اسم پست را خودت بذار


|
هيچ انتظاري از کسي ندارم! و اين نشـان دهنده قدرت من نيست! مسئله، خستگي از اعتمـادهاي شکسته است |
|
╬══✦════════════ مهناز═════════════✦══╬ |


|
هيچ انتظاري از کسي ندارم! و اين نشـان دهنده قدرت من نيست! مسئله، خستگي از اعتمـادهاي شکسته است |
|
╬══✦════════════ مهناز═════════════✦══╬ |
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس

تنهایی مثل کلبه ایست دردوردست
برفرازتپه ای مه آلود
ازدوررویایی ورازآلود
وازنزدیک سرشارازدلگیری وآه وسکوت.
به تنهایی کوچ نکن که درکمین است بغض...


گلایه ازغروب نکن
گلایه ازآدینه وآیینه وآه نکن
گره ازجای دیگریست!
گره ازنشستن هاوندیدن هاست!
گره ازنگفتن هاونبودن هاست!
گلایه ازدل مکن که چرا گرفته ایی!
گره ازمن است!گره ازمن هاست!

هرچقدر آدمها رو بیشتر میشناسی به حضرت سلیمان بيشتر حق میدی که چرا میرفت با یه مشت گاو و گوسفند و بلبل درد دل میکرد !!
یک بار که تنها بمانی
یک بار که بشکند
دلت
غرورت
اعتمادت
همین یک بار ها کافیست تا یک عمر
از پشت نگاهی ترک خورده به آدمها بنگری
انقدر تیز و برنده میشوی که
باید تابلوی ورود ممنوع را به خودت نصب کنی...!

آهســته بیا
چیــزی هم ننــویس
نــظر هم نگــذار
همــان که بخــوانــی بــس است
مــن به بــیمحــلی های آدمــها عــادت دارم
در این زمانه
آدمها …!
حتی حوصله ندارند
به حرفهای سر زبانی یکدیگر گوش دهند …
چه برسد به اینکه بخواهند
سطر سطر روح ِ تــو را بخوانند …
در واژه نـامـه ی مجـازی ..!![]()

** کوه رنج، پدر **
سلام به همه ي دوستان، يه سوال؟
از کدوم يک از روزهاي هفته، بدتون مياد ؟؟؟
اين پستو به ياد پدرم که در روز سه شنبه وفات نمود گذاشتم
هر کي دوس داره مي تونه واسه ي عزيزترين کسش
که الان تو جمع خانواده اش نيست، يه مطلب بنويسه....
پدرم لبخندی است درچارچوب قاب .
پدرم خوابی شیرین است که هر لحظه انتظار دیدنش را می کشم.
پدرم نوازش اشک است در پهنه ی صورتم ....
پدرم خاطره است پدرم خاطره شد....
پدرم داستانی است حماسی که درذهن ناآرامم بارهاوبارها مرورمی شود.
پدرم ترانه ایست امید بخش که در گوش جانم بارها زمزمه می شود.
پدرم قطعه ایست غمگین که در فراق سروده شده
پدرم تکیه گاه آرزوهای من است
پدرم یاد است...
پدرم یاد خاطره های شیرین است
پدرم خاطره ی صمیمی لحظه های سلام واحوالپرسی است
آری پدرم یاد است . پدرم خاطره است . پدرم در تک تک ثانیه های وجودم جاریست.
پدرم هست .... همراه لحظه های دلتنگی و شادی ام .
آری« پدرم دیگر نیست » خطاست!

