- آه خدایا...چه زود صبح شد...

 

پتو را کمی کنار زد و همان جا نشست.زانوانش را بغل کرد و از پنجره که باز بود به فضای تاریک و موهوم بیرون نگاهی انداخت.بلند شد و موهای مشکی اش را زیر چارقد گلدار سفیدش پنهان کرد.صدای مادرش ک اسم اورا تقریبا فریاد می زد شنید.

 

- گوهر...گوهر...

 

- بله مادر...اومدم...

 

از اتاق سریع به ایوان رفت.مادر آنجا با چادری مشکی ک دیگر از رنگ و رو افتاده بودو زنبیلی زیر بغل ایستاده بود.

 

- منو بابات داریم میریم شهر.تا شب برمیگردیم.حواست به گوسفندا باشه.نری باز سراغ بازیگوشی...

 

و بدون انتظار پاسخی از او پله های بلند خانه را تا حیاط طی کرد و پشت در حیاط ناپدید شد.گوهر روی اولین پله نشست و چین های دامنش را مرتب کرد.چارقدش را گشود و موهایش را به دست نسیم سپرد.بوی خاک نم خورده از باران دیشب و خنکای نسیم حالش را جامی آورد.چشمانش بسته و غرق در این حس بود..

 

صدای مرغ و خروس ها تقریبا تبدیل به فریاد شده بود.با عصبانیت از جا برخاست.پله هارا دوتا یکی طی و در قفس را باز کرد.مرغ و خروس ها یا عجله درآمدند.کمی برایشان دانه ریخت.کوزه را برداشت و از خانه بیرون زد.تند و سریع گام برمی داشت.گرچه هوا تاریک بود.ولی او مسیر را چشم بسته هم می آمد.قدم هایش را می شمرد.صدا هارا می شناخت.صدای نهر آب...کمی جلو تر صدای ناله های بید مجنونکه شاخه هایش مستانه با نسیم تکان می خوردند.

 

به چشمه که رسید هوا گرگ و میش شده بود.کوزه را پر کرد و کناری گذاشت.از تپه کنار چشمه بالا رفت و روی تخته سنگی نشست.نفس عمیقی کشید و به دوردست ها خیره شد.چند درخت تک و تنها دیده می شدند.پرنده هایی که گاه سرخوشانه به دنبال هم پرواز می کردند و گاه روی زمین به دنبال دانه می گشتند.خورشید داشت آرام رخ نشان می داد و گوهر محو تماشا بود که صدای پای اسبی از پشت سرش شنید.صولت بود...پسر خان...

 

 

 

اسبش پوزه در چشمه فرو برده بود.صولت ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد.گوهر ترسیده بود.جرئت نمی کرد برود و کوزه اش را بردارد.آخر دل به دریا زد.سلامی زیر لب گفت و با دستپاچگی کوزه را برداشت.و راه خانه را پیش گرفت.صولت مبهوت گوهر را می نگریست و لحظاتی بعد به دنبال او به راه افتاد.

 

 

 

* * * *

 

 

 

صدای زوزه باد...خط های سیاه درهم پیچیده...دندان های بهم قفل شده...

 

 

 

* * * *

 

 

 

- گوهر...

 

- یه بار جوابتو دادم.صد بار دیگه هم بگی جوابم همونه...

 

- خب گوهر جان...عزیز من...یه نگاه بنداز ببین دست رد به سینه کی داری می زنی.اون کسی که منو فرستاده جای تو آرزوی هر دختریه تو این ده...

 

گوشه ای نشسته بود و کوک می زد.دامن مشکی و افکارش را...

 

صدای یورتمه رفتن اسب...دانه های درشت عرق روی پیشانی اش...سنگینی نگاهی ناآشنا و خوفناک...و کوزه ای ک افتاد و شکست...

 

کار دامن که تمام شد آنرا پوشید.کمی بلندتر بود و هنکام راه رفتن روی زمین کشیده می شد.

