خداحافظ...

خداحافظ برای من نمی دانم چرا اینقدر دشوار است
                   سرآغازی برای انتظارم باز تا صبح دگر شاید
سرانجامی برای مستی از رویای دیدار است
خداحافظ برایم معنی بی حصر تنهایی ست
و تفسیری ز من بی ما
دو چشم خود به ساعت دوختن بی خواب تا فردا...
خداحافظ ولی مردانه باید گفت
تا پیوند و ریشه هست پابرجا
و تا اینجاست دستی و دلی از مرگ بی پروا
خداحافظ ولی جانانه باید گفت
تا امید جاری است
و تا خورشید می تابد
و تا چشمی پر از شوق نگاهی در دل مهتاب می خوابد
خداحافظ کلامی سبز از قاموس ایثار است
خداحافظ تمامی امید و شوق دیدار است ...

از دو چشمت
باز هم تنهایی ام را می سرایم
غرق در رویای آبی
لحظه ای پر می گشایم سوی خواب دور دست تو
به سمت خواهشی کم نور
سوی یک دنیای کوچک
پر  ستاره ، پر عروسک
لحظه ای پر می زنم تا خواب تو
چون برق چشمت را به بیداری که دعوت می کنم
انگار می بوسم تمام خاطراتت را
تو را تا مرز فردا می برم
ولی در لحظه ای دیگر دچار شب ، دچار خواب می گردی
دوباره از نوازش های رویا یک سبد دوری
برای چشم های انتظارم هدیه می آری ...
 
از دو چشمت می سرایم
واژه واژه یک کتاب نانوشته
حرفهایم را به دست باد گاهی می سپارم
گاه زیر باران نگه می دارم آنها را
دوست دارم حرفهایم خیس باشد
بوی باران با ترانه ،
می روم آهسته آهسته
تماشا می کنم من آسمان را
مست مست از بارش بی وقفه رویا
تو چتری را برایم می گشایی
و می گویی به من قدم هایم کمی کند است
باید رفت تا خانه و پشت شیشه لذت برد
جدایم می کنی از هرچه می بارد...
 
دو چشمت را به شعری ناب می گویم
برای یک قفس معنی آزادی
برای یک نفس باور
فقط یک قطره باران در میان کوچه گردی های من
چه بی اندازه لبریز از تو می گردم
بارش من را تو می خوانی
سرت پایین و می گویی :
راستی این همه تنها برای من
نه ، من این قدر میگویی که تو ، هرگز !!!

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست 
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست 
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند 
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست 
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم 
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست 
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد 
ای وای ، های های عزا در گلو شکست 
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود 
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست 
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت 
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست 
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست 
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست 

حسرت هميشگي

حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام 
تا نگاه می کنی : 
وقت رفتن است 
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود 
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان 
چقدر زود 
دیر می شود !

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

راز دل

ای بی وفا، راز دل بشنو، از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو، در کنار منی، غمگسار منی
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من، خیز و پرده مشو، پیش چشم ترم
وقت دیدن او، راه دیده مگیر

دل دیوانۀ من به غیر از محبت گناهی ندارد، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی‌پناهی، پناهی ندارد، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان، دل نا امیدم گواهی ندارد، خدا داند

دلم گیرد هر زمان بهانۀ تو، سرم دارد شور جاودانۀ تو
روی دل بود به سوی آستانۀ تو
تا آید شب، در میان تیرگی‌ها، گشاید تن، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی، سوی خانه تو

آه! ای غریبه...

نمی دانم... نمی دانم چه بگویم؟! هر گاه که یادت در آغوش لحظه هایم به رقص در می آید، قلبم با لهجه ی شیرین سکوت، فقط تو را می خواند. 



تو را می خواهم با تمام قلب و روحم! تو را که از من با من مهربانتری. تو را که در چارچوب نگاهت مهربانی قاب شده است و با هر لبخندت، هزاران پروانه ی شوق در دلم به پرواز در می آیند. 



با من چه کردی؟ با من چه کردی ای آشنای غریب و ای غریبه ی آشنا؟! 



با من چه کردی که اینگونه از دیار خرد کوچیدم و در آغوش عشق خزیدم؟! 



