یاداشتی برای عبدالله نژاد

مجتبی عبدالله نژاد را نمی شناختم، با این که خراسانی بود. در همین فضای مجازی فیس بوک بود که اولین بار گفتگویی میان ما درگرفت. منتقد صریح اللهجه ای بود و اصلا باور نمی کنم که کسی در این سن و سال سکته کند و از دنیا برود. اصلا این مساله مرگ برای من بغرنج ترین مساله زندگی است و وقتی چنگال های خوفناک مرگ بر گلوی جوانی در این سن و سال می نشیند، رنج مرگ را بیشتر حس می کنم و یکباره اندوه همه ادمهایی که می شناختم و از دنیا رفته اند، به سراغم می اید و مرگ را در هیاتی می بینم که هر روز مهیب تر و بزرگتر می شود. انگار هر کسی که می میرد، عنصری به بدن بزرگ و ترسناک مرگ افزوده می گردد و او هر روز بزرگتر و بزرگتر می شود. آثار مرحوم عبدالله نژاد را نخوانده بودم اما دیدگاه انتقادی اش از همین یادداشتهای فیس بوکی اش آشکار بود. من البته با برخی از انها موافق نبودم اما برخورداری از دیدگاه انتقادی، حتی اگر ما با آن موافق نباشیم، در این روزگار غنیمتی است. اینطور منتقدان متفکر ادبی هستند و نه عالم ادبی. متفکران ادبی می توانند در ذهن مخاطب پرسش ایجاد کنند و عالمان ادبی جواب پرسشها را می دهند. در مقام مقایسه آنکه سوال ایجاد می کند در جایگاه برتری از کسی قرار دارد که سوالات را پاسخ می دهد. یادم هست همیشه این انتقاد را بر دوستان وارد می کردم که چرا وقتی آدمها از دنیا می روند، یکباره در نظرمان تبدیل به قهرمان علم و اخلاق می شوند؟ در حالیکه همان ادمها در دوران زندگی شان معمولی و بلکه قهرمان منفی داستان های ذهن ما بودند. الان می بینم خودم هم دارم همین کار را می کنم و اگر عبدالله نژاد درنمی گذشت، من این یادداشت را نمی نوشتم. الان می خواهم ادای دینی بکنم به این منتقد درگذشته هم ولایتی ام. خدایش بیامرزاد.

رویکردهای روشنفکران عصر مشروطه به داستانها و روایتهای ملی

بازخوانی انتقادی ذهنیتهای موجود درباره ادبیات قاجار یکی از کارهای اصلی دپاتمانهای ادبی است. قضاوتهای نادرست دهه های اخیر، که متاسفانه به مثابه حقایق علمی به محیط های دانشگاهی هم راه یافته، سبب شده ادبیات حدود یکصد و پنجاه ساله ما به حاشیه رانده شود. ما در این مقاله رویکردهای روشنفکران عصر قاجاری به مساله هویت با تمرکز بر روی شاهنامه و روایتهای ملی را واکاویده ایم.

ادرس مقاله:

http://lire.modares.ac.ir/article-41-1639-fa.html

یا از طریق صفحه من در فیس بوک

https://www.facebook.com/mahdi.zarghani.3

 

 

تحلیل گفتمانی انس التائبین شیخ احمد جام

مقاله بر آن است تا مهم­ترین اثر شیخ احمد جام نامقی را از منظر تحلیل گفتمان بررسی کند. بدین منظور پس از ذکر مقدمه ­ای دربارة نویسنده، به شناسایی نظم گفتمانی خراسان روزگار شیخ احمد جام پرداخته ­ایم. شناسایی گفتمان های درون و بیرون متن و نیز بررسی نسبت آن ها با یک دیگر مساله بعدی ماست. این بحث تصویر نسبتا دقیقی از بافتی را پیش روی خواننده قرار می دهد که انس التائبین در دل ان شکل گرفته است. مقاله می تواند الگویی خوبی باشد برای کسانی که می خواهند با رویکرد تحلیل گفتمانی به بررسی ادبیات صوفیه بپردازند. مقاله مستخرج از پایان نامه دکتری اقای سیذ محمد استوار نامقی است که با راهنمایی اینجانب و مشاوره جناب اقای دکتر محمود رضا قربان صباغ به انجام رسیده است

اصل مقاله را در ادرس های زیر ببینید:

 

http://jls.um.ac.ir/index.php/literary/article/view/59697

https://independent.academia.edu/SZarghani

سبک شناسی مکاتیب سنائی

ما در این مقاله به دو پرسش اصلی پاسخ می­دهیم: ویژگی­های سبک شناسانة نثر سنائی به عنوان یکی از نویسندگانی که در دورة گذار از سبک خراسانی به سبک عراقی قرار دارد، چیست؟ دوم این­که آیا می­توان بر اساس بررسی­های سبک­شناسانه و از طریق مقایسة نامه­های او با اشعارش به این نتیجه رسید که کدامیک از این هفده نامه واقعاً از آن اوست و کدام یک منسوب به وی؟ در پاسخ به پرسش نخستین نشان داده­ایم که سبک سنائی در مکاتیب، «بینابین» است و بر این اساس می­توان او را از نمایندگان دورة گذار نثر فارسی از سبک خراسانی به عراقی به شمار آورد و در مورد سؤال دوم نیز به این نتیجه رسیدیم که جز نامة هفدهم، که به احتمال بسیاز زیاد از آن سنائی نیست، بقیة نامه­ها از ویژگی­های سبکی نزدیک به هم برخوردار بوده و به اصح احتمالات نویسندة همة آن­ها سنائی است؛ به­خصوص که قرائنی در اشعارش نیز یافت می­شود که این نظر را تأیید می­کند.

