روز برفی...
برف نو! برف نو!
سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی ست این ایام...

آدم برفی فقط ۱ پا دارد...
چشمانش از دکمه است اما میخندد...
آدم برفی در برف میخندد چرا که این شانس را دارد که
باشد. حتی آدم برفی باشد و باشد....

سکوت...

چه سکوتی تمام دنیا را فرا می گرفت...
اگر هر کس فقط به اندازه ی صداقتش سخن می
گفت...!!!

محرم...

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانشآموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند
پاییز...
که حتّی پاییز هم برای امدن استخاره میکند
آنقدر رسیده ام
که هوس زرد شدن دارم
هوس ریختن
با باران یکی شدن
دلم پاییز میخواهد.
باغچه ی پاییز من
سبز تر از بهار و
گرم تر از تابستان و
سرد تر از زمستان است
پاییز من آهنگ خش خش برگ دارد
سرود نسیم
رقص شاخه ها
پاییز چه كردی با من كه اینچنین بی قرارانه
در انتظارت این روزهای آخر
تابستان را سپری می كنم.
پدر...
وقتی 4 ساله بودم:بابام هر کاری می تونه انجام بده.
وقتی 6 ساله بودم:بابام از بابای تو باهوش تره!
وقتی 8 ساله بودم:بابام هر چیزی رو دقیقا نمی دونه.
وقتی 10 ساله بودم:در گذشته وقتی بابام بزرگ میشد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.
وقتی 12 ساله بودم:خوب طبیعیه،پدر در آن مورد چیزی نمی دونه،او برای بخاطر آوردن
کودکیش خیلی پیر است.
وقتی 14 ساله بودم:به پدر توجه نکن،او خیلی قدیمی فکر می کنه.
وقتی 20ساله بودم:آه خدای من!پدر خیلی قدیمی فکر می کنه.
وقتی 25 ساله بودم:پدر کمی در مورد آن اطلاع دارد.باید اینطور باشد،چون او تجربه
زیادی دارد.
وقتی 35 ساله بودم:بدون مشورت پدر،کوچکترین کاری نمی کنم.
وقتی 40 ساله بودم:متعجبم که پدر چگونه این جریان را حل کرد.او خیلی عاقل و دانا
بود و دنیایی تجربه داشت.
وقتی 50 ساله بودم:اگر پدر اینجا بود،همه چیز را در اختیار او قرار می دادم و در این
باره با او مشورت می
کردم.خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر فهمیده بود.می توانستم خیلی چیزها از او
یاد بگیرم...

خدا...
گفتم:هیچکس نمی دانددردلم چه میگذرد!گفت:خدا حایل است میان انسان وقلبش.(انفال)
گفتم:کسی را ندارم!گفت:مااز رگ گردن به تو نزدیک تریم.(ق)
گفتم:گویافراموشم کرده ای!گفت:بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا.(بقره)

بدون شرح...
سجده خواهم کرد...
"دکتر شریعتی"

مرد کور
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود،روی تابلو خوانده میشد:"من کور هستم،لطفا کمک کنید."
روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت،نگاهی به او انداخت.فقط چند سکه در داخل
کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت.آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه
و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست
اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،که بر روی آن چه نوشته
است؟!
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته ی شما را به شکل
دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است،ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!
خدا را دوست دارم چون...
خدا را دوست دارم،بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید،وقت ندارم ،باید بروم یا دارم
با کس دیگری حرف میزنم.
خدا را دوست دارم، بخاطر اینکه من را برای خودم میخواهد نه برای خودش.
خدا را دوست دارم، بخاطر اینکه فقط وقت بیکاریش یاد من نمی افتد.
خدا را دوست دارم ،بخاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد و
دوست داشتنش ابدی است.
خدا را دوست دارم،بخاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش را
مخفی نمی کند.
خدا را دوست دارم،بخاطر اینکه میگذارد دوستش داشته باشم،وقتی که میدانم
لیاقت آن را ندارم.
خدا را دوست دارم،بخاطر اینکه از من میپذیرد که بگویم:خدا را دوست دارم!![]()
![]()
![]()
ماه پیروزی خون بر شمشیر
آثار خیمه های غمت دیده میشود.
افتاده سینه ام به تپشهای انتظار
از روی تل دل حرمت دیده میشود.
السلام علیک یا اباعبدلله

شبی برتر از هزار ماه
خداوندی. همه جا لبریز نالة سوزناک عاشقان الهی است. نواهای عاشقانه با
آوایی عطشناک، تشنگی روح های سرگردان در کویر دنیا را سر می دهند و
با ناله های" بک یا الله"، عاشقی و نیاز را به اوج می رسانند. امشب، مهتاب
مثل همیشه نیست، او نیز نورانی تر شده تا با تابش رحمت الهی بر دل های
تاریک و سیاه چندین ساله، آن ها را روشن و الهی کند.

اولین روز بارانی
دومین روزچطور؟
سومین روز چطور؟
"دکتر علی شریعتی"
تقدیر
اندازی می خندد چون ایمان دارد تو او را خواهی گرفت.
...you will feel
you will feel good,when somebody misses you
feel better when somebody loves you
but feel better when somebody never forgets you
صدای پای آب
یک پنجره برای شنیــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها
سرشار می کنــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد
یک پنجره برای من کافیــســـت
بازهم دل من
گاه می گیرد دلم از همهمه ی پوچ آدمیان بر سر هیچ
گاه می گیرد دلم از همه فریبهاشان
گاه می گیرد دلم از تظاهر آدمها
و نگاه حق به جانبشان ..
در جایی که هیچ هم حقشان نیست
بیچاره دلم که گاه چنین بی صدا می گرید
بیچاره من که صدایم گاه به گوشی نمی رسد
سکوت
بهتر است سکوت کنیم
اما بدان ، سکوت نیز گویاست ،
سکوت بسیار و بسیار حرف می زند !
سکوت می تواند حتی جایی که کلام عاجز می ماند
... سخن بگوید
سکوت ، چیزی را ناگفته نمی گذارد
جایی که کلام در می ماند ، سکوت پر از معناست
لیلی زمین را گرم کرد...
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.
قضاوت عوام درمورد پولدارها بی پولها
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی ... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم
اگر مد ... مدل هچل هفتی بزنندر مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره
در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه
اگر تند تند غذا بخورهدر مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
در مورد بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده
اگر آروم و کم غذا بخوره
در مورد پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه
در مورد بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره
مادرتان را دریابید
اشتباهی شماره خونه ی یه خانم پیری رو گرفتم اومدم معذرت خواهی کنم هی میگفت:علی جان تویی هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه شده باز میگفت:رضاجان تویی میگفتم مادر اشتباه شده ببخشید اسم سوم رو که گفت دلم شکست گفتم:آره مادرجون زنگ زدم احوالتون رو بپرسم.تاشنیداونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد.






















