جز خس خس نفسهایت....
جز در آغوش گرفتنت....
دل من هیچ چیز نمی خواهد،
جز... تو...
جز... تو...
این جانمی که می گویی ٬جانم را می گیرد ...

تمام روز در آیینه گریه می کردم ...
بهار پنجره ام را ...
به وهم سبز درختان سپرده بود !!!
هیس !
صحبت از دلتنگی و
بود و نبود و
حتی دوست داشتن ،
بماند برای بعد !!!
حالا فقط
آهسته در گوشم بخوان ...
صدایش را شنیدی امروز !!!
همین ...
هفت روز مونده به رفتنم ،
هفتا گلم شد شش تا
!!!
خیلی اتفاقی !!!
و این و می شه به حساب خیلی چیزا گذاشت !!!
می دونم ...
دیگه دوسم
نداری ...
از بس توهّم پاک تو را بغل کردم ،
تهوعم آمد ...
بیا تو
را که سر تا پا کثافتی ...
بازم ... همین !

به ساعت نگاه می کنم ...
حدود سه نصف شب است ...
چشم می بندم ،،
که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم ...
اما ؟؟؟
.

دلم ...
یه آغوش ...
بی دغدغه می خواد ...
همین ...
چیز
زیادیه ؟؟؟

وقتی نیستی ...
خیابونا زود تموم می شن ...
کوچه ها جمع ...
خونه ، تنگٍ تنکٍ تنک ...
مثل دل من ...
وقتی نیستی ...
چه الکی منتظر بودم
باید زودتر می فهمیدم که فراموش شدم...
پ.ن:مرمر خانومی به خاطر حضورت و بودنت ممنون.
خرس قهوه ای شیطون از بودن تو هم یه عالمـــــــــــــــــه مرسی.
بهار خانومی گل ممنون که بودی.
اگه امروز شماها نبودین نمی دونم چجوری می گذروندمش!
فرصت بود ... 
اصلآ در این شکی نیست ...
که من خیلی کوچک کوچک کوچکم ...
اما نمی دونم تنهاییم از کجا آب می خوره که حتی گوشه ای از اونو ....
هیچکدوم از این آدم های بزرگ بزرگ بزرگ
پر نمی کنن !!!