مشترک با ریحانه داودی و محمد جواد مهدوی

اگر علاقه مند به خواندن اصل مقاله هستید از آدرس زیر قابل دریافت است:

http://classicallit.ihcs.ac.ir/article_2366_0c2f2e0d4df44742a0e6c390b25c1310.pdf

 

انتشار کتاب

منتشر شد: بهمن 1395، تهران: فاطمی، 290 صفحه

فهرست مطالب را در ادامه ملاحظه فرمایید

ادامه نوشته

یلدا

راستی چه قصه ای است

اینکه هم تولد مسیح نور

هم ولادت امیر تابناک آسمان

هر دو در سیه ترین شب است؟

این عبارتی است از آن

که نهایت سیاه ها سپیدی است

یا حکایتی

ز عدل بی حساب آسمان?

گفتمان های معاصر و سنت تاریخ ادبیات نویسی در ایران

اگر جزوه درسی میرزا محمد حسین فروغی را، که برای تدریس در مدرسه سیاسی وقت نوشته شده بود (حدود 1297ش)، نخستین تاریخ ادبیات ایران به شمار آوریم که توسط نویسنده ای ایرانی به رشته تحریر درآمد، نزدیک به یکصد سال از آغاز تاریخ ادبیات نویسی در ایران می گذرد. در این مدت، تعداد تاریخ ادبیاتهای چاپ شده و تعدد و تنوع روش ها و رویکردهای نویسندگان چندان بوده که امروزه بتوانیم با خیال راحت از «سنت تاریخ ادبیات نویسی در ایران» سخن بگوییم؛ سنتی که در دل گفتمان های معاصر شکل گرفت، از آنها تأثیر پذیرفت و بر آنها اثر گذاشت. پرسش اصلی مقالة ما دقیقا همین جا شکل می گیرد: چه نسبت و ارتباطی میان گفتمان های معاصر و سنت تاریخ ادبیات نویسی در ایران وجود دارد؟ پاسخ به این پرسش سؤالات ضمنی دیگر پیکره مقاله را شکل می دهند: گفتمان های اصلی دوره معاصر کدام ها هستند؟ مورخان ادبی چگونه ارتباطی با نهادهای گفتمان ساز داشته اند و سوالاتی از این قبیل. 

این چکیده مقاله ای است که در شماره آخر نامه فرهنگستان چاپ شده. اگر تمایل داشتید، اصل مقاله را در آدرس زیر ملاحظه فرمایید:

نامه فرهنگستان شماره58

 

http://persianacademy.ir/UserFiles/File/NF/58/NF-58-03.PDF

 

یا ادرس زیر:

https://www.academia.edu/30235740/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%B7_%D9%88_%D8%B3%D9%86%D8%AA_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86.PDF

ضرورت یک تغییر

دهة شصت در مطالعات ادبی یک نقطة عطف است؛ چرا که با شکل گیری موجی از «ترجمه و انتقال» نظریه های جدید، افق های تازه ای پیش روی محققان باز شد و در ادامه دیدگاه -ها، نگرش ها و آثار زیادی پدید آمد که همگی، کم یا زیاد، وامدار ترجمه نظریه های جدید بودند. در واقع، ما عملا با طرز نگاه و شیوه های سنتی نمی توانستیم حرف های تازه بزنیم. من به خودم و محققان هم نسلم که نگاه می کنم، آشکارا می بینم که ما هر چه قلمی کرده ایم، نتیجه آشنایی با نظریه ها و رویکردهای تازه بوده است. اکنون وقت آن رسیده که با اتخاذ یک تصمیم جدی پژوهشگران حوزة علوم انسانی عموما و محققان ادبی خصوصا مرز میان دپارتمانهای دانشگاهی را در نوردند و با توچه جدی به «مطالعات بینارشته ای» افق های تازه ای را پیش روی محققان بگشایند. دیوارهای ظاهرا فولادین میان دپارتمانهای دانشگاهی چندان قرص و محکم تصور می شود که عبور از آنها در نظر بسیار ناممکن است اما به نظر می رسد اکنون زمان مناسبی است برای فروریختن این دیوارهای کاذب. من در مورد زمینه مطالعاتی خودم این مقدار می توانم بگویم که منحصر کردن پژوهشها در بررسی های «فرمی، ادبی و بلاغی»، با این استدلال که ما محقق حوزة ادبیات هستیم، عملا ما را در ورطة «فرمالیسم پژوهشی» گرفتار کرده، ادبیات و تحقیقات ادبی را تا سطح فرم فرومی کاهد و تنزل می دهد. در مقابل، مطالعات بینارشته ای به محقق حوزه ادبیات (برای مثال) این فرصت را می دهد تا به «ابعاد محتوایی» ادبیات هم به اندازه جوانب فرمی توجه کند و بدین ترتیب قابلیتهای فراوان آثار ادبی را بر آفتاب افکند. البته این رویکرد اقتضائات و لوازم خاص خود را می طلبد، در آن حرفی نیست اما به نظر می رسد اصل مسأله همان حلقه گمشده ای است که می تواند دستاویز محققان حوزه های مختلف علوم انسانی قرار گیرد.

نقد کتاب و گفتگوی انتقادی با آن

نقد کتاب توسط دکتر مازیار را در ادرس زیر بخوانید:

http://litbr.faslnameh.org/browse.php?a_id=149&slc_lang=fa&sid=1&ftxt=1

و گفتگوی انتقادی ما را با نقد مذکور در ادرس زیر ببینید:

http://litbr.faslnameh.org/browse.php?a_id=222&slc_lang=fa&sid=1&ftxt=1

 

جلسه نقد کتاب

 

 

معرفی کتاب در خبرنامه فرهنگستان

http://www.persianacademy.ir/UserFiles/File/az/publications/XAZDF-23.pdf

 

انتشار کتاب

منتشر شد: هرمس (1395)

فهرست تفصیلی مطالب در ادامه مطلب امده است.

