Matni k tanha bahanash sherkat ti mosabeqe bud.vali tanha bahane bud ta sujeii k moddat ha tu zehnam ja khosh karfde bud ro ru kaqaz biaram o sabtesh konm...
دنیا جلو چشمانش می چرخید...خط های سیاه درهم پیچیده...پارچه های توری و گلدار سفید...باد کشنده...
* * * *
طاق باز دراز کشیده بود و به سقف خانه نگاه می کرد.با صدای خروس تمام افکارش بهم ریخت و به خود آمد.
- آه خدایا...چه زود صبح شد...
پتو را کمی کنار زد و همان جا نشست.زانوانش را بغل کرد و از پنجره که باز بود به فضای تاریک و موهوم بیرون نگاهی انداخت.بلند شد و موهای مشکی اش را زیر چارقد گلدار سفیدش پنهان کرد.صدای مادرش ک اسم اورا تقریبا فریاد می زد شنید.
- گوهر...گوهر...
- بله مادر...اومدم...
از اتاق سریع به ایوان رفت.مادر آنجا با چادری مشکی ک دیگر از رنگ و رو افتاده بودو زنبیلی زیر بغل ایستاده بود.
- منو بابات داریم میریم شهر.تا شب برمیگردیم.حواست به گوسفندا باشه.نری باز سراغ بازیگوشی...
و بدون انتظار پاسخی از او پله های بلند خانه را تا حیاط طی کرد و پشت در حیاط ناپدید شد.گوهر روی اولین پله نشست و چین های دامنش را مرتب کرد.چارقدش را گشود و موهایش را به دست نسیم سپرد.بوی خاک نم خورده از باران دیشب و خنکای نسیم حالش را جامی آورد.چشمانش بسته و غرق در این حس بود..
صدای مرغ و خروس ها تقریبا تبدیل به فریاد شده بود.با عصبانیت از جا برخاست.پله هارا دوتا یکی طی و در قفس را باز کرد.مرغ و خروس ها یا عجله درآمدند.کمی برایشان دانه ریخت.کوزه را برداشت و از خانه بیرون زد.تند و سریع گام برمی داشت.گرچه هوا تاریک بود.ولی او مسیر را چشم بسته هم می آمد.قدم هایش را می شمرد.صدا هارا می شناخت.صدای نهر آب...کمی جلو تر صدای ناله های بید مجنونکه شاخه هایش مستانه با نسیم تکان می خوردند.
به چشمه که رسید هوا گرگ و میش شده بود.کوزه را پر کرد و کناری گذاشت.از تپه کنار چشمه بالا رفت و روی تخته سنگی نشست.نفس عمیقی کشید و به دوردست ها خیره شد.چند درخت تک و تنها دیده می شدند.پرنده هایی که گاه سرخوشانه به دنبال هم پرواز می کردند و گاه روی زمین به دنبال دانه می گشتند.خورشید داشت آرام رخ نشان می داد و گوهر محو تماشا بود که صدای پای اسبی از پشت سرش شنید.صولت بود...پسر خان...
اسبش پوزه در چشمه فرو برده بود.صولت ایستاده بود و اطراف را نگاه می کرد.گوهر ترسیده بود.جرئت نمی کرد برود و کوزه اش را بردارد.آخر دل به دریا زد.سلامی زیر لب گفت و با دستپاچگی کوزه را برداشت.و راه خانه را پیش گرفت.صولت مبهوت گوهر را می نگریست و لحظاتی بعد به دنبال او به راه افتاد.
* * * *
صدای زوزه باد...خط های سیاه درهم پیچیده...دندان های بهم قفل شده...
* * * *
- گوهر...
- یه بار جوابتو دادم.صد بار دیگه هم بگی جوابم همونه...
- خب گوهر جان...عزیز من...یه نگاه بنداز ببین دست رد به سینه کی داری می زنی.اون کسی که منو فرستاده جای تو آرزوی هر دختریه تو این ده...
گوشه ای نشسته بود و کوک می زد.دامن مشکی و افکارش را...
صدای یورتمه رفتن اسب...دانه های درشت عرق روی پیشانی اش...سنگینی نگاهی ناآشنا و خوفناک...و کوزه ای ک افتاد و شکست...
کار دامن که تمام شد آنرا پوشید.کمی بلندتر بود و هنکام راه رفتن روی زمین کشیده می شد.
- خیلی بلنده...می ره زیر پات می افتی ها...
- نه اینو از قصد بلند دوختم.جدیدا نگاه همه بهم فرق کرده...
- خب اگه سایه یه مرد اونم کسی مثل صولت خان بالا سرت باشه دیگه کسی...
- اقدس جان...خواهر من...مرسی نظر دادی.غذات نسوزه.بچه ات رو به کی سپردی؟زیاد گریه کنه از حال می ره ها.پاشو برو...
اقدس،خدمه خان نگاهی از سر استیصال به گوهر انداخت و به آرامی مسیر در خروجی را پیش گرفت.