با من چه کردی که پشت پا زدم به هر آنچه می خواستم و فقط تو را برگزیدم؟! 



با من چه کردی؟ 



لحظه ای نگاهت را به چشمانم ببخش، مهرت را به قلبمو حضورت را به لحظه هایم، تا با تمام وجود، تو را و حضورت را حس کنم و مست عشق شوم. 



آوای مهر را که نواختی، مسحور شدم... 



از عشق که گفتی، مجنون شدم... 



و وقتی به سویم آمدی، با کوله باری از عشق، با سبدی از گلهای سرخ لبخند، با یک دنیا صداقت، با یک جهان وفا و با دفتری از کلمات عاشقانه ی زیبا، سِحر شدم! 



تو را یافتم و از همه چیز گسستم؛ تو در نظرم ثروتمندترین فرد این دیار آمدی؛ چرا که گنجینه ای از عشق در دل و یاقوت لبخند را بر لب داشتی. 



... و من چشم بستم بر هر آنچه غیر توست و قلبم را به دست عشقت سپردم... 



و ذهنم را به یادت سپردم تا تصویر تو را بر آن حک کند... 



و لحظه هایم را به دست انتظار سپردم تا برایم روزهایی بسازد با یاد و نام تو... 



آه! ای غریبه... با من چه کردی؟

 

كمك كمكم كن

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

آسمان

آسمون قبلنا که بچه بودم و سر به هوا ، جوري بهم زل مي‌زد كه انگار مي‌خواد قورتم

بده. خيال مي‌كردم هر چي تو آسمون با اين دل ما خيال جنگ داره . از اون

خورشيدش كه اول صبح يه كاره مي‌زد بيرون و خودنمایی می کرد برام ، تا اون ماه

بيكار و عاطل باطل كه شب تا صبح كشيك ما رو مي‌كشيد که خوابیم یا بیدار؟!  با اون

همه ستاره كه نوچه‌هاش بودن و زاغ سياه ما رو چوب مي‌زدن و هر وقت خیالم پرواز

می کرد تا نزدیکشون بشه فورا عصبانی می شدن و براش سنگ آتشین پرتاب

 می کردن .  اونوقتا سند همه ستاره ها رو برای خودم زده بودم و .....

ولی حالا اونقدر سر بزیر و زمینی شدم که دیگه نگاه آسمون برام بی رنگ شده و

حتی رنگ چشماشو هم فراموش کردم . الان پیش رمال ها و دعا نویس ها دنیال

ستارم می گردم. نمی دونم چرا اونا می تونن ستاره منو ببینند

 ( حتی توی پیشونی و کف دستم ) ولی من هر چی نگاه می کنم ستارمو ، نه می بینمش و نه پیداش می کنم ؟!

چینی شکسته دل

سالها پيش که کودک بودم سر هر کوچه کسي بود که چيني ها را بند مي

 زد با عشق و من آن روز به خود مي گفتم: « آخر اين هم شد کار؟ »ولي

 امروز که ديگر خبري از او نيست نقش يک دل که به روي چينيست ترکي

دارد و من در به در ؛ کوه به کوهدر پي بندزني مي گردم!!!

 

مهمان ناخوانده

آمد نشست پشت در خانه دلم

هی سنگ زد به شیشه ویرانه دلم

دل خسته بود از غم و کنجی نشسته بود

خون می‌چکید از سر دیوانه دلم

آنقدر زیر گوش دلم خواند حرف عشق

آخر شنید ناله مستانه دلم

دست مرا گرفت به میخانه‌ام سپرد

عمری است من که ساکن میخانه دلم

آخر چگونه با تو بگویم حدیث عشق

خاموش گشته است غزلخانه دلم

حالا که عشق از دل من رخت بسته است

مرگ آمده است پشت در خانه دلم

دلتنگي

موجود بی آزاری هستم
کار می کنم
قصه می خوانم
شعر می نویسم
و گاهی
دلم که برایت تنگ می شود
تمام خیابانها را
با یادت پیاده می روم