امروزه مطالعات ژانری به یکی از زمینه­های اصلی تحقیقات ادبی جهان تبدیل شده اما در پژوهش‌های ادبی فارسی­زبانان تاکنون «نقد ژانری[1]» به عنوان یک مکتب یا حتی رویکرد نقدی به­طور جدی مطرح نشده­است؛ نقدی که هم در بازتعریف و تحلیل تک تک انواع ادبی کاربرد دارد و هم می­تواند مسیر تازه­ای را پیش روی محققان حوزۀ مطالعات تاریخ ادبی قرار دهد. تحقیق حاضر تنها نوشته در حوزۀ نظریۀ ژانر نیست و تنها کتاب هم باقی نخواهد بود اما ما امیدواریم بدین­وسیله گامی هر چند کوتاه، در راستای وارد کردن مطالعات ژانری به گفتمان ادبی فارسی­زبانان برداشته باشیم. تازگی موضوع و روش کتاب شاید در این باشد که علاوه بر مروری تاریخی بر مراحل تکوین و تطور نظریه ژانر از روزگار باستان تا عصر جدید، برای نخستین بار نقش نظریه­پردازان و منتقدان حوزۀ اسلامی را هم در این میان روشن می­کند. هر کدام از فصل­های کتاب گنجایش آن را دارد که تبدیل به تحقیق مستقلی شود اما برای خواننده­ای که بخواهد با سیر کلی تکوین و تطور «نظریه» و نیز محورهای اصلی آن آشنا شود، کتاب حاضر مناسب به نظر می­رسد. قطعاً  این نوشتار خالی از کاستی­هایی نیست که یا از چشم نویسندگان دور مانده و یا توان بر طرف‌کردن آن­ها را نداشته­اند. در هر دو صورت، ما مشتاقانه چشم به راه نقد و نظرهای منتقدان محترم هستیم و پیشاپیش از آن­ها تشکر می­کنیم. هم­چنین لازم می­دانیم از همۀ عزیزانی که به نحوی در شکل‌گیری کتاب حاضر نقش داشته­اند و امکان ذکر نام یکایک آن­ها برای­مان میسر نیست، تشکر کنیم؛ به­خصوص از سر کار خانم مستوره وجودی، دانشجوی دکتری ادبیّات انگلیسیِ دانشگاه ووپرتال آلمان که برخی منابع را برای ما ارسال نمودند و مدیر محترم نشر هرمس، آقای لطف­الله ساغروانی و همکاران ایشان، که کتاب را در صورتی آراسته و جذاب چاپ و منتشر کردند.   



[1]. generic criticism

نقش سنائی در تحول قصیده فارسی

چنان‌که از عنوان برمی‌آید، مسألة اصلی مقاله تعیین نقش سنائی در تاریخ تحول قصیدة فارسی است؛ نقشی که به همان اندازة «تحول در غزل فارسی» مهم است. با وجود تحقیقات پراکنده‌ای که در پیشینة تحقیق بدان‌ها پرداخته-ایم، هنوز جای تحقیقی که این بُعد شخصیت شاعری سنائی را آشکار کند، خالی بود. بدین منظور قصاید او را در دو سطح ساختار صوری (ناظر بر فرم) و نظم گفتمانی (معطوف به محتوا) بررسی کردیم و در مقایسه با سنت قصیده‌پردازی پیش از وی نشان دادیم که او و ناصر خسرو به عنوان نقطه‌های عطف تحول قصیده فارسی هستند؛ به‌طوری‌که می‌توان تاریخ قصیدة فارسی را به دو دورة پیش و پس از این دو شاعر تقسیم کرد. در بررسی ساختار صوری قصاید وی، به سه گونه قصیده دست یافتیم: تابع سنت قصیده‌پردازی، بینابین و جدید. همین گروه‌بندی را در بررسی گفتمانی قصاید نیز اساس قرار دادیم. نتیجة بررسی‌ها نشان داد که در قصاید گروه اول، چه از جهت ساختار صوری و چه محتوایی سنائی در چهار چوب «سنت» حرکت کرده‌است؛ در قصاید گروه دوم، حرکت او به طرف خروج از سنت (در سطح فرم و محتوا) مشاهده می‌شود اما چنان و چندان نیست که از مرزهای سنت خارج شده باشد و سر انجام در قصاید گروه سوم، چه به لحاظ ساختار صوری و چه محتوایی با طرحی کاملاً نو مواجه می‌شویم که پیش از وی (به استثنای ناصر خسرو) یا اصلاً وجود ندارد و یا قابل توجه نیست. بدین ترتیب باید سنائی را یک نقطة عطف در تاریخ تحول قصیده به شمار آورد.

اصل مقاله را در ادرسهای ذیل ببینید

http://jba.shirazu.ac.ir/article_3169_571.html

یا

https://independent.academia.edu/SMahdiZarghani

 

رده بندی غزلیات سنائی

چکیده

رده ­بندی انواع سروده ­ها یکی از مباحث مهم در مطالعات ژانری است. غزلیات سنائی از معدود مواردی است که در نسخه ­های خطی هم رده ­بندی شده­ و همان­ ها وارد نوشته ­های مصححان و دیگر سنائی ­پژوهان شده­است. مقالة حاضر ضمن بررسی انتقادی رده­ بندی­های گذشته، سعی می­کند طرحی تازه را پیشنهاد کند که بر اساس آن غزلیات در دو سطح ساختمان و محتوا رده ­بندی می­ شوند. در سطح نخست غزلیات به چهار گروه تقسیم شده و سپس معلوم شده ­است که از این میان تنها بخشی را می­توان غزل نامید و بقیه غزل­واره هستند که زمینه را برای تولد غزل فراهم کرده­ اند. در سطح محتوا هم غزلیات به دو گروه کلی توصیف ­محور و توصیه­ محور تقسیم شده، برای هر یک زیرگروه­هایی نیز مشخص کرده­ ایم. این طرح قادر است هم نقش سنائی را در تحول غزل فارسی نشان دهد و هم تصویر نسبتاً واضحی از ساختار و درون­مایة غزلیات پیش روی خواننده قرار دهد. 