سه شنبه این موقع ها که میشه حرفم نمیاد
فقط میتونم بگم
پدر جان
من از یادت نمی کاهم
....
........
.............
من ماندم هزاران خاطره هایی از مهربانی هایت...
باور کن نبودنت به اندازه ی آوار بم سنگین است...
همیشه به یادتم پدر, تقدیم به, روح بلند پدرم
خدايا من دلم قرصه كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نمي بينه كه دنيا زير چشماته
يه عمره يادمون رفته زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن كمي با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت اگه ميشه منم جا كن
هیچکی برای من مثل تو نبوده بابا...
تو که اینو می دونی
دل من خون شد وقتی رفتی تو که اینو میدونی .
میدونم واست تکرار شده قصه تلخ حرفهام
اره تو اینها رو خوب می دونی
من هم اینو خوب میدونم تو دیگه رفتی .امشب دیگه واسه تو نمیگم تا بدونی واسه دلم میگم که بدونه
دل من ...
گریه کن اره تو میتونی .تو گریه کن آخه تو باید بدونی تو باید طاقت بیاری .دل من باید بدونی دیگه بابا برنمیگرده به خونه تو باید طاقت بیاری دیگه واست هیچکی بابا نمیشه
گریه کن اره تو میدونی چه حالی بودم وقتی با چادر سفید سر سفره عقد از بابا اجازه گرفتم و عروس شدم .بابایی که دیده نمیشود اما عطر وجودش منو غرق اشک کرد
پدر دگر به زمانهای دوریست که گنگ مانده ام.
پدر دیده گانت به هر سو نگریست جز سوی فرزند حیرانت.
پدر به هر سو که دیده گانی بود.
هیهات از غم پدر که فرزند را رسوای عالم می کند.

نگاه جان گدازم از تو باشد![]()
بگویم از سرای عشق و باقی 
بگویم از نگاه بی نگاهی![]()
دلم اید به سویت هر دم ای دوست
نباشد جز تو جانانی که نیکوست![]()
شبی با عشق تو در غم بمانم
جهانی از پی ان عالم برانم![]()
شوم با تو یکی در جان و در روح
نخواهم هیچ از دنیای مکروه![]()
دگر تاب غم دوری ندارم
بگو تا دل شود دیوانه ی تو![]()
به دنبال می و میخانه ی تو
بگو تا جان شود آییینه ی داری![]()
به روی نور در کاشانه ی تو





|
سلام پدرمهربانم |
|
سلام بابا سلام عزیزم خونه این روزا دوباره رنگ غم و غصه گرفته بابا جون این روزا بدون تو خونه خیلی سوت و کوره مامان اکثر اوقات سکوت کرده و با جانماز و یادتو خلوت کرده بابا انگار منو نمیبینه باباجون من تو این دنیا بدون تو خیلی غریب و تنهام بابا خونه هم رنگ غم و تنهایی گرفته درب چوبی دلش از رفتن تو شکسته پنجره های خسته طوفان تنهایی غبار یتیمی نشسته بر روی گنجه اتاق همونجایی که هست جانماز قشنگت همون مهر شکسته کربلایی کتاب دعای کمیلت و جای پای اشکهای شبانه ات برروی صفحاتش عطر تنت روی تمام دیوارهای خونه نقش دلتنگی زده بابا در و دیوار نبودنت رو فریاد میزنند و این دل شکسته من دلتنگ نبودن و ندیدنت ....بابا برای نوشتن هر یک کلمه برات هزاران اشک ریختم بابا صفحه کلیدم خیس شده باباجونم خیلی دلتنگتم خیلییییییییی چقدر بی نشونم تو این خزون!!! پدرممن نمیفهمم چرا هیچ کس نمینویسد از مردهــا از چشمها و شــانهها و دستهایشــان… از صدایشــان…
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفتهایم؟
من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند من میخواهم پدرم بداند دوستش دارم…. چقدر بی نشونم تو این خزون!!!
|
|
|
| |
|
|

کودکیهایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم. میخواهم بگویم، ببخش اگر پای تک
درخت حیاطمان، پنهانی، غصههایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخنهای ضربدیدهات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر
همیشه، پیش ازرسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمدهام تا به جای آویختن
بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانیات بزنم.اما افسوس که امروز نمی آیی....
آن روزها، سایهات آنقدر بزرگ بود که وقتی میایستادی، همه چیز را فرا میگرفت؛ اما
امروز،هیچ کس جلوی آفتاب را نمی تواند بگیرد...سایه ی مزارت کوتاه است......