 

- خیلی بلنده...می ره زیر پات می افتی ها...

 

- نه اینو از قصد بلند دوختم.جدیدا نگاه همه بهم فرق کرده...

 

- خب اگه سایه یه مرد اونم کسی مثل صولت خان بالا سرت باشه دیگه کسی...

 

- اقدس جان...خواهر من...مرسی نظر دادی.غذات نسوزه.بچه ات رو به کی سپردی؟زیاد گریه کنه از حال می ره ها.پاشو برو...

 

اقدس،خدمه خان نگاهی از سر استیصال به گوهر انداخت و به آرامی مسیر در خروجی را پیش گرفت.

 

گوهر به اتاق رفت تا چارقدش را عوض کند.جلوی آینه زنگار گرفته بود که محو صورتش شد.دستی به صورتش کشید.

 

- خدای من چقدر لاغر شدم...

 

برگشت و اطراف اتاق را نظاره کرد.چند دست رخت خواب کنج اتاق روی هم لمیده بودند و رویشان پارچه ای با نقش گل و درخت و رنگ های تند بود.گوشه دیگر سماور،که پشتی و پتویی کنار آن بود برای کسی ک زمانی برایش چای میریخت.نیم نگاهی به دو قاب عکس روی دیوار انداخت.عکس مرد و زنی که گوشه تصویر هردو نواری بود.

 

مرد جدی بود.مثل همیشه اش.انگار پیشانی اش بخاطر وجود نوار عرق کرده بود و او را کلافه می کرد.ولی زن در نگاهش دلسوزی و ترحمی بود برای یکی یکدانه اش و شاید نوار جلوی زن را گرفته بود تا نتواند به کمک عزیز دردانه اش بشتابد.

 

کولون در به صدا درآمد.از روی پله ها بلند گفت.

 

- کیه...

 

گیج و منگ به طرف در حیاط رفت.در را که باز کرد صولت بود.

 

* * * *

 

 

 

صدای همهمه مردم...ساز و دهل...موهای سیاه درهم پیچیده...وصدای جیغی زنانه...

 

 

 

* * * *

 

 

 

تو پنجدری نشسته بود.نور از شیشه های رنگی در به داخل می تابید و خانه را غرق نور کرده بود.زنان دورتادور نشسته بودند و.کف می زدند و کل می کشیدند.زنی دیگر دایره می زد.

 

مشاطه در گوشه ای گوهر را بند می انداخت.گاهی که فشار بیشتری وارد می کرد،خصوصا گوشه لبش،دوباره خون می ریخت و گوهر به دستان مشت شده صولت فکر می کرد.مشاطه زیر لب غر می زد.

 

- آخه کدوم دختر عاقلی با گوشه لب ترک خورده و چشمای کبود عروس می شه که تو شدی...می زاشتی اقلا خوب می شد بعد...

 

بعد از این حرف رفت تا بقچه سرخاب و سفیدابش را بیاورد.گوهر که تازه از دست مشاطه رها شده بود دستی به گونه اش کشید.آنقدر صورتش ملتهب و دردناک بود که قطره اشکی ناخودآگاه از چشمانش فرو غلطید و صورتش را بیش از پیش سوزانید.به زنانی که داخل اتاق بودند نگاهی انداخت.همه از زنان خان و خان زاده ها بودند.زنان دیگر هم که رعیت به حساب می آمدند از پشت پنجره ها اورا می نگریستند.

 

مشاطه دوباره برگشت و این بار زودتر دست به کار شد.پس از اتمام کارش اورا به اتاقی دیگر برد تا با کمک اقدس لباس عروسی اش را بپوشد.با ورود گوهر اقدس فقط نگاهش کرد.گوهر سرش پایین بود.اقدس زیر چانه اش را گرفت تا صورتش را ببیند.

 

- وای گوهر...چقدر فرق کردی...خانم شدی.شدی مثل خان زاده ها...