اگر حوصله کردید کامل مقاله را در آدرس های زیر بخوانید:

http://uijs.ui.ac.ir/jpll/browse.php?slc_lang=fa&slc_sid=1&cur=1

یا آدرس زیر:

 https://independent.academia.edu/SMahdiZarghani

میلاد

میلاد

راستی چه قصه ­ای است

این­که هم تولد مسیحِ نور

هم ولادت امیر تابناک آسمان

هر دو در سیه ­ترین شب است؟

این اشارتی­ست از آن

که نهایت سیاه­­ ها سپیدی است؟

یا حکایتی ز عدل بی­ حساب آسمان؟

ذوب

اگر آنطور است که تو می¬گویی

پس چرا. . .
تقویمها را که ورق می¬زنم
اول هر صفحه تو نشسته ای؟
و به ساعت که نگاه میکنم،
عقربه¬ها را تو حرکت میدهی
و حضور و غیابم را تو کنترل می¬کنی؟

چرا جوهر قلمم،
همیشه به رنگ موهای توست؟
و اولین جمله ای که مینویسم
«به نام تو» است
اگر تو خدا نیستی؟
چرا هر وقت نامت را مینویسم،
دلم آرام میگیرد؟
و چرا هر وقت شعر می¬نویسم،
تک تک سیلاب¬های کلماتم
بر وزن توست؟
و چرا هر چه کتاب می¬نویسم،
تمام حروفش به رنگ چشم¬های توست؟

چرا. . .؟
همراه خمیر ریشم
بر گونه¬ام می¬چسبی؟
یا از لابه¬لای تارهای مسواکم
خارج نمی¬شوی؟
یا از دوش حمام
بر سر و رویم می¬ریزی؟
و چرا هر وقت جلو آینه می¬روم،
بی¬درنگ پیدایت می¬شود؟

چرا دیوارهای اتاقم را
به تصرف چشمانت درآورده¬ای؟
و هنگامی که از خانه خارج می¬شوم
جلوتر از من بیرون رفته¬ای؟
و در تمام مسیر
پخش ماشین را خاموش نگاه می¬داری
و یک¬ریز حرف می¬زنی؟
و نمی¬گذاری چراغ قرمزها را رد کنم
یا در جاهایی که ممنوع است
پارک کنم؟
اگر آن¬طور است که تو می¬گویی. . .؟

تطور استعاره های عشق از سنائی تا مولانا

سلام دوستان!
اگر «عرفان کلاسیک» را یک گفتمان (discourse) به شمار آوریم، تکیه گاه (nodal point) آن «عشق» خواهد بود. دلیلش این است که اگر این واژه را از دل منظومه عرفانی کلاسیک بیرون بکشیم، شاکله ان به هم می ریزد. هیچ فکر کرده اید تطور این مفهوم در طول تاریخ عرفان چگونه بوده است؟ بررسی همه عرفان که برایمان امکان پذیر نبوده اما ما تصمیم گرفتیم تطور آن را در غزلیات سه قطب شعر عرفانی (سنائی، عطار و مولانا) بررسی کنیم. نتایج جالب است؛ بعضی وقتها بر خلاف تصوری که ما از اینها داریم. برای تحلیل استعاره ها هم از نظریه استعاره های مفهومی یا شناختی (cognitive metaphors) استفاده کردیم .اگر حوصله اش را دارید که ببینید این تطور مفهومی عشق از سنائی تا مولانا چطور بوده، مقاله زیر را بخوانید. 
 
یا
 
 
 

این سوی بام

سلام دوستان!
این روزها همه مان از وضعیت نامطلوب محیط های آکادمیک، پایان نامه ها، مقاله ها و کتاب ها می نالیم. انتقاد از کاستی ها به جای خود هم ضروری و هم مفید است اما به نظرم انتقادهای تند و تیز ما موجب شده خیزش نتیجه بخشی که در میان طیفی از کوشندگان دانشگاهی شکل گرفته، نادیده بگیریم. مثلا در همین وضعیت فعلی، کم نیستند مقالات خوبی که نوشته می شوند و آدم حظ می کند آنها را بخواند یا کتابهای خوبی که چشم ما را روشن می کند و همینطور پیوسته تو را با خود نگاه می دارد و یا پایان نامه های خوبی که «واو ننداز» می خوانی و نگاهت را متوجه گوشه ای از ادبیات کشورمان می کند که پیشتر ندیده بودی. غرض اینکه من با وجود انتقاداتی که در همین صفحه مجازی نوشته ام، به آینده بدبین نیستم. ما این قدر چشممان بر روی ناخوب ها متمرکز مانده و آن قدر آنها را بزرگ نمایی می کنیم که خوب ها از چشممان افتاده و این منطقی نیست. مثلا فکر می کنید در دهه چهل، که اوج فعالیت های ادبی کشور ماست، چند تا کتاب درجه یک نوشته شد و ما چند چهره درخشان به جهان تقدیم کردیم و در همان دهه چند کنشگر درجه دو و سه داشته ایم که امروز «منتقد منصف تاریخ» نامشان را از حافظه ما و خود پاک کرده است؟ 

