:-)

سلام به همه ی دوستای قدیمی من.

کامنت دوست عزیزم زن تنها...جویای احوالم بود،

من خوبم شکر خدا.روزگارمم خوبه.

خدا یه گل پسر بهم هدیه داده.شکرخدا.

خیلی اتفاقات خوب افتاده.رعنای عزیزم شیمای مهربونم عقد کردن.

تقریبا همه ی دوستای متاهلم مامان شدن دونه دونه،نسرین عزیزم فرنازم فایزه جان، اسمای نازنینم،سارای مهربونم،عاطفه عزیزم،آجو لیلای گلم شیرکوچولوی عزیزم و،،،

خداروشکر از این همه اتفاقای خوب.برای همشون خوشحالم.

ایشالا همیشه همگی شاد و سلامت وخوشبخت باشید:-) 

بازم دوستام...

*****هفته ی پیش طی یک اقدام بی سابقه٬ شیما گفت یکشنبه میام خونتون.

والبته خوش قولی کرد و اومد. حدودای ۱۱ ظهر اومد و ۲ هم به روش همیشش٬ یه سرعت رفت!

حتی وقت نشد دسر و میوه و اینا بخوریم!

دیروزم با رهنایی و شیما رفتیم بیرون. خیلی خیلی خوش گذشت ولی خیلی زود من باید ازشون جدا می شدم. آخه کلاس داشتم و نمی شد نرم.

رهنایی خیلی ناناز شده بود. منتظر خبرای خوبیم ایشالا.

***** چندروز پیش رفته بودم بیرون خریدای جزئی کنم. یهو یاد داداشم افتادم. گفتم بذار بهش زنگ بزنم با هم بریم. رفتیم و خرید کردیم و خیلی خوش گذشت.

برگشتنی هم داداش تا دم خونه منو رسوند. هر چی بهش گفتم خودم میرم قبول نکرد.

خدایا داداشام مردی شدن برای خودشون دیگه. چقدر لذت می برم از دیدنشون.

***** زندگی هم میگذره. شکر خدا همه چیز خوبه. هرچی زمان بیشتر میگذره٬ با همسری بیشتر مچ میشیم. بیشتر همدیگرو می شناسیم و باهم کنار میایم.

اوایل بحث هامون بیشتر بود الان خیلی خیلی کمتره اونم بخاطر درکیه که از همدیگه داریم.

شکرخدا از همسرم راضیم. خانوادشم خیلی دوست دارم. بی آزار و مهربونن.

 

بیکاری و بی حوصلگی...

*واقعا تو خونه حوصلم سر میره. همش منتظرم ترم جدید شروع بشه و برم دانشگاه.

هرچند میدونم همچینم درسخون نیستم. ولی دلم برای سر کلاس رفتن و استاد و دانشگاه تنگ شده.

همش فکر می کنم مثلا فوقم رو هم گرفتم٬ بعدش چی؟؟؟؟ میشم یه مهندس بیکار عین بقیه!!! مثل دختر عمم که هم رشته ی خودمم هست و بااینکه فوقشو با معدل درخشان گرفته٬ بازم بیکار و ناامیده و میخواد دکتری امتحان بده بلکه بتونه بره سرکار!

واقعا نمیدونم چرا هرچی میویم نمیرسیم! یه زمانی لیسانس کلی کلاس داشت! تا اومدیم دوره ی لیسانسونو تموم کنیم٬ لیسانسم از مد افتاد و هرکیو ببینی یه لیسانسو حتما داره.

تا اومدم به خودم بجنبم و فوق لبسانس بگیرم بلکه سری تو سرا دربیایم و بتونیم بریم سرکار٬ اونم از رونق افتاد و واسش تره هم خورد نمی کنن.

خلاصش که نمیدونم تا کجا باید ادامه بدم و آخر و عاقبتم چی میشه؟؟؟؟

* چند روز پیشا رفتیم مهمونی. اتفاقا فرناز( وقت تمومه برگه ها بالا) و همسرم بودن. ۵ تا زوج بودیم. خیلی خوش گذشت. البته تموم آتیش ها از همسری من و آقا سینا همسری فرناز جون بلند میشد!

عجیب باهم جور شدند. انقدر که همسری دوست داره همش باهم باشیم.

* هوا خیلی سرد شده. اینجا که هنوز برف نیومده. خوش به حال اونا که کیف برف بازی رو بردن.