 

سپس با ذوق و شوق دست گوهر را گرفت و به طرف صندلی گوشه اتاق رفت.لباس را روی صندلی گذاشته بودند.پیراهنی بلند و سفید که روی یقه و آستین آن گل های درهمی دوخته بودند.

 

از حیاط صدای ساز و دهل آمد.معلوم بود داماد را از حمام آمرده اند.اقدس با شنیدن این صدا دست گوهر را گرفت و پشت پنجره برد و با لبخندی گفت.

 

- صولت خان است...شوهرت...

 

گوهر سرش را پایین انداخت.اقدس لباس را آورد و به گوهر کمک کرد تا آنرا بپوشد.موهایش را مرتب کرد و روی شانه اش ریخت.سپس کمی عقب رفت و نکاهی به گوهر انداخت.

 

- تو زیبا ترین عروسی هستی که تا حالا دیدم.خان بهتر از تو نمی تونست گیر بیاره.خودتم از اون زندگی راحت شدی.

 

اشک در چشمان گوهر حلقه زد.زیر لب گفت.

 

- کاش تنها نبودم.این آشیه که تو برام پختی اقدس...

 

- اگه من نبودم که صولت خان دوباره طرفتم نمی اومد.آخه کی میاد دختری رو بگیره که بی کس و کاره...تعریفای من باعث شد صولت خان نرم و راضی به این وصلت بشه.

 

پوست تیره اقدس به کبودی می زد و چشمانش از حدقه در آمده بود و به قهر بیرون رفت.گوهر خودش را در آینه نگاه کرد.لباس زیبایی بود ولی...

 

* * * *

 

 

 

صدای ساز و دهل و رقص و طرب...شیهه اسب...قدم های کوتاه و تند...نفس های بریده بریده...فریاد صولت...عروس روی صخره...جیغ گوهر...

 

ولباس عروسی که دیگر سرخ شده بود.

سلام...

مدت زیادی از اولین پست گذشته.منم که دیگه دانشگاهم و نتونستم

پست جدیدی بنویسم.پس باید کم کمک عادت کنین به دیر پست گذاشتن

من.... حقیقتش از صبح به اصرار مادر گرامی داشتم یه سروسامونی به

کتابام و اتاقم میدادم که لای کتاب آناتومی یه برگه کاغذ پیدا کردم.بی هیچ

توضیحی متنشو میذارم.خوندنش خالی از لطف نیست....

 

 

 

خب الان که دارم اینو می‌نویسم ساعت دقیقا 12:53 شب(همون نیمه

شب خودمون)روز دوشنبه11/12/93.منم تو اتاق تاریک و با نور گوشی

دارم مینویسم.

با تمام تلاشی که داشتم تا بی سروصدا باشم،فکر کنم بقیه رو که هفت

نفری میشن از خواب بیدار کردم. خیلی وقت بود که اینقدر نیاز به نوشتن و

به رشته تحریر درآوردن افکار و احساساتم منو به شوق نیاورده بود.خیلی

وقت بود که دیگه غریبه شده بودم با این سبک نوشتن،با این حس و

حال،با این...

خوشحالم که دوباره این حس داره تو وجودم زنده میشه و قوت میگیره.

 

خب امروز یکم خوشحالم...یکم بیشتر از یکم...تقریبا خیلی...دلیلش هم

شاید چندان جالب به نظر نیاد.یعنی نه برای همه...خب خیلی‌ها غریبه اند

با این حال و هوا... چند وقت پیش اگه خاطرتون باشه روز پرستار بود.بچه

های ترم های بالاتر یه کاری کردن که برای من کم عجیب نبود.همه با یه

کیک و یه جعبه شیرینی رفتیم خانه سالمندان...حقیقتش بعد از گرفتن 20

سال عمر از خدا(یا شایدم از دست دادن این 20سال)برای اولین بار بود که

تونستم قدم بذارم به این مکان. دیدن مادربزرگ هایی که همه با دیدن ما

شاد شده بودند،دست میزدند،گریه میکردند،دلتنگی بچه‌ها شونو

میکردن،همه ماهارو(بی توجه به دختر یا پسر بودن)مادرانه بغل میکردند و

میبوسیدند برای منی که بیشتر از 10سال از این نعمت بزرگ محروم شده

بودم خارج از حد تصور بود.