   قسمت نگران کننده ماجرا این است که اگر در درشت نمایی ایرادات تحقیقات دانشگاهی افراط کنیم، ناخواسته به تقویت گفتمانی می پردازیم که از سالها پیش شروع کرده به تضعیف و از اعتبار انداختن مرجعیت دانشگاه. مساله این است که وقتی فرهنگی در شرایط نامطلوب قرار می گیرد، همه اجزای آن در حد خود نقشی در ایجاد وضعیت نامطلوب دارند و نمی توان موضوع را چنان نشان داد که گویا همه کاستی ها از یک جا سرچشمه می گیرد. وآنگهی اگر انتقادات ما کوشندگان دانشگاهی چنان باشد که هویت علمی دانشگاه را زیر سؤال ببرد، نقض غرض کرده ایم؛ چرا که ما انتقاد می کنیم که وضعیت را از این که هست بهتر کنیم و این هدف در صورتی محقق می شود که مرجعیت علمی محیط های اکادمیک خدشه دار نشود. من فکر میکنم با وجود کاستی های موجود در سیستم دانشگاهی، هنوز هم معتبرترین و قابل اعتمادترین مرجع علمی کشور دانشگاه ها و تحقیقات علمی هستند. درست است که این سیستم هم خالی از اشکالات جدی نیست و انتقادهای ما نیز برای رفع همان کاستی هاست اما اگر در این مسیر افراط کنیم و مثلاً تصور کنیم که در اگر همه پایانامه های دانشگاهی را غربالگری کنیم، یکی دو پایان نامه خوب هم یافت نمی شود یا کتابهای نوشته شده و مقالات نوشته شده را یکسره چونان پدیده هایی بی ارزش قلمداد کنیم، عملاً از سوی دیگر بام افتاده ایم! به این دلیل، من به حال و آینده تحقیقات جوانان، میانسالان و کهنسالان کشورم با خوش بینی می نگرم و به همه تلاشگران خاموش عرض میکنم خسته نباشی دوست من!

ساخت شبکه ای غزل کلاسیک فارسی (مطالعه موردی: غزل سنائی)

در طی چندین دهه گذشته بحث بر سر این بوده که آیا میان ابیات غزل فارسی در محور عمودی ارتباطی هست یا خیر؟ در مجموع برخی به این پرسش پاسخ مثبت داده اند و برخی منفی و برخی هم جانب احتیاط را رعایت کرده، گفته اند در برخی غزلیات این رابطه هست و در برخی نه. من فکر میکنم طرح مفهومی به نام «ارتباط در محور عمودی» برای فرم غزل کلاسیک اساسا نادرست است، چرا که محور عمودی در مورد فرمی که بر اساس «ساختار شبکه ای» شکل گرفته، اصلا موضوعیت ندارد و به باور ما غزل کلاسیک فارسی ساختار شبکه ای دارد. این مقاله در پس اثبات همین ایده است و البته چنانکه از عنوانش برمی اید این ایده را در مورد غزل سنائی (به عنوان طراح غزل عرفانی) به کار گرفته ایم و در غزلیات حافظ به عنوان نمونه آزموده ایم. تا بررسی های علمی دقیقی صورت نگیرد، نمی توان نتیجه را بر کل غزل فارسی یا حتی کل غزلیات یک دوره تعمیم داد اما اصل ایده قابل بحث و تحقیق هست. دیگر اینکه غزلهایی که ساختار روایی دارند، عملاً از حوزه بررسی ما خارج هستند. از آنجا که وجه غالب غزل کلاسیک فارسی «روایی» نیست، نمی توان بر اساس موارد استثنا قاعده کلی را نقض کرد. اگر حوصله اش را دارید تفصیل مطلب را در آدرس زیر بخوانید:

https://independent.academia.edu/SMahdiZarghani

 یا ادرس زیر:

http://adab.guilan.ac.ir/article_535_153.html

 

 

دیدار با سه استاد در یک همایش

این هفته به همایش حافظ رفتم. راستش فکر نمی کردم دانشگاه آزاد بتواند چنین همایشی برگزار کند و این طور شخصیتهای طراز اول را یک جا گرد آورد. فکرش را بکنید آدم «سخنرانی» استاد آواز ایران (حتی اگر پنج دقیقه باشد) را بشنود و بتواند دست استاد را ببوسد، بعد مصطفی ملکیان را ببیند و سوالاتی را که مدتها در ذهن داشته بپرسد و جواب مکفی دریافت کند و بعد پای صحبت این «تجسم فضیلت اخلاقی» بنشیند، بعد فتح الله مجتبایی بیاید و سخنرانی کند و بعد پورجوادی بیاید و بعد کزازی با ان صدای رسا و دیدگاههای جالبش و بعد دکتر دادبه بیاید و هم سخنرانی کند و هم با دکتر ملکیان مناظره کند و بعد استادهای خارجی مثل عبدالستار عبدالشکور و صفی که به تعبیر دکتر دادبه یک تنه به اندازه یک دانشکده در کشورش کار کرده بیایند و حرف بزنند و بعد همینطور جوانان محققی که آدم آنها را که می بیند به آینده شان امیدوارانه نگاه می کند و اینها همه را در یک همایش ببیند و دریابد! باورتان می شود؟ حالا به من حق می دهید که بگویم این همایش اگر نگویم مفیدترین باید بگویم یکی از مفیدترین همایشهایی بود که تاکنون شرکت کرده بودم؟ دنباله اش فردا و پس فردا در شیراز برگزار می شود که استاد پورنامداریان آنجا صحبت می کند و یواشکی خدمتتان بگویم من به عشق دیدار ملکیان و پورنامداریان به همایش امدم اما خیلی کسان دیگر را هم زیارت کردم که دیدارشان و کلام شان غنیمتی بود و هست. عجالتا این گزارش کوتاه را قبول بفرمایید.