طرح پنج‌ساله

من تو را دوست دارم. تو آن چه را که نمی‌توانی دوست بدار


توانایی‌هایت را دوست بدار، من ناتوانایی‌هایت را


غرورت را دوست بدار، من شکستنِ آرام آن را در میان بازوانم

بی‌باکی‌ات را دوست بدار. من ضعف‌های حالا و بعدت را

 

آینده‌ات را دوست بدار. من هر آنچه پایان یافته است


صدها زندگی‌ای را که می‌خواستی داشته باشی دوست بدار


من این یکی را که باقی مانده

و اینکه چگونه با این همه دوری می‌تواند، اینگونه به من نزدیک باشد

 
من آنچه را که هست دوست دارم. تو آنچه خواهد آمد


مرا دوست بدار، دوستت دارم.



همه‌ی دنیا را دیده‌ام

همه‌ی دنیا را دیده‌ام

اما عاشق یک شهر هستم

و در این شهر عاشق خانه‌ایی

و در این خانه عاشق اتاقی

و در این اتاق عاشق تختخوابی

و در این تختخواب عاشق زنی

و در این زن عاشق زانوانی

و بر این زانوان عاشق مرواریدی.

امشب

امشب

باد و باران هر دو مي كوبند

باد خواهد بر كند از جاي سنگي را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد

هر دو مي كوشند

مي خروشند

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين

سال ها آن را نفرسوده است

كوشش هر چيز بيهوده است

كوه اگر بر خويشتن پيچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك

يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

در شبي تاريك

دلتنگیهای خاک

وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ،پرواز را .


راه رفتن بیاموز ،زیرا راه هایی که میروی جزیی از تو میشود و سرزمینهایی که میپیمایی بر مساحت تو اضافه می کند .


دویدن بیاموز چون هر خیر را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر .


پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.


من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.


بادها از رفتن به من چیزی نگفتند زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.


پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .


پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آنرا به فراموشی سپرده بودند .


اما سنگی که درد سکون کشیده بود رفتن را میشناخت ...


کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید ...


و درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست .


آنها از حسرت به در رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت...

حرمت نگه دار ....

حرمت نگه دار


 دلم


 گلم


که این اشک ، خون بهای عمر رفته من است


میراث من!


نه به قید قرعه


نه به حکم عرف


یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت


به نام تو


مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!


کتیبه خوان خطوط قبایل دور


این ؟ این سرگذشت کودکی است


که به سرانگشت پا


هرگز دستش به شاخه هیچ آرزو یی نرسیده است


هرشب گرسنه می خوابید


چند و چرا نمی شناخت دلش


گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش


پس گریه کن مرا به طراوت


به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش


و آواز می خواند ریاضیات را


در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها


دودوتا چارتا چارچارتا...


در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد


با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت


با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه


آری دلم


گلم


این اشکها خون بهای عمر رفته من است


دلم گلم


این اشکها خون بهای عمر رفته من است


میراث من


حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است


تا بدانم و بدانم و بدانم


به وار


وانهادم مهر مادری ام را


گهواره ام را به تمامی


و سیاه شد در فراموشی ؟ سگ سفید امنیتم


و کبوترانم را از یاد بردم


و می رفتم و می رفتم و می رفتم


تا بدانم تا بدانم تا بدانم


از صفحه ای به صفحه ای


از چهره ای به چهره ای


از روزی به روزی


از شهری به شهری


زیر آسمان وطنی که در آن فقط


مرگ را به مساوات تقسیم میکردند


سند زده ام یک جا


همه را به حرمت چشمان تو


مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون


که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را


تا شمارش معکوس آغاز شده باشد


بر این مقصود بی مقصد


از کلامی به کلامی


و یکی یکی مردم


بر این مقصود بی مقصد


کفایت می کرد مرا حرمت آویشن


مرا مهتاب


مرا لبخند


و آویشن حرمت چشمان تو بود ؟ نبود؟

سخن

تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،


ولی حرفهایی که


زده‌ای ارباب تو هستند.


آب و آتش

در درونم شعله ها برپاست
هر چه می ریزم به رویش آب
شعله ها پیوسته پابرجاست

ای خدایم،ای خدای آب
ای خدای آتش بیدار!
من شنیدم از تضاد آب
با وجود آتش بیدار
پس چه حکمی کرده ای اینبار
گشته این آتش ،رفیق آب !