 

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اوایل یکم سخت بود خودمو

کنترل کنم(ولی موفق شدم)خیلی سخت جلو خودمو گرفتم که تونستم

این پرده مرطوب رو از چلو جشمام کنار بکشم. با اینکه چند مدتی میشه

که از اون روز و اون جشن و اتفاق گذشته،ولی الان هم که یادش می

افتم همون حس و حال خوب تو وجودم دوباره شکل میگیره و خودنمایی

میکنه.وقتی یاد دعاهای خیرشون،مهربونی هاشون،چشم های خیس پر از

امید شون می افتم حالم عوض میشه.حالا هم یه تصمیم داریم.میخوایم

برای عید بریم یه سری به مادربزرگامون بزنیم.خیلی وقت بود که فکرش تو

سرم بود ولی روم نمیشد تنهایی برم،اما با یکی از خانمهای ترم های

بالاتر که صحبت کردم یه قول هایی بهم داد. از صبح یکمی حالم به دلایلی

که واسه خودمم ناشناخته بود گرفته بود.ولی با شنیدن این خبر انقدر

شوق برم داشت که منو این وقت شب تو این وضعیت وادار به نوشتن

کردو حسی که چند سال زیر خاکستر بود سیمرغ وار بال و پرشو باز

کرد...

 

خب دیگه خودمو تخلیه کردم و این حس رو مکتوب...

 

خدایا این حس و حال خوبو از ما نگیر....

 

 

 

 

متنی بی هویت

  از پنجره بیرون را نگاه می کرد. پنجرهای کوچک و مربعی شکل که تنها حایل آن پرده ای بود که چند جای آن را خودش  وصله زده بود . گرچه پرده هم عمرش را کرده بود. یادگاری به جا مانده از جهیزیه اش بود.    

    پرده را به آرامی کنار کشید تا پاره نشود.به آسمان نگاه می کرد. به ماه که بی هیچ دغدغه می تابید و شاد بود.به ستاره ها که گاهگاهی برای دلخوش کردن او چشمک می زدند. به ابر ها که به دنبال هم می دویدند.

    نمی خواست چشم از آسمان بردارد.  از زمین متنفر بود.دوست نداشت نگاهش کند ولی مجبور بود و این اجبار خسته اش کرده بود. نگاهی به دوردست انداخت. زیر نور ماه هم خانه های محقری که از خانه خودش کم نداشتند را می دید.

    تنها بود. البته دخترک شیرخوارش که هیچ وقت به حساب نمی آمد.یعنی اگر خانم هم بود به حساب نمی آمد. این رسم زمانه بود. چرا به زمانه افترا می بست؟ این رسم انجا بود.

    حالش از خودش به هم می خورد. از اینکه اینجا بود.از اینکه به این حال بود. از اینکه....... از گفتن این جمله امتناع می کرد.حتی در ذهنش...... سرش را از روی شرم پایین انداخت. انگار که گناهی کبیره کرده باشد. از پشت پنجره بلند شد و به سمت گوشه ای از خانه رفت. در همان گوشه پیک نیک کوچکی که از رنگ و رو افتاده بود خودنمایی می کرد.روی شعله آن هیچ نبود. فقط گرمش می کرد. کنار آن نشست، زانوهایش را در بغل گرفت و چانه اش را روی زانو هایش گذاشت. چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.