سر خوناب جگر بگشایید

اولین دیدار من با او در کلاس تاریخ ادبیات تطبیقی بود؛ با چهره­ ای زنده و لبخندی آرام بخش که گویا بر چهره­ اش حک شده بود. هیچگاه یادم نمی آید که او را بدون آن لبخند عمیق دیده باشم. حرف هم که می زد، محبت و قدرشناسی از کلامش می بارید. محبتش عجیب بر دلم نشسته بود و از دانشجویانی بود که دوست می داشتم پایان نامه اش با من باشد. حتی وقتی درباره مشکلاتش حرف می زد، همان لبخند بر صورتش جریان داشت و محبت از کلامش می بارید. درباره دختر کوچکش حرف می زد و اینکه دبیر آموزش و پرورش است و لازم است سفری به خارج از ایران برود و من متحیر می شدم که چطور باز هم آن لبخند آرام بخش از روی صورتش محو نمی شود. اختلاف سن مان آن قدر نبود که احساس کنم او پسر من است اما به راحتی احساس می کردم که برادر پنجم من است. وقتی دکتر قبول پیامکی فرستاد که ایزدجو پرواز کرد، در یک آن چیزی در سینه ام فشرده شد، گرفت و راه نفسم را بند آورد. خبر آن قدر تکان دهنده بود که همه قوای عاطفی ام به بن بست رسید؛ نه گریه ای، نه اشکی، نه فریادی فقط بغضی خفقان آور : «سکته قلبی ... مهدی ایزدجو...در سن جوانی ... با آن لبخند آرامبخش... چطور ممکن است؟!». وقتی در دانشکده عکسش را دیدم که روی دیوار نشسته، ایستادم، دستم را به کمرم گرفتم، نشستم، چیزی در سینه ام گُر گرفت، صورتم خیس شد، بغضم را احساس نمی کردم اما اشک خاموشم جاری شد. فضای دانشکده برایم تنگ بود. زدم بیرون. بهار بغض کرده بود. روز به تلخی و سیاهی می زد. حالا هر وقت از پلکان دانشکده می آیم بالا با دلهره و وحشت به تابلو اعلانات نگاه می کنم. می ترسم باز هم مهدی ایزدجو مرده باشد و این بار دیگر نمی دانم بر من چه خواهد گذشت.

تردیدهای تاریخ ادبی

برخی تردیدها در موضوعات تاریخ ادبی ایران مطرح می شود که نمی توان از کنار آنها بی توجه عبور کرد. یکی دو مورد را قبلا در همین وبلاگ مطرح کردیم؛ مثل تردید در انتساب موش و گربه به عبید زاکانی، تردید در انتساب سیاست نامه به خواجه نظام الملک. از این جمله است تردید در انتساب سفرنامه به ناصر خسرو. مدعیان چنین تردیدهایی برای دعوی خودشان دلایلی هم دارند و مستنداتی نیز ارائه می دهند که قابل درنگ است. مثلا در مورد سفرنامه این مساله مطرح شده که چرا در این اثر از باورهای اسماعیلی ناصر خسرو خبری نیست؟ در حالیکه دیگر آثار ناصر خسرو غالبا در تصرف گفتمان اسماعیلی است. آیا این اثر را زمانی نوشته که هنوز اسماعیلی نشده است؟ اگر قرار باشد، تردید مذکور را رد کنیم، باید پاسخی قانع کننده برای این پرسش پیدا کنیم. نکته دیگری که اخیرا آن را در مقاله ای دیدم، این است که چرا فردوسی شاهان سامانی را ستایش نکرده است؟ و چرا شاهان سامانی به جای اعتماد به «طبقه دهقانان» به غلامان ترکی روی آوردند که زمینه نابودی شان را فراهم آوردند؟ ما پیشتر خوانده بودیم که سامانیان از طرفداران اصلی گرایش ملی و حماسی بوده اند. اگر چنین است چرا رابطه آنها با فردوسی و دهقانان چندان حسنه نیست؟ فردوسی به بخارا نرفت. آیا او نیز متوجه شده بود که شاهان سامانی به او و طبقه ای که بدان تعلق دارد، چندان گرایشی ندارند؟ در این صورت باید ذهنیتهای مان درباره سامانیان را بازسازی کنیم و یکبار دیگر با دقت، منابع مربوط به این دوره از تاریخ ادبی ایران را مرور کنیم.     

ما و موسیقی

در طی دو هفته گذشته، دو اتفاق تاسف بار در مشهد افتاد: نخست، لغو کنسرت اقای قربانی در چناران، به رغم اینکه همه مجوزهای قانونی اخذ و بلیطها هم فروخته شده بود و دوم، بازداشت چند ساعته آقای دکتر یوسفی، معاون محترم دانشگاه فردوسی مشهد به خاطر اجرای یک گروه موسیقی در دانشگاه؛ گروهی که اجرایش در جشنواره فجر مقبولیت عمومی را کسب کرده بود و برای اجرایش در دانشگاه نیز همه مجوزهای قانونی را در اختیار داشت. امام جامعه مشهد حضرت ایه الله علم الهدی هم گفتند که مشهد چون حریم امام رضاست جای «مطرب بازی» نیست. ما نفهمیدیم منظور حضرت ایه الله از مطرب بازی چیست اما من فکر می کنم اینطور مواجهه با موسیقی بومی و سالم، زمینه اخلاقی تر شدن جامعه را فراهم نمی کند که بماند، چه بسا در غیر اخلاقی تر کردن فضا موثرتر باشد.

