السلام علیک یا امام هادی (علیه السلام)

mam naghi, امام نقی, نقی, naghi, emam naghi

امام هادی علیه السلام

mam naghi, امام نقی, نقی, naghi, emam naghi

امام علی النقی

 

آدمم کن


تقصیر من است اینکه، کم می آیی

هر گاه شدم اسیر غم می آیی ...

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است

آدم بشوم ؛ سه شنبه هم می آیی !


آقا جان چند روز بیشتر به تولدت نمونده...

دعاکن آدم بشم

میدونی که این روزا بد جور محتاج نگاهتم

تولد امام جواد (ع) مبارک...


امشب رضويون همه شادند
دل در حرم رضا نهادند همه
عيدى ولادت از پدر مى‏ گيرند
خشنود ز مقدم جوادند همه
«تولد امام جواد (ع) برشما مبارک باد»

 

 

بيا تا از ته دل براي آقا دعا كنيم...

گفتم: بيا تا از ته دل براي آقا دعا كنيم...

گفت: نه...

گفتم: براي چي؟


گفت: آخه من از....

من از اشکی که می ریزد زچشم یارمی ترسم
ازآن روزی که اربابم شود بیمارمی ترسم


گفتم : مگه ما دشمن آقا هستيم كه مي ترسي؟ مگه ما چكار كرديم؟


گفت : بگو چكار نكرديم...

همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس

من ازخوابیدن منجی درون غار می ترسم


گفتم : يعني اين همه اشكهايي كه از چشم منتظرا ميريزه كشكه ، بايد حتما مثل حضرت يعقوب كور بشيم كه تو باورت شه دلتنگ آقا هستيم؟


گفت:ظاهر بين نباش و....

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من ازگرداندن یوسف سر بازار می ترسم


گفت : همتون به آقا ميگيد جمعه بياد ، جمعه بياد.... اما من بهش ميگم....

همه گویند این جمعه بیا ، امّا درنگی کن
ازاین که باز عاشورا شود تکرارمی ترسم


گفت : نمي دوني كه هر وقت گناه ميكنيم ،چه خوني به دل آقا مي شه ! اما من مي دونم....

شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم


گفتم :آخه اگر قرار بر ترس هم باشه ...تو كه يك عمر نوكر در خونه ي آقا هستي از چي ميترسي؟


گفت : درسته كه ...

تمام عمر،خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم



_ ديگه بغض كرده بود و اجازه نمي داد من حرف بزنم، اصلا انگار ديگه من رو نميديد چون فقط خطاب به آقا صحبت مي كرد و منم حيرون اين همه عشق بودم و فقط گوش ميدادم....



گفت : آقا جون ، يه چيزي شنيدم كه دلم رو خيلي شكوند....

شنیدم روز و شب ازدیده ات خون جگر ریزد
من از بیماریِ آن دیدۀ خونبار می ترسم


گفت : آقا جون ، ازت يه خواهشي دارم...

به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم


گفت : البته خودم ميدونم كه....

دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من ازنفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم


گفت : اينو هم ميدونم كه .....

هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
زهجرانت نترسیدم ولی این بارمی ترسم


گفت: هردفعه به يه رنگي در اومدم و ، مثل باد هربار يه طرف رفتم و هر دم

هم كه......

دمی وصلم،دمی فصلم،دمی قبضم،دمی بسطم
من از بیچارگیّ آخر این کارمی ترسم

_ديگه آروم شده بود و حرف نمي زد و اشك نمي ريخت ، تا خواستم حرف بزنم ، گفت ديگه نمي خواد چيزي بگي ، فقط همين قدر بدون كه....

جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران
من ازاشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم،...مي ترسم!


_راه افتاد كه بره ، گفتم : هرچي كه تو گفتي قبول ،ولي ميگي كه ديگه دعا نكنيم...

گفت : من نگفتم كه ديگه دعا نكنيم...فقط ميگم كه ، يه نگاه به دور و برت بنداز ببين دنيامون چقدر براي اومدن آقا آماده هست...همين!

_داشت مي رفت و من رو با يه دنيا ابهام رها ميكرد...

دور و برم رو نگاه كردم كه ببينم دنيامون چقدر براي اومدن آقا آمادست....

راست ميگفت حالا مي فهمم دليل اون همه ترسي كه داشت چي بود!!!!!

پای نهادن در فضای مجازی ایمان می خواهد...

وقتی بدون هیچ حریمی میتوان چت کرد

وقتی بدون هیچ محدودیتی میتوان کامنت خصوصی گذاشت
چه کسی میتواند ما را حفظ کند 
به جز تقوا* ...



خانم و آقایی که در فضای در بسته تنها باشند نفر سوم شیطان است.
حقیقی و مجازی هم ندارد!


*
شما معناي تقوا را بدانيد: كه تقوا يعني: پرهيز در حال حركت و مراقبت در حال حركت، در ميدانها حركت بكنيد، اما مواظب باشيد! از اصطكاكها، از غلط رفتن راهها، از واردكردن ضايعه‌ها بخود يا ديگران و از تخطّي كردن از حدودي كه براي انسان معين كرده كه انسان را به گمراهي مي‌برد، چون جاده بسيار خطرناك و طولاني و ظلماني است.
امام خامنه ای

ترك گناه

 

دستورالعمل فقط در یک چیز جمع شده، در یک کلمه خیلی کوچک:
و آن ترک گناه است
ولی فکر نکن ترک گناه چیز ساده‌ای است
گاهی خیلی مشکل است
و تمام دستورات بعداً خودشان می‌آیند
شما گناه را ترک کنید دستورات بعدی و عبادات دیگر خود به خود به سمت شما می‌آید

آیت الله بهجت

نامه ای از پدر



مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی
سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او
احترام می گذاشتند.
مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند
تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند
و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را
باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه
را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه
می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می
کردند.
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،
از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای
درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه
پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر
گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان
ناباب آشنا شد و با آنان رفت . پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را
که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت
:نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها
خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر
گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و
خوش
 نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

.
.
.
.

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به
قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!
رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من
هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از
آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است


.
.
.
ای کاش می اندیشیدیم

نگاه ...

شیخ رجبعلــی خیاط:

چشمت به نامحرم مي‌افتد، اگر خوشت نيايد كه مريضي!!

اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پايين بينداز و بگو: يـــــا خير حبيب و محبوب...

يعني: خدايا من تو را مي‌خواهم، اين‌ها چيه؟! ، اين‌ها دوست داشتني نيستند... هر چه كه نپايد دلبستگي نشايد ...