گوهر به اتاق رفت تا چارقدش را عوض کند.جلوی آینه زنگار گرفته بود که محو صورتش شد.دستی به صورتش کشید.
- خدای من چقدر لاغر شدم...
برگشت و اطراف اتاق را نظاره کرد.چند دست رخت خواب کنج اتاق روی هم لمیده بودند و رویشان پارچه ای با نقش گل و درخت و رنگ های تند بود.گوشه دیگر سماور،که پشتی و پتویی کنار آن بود برای کسی ک زمانی برایش چای میریخت.نیم نگاهی به دو قاب عکس روی دیوار انداخت.عکس مرد و زنی که گوشه تصویر هردو نواری بود.
مرد جدی بود.مثل همیشه اش.انگار پیشانی اش بخاطر وجود نوار عرق کرده بود و او را کلافه می کرد.ولی زن در نگاهش دلسوزی و ترحمی بود برای یکی یکدانه اش و شاید نوار جلوی زن را گرفته بود تا نتواند به کمک عزیز دردانه اش بشتابد.
کولون در به صدا درآمد.از روی پله ها بلند گفت.
- کیه...
گیج و منگ به طرف در حیاط رفت.در را که باز کرد صولت بود.
* * * *
صدای همهمه مردم...ساز و دهل...موهای سیاه درهم پیچیده...وصدای جیغی زنانه...
* * * *
تو پنجدری نشسته بود.نور از شیشه های رنگی در به داخل می تابید و خانه را غرق نور کرده بود.زنان دورتادور نشسته بودند و.کف می زدند و کل می کشیدند.زنی دیگر دایره می زد.
مشاطه در گوشه ای گوهر را بند می انداخت.گاهی که فشار بیشتری وارد می کرد،خصوصا گوشه لبش،دوباره خون می ریخت و گوهر به دستان مشت شده صولت فکر می کرد.مشاطه زیر لب غر می زد.
- آخه کدوم دختر عاقلی با گوشه لب ترک خورده و چشمای کبود عروس می شه که تو شدی...می زاشتی اقلا خوب می شد بعد...
بعد از این حرف رفت تا بقچه سرخاب و سفیدابش را بیاورد.گوهر که تازه از دست مشاطه رها شده بود دستی به گونه اش کشید.آنقدر صورتش ملتهب و دردناک بود که قطره اشکی ناخودآگاه از چشمانش فرو غلطید و صورتش را بیش از پیش سوزانید.به زنانی که داخل اتاق بودند نگاهی انداخت.همه از زنان خان و خان زاده ها بودند.زنان دیگر هم که رعیت به حساب می آمدند از پشت پنجره ها اورا می نگریستند.
مشاطه دوباره برگشت و این بار زودتر دست به کار شد.پس از اتمام کارش اورا به اتاقی دیگر برد تا با کمک اقدس لباس عروسی اش را بپوشد.با ورود گوهر اقدس فقط نگاهش کرد.گوهر سرش پایین بود.اقدس زیر چانه اش را گرفت تا صورتش را ببیند.
- وای گوهر...چقدر فرق کردی...خانم شدی.شدی مثل خان زاده ها...
سپس با ذوق و شوق دست گوهر را گرفت و به طرف صندلی گوشه اتاق رفت.لباس را روی صندلی گذاشته بودند.پیراهنی بلند و سفید که روی یقه و آستین آن گل های درهمی دوخته بودند.
از حیاط صدای ساز و دهل آمد.معلوم بود داماد را از حمام آمرده اند.اقدس با شنیدن این صدا دست گوهر را گرفت و پشت پنجره برد و با لبخندی گفت.
- صولت خان است...شوهرت...
گوهر سرش را پایین انداخت.اقدس لباس را آورد و به گوهر کمک کرد تا آنرا بپوشد.موهایش را مرتب کرد و روی شانه اش ریخت.سپس کمی عقب رفت و نکاهی به گوهر انداخت.
- تو زیبا ترین عروسی هستی که تا حالا دیدم.خان بهتر از تو نمی تونست گیر بیاره.خودتم از اون زندگی راحت شدی.
اشک در چشمان گوهر حلقه زد.زیر لب گفت.
- کاش تنها نبودم.این آشیه که تو برام پختی اقدس...
- اگه من نبودم که صولت خان دوباره طرفتم نمی اومد.آخه کی میاد دختری رو بگیره که بی کس و کاره...تعریفای من باعث شد صولت خان نرم و راضی به این وصلت بشه.
پوست تیره اقدس به کبودی می زد و چشمانش از حدقه در آمده بود و به قهر بیرون رفت.گوهر خودش را در آینه نگاه کرد.لباس زیبایی بود ولی...
* * * *
صدای ساز و دهل و رقص و طرب...شیهه اسب...قدم های کوتاه و تند...نفس های بریده بریده...فریاد صولت...عروس روی صخره...جیغ گوهر...
ولباس عروسی که دیگر سرخ شده بود.