اموزش و پرورش جدید

امروز با آقای دکتر ترکی گپ می زدیم درباره دوره مشروطه و این حرفها که ایشان نکته ای مطرح فرمودند، حیفم آمد با شما در میان نگذارم. بحث بر سر این بود که نظام آموزش و پرورش و بعد هم آموزش عالی ما وقتی برای نخستین بار ظهور کرد و جایگزین نظام مکتب داری کلاسیک شد، سوای فوایدی که داشت، موجب گسست ارتباط دانش اموزان با سنت ادبی و فرهنگی کلاسیک مان شد. پیشترها بچه های ما در مکتب خانه ها گلستان می خواندند، حافظ می خواندند، شاهنامه می خواندند، مثنوی می خواندند اما تعلیم و تربیت جدید «علوم راقیه» را جایگزین کرد که البته به جای خود لازم بود و هست اما در مورد ادبیات، متونی را انتخاب کردند که خود می خواستند و این گزیشنها نیز از همان آغاز وجه سیاسی و ایدئولوژی داشت و در واقع گزینشی بود که نسل ها را از ادبیات دل زده کرد و ادبیات را تنزل داد به امور موهوم خیالی یا دستوران اخلاقی خشک و خشن یا اموری که وضعیت موجود را تثبیت می کرد و باقی قضایا؛ این شد که هر چه بر عمر اموزش و پرورش ما افزوده شد، فاصله نسلها از ادبیات دورتر و دورتر شد. این از آن لحظات طنزآمیز تاریخ است که اموزش و پرورشی که قرار بود از جمله پیوندهای ما را با گذشته فرهنگی مان مستحکم تر کند، آن را سست تر کرد: گفتا ز که نالیم که از ماست که برماست.

غسل میت

مطابق متون مقدس،

خودم را به آب هفت دریا شستم

و بر آفتاب ظهر افکندم

تا تو از من بخار شوی.

غروب آن روز،

ساحل نشینان اسکلتی یافتند

که لباس های مرا بر تن داشت.

روایتی دیگر از ماجرای شغاد

شغاد در ذهنیت فارسی زبانان پیوسته مظهر شومی، پلیدی و خیانت بوده است. نه بدان جهت که قاتل قهرمان حماسه ملی ایران است بلکه بدان سبب که او قاتل برادر خود است و این گناهی نابخشودنی است. اما چطور شد که مولودی که هنگام تولد «از ماه پیدا نبد اندکی» و به «بالا و دیدار سام سوار» بود تبدیل شد به قاتل بی رحم برادرش که حتی هنگام مرگ او ذره ای وجدانش تحریک نمی شود و خنده زنان او را به سخره می گیرد؟ آیا شغاد محصول چه شرایطی بود؟ تبدیل «طفلی پاک نهاد» به «قاتلی بی رحم» چه فراِیندی را طی کرد؟ آیا گزارش  فردوسی دقیق است؟ ما سعی کرده ایم در مقالة زیر مساله شغاد را از زاویه دیگری بنگریم. اگر علاقه مند هستید تفصیل ماجرا را در ادرس زیر را بخوانید:

https://independent.academia.edu/SMahdiZarghani

نظریه بازی

تا چه حد و چگونه می توانیم از دانش جدید برای فهم و تحلیل گذشته استفاده کنیم؟ این پرسش را می توان به گونه دیگری هم مطرح کرد: دستاوردهای فرهنگ های مختلف بشری تا چه حد قابل تعمیم به دیگر فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها و قابل استفاده در آنهاست؟ یا می توانیم بگوییم دانش های حوزه های مختلف علوم تا چه حد و چگونه می توانند در حوزه های علمی مجاور، دور و نزدیک مورد استفاده قرار گیرند؟ مثلاً آیا می توان از یافته ها و نظریه های علوم تجربی و ریاضی در حوزه علوم انسانی بهره برد؟ مرزهای علوم تا چه حد حقیقی و واقعی و تا چه میزان ساختگی و ذهنی است؟ خود علوم انسانی چطور؟ آیا می توان از یافته ها و نظریات علوم روان شناسی در حوزه علوم اجتماعی و ادبی بهره برد؟ چه معیار و میزانی وجود دارد که بر اساس آن بتوان روابط میان علوم را توصیف و تعریف کرد؟ اینها سوالات متعددی است که بر گرد یک دال مرکزی قرار می گیرد: روابط بینامتنی. روابط متون چگونه هست و چگونه باید باشد؟ واقع امر این است که پرسشهای فوق نتوانسته در فضاهای آکادمیک ما تبدیل به گفتمان شود و اینطور احساس میکنیم که فعالان و پژوهشگران دانشگاهی باید فکری بردارند برای تبدیل پرسش های فوق به گفتمان های فعال و پویا. می توان برای هر پرسش یا هر حوزه خاص یک حوزة گفتمانی طراحی کرد و علاقه مندان برای شرکت در گفتگو را به آن مجموعه فراخواند. امکانات فضاهای مجازی فرصت بسیار خوبی است که نقطه های مختلف را در هر جای جهان به یکدیگر وصل می کند.