کرده این آتش مرا بی تاب
روز و شب سوزم دراین احساس
از هجوم آب چشمم کاش
می شد این آتش کمی در خواب.

لمس

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬
لمس کن این با تو نبودن ها را ٬
لمس کن ...

فراموشي

این که باید

"فراموش ات می کردم" را هم

فراموش کردم !

تو تکراری ترین " حضور ِ " روزگار ِ منی

و من عجیب ؛

......به آغوش ِ تو

از آن سوی فاصله ها

خو گرفته ام

به کجا میرویم چنین شتابان

به کجا میرویم چنین شتابان ؟

ما مثلا انسانها زمانی ته مرامی داشتیم . به مقدار لازم عشقی داشتیم دل کسی رو مثل قلک نمیشکستیم تا صدای شکستنش باعث توهم رسیدن به موفقیت لحظه ای ما باشه . یه زمانی صفائی داشتیم یکی بهمون محبت میکرد هر جور شده ازش تشکر میکردیم . آره دوستان این روزها دل خیلی ها رو میشکنیم مخصوصا کسائی که دوستمون دارند شایدم عاشقم ما هستند . نکته عجیب اینجاست با آدمهائی که ما رو استثمار میکنند بیشتر به قول عامیانه حال میکنیم . وقتی که کسی به ما محبت کرد گاهی لغت های بدی بکار میبریم آره طرف شوته ... طرف ..... . فکر نمیکنیم که طرف میفهمه ولی به خاطر علاقه چیزی به ما نمیگه .روابط ما هیچ ملاک انسانی نداره فقط از خون و عرق و دسترنج دیگری میخواهیم نردبان ترقی بسازیم تا کجا میخواهیم بریم .

دوستان من رفقا هموطنان نذارید هوس دنیا انسانیت شما رو بلبعد .

با تشکر بهادر امید

ما هم گلی داشتیم

روزگاری ما هم ای گل چون تو یاری داشتیم

این چنین نبودیم اعتباری داشتیم

                     ماکه این چنین افتاده ایم از چشم خلق

                     روزگاری سر در اغوش نگاری داشتیم

ای که در فصل خزانم دیده ای با پشت خم

این زمستان را نبین ما هم بهاری داشتیم

چشمانت را شاید

چشمانت را شاید ...

نه!!!

هرگز از یاد نخواهم برد

و..

لبانت شیرین بوسه گاه

تلخ ترین موسیقی حیاتم

در شتاب لحظه ها

و سوگ ثانیه هایی بود که ...

تنها تورا به یاد من ..

و آغوشت

بسترالتیام زخمهای ترک خورده ای

که حاصل تلاطم ایام

را

با مهربانی نگاهت در هم ضرب می کرد

ومن امروز

تقسیم همان حاصلم

که برابر است با جدایی

نشخوار عاطفی

وقتی از هیاهوی دلهای بی خبر خسته میشی و در سکوت

خودت فرو میری دیگه دلت نمی خواد برگردی به اصواتی که از

هارمونی تو خارجند آنوقته که همه چی به سکوت میگذره !

دیگه حتی گفتن دوستت دارم هم بند بند وجودت رو می لرزونه

حتی نوشتن هم پرنده ی کوچک و گرفتار دلت رو به وحشت

میندازه و بعد خود بخود در کنار پرچین بی خیالیه روزگار ، هر روز

و هر ثانیه ی عمر رو بی بها بر دیوار دنیا می کشی و چون

سطحی که برآن نقش میزنی هموار نیست  عمر ت زودتر کوتاه

میشه و سکوت تو عمیق تر ! اونوقته که ......

آرام و بی قید به نشخوار عاطفی لحظه های تکرار نشدنی و

خواستنی روی میاری،لحظه های که تقدیرت رو نمی دونستی

و سر خوش ، بهونه ی زندگی بودی برای پرنده های مهاجر

و دست هایت ،کیهانی را در خود پنهان کرده بود که آسمانش

همیشه صاف و آبی و برکه های خیالش انعکاس معصومیتی

ازلی را در خود داشت ،فارغ از بازار مکاره ی عشق های سرخ و

کذایی !