   ولی صدای ناله کودکش که کناری خوابیده و رواندازی نازک هم روی او انداخته بود، بیدارش کرد.طفل را در آغوش گرفت. دخترک مریض بود و از این قضیه رنج می برد. بیشتر گریه و ناله هایش هم سر همین قضیه بود.کودکش را به آرامی در آغوش فشرد. شاید فکر می کرد که گرمای تن خود و احساسش بهتر از آن دارو هایی است که آن سفید پوشان به او می دهند.

   ناگاه نگاهش روی زنجیر ظریفی که به نام خدا زینت داده شده بود و در گردن دخترش خود نمایی می کرد خیره ماند.چند ثانیه فکر کرد و سریع آن را زیر لباس دخترک پنهان کرد.همان موقع درب خانه باز شد و فردی عظیم الجثه وارد شد. آرام خود و دخترش را در گوشه ای پنهان کرد. مرد جلو آمد. صورت گرد و بزرگش را نزدیک صورت دخترک آورد و او را نگریست که نگاهش روی زنجیر فقل شد. سریع دست برد و زنجیر را از گردن نوزاد کشید. همان موقع قلب غمگینش فشرده شد. با خود فکر می کرد که گردن نرم و لطیف دخترکش پاره خواهد شد. سایه شومش مثل همیشه او را در تاریکی فرو برده بود.مرد به زنجیر نگاه کرد و با چند تشر و لگد از خانه خارج شد.....

   خودش را سپر دخترش کرده بود تا ضرباتی که مرد به او می زند را از دخترش دور کند. وقتی مرد پای از خانه بیرون گذاشت نگاهی به فرزندش انداخت. خون از گوش و چشمان دخترک بیرون زده بود. حال خود را نفهمید و متوجه نشد دست به چه عملی می زند.

چند روز بعد بوی مردار تمام منطقه را در بر گرفت....

یه حس غریب...

چند وقتی است که خودم نیستم...فرق کرده ام...عوض شده ام.... دستانم رنگ و بوی خون می دهند.بوی خون در مشامم می پیچد.همیشه...وقت و بی وقت...هر روز...فرقی هم ندارد که چه روزی باشد. آفتابی...مه گرفته...برفی...ابری...یا حتی بارانی خانه همچون محبسی شده که گرفتار اویم..... کتابخانه ام خاکستر شده... چند وقت پیش آتش گرفت و سوخت. حالا جای آنها یک مشت خاکستر برایم باقی مانده است‌. وقتی سوختن کتابخانه را دیدم،نه گریه کردم،نه احساس گناه و نه حتی کمک به خاموش شدنش.... دستانم را با خونی که روی آن دلمه زده نگاه می کنم.دیگر ظاهر کریه دستانم هم آزارم نمی‌دهد.آنها را پشتم پنهان میکنم.شاید تقصیر کسی باشد که کتابخانه را آتش زد...شاید او احساس را در من کشت...درست یادم نبود...ولی روی خاکستر کتابخانه رد دستی به رنگ قرمز دیدم... کتاب های سوخته بوی تند خون می دهند.طوری که این بو تمام دنیایم را در برگرفته است. صدای گریه و نگاه سنگین پشیمانی امانم نمی دهند.خاکستر به طرز نابرابری روی زمین پخش شده.انگار کسی میان آنها دنبال کلمه‌ای یا حتی حرفی می گشته است.شاید هم از کارش پشیمان بوده و می خواسته به هر طریقی کتابخانه را سرهم کند. بوی تند خون تا مغز استخوانم را می سوزاند.هرکجا که می روم این بو همراه من است.رد قرمز رنگ دست لحظه‌ای از جلو چشمانم دور نمی شود. یادم آمد... فردی با دستان آغشته به خون کتابخانه را آتش زد....

جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار
افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟


dastani az majmueii b nam kash poshtam budi


"تاریکی همچون موجودی موهوم بر سر شهر سایه افکنده بود و شهر سکوت و آرامش را تجربه می کرد با کوچه کوچه خود ... گاهگاهی صدای عوعوی سگها یا چند گربه که با هم دعوا می کردند سکوت زیبا و دلنشین شهر را برهم می زد ولی بعد از آن باز هم سکوت بود.با چادر مشکی رنگی که پوشیده بود در تاریکی نیم سایه های درختان یا خانه ها دیده نمی شد.گام هایش را نرم ولی با سرعت بر می داشت.سعی می کرد دیده نشود . مثل همیشه که دیده نشد. نه در خانواده ، نه در شهر و نه در هیچ کجا ، حتی در زندگی خودش هم نادیده گرفته شد .درها بسته بودند.درست مثل تمام درهای زندگیش.بر در تمام راه های نجات قفلی محکم زده بودند و کلیدش را هم در هشتمین سوراخ وحشت گذاشته . تنها در های مشکلات را بر روی خود باز می دید.درمانده بود .از همه چیز و همه کس هم خسته . درمانده بود که به کجا برود ؟ چه کند ؟ از چه کسی کمک بخواهد ؟ احساسات زیادی به قلبش هجوم آورده بودند و قلب از غم فسرده او را می فشردند نمی دانست به کدام احساس پاسخ دهد ؟


به شرم ... به مسئولیت ... به گناه به عشق... به دودلی ... به نیاز ... احساس نیاز از همه اجساستش قوی تر بود و بیشتر از همه او را می آزرد.به یاد اوضاع خانه که می افتاد مثل کسی می شد که از دره پرت شود و هیچ از او باقی نماند. هیچ ... کلمه ای که بیشتر از همه در ذهن او خودنمایی می کرد.به دیوارها نگاه می کرد.انگار دنبال دیوار خاصی می گشت هنوز آن را پیدا نکرده بود . با ماژیکی که در دستش بود بازی می کرد و چشمانش هراسان به هر سو می دوید.بالاخره آن دیوار را یافت.ماژیک را در دست گرفت و اماده شد . دستش می لرزید و اشکایش بر پهنه صورتش روان بود .کمی به خودش جرات داد ولی نتوانست . پشت به دیوار کرد و نفس عمیقی کشید و با گوشه چادرش اشکایش را پاک . نگاهی دوباره به دیوار انداخت تا بتواند جایی بهتر پیدا کند .محلی که چراغ کم سویی روی دیوار را روشن کرده بود نظرش را جلب کرد.با گام هایی سریع به انجا رفت .متنی را نوشت " کلیه فروشی ... قیمت هر چی شما بگید " نگاهی به دست خطش انداخت .لبخندی زد که میان غم اندهی که چهره اش را پوشانده بود گم شد.حالا احساس رضایت می کرد . چند قدم به عقب برداشت و به سرعت از آنجا دور و در تاریکی شب ناپدید گشت "


آرام و به سنگيني نشست. خسته و كلافه بود. چادرش را كه ديگر داشت از سرش مي افتاد مرتب


كرد و منتظر شد. خانم پشت ميز به تلفن ها پاسخ مي داد و گاهي هم اسم چند نفري را براي رفتن به


داخل اتاق صدا مي زد. گرمش نبود ولي تمام بدنش خيس بود. خيس از عرقي سرد و چسبناك. لباس


هايش به بدنش چسبيده بودند و به او حس خفقان مي دادند. زير لب خودش را نفرين مي كرد. تنها


آمده بود. بي هيچ آشنا و دوستي ... مثل هميشه ... مثل هميشه كه هيچ كس راهنمايش نبوده و در


عوض افراد ناچيز سر راهش قرار گرفته بودند. «چرا اينجا هستم؟» تك سوال تكرار شدني ذهنش


همين بود. تمام قضيه از همان شب شروع شد. از همان شبي كه تنها نبود. از همان شبي كه احساس


مي كرد از آن به بعد ديگر تنها نخواهد بود. تمام قضيه از همانجا شروع شد. باقي آن شب را به ياد


