دست هایم خالی اند
جای خالی دست تو را هیچکس برایم پر نمیکند
راست میگفت شاملو...
"دست خالی را باید بر سر کوبید"...
دست هایم خالی اند
جای خالی دست تو را هیچکس برایم پر نمیکند
راست میگفت شاملو...
"دست خالی را باید بر سر کوبید"...
اگر باران ببارد باز می آیم درون کوچه امید و از ترکیب دستانم چتری میسازم...
مبادا قطره ای باران بیازارد نگاهت را...
من که می دونم یه روزی میمیرم از نداشتنت گر چه دیگه عادت شده تو رو از خدا خواستنت من که می دونم آخرش دق می کنم تو بی کسی ولی اینو هم می دونم به داد من نمی رسی من که میدونم دل تو یه قلب ساده نمی خواد حتی واسه یه لحظه هم با دل من راه نمیاد من که می دونم من مثل زمینم و تو آسمون هیج وقت بهت نمیرسم اخه زیاده فاصلمون من که می دونم عزیزم سر تو خیلی شلوغه حتی اگه بهم بگی دوست دارم یه دروغه من که میدونم همیشه یکی از عشق واست میگه منو این دل دیوونه واسه ی چی بخوای دیگه؟ من که میدونم پیش من نمیای اما هنوز منتظرم هنوز واسه نگاه تو حیرونم و در به درم من که می دونم هیچ وقت عشق تو از یاد نمیره خوب می دونم یه روز دلم از دوریت آخر میمیره
اینکه من دورم از پاییز سخته
اینکه از تو هم دورم سخت تر
وقتی تو به یادمی
تو اون روزای بارونی؛
تو چی هستی که با تو
من بی صدا میشم ترانه خوان؛
غیر تو که دوری از من
نه نمیتوانم، نمیخواهم دل به کسی ببندم...
موج به موج از دریای درون من ...
امروز مسافر باران شد ...
وقتی که پایه های صندلی کنار ساحل ...
در امواج باران پاییزی من غرق شد ...
چشمانی که به قایق شکسته ی دور خیره ماند و ...
غریق دریای نارنجی پاییز شد ...
با اینکه می دونه موبایلش خاموشه با اینکه می دونه عشقش الان کناره شوهرشه
با اینکه شماره ی جدیدی ازش نداره
فقط می خواد دل خودش رو آروم کنه
وقتی هم که نوبتش به تلفن رسید شماره ای که همیشه خاموشه رو می گیره
بعضي حرفا رو نمي شه گفت،بايد خورد!!
ولي بعضي حرفارو،نه ميشه گفت،نه مي شه خورد! مي مونه سردل!
ميشه دلتنگي! ميشه بغض! ...
ميشه سكوت! ميشه همون وقتايي كه خودتم نمي دوني چه مرگته........!
در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ دشت
نیست یک فریاد...
ای خداوندانِ ظلمتشاد!
از بهشتِ گندِتان، ما را
جاودانه بینصیبی باد!
تو نمیدانی غریوِ یک عظمت
وقتی که در شکنجهی یک شکست نمینالد چه کوهیست!
تو نمیدانی نگاهِ بیمژهی محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره میشود چه دریاییست!
چرا ادمها عادت دارند هر کی به پایشان سوخت را زیر پا له کنند
دیگه تا وقتی نظر ندی هیچ چیزی از خودم داخل وبلاگ نمی نویسم
۱۵ روز از خدمتم داره می گذره
خیلی سخته خیلی
خیلی دارم اذیت می شم
مخصوصا اینکه هیچ امیدی توی زندگی ندارم
فقط یاد و خاطره های با تو بودن که آرومم می کنه
هنوز هم به یاد تو آغوش بودن تو می خوابم
امیدوارم علی قدرت رو بدونه
خیلی دوستت دارم
دلشکسته ای کنار پنجره سیگار میکشید ...
خسته بود ...
آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پک ،...
سیگارش را به پایین پرت کند ...
نه خودش را ...
سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی
یعنی فراموشی فراموشی فراموشی
بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هر که می شد هر چه میشد امتحان کردم
اما نشد هیچ کس جای تو را برایم پر نکرد گل من
لعنتی یعنی می شود
همین حالا...
همین لحظه...
حتی..
اشتباهی!