خوانش متون کهن (4)

در یکی دو هفتة اخیر به مناسبت روز حافظ مطلبی را در چند محفل دانشگاهی مطرح کردم که به نظرم آمد بد نباشد این­جا هم با شما در میان بگذارم. خلاصه مطلب این است که عنصر اساسی جهانِ معنایی دیوان حافظ، عشق است. حافظ تقریبا از همه موجودیت فکری­ و تجربة هنری ­اش برای تبیین و تبلیغ همین موضوع هزینه کرده ­است. چیزی در جهان اندیشة او نیست که به نحوی با مفهوم عشق مرتبط نشده باشد. در سنت شرح حافظ، عشق در دیوان یا به معنای «رابطة عاطفی ـ شناختی انسان با متافیزیک» است، که به آن «عشق حقیقی» تعبیر می ­شود، یا به معنای «رابطة عاطفی ـ شناختی انسان با انسان» ، که به آن «عشق مجازی» گفته می ­شود. این دو البته در نظر آن­ها مانعة الجمع نیست و در اکثر قریب به اتفاق موارد غزل ­ها را می­ توان در دو سطح معنایی تفسیر و تأویل کرد. اما به نظر می ­رسد عشق در معنای دیگری هم در دیوان مطرح شده، که ما از آن به «آزادی از هویت پیش ­ساخته» تعبیر می ­کنیم. در این معناست که «عشق» با «رندی» در می­ آمیزد و حافظ شروع می ­کند به ساختن شخصیت تیپیک «رند»؛ یعنی کسی که در حال تجربه کردن آزادی فوق الذکر است. هویت پیش­ ساخته هویتی است که از کودکی به طور ناخودآگاه وارد ذهن و زبان ما شده، در روان ما ته نشین شده و رفتار ما را شدیداً تحت تأثیر قرار می ­دهد. این هویت غالباً متأثر از ایدئولوژی ها و نظام ­هایی است که چونان پرده ­های مکرری بر روی «نهاد» ما افکنده می شود و هر روز ما را از «نهاد» خودمان دورتر و دورتر می­کند. به طوری که پس از چندی ما «از پشت چشم دیگری» به «هستی» (در گسترده ترین معنای خودش) نگاه می­ کنیم و جهان اطراف مان و خودمان را درک و تفسیر می کنیم. «عاشق/رند» مورد نظر حافظ کسی است که می خواهد چونان مولانا از پس این پرده های تاریک بیرون بیاید و به فردیت خودش برسد. این آزادی از هویت پیش ساخته عمیق­ ترین و مهم ترین معنای عشق در دیوان حافظ است که ارتباط مستقیمی با رند دارد؛ معنایی که شارحان و مفسران حافظ بدان توجه نکرده­ اند.    

ما و شفیعی کدکنی

شاگردان مستقیم و غیر مستقیم و دوست داران استاد شفیعی کدکنی از اینکه می بینند برخی نقدها در ایران و خارج از ایران بر کارهای تحقیقی او نوشته می شود برآشفته می شوند. از طرفی برخی از همین طیف شاگردان و دوست داران استاد نقدهایی بر کارهای پژوهشی ایشان دارند و می بینند آن نقد نظرهای مطرح شده چندان هم بیراه نیست. اما از جانب سوم شفیعی کدکنی به اعتبار سالها تلاش و کوشش پیگیر و تسلط کم نظیر بر فرهنگ و ادب کلاسیک، دست کم در نظر محققان حوزة ادبیات، به نماد «گفتمان آکادمیک» تبدیل شده و بدین ترتیب هر گونه نقد بر ایشان به معنای زیر سؤال رفتن گفتمان مذکور تلقی می شود. در دوره معاصر تنها سه نفر را می شناسیم که در حوزة «تحقیقات ادبی» از سطح «فرد» فراتر رفته و به «نهاد» تبدیل شده اند: بهار، فروزانفر و شفیعی کدکنی. این طور تصور می شود که نقد اینها به معنای نقد نهادی است که مشخصه اصلی اش «نمایندگی گفتمان آکادمیک» است. شاید دوست داران و شاگردان مستقیم و غیر مستقیم سه چهره مذکور از این ناراحت می شوند، که زیر سؤال رفتن فعالیت های آنان به مفهوم زیر سؤال رفتن حجیت و مشروعیت گفتمان آکادمیک است و از این واهمه دارند که متزلزل شدن شکوه و عظمت این سه چهره منجر شود به ویران شدن پایه های گفتمان آکادمیک. یعنی گویا این سه چهره و البته در روزگار ما بیشتر شفیعی کدکنی تبدیل شده به «دال مرکزی» در گفتمان اکادمیک و هر گونه تزلزل در موقعیت او منجر به تزلزل در کلیت گفتمان مذکور می شود. از جانب چهارم گروه ها و اشخاصی که به هر علت (سیاسی و غیر سیاسی) قصد جدال گفتمان آکادمیک را دارند، متوجه این نکته شده اند که باید بروند به سراغ دال های مرکزی و شفیعی کدکنی، با پشتوانه عظیم و کم نظیری که دارد، یکی از آنهاست. شاگردان و دوست داران شفیعی کدکنی به این مساله هم فکر می کنند و متوجه این نکته هم هستند. منتها مساله اینجاست که چرا ما باید آن قدر ادم ها را بدون اشتباه فرض کنیم و ان قدر به انها قداست بدهیم که تبدیل شوند به دال مرکزی یک گفتمان، به طوری که با متزلزل شدن موقعیت آن شخص کل گفتمان متزلزل شود و یا در وضعیت های حاد فرو ریزد؟ «وابسته کردن گفتمان ها به اشخاص خاص» اشتباه بسیار بزرگی بوده که ما در طول تاریخ مکررا مرتکب شده ایم. آدم ها را باید با قابلیت «اشتباه کردن»، که خالق متعال در نهادشان تعبیه کرده، به رسمیت شناخت. به عبارت دیگر، اشتباه کردن آدم ها چیزی از عظمت انها نمی کاهد، بر عظمت آنها می افزاید؛ چرا که دیکته ننوشته اشتباه ندارد.