نداشت. فقط تصاوير و صداهايي نامفهوم در ذهنش باقي مانده بود. هيچ به ياد نداشت. دلش به حال


خودش مي سوخت. دلش به حال تنهايي اش مي سوخت. دلش به حال سادگي اش مي سوخت. خنده


اش گرفت. از تنهايي به جايي رسيده بود كه خودش دلسوز و مرهم خود شده بود. با شنيدن نام


خودش از عالم خيال بيرون آمد. با دستمالي كه در دست داشت عرق مانده بر پيشاني اش را پاك


كرد. همانطور سنگين و آرام بلند شد. چادرش را مرتب كرد و به طرف درب اتاق رفت. نوشته


روي درب را خواند «سونوگرافي» دستي به شكم برآمده اش كشيد و با زحمت به داخل اتاق رفت.

بازم منم

واقعا معذرت این همه دیر شد...شرمنده....

الانم یه متن خیلی قدیمی از خودمو گذاشتم....امیدوارم خوشتون بیاد

بازم منم.مثل همیشه جلوی پنجره.قلم به دست و منتظر نگاهی از طرف یه دوست.یه دوست مهربون که همیشه و توی همه ی خوب و بد زندگی باهام بوده.الان همه در حال و هوای خوبی هستند.ناودون خونه که اشکاش مثل یه روانه آب جاری است.درختان که با هر بوسه ی نسیم قد خم می کنند تا ادب را ادا نموده باشند.آسمان گرفته و گریه میکند.انگار که او از همه گناهکار تر است.شیپوری های سرخابی که از زیادی شرم سر بر زمین می سایند. و من در اینجا.... حالم عالی است.دیدن این منظره از پشت پنجره توی اتاق گرم چندان توفیری به حالم ندارد.پنجره را باز می کنم.هوای سرد به صورتم سیلی می زند.انگار که مرا غریبه می پندارد.پنجره همچنان باز است.چند نفس عمیق مرا با آنها آشنا می سازد.دیگر سیلی سهمگین باد سرد صورتم را نمی آزارد،بلکه در نظرم همچون دست نوازشی است از طرف کسی مهربان تر از مادر.بیرون می روم.سرمای دلنشینی همراه قطرات بارن بر تنم می نشیند. حال این منم و تویی...ما تنها و افرادی که سر بر خاک نهاده تا با تو به صحبت برآیند. این منم........ این منم که در این سرما با همراه هستم.این منم که در این باران با تو هم قدم شده ام. این منم. . . . . . . این منم که در تو گم شده ام.

سلام

 چند وقت پیش رفتم سراغ صندوقچه ام. همون صندوقچه ای که جاشو فقط خودم می دونم و تا حالا به هیچ کس نگفتم.پارچه روشو شستم و گذاشتم تو آفتاب تا خشک بشه. خیلی کهنه شده بود.به ذهنم رسید که عوضش کنم.شایدم عوض نکردم.به هر حال...

  اون چند سانت خاکی که روش نشسته بود و شده بود خونه ی موجودات هشت پای کوچولو رفع زحمت کرد.صندوقچه ام نونوار شد.حالا نقش های کم رنگ شده سیاه و قرمزش خیلی خوب دیده می شه.

نشستم کنارش و درشو باز کردم.یه دفعه بوی گذشته دوید تو سرم. از بوی قدیمیش حالم جا اومد.چیز زیادی توش نبود.چند تا دفتر و کتاب و یه مشت خاطره. خاطره ها رو گذاشتم کنار. چون اگه می رفتم سراغشون چند روزی شایدم چند ماهی وقتمو می گرفتن.تمامشون رو آروم و با احتیاط گذاشتم تو یه پارچه سفید تمیز تا هیچ اتفاقی براشون نیفته.