یادم بیفتی..؟
خدمت سربازی بنده هم شروع شد الان ۲ روز خدمتم
:-))
آموزشی افتادم پاسداران
برام دعا کنید بتونم تحمل کنم
به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم...!
نان را تو ببر
که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من...
می خواهم این زخم همیشه تازه بماند
باور کن که سراپا خسته ام
خسته از این همه رنگ
این همه ننگ
این همه دام
این همه مرگ
خسته از واژه ی عشق
که وقیحانه به لبخندی دروغ
به کلام آلوده است
خسته و بیزارم از پرسش تکراری که ز هم می پرسیم
حال و احوال شما؟
به دروغین سخنی با لبخند پاسخش می گوییم
حالمان خوب تر از دیروز است
و همه ی خوشبختی
تنگ، در آغوش من است!
اما
حالمان غمگین است
دلمان ویران است
روحمان بیمار است
باورم کن
روح من آزرده است
بی تاب است
زین همه زخم که بر خود دارد
خسته از این همه تزویر و ریا
خسته از دلهره های فردا
خسته از خفیه نویسان سخیف
خسته از خرمگسان خرافه پرست
خسته از آلودگی شهر کثیف
خسته از این همه کرکس
این همه کفتار پراکنده به دشت
خسته از خود
از تو
خسته از این همه تن های به ظاهر انسان...
بوی اقاقی ها را
بوی نصیحت های پدرم را
بوی میزبانی دردهای شاعرانه ام را می دهد
آه،دود...
دود...
دود خاکستری امیدهای آتشفشان قلبم
به سینه چرا محبوس نمی شوید
بوسه سفید آرزوها را با تو آشنا شدم
پدرم انکار می کرد
دردها را... تلخی را... گریه هایم را
اما من با فیلتر سیگارم پیکار می کردم...
ابرهای دودی... خانه های بی هیاهو...
گلدان های خالی... آلبوم نارنجی خاطراتم...
همه در فیلتر سیگارم معنی می شود...
تو لطفا مپرس از من که چه می بینی در آن
چی شد که سیگاری شدی؟
یه شب بارون میومد
خیلی تنها بودم.
چی شد که ترک کردی؟
یه شب بارون میومد
دیگه تنها نبودم.
چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
یه شب بارون میومد
دوباره تنها شدم.
چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
یه شب بارون میومد
خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش
اون تنها نبود…!
نمیدانم...
آن روزها
فریاد میزدی همیشه با من میمانی...
اما ردپایت را پاک کردی"
تا مبادا دنبالت بگردم!
دوستت خواهم داشت بی آنكه بگویم
درد دل خواهم گفت بی هیچ كلامی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست بی آنكه حس كنی
این گونه شاید احساسم نمیرد

گریه شاید زبان ضعف باشد ...
شاید خیلی کودکانه
شاید بی غرور...
...
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود می فهمم
نه ضعیفم !!!
نه یک کودکم !!!
بلکه پر از احساسم ...
خداوندا مرا در یاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرار تکراری
از این بیداد"دشمن را به جای دوست پنداشتن
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دل
در این نامردی ایام....در این غمخانه ی دنیا
همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند
به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند....
در کوچه های تنهایی به او برخوردم
گفت کیستی؟ گفتم دیوانه
گفت هم سفرم شو؟
گفتم تو را با دیوانه چکار؟
گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر ...
با هم همسفر شدیم در سرزمین عشق
در راه با کسی دیگر آشنا شد و گفت من میروم همسفر
گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت تو دیوانه ای بیش نیستی
خنده ای تلخ کردم و گفتم
( دیوانه هم صاحب وخدایی دارد)
میخواهم برایــت تنهــــایی را معنــی کنم !
در شهر کنار خیابانی ایستاده ای , هوایی سرد, صدای همهمه مردم
سیـــگار سیــــگار انتظـار
به خودت می آیی
یادت می آید نه کســی است که از راه بی آید
... نه دستی که بازوهایت را بگیرد
نه صدایی که میان این همهمه ها اسمت را صدا کند.
اسم این تنهــایی ست

نیازی به انتقام نیست...
فقط منتظر بمان!
آن ها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند
و اگر بخت مدد کند
خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
وبی رحم ترینشان در برف
آنچه برجا می ماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را.
