السلام علیک یا امام هادی (علیه السلام)
تقصیر من است اینکه، کم می آیی
هر گاه شدم اسیر غم می آیی ...
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است
آدم بشوم ؛ سه شنبه هم می آیی !
آقا جان چند روز بیشتر به تولدت نمونده...
دعاکن آدم بشم
میدونی که این روزا بد جور محتاج نگاهتم

امشب رضويون همه شادند
دل در حرم رضا نهادند همه
عيدى ولادت از پدر مى گيرند
خشنود ز مقدم جوادند همه
«تولد امام جواد (ع) برشما مبارک باد»

وقتی بدون هیچ حریمی میتوان چت کرد
وقتی بدون هیچ محدودیتی میتوان کامنت خصوصی گذاشت

دستورالعمل فقط در یک چیز جمع شده، در یک کلمه خیلی کوچک:
و آن ترک گناه است
ولی فکر نکن ترک گناه چیز سادهای است
گاهی خیلی مشکل است
و تمام دستورات بعداً خودشان میآیند
شما گناه را ترک کنید دستورات بعدی و عبادات دیگر خود به خود به سمت شما میآید
آیت الله بهجت
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی
سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او
احترام می گذاشتند.
مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند
تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند
و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را
باز کنند ، آن را در کیسهی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه
را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه
میگذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می
کردند.
سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،
از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای
درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه
پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر
گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان
ناباب آشنا شد و با آنان رفت . پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را
که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت
:نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها
خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر
گفت : او هم نامهی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و
خوش
نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...
.
.
.
.
به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به
قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!
رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من
هم قرآن را میبندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از
آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است
.
.
.
ای کاش می اندیشیدیم
چشمت به نامحرم ميافتد، اگر خوشت نيايد كه مريضي!!
اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پايين بينداز و بگو: يـــــا خير حبيب و محبوب...
يعني: خدايا من تو را ميخواهم، اينها چيه؟! ، اينها دوست داشتني نيستند... هر چه كه نپايد دلبستگي نشايد ...