* وبلاگستان خیلی سوت و کور شده! چرا؟؟؟؟؟ کجایید؟؟؟؟

(:

یه زمانی وقتی اومدم تو این شهر حس غریبی می کردم ونگران این بودم که چجوری بدون هیچ دوستی وتنها تحمل کنم.

یادمه ساعت ۱۱ یک روزی با یه دختری که فقط نوشته هاشو خونده بودم و تو روزای سختمون٬ تلفنی بهمدیگه دلداری می دادیم٬ قرار داشتم. میخواستم ببینمش بدون هیچ ذهنیت و تصوری!

اون دوست الان شده یکی از بهترین و نزدیک آدم هایی که کنارمه همیشه!

دیشبم به بهانه ای با همسری و اون دوست رفتیم بیرون. بارون میومد وکلی هم خیس شدیم. ولی انقدر بهم خوش گذشت که دوست داشتم اینجا بنویسمش.

بعد از اون با خیلی از دوستای دیگه هم قرار گذاشتم و رفتم بیرون.  روز تولدم رو یادم نمیره که اگر این دوستای دنیای مجازیم نبودن٬ قطعا از تنهایی دیوونه می شدم.

انقدر شادم کردن که تموم سختی ها و بدبختیای اون روزم یادم رفت.

چند وقت پیش هم که با یکی از همین دوستای مجازی و شوهرش رفتیم سفر دوروزه ی خارج از شهر. انقدر بهمون خوش گذشت که دوست دارم این باهم بودن هامون هی تکرار بشه.

ومن با افتخار دوستامو به همسرم نشون میدم. همسرم نمیدونه که شماها چه روزایی کنارم بودید. نمیدونه کنار شما و با دلگرمی هاتون چه تلخی ها و ظلم هایی رو تاب آوردم. ولی من توی دلم به شماها افتخار می کنم.

دلم میخواست یه تشکر ویژه از همتون کنم.

فردا قراره دوباره دسته جمعی بریم خونه ی یکی از همین دوستان مجازی. رازقی عزیزم.

میدونم خیلی بهمون خوش میگذره. فقط جای رعنا خالیه.

انقدر برای رعنا خوشحالم که دلم میخواد محکم بغلش کنم.آرزو می کنم بهترین تصمیم رو بگیری و خوشبخت بشی چون لیاقت بهترین هارو داری عزیزم.

همه تا فهمیدن نمیای میگفتن بدون رعنا حال نمیده که. کی برامون برقصه کی عکس بگیره. کاش میشد بیای حتی شده برای یک ساعت.

دوووووووووووووووووووووووستون دارم.

این روزها

* نبودم. مسافرت بودم بعدشم که درگیر شدم و نشد بیام.

ولی همیشه همتونو میخونم. کامنتم میذارم. گاهیم خاموش...

* کارشناسی ارشد قبول شدم.شکر خدا. یکم بااون چیزی که میخواستم فاصله داره ولی خب خداروشکر قبول شدم.

از ترم بهمن ایشالا دوباره میرم سر کلاس و درس و دانشگاه. وای که چقدر دلم برای دانشگاه رفتن تنگ شده بود.

* از بیکاری و تو خونه موندن حوصلم سررفته. کاش یه کار خوب پیدا کنم و برم سر کار.

* این روزا...

داداشم٬ همون مرد کوچیک من میره دانشگاه.

انقدر بزرگ شده که با یه کیف گنده میره کلاس و میاد. عاشقشونم.

این بزرگ شدنشون بهم زندگی میده. خدایا خودت هواشونو داشته باش.

هرجا میخواستن غلط برن خودت دستشونو بگیر.

خواهرامم اینجا بودن این چندروز تعطیلی. انگار سیر نشدم ازشون و خووووب ندیدمشون.

دوباره دلم براشون تنگ شد.

نیستم...

درس خوندن من!

مثلا نشستم درس بخونم. وسطاش به بهونه های مختلف هی پامیشم!

کارهای خونه رو کردم و به خودم قول دادم تا یک ساعت از جام تکون نخورم.

یهو یادم افتاد به دوست دوران دبیرستانم. خیلی دختر خوب و زرنگی بود. دوست صمیمیم بود و هردو کنار هم می نشستیم. رقیب و دوست بودیم.

همون سال سوم دبیرستان شوهر کرد و درس رو کنار گذاشت. خیلی ناراحت شدم چون واقعا بودنش بهم انگیزه میداد. همچنان باهم ار تباط داشتیم تا پارسال که من اومدم اینجا ودیگه ندیدمش.

اونم زیاد خبرینمیگرفت و فقط تبریک عیدی چیزی...