بايد دختر باشي تا ته دلت قرص باشد که هيچوقت جاي دست پدر روي صورتت نخواهد افتاد مگر به نوازش!
بايد پدر باشي تا بداني دختر عزيزترين موجود عالم است...
تا پدر نباشي نميتواني درک کني دختر داشتن افتخار پدر است!!!
بايد دختر ِ پدر باشي تا احساس غرور کني...
بايد پدر-دختر باشيد تا بدانيد چه شگفتيهايي دارد اين عالم!
چه عزيز است اخم تلخ پدر و ناز دختر...
چه نازک است دل پدر که طاقت ديدن اشک دختر را ندارد...
بايد پدر-دختر باشيد تا...
پدرم، تنها کسي بود که هیچ وقت دلم رو نمیشکست و عاشقانه دوستم داشت
و به من ثابت کرد که فرشته ها هم میتونند مرد باشند
پدرم دلم برات تنگ شده خیلی خیلی.......
و تـو هنوز بـا تمامـ نبودنتـــ تمامــ بودن ِ منـــے

من .. ؟!
چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست ....
این من !
نه زیبایم ، نه مهـربانم
نه عـاشق و نه محتاج نگاهی ...!
فــــراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست
فقط برای خودم هستم ... خوده خودم ! مال خودم !
صبورم و عجول !!
سنگین ... سرگردان ... مغرور ... قـانع !
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد !!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ نــــــــــــدارم
راهت را بگیــر و بـــــــرو
حوالی ما توقف ممنــــوع است !




پدرم خیلی سخته که هنوز لباسات توی کمد هست اما خودت نیستی
سخت تر از اون اینکه دلم تنگ آغوشیه که دیگه هرگز نمیتونم حسش کنم
در این روزهای بی تو بودن ، صدای خش خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی دلم میشنوم
التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند.
کم کم به این باور می رسم که سرنوشت، نثر ساده ایست
از حسرت و اشک که حرفی برای گفتن ندارد.
به صفحات بهاری با تو بودن می رسم؛
گلهای بهار نارنجی که سالها پیش با تمام شیرینی ات از دستان گرمت گرفتم،
از بالای واژه ها سر می زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند.
بیادت، در کوچه های خاطره قدم میزنم و تو را در ذره ذره اجزای شهر،
در کوچه و پس کوچه ها میجویم؛
ولی تو آن مهربانی هستی که برای همیشه و تا به ابد ترکم کرده ای
و من چقدر ساده ام که هنوز رفتنت را باور نکرده
و باز هم در هر قدم یاد تو را می جویم؛
ولی نه، تو برای همیشه رفته ای پدرم مهربانتریم روز تو رسیده روز پدر
اما تو کنارم نیستی تو جای دوری رفتی و من هنوز دلتنگ توام
پدرم دلتنگی های من به تو رفته اند ،
آرام می آیند ، در سینه می نشینند ، دیگر نمی روند
عزیزتر از جانم روزت مبارک یادت گرامی و روحت شاد ![]()

فرزند عزیزم ! آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی، حافظه ام یاری نمی کند، فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو، این راه را به پایان برسانم فرزند دلبندم، دوستت دارم

سالیان درازی است که در گلخانه دلم گل محبتی را که خودت کاشتهای آبیاری میکنم تولد مهربان ترین گل دنیا مبارک . . .
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥تولد♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ | ||||