حالا که همه ی وجودت نگاهی شده در سکوت ،‌ مجبوری هی

ببینی و هی بباری و هر ازگاهی پلکی بزنی تا باور کنی

حقیقت ِ بودن را !  

و باز نشخوار عاطفی .....

به خودت میای

می بینی داری تکرار میکنی ............

 "حرفهای نگفته رو همیشه میشه گفت "

اما...اما

"کاش عمرم کفاف بده" 

 

حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم

حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم
عشق واقعا حضور است
جایی که عشق هست
زمان و مکان محو می شوند
و جایی که عشق نیست
حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است
تو را به شدت دور نگه میدارد
غیبت عشق است که جدایی می آورد
و تنها نزدیکی دنیا عشق است
کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند
همه چیز را در درون خود کشف میکنند
آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان
و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد
در کمال عشق نفس ناپدید می شود

عشق من شد

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به جز این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلارای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
به کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رأی من اینست و چنین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر د و یکی است
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است
نغمه بلبل و غوغای زغن هردو یکی است
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می توان یافت که از دل به منش باری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدم بس است

راه صد بادیه درد بریدم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدم بس است
اول و آخر این مرحله دیدم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلارای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به سر افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این برود؛چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم؟

سرخوش و مست زجام دگرانت بینم


این روزا دلم همش هوای یار   رو میکنه

همش بهونه میگیره


دلی که تو سینه خردش کردن بازم سراغ کسی رو میگیره که با دستای اون خرد شده


هرچی بهش میگم بابا اون رفته دیگه هم نمیاد چی کارش داری؟؟ میخوای بیاد بیشتر له کنه تورو؟؟


میگه عیبی نداره اون فقط بیاد من حاضرم له بشم


اگه بیاد اونوقت خودش میتونه دوباره بسازه منو


میگم تو مگه دل من نیستی ؟؟ میگه هستم ...


میگم خب من بهت میگم اون نمیاد و تو هم الکی خوش نباش ...


میگه من میدونم یه چیزی بهم میگه اون میاد...


هرچی بهش میگم نه این دفعه دیگه راستی راستی رفته و خردت کرده ... باور نمیکنه


میگم الان یک ماه یک هفته هست که اون دیگه حتی به فکرت هم نیست چطور میگی بر میگرده؟؟


دل بیچاره ی من میگه آدمای جنوب با مرام و با معرفتن ... وقتی یه جنوبی بیاد اینجا خونه کنه خونه ش هیچوقت خراب نمیشه و خالی نمیزاره خونه رو


میگم ولی حالا که خالی گذاشته پس تو هم خرابش کن که اگه اومد دیگه نتونه بیاد تو


دلم میگه نه


این خونه ای که خودش ساخته تا آخر عمرمون اینجا آباد هست و در انتظار صاحبش


 


خدایا این دل شکسته ی من چه فکرایی میکنه...


ای خدا یا بهش بفهمون که اون که رفت دیگه نمیاد یا خواسته ی دلمو بهش بده و اونو برگردون


 


دلم خیلی بی قراری میکنه


میترسم در حسرت یه لحظه دیدن اون بمونه و این آرزو رو به گور ببره


دل بیچاره ی من چه گناهی کرده آخه ؟؟ چرا اونو همیشه خرد میکنن؟؟


با اینکه لهش کرده ولی بازم میخوادش


دلم عزیزشو میخواد


عزیز دلم کجایی؟؟

بازگشت

من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام

. از کنار جوانه های عشق و طنین قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام .

آمده ام تا دوباره در آغوشت بگیرم و برایت

از تنهایی شبهای غربت بگویم

از احساس باران هنگام لمس زمین..

ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفر های اسیر مرداب را  معنا کرد..

ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید

ای کاش میشد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت

ای کاش میشد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد

و دنیا را از دریچه دیگری تفسیر کرد .

ای کاش میشد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد...

معنای زنده بودن من با تو بودن است

معنای زنده بودن من با تو بودن است
نزدیک ، دور
سیر ، گرسنه
رها ،اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا، مباد
مفهوم مرگ من
در کنار تو
مفهوم زندگی ست
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو ،با تو، زیستن