یهو هواشو کردم. اس دادم بهش و بعد از اینکه فهمیدم سرش خلوته بهش رنگ زدم. نیم ساعتی حرف زدیم و سراغ چندتا دوستای دیگه + شماره هاشونو گرفتم.

به اونا هم اس دادم. بعد دوباره اون دوست بچگی هام اومد تو ذهنم...

دست خودم نیست. دلم براش تنگ میشه خیلی خیلی زیاد...بهش اس دادم واحوالشو پرسیدم که دیدم زنگ زد واحوالپرسی کردیم.

بعدازاینکه تماسمون قطع شد شروع کرد اس دادن. ناراحت بود از گذشته و همش معذرت خواهی می کرد و میخواست دوباره همون دوستای بی شیله پیله بچگی بشیم.

منم گفتم گذشته رو فراموش کن و...

یکم دلم باز شد. ببینم بهونه دیگه ای نیس منو از سر درس وکتاب بلند کنه!!!!!!

کاش الان همه کتابامو خونده بودم یا اخراش بودم!

پارسال این موقع...

همون رمز همیشگی.
ادامه نوشته

تک زنگ!

سلام به دوستای گلم. بااینکه کمتر مینویسم ولی مثل همیشه همتونو میخونم.

هرروز و شایدم روزی چند بار وبلاگاتونو باز می کنم. پراز حس خوب و خاطره اید واسم.

دوووستون دارم آخررو امروز دوست داشتم اول پستم بگم.

دووووووووووووووووووووووستون دارم وحشتناک.

**** یه دوستی دارم که آشناییمون برمیگرده به دوره دانشجوییم. یه دختر که یکم وضعیت جسمانیش نرمال نیس. یعنی چشماش لوچ هستن وعینک میزنه.

میدونم اینجوری بودن و اینجوری زندگی کردن زیاد آسون نیس. واسه همین همیشه سعی کردم معمولی باهاش برخورد کنم و حتی بیشتر حواسم به رفتارم باشه که یه وقت دلشو نشکونم.

نمیدونم شمارمو من بهش دادم یا از کسی گرفته بود. خلاصه روزی هفت بار هم میس میزنه. یعنی که به یادتم!

من زیاد از میس کال خوشم نمیاد و همیشه جواب میسشو نمیدادم. هفته ای یه بار اینجوریا بهش اس میدادم. امید داشتم متوجه بشه که من از میس خوشم نمیاد ولی متاسفانه...

مجرد که بودم خب اکثرا گوشیم سایلنت بود و زیاد مشکلی برای بقیه ایجاد نمی کرد.

تا اینکه چند شب پیشیا خواب بودم. حدودای ۲:۳۰ نصفه شب بود. یهو دیدم گوشیم زنگ خورد. با یه وحشت از خواب پریدم و دویدم دنبال گوشیم که کیه و خدایی نکرده چی شده!

نمیدونید چقدر ترسیده بودم که. یهو دیدم همین دوسمه و تک زده!!!!

حقیقتا خیلی ناراحت شدم چون واقعا وحشت کرده بودم. چندبار دیگه هم بدموقع تک زده بود ولی ۱۲ شب و اینا بود واز اینکه مبادا ازم برنجه چیزی بهش نگفتم.

همسری گفت همین الان بهش اس بده که بدونه نباید این موقع مزاحم خواب مردم بشه. آخه اون بنده خدا هم با وحشت از خواب پرید.

یه ربع ساعتی با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم یا نگم. بالاخره بهش اس دادم. مریم جان لطفا به من نصف شب میس نزن. خواب بودم با وحشت بیدار شدم. فکر کردم خدایی نکرده اتفاق بدی افتاده.

اس داد وای شرمنده بخدا. فکر نمی کردم خواب باشی!حلال کن و ...

منم گفتم اشکال نداره شبخوش.

گذشت دوباره دیروز سه و نیم ظهر میس زد! دوباره یازده ونیم شب میس زد!!!!!

من نمیدونم چجوری باید بهش بگم که موقع خواب زنگ نزنه!!!!

**** هنوز توی شوک پست قبلیمم. کارهای خواهر لاله توی فیلم عمر گل لاله برام تعجب برانگیز بود و همش می گفتم مگه میشه آدم با خواهر خودش...

حالا نمونه ی واقعیشو دیدم!

**** سامیه جان وبلاگت برام باز نمیشه. فکر کنم قالبت سنگینه!

!!!!

ادامه نوشته