دیــــگر
شمـــال بروی
جنـــوب بیایی
از غـــرب طلــــوع کنی
از شــــرق غـــروب
شـــق القــــمر کنـــی
یا در آتــــش گلســـتان بیافرینی
دیگـــر فرقــــی ندارد
طعـــمت از خاطـــــره ام پــاک شده
چمـــدان دوست داشتنت را برایت پــــس می فـــرستم
از راهــی که آمــــدی برگرد
|
کسی که بهشت را نیافته است آن را در آسمان نیز نخواهد یافت خانه ی خدا نزدیک ماست و تنها اثاث آن ، عشق است ..
|
|
به نام خدا بعضی از آدم ها آنقدر نگاهشان، چشم هایشان، دست هایشان مهربان است که دلت میخواهد یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان وقتی نامهربان می شود چگونه است! در نهایت حیرت تو می بینی مهربان تر می شوند انگار بدیت را با خوبی نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند. چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین آدم مهربانی. MAHNAZ ![]() |
من یک دخترم!
بدان حوای کسی نمیشوم که به هوای دیگری برود...
تنهاییم را با کسی قسمت نمیکنم که روزی تنهایم بگذارد...
روح خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته و
ارزان نمی فروشمش!
دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد...
بی حرمتش نمیکنم
و به هر کسی نمی سپارمش
یکبار برخلاف میلشان عمل کنی !!!

رنگ سال، یکی از موضوعات بحث برانگیز است. برخی آن را مانند دستوری آسمانی پیگیری میکنند و تلاش میکنند در همه چیز و همه جا آن را لحاظ کنند. برخی دیگر آن را سمبل مصرف گرایی غربی میدانند و ابزاری برای اینکه انواع پوشاک و محصولات مصرفی جدید، بتوانند در میان محصولات قدیمی، جایی برای خود در دل و جیب مشتریها بیابند. بعضی دیگر آن را سلیقهی بخشی از طراحان مد میدانند که میکوشند عقیدهی خود را بر این بازار پیچیدهی پراکنده و پر مدعی، تحمیل کنند.
برخی رسانهها هم انتخاب این رنگ را، دعوا و جنجالی نرم اما سرسختانه بین طراحان مد در سراسر جهان و تلاشی برای قدرتنمایی آنها معرفی میکنند. مستقل از اینکه کدام دیدگاه را بپذیریم، شاید جالب باشد بدانید که لئاتریس آیزمن مدیر موسسه پنتون، غول شگفت انگیزی است که در پانزده سال گذشته، رنگ سال را انتخاب کرده است.
آیزمن، توضیح میدهد که هر سال، نمونهای از رنگ سال به همراه مشخصات آن، در بستههایی مهر و موم میشود و در چمدانهایی قرار داده میشود و مردانی که مسئول جابجایی آن هستند چمدانها را به شرکتهای مهم مطرح و طرف قرارداد میبرند و توافقنامههای مکتوبی امضا میشود که تا لحظهی خاصی که پانتون اعلام میکند بستهها باز نشوند و وقتی بستهها باز شد، سایتهای خبری و اقتصادی و طراحی، تلاش میکنند گوی سبقت را در اعلام محتویات این چمدانهای شگفتانگیز از یکدیگر بربایند!
رنگ سال ۲۰۱۵ توسط این موسسه، رنگ مارسالا (بالای این نوشته و در طراحیهای زیر) اعلام شد و منابعی مانند وال استریت ژورنال، و یا گاردین، مفتخرانه تلاش کردند اعلام کنند که در نشر این خبر پیشتاز هستند!
متمم، وابستگی به چنین روندهایی یا بی توجهی به این روندها را یک انتخاب شخصی میداند. اما در عین حال، مستقل از سرفصلهای خبری جهان، آرزو میکند رنگ بیش از گذشته به زندگی ایرانی بازگردد. فرهنگی که امروز، کمتر از هر زمان دیگری به رنگ توجه میکند و انتخابهای لباس و پوشاک، لااقل در فضاهای عمومی به سمت رنگهایی سرد و مرده حرکت کرده، زمانی برای تزیین پنجرهی کوچکترین خانههایش هم، از دهها تکه شیشهی رنگی مختلف استفاده میکرد…











از آنها انتظار محبت داشتم
نه فراموشــی!!
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم....
این تلخ ترین عذاب دنیاست
بعضیها دوست داشتنی هستند اما ...
نباید دوستشان داشت!!