  حوصله کتاب خوندنم نداشتم.اونام رفتن پیش خاطره ها تا با هم خوش باشن.موند چند تا دفتر و کلاسور و سررسید.چند تایی رو ورق زدم.حس جالب و عجیبی که تو لحظه نوشتنشون داشتم و اون لحظه به چشم نمی اومد تو کل وجودم پیچید.

دیدن اون همه متن کنارsin و log و x وy و خیلی چیزای دیگه واسم جالب بود.بالای صفحه یه متن و پایین چند تا مسئله فیزیک یا ریاضی یا شیمی... بالاخره......

شاید بد بودن...شاید خیلی از رابطه های علت و معلولی توش رعایت نشده بود...شاید به قول همه نقادایی که تا حالا متنای منو خوندن خیلی مونده تا یه نویسنده(شاید همین لفظ هم خیلی واسم بزرگ باشه...نویسنده!!)خوب و قابل بشم و باید کلی کار کنم...

  ولی... (این "ولی" تو متنای من جاش همیشگیه) ولی همه متنامو که اینجا خواهم گذاشت و یا تو انجمن میخونم ناخودآگاه نوشتم. گاهی شده وسط خوندن یه درس مهم و اختصاصی ام یه احساس عجیب اومد سراغم و وادارم کرد که شروع کنم به نوشتن.هیچ وقت خودمو مجبور نکردم که بنویسم.

...

..

.

این همه وقت خودم و البته شما رو گرفتم تا بگم چند روز پیش یه متن قدیمی (از خودم!) پیدا کردم و به ذهنم رسید که بذارمش اینجا.اسمش "مادر"ست.(این متن رو سال پیش نوشتم.وقتی شنیدم مادر یکی از دوستای نسبتا قدیمیم فوت کرد.امیدوارم همه ما مثل اون قوی باشیم.)

منتظر نظراتون هستم....

مادر

خانه خالی بود... روح نداشت و تاریک بود.سرما سوزناکی به محض ورود تا مغز استخوانم را می سوزاند و خاکسترم می کرد. تاریکی موهومی خانه را بغل کرده بود.

صدای کودکی می آمد.به سمت صدا رفتم.دختر بچه ای دیدم که بی بهانه گریه می کرد. همه چیز داشت ولی می گریست.نمی دانستم چه چیزی کم دارد؟ او را در آغوش گرفتم.گرمای بدنش دلنشین بود.او را در آغوش می فشردم و گرمای بدنش مرا به یاد خاطره ای مبهم می انداخت.خاطره ای که در زوایا و خفایای ذهنم می چرخید ولی آن را به یاد نمی آوردم.

بلند شدم و به اطراف نگاهی انداختم.اتاق آشنا به نظر می رسید.پنجره ای بزرگ رو به حیاط ، تخت چوبی ، کمد، قفسه ها ، کتاب ها....

همه چیز آشنا به نظر می رسید. این خانه داشت مرا دیوانه می کرد.صدای لالایی زیبایی در اتاق می پیچید. آرام و گوش نواز....

از اتاق خارج شدم.می خواستم صاحب صدا را پیدا کنم ولی صدا از همه طرف به گوش می رسید.گیج شده بودم.دخترک آرام از آغوشم خارج شد و به راه افتاد. خانه را نگاه کردم. زیبا بود....تمیز بود....خوب بود.... ولی نور نداشت،روح نداشت و گرم نبود.

احساس می کنم کسی به پایم ضربه می زند.نگاه که می کنم دخترک را می بینم که با چشمان معصومش مرا می نگریست و قاب عکسی در دست داشت. با گرفت قاب نیروی عجیبی در بدنم جریان می یابد. به عکس قاب گرفته شده که نگاه می کنم ماتم می برد. پس او را کم دارم.قاب را در آغوش می گیرم و احساس می کنم که چشمانم داغ شده.اشک هایم قطره قطره از صورتم سرازیر شده و به زمین می چکند...

ومن میان غوغای لالایی های مادرم بی او تنها مانده ام.