ساعتای آخر پاییز داره تموم میشه...
بازم مثه آخر همه ی پاییزا ناراحتم...
ولی این ناراحتیم فرق داره...
اونقد ک دیگه با گریه هم آروم نمیشم...
بازم دلم تنگه...
خدایا اگه اینطوری میخوای تاوان پس بدم ،
باشه حرفی ندارم...
ولی امشب شب یلداس...
آدما امشب شادن...
کنار اونایین ک دوسشون دارن...
منم کنارشم ولی تو دلم...تو خاطراتم...
کنارشم ولی لبخندی رو لبام نیس...
شب آخر پاییزه...
حقم نیس امشبم با گریه بگذره...
بخدایی خودت قسم حقم نیس....
ولی...
بازم شکرت ک شادن...
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی گرفته است...
آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری بارانی است...
قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...
اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد...
می بینی سرزمین وجودم را چند فصلی کردی؟
سرزمین عجیبی شده است...
دوباره داغ دل مـــرا تــازه میـکند!
شب یــــــــــلدایی ک نیستی…
می بینی،یـــک دقیقه چه بــر ســر مردم آورده،
مــن چــه مـیـکـشم از هــزاران هــزار دقـیـقـه نبودن!
بـی تـفـاوتـی نیـسـت،
حسـی بــه هـیـچ شـب یــلْـدایی نـدارم دیــگـر…
من دیدم رفتن تو با اونو رسیدب گوشم حرفاتون
اینم از عکساتون
آره دیدم ک باهم خوبینو رفتم خدا ب همراتون ...
دست حق باتون...
تا فهمیدم ک با اون شادی گفتم برو آزادی...
برو آزادی....
باور کن ...
فـــــاسد بـــودن فقط به تـــــن فـــــروشی نیست...
گاهی وقت ها به فـــــروختن خـــــاطرات قدیمی
به بهـــــای ورود یکــ تــــازه وارد است...
تو را دیدم ، مرا دیدی ........
یکدیگر را دیدیم .......
نگاهت کردم ، نگاهم کردی ........
یکدیگر را نگاه کردیم .......
کنارت بودم ، کنارم بودی ......
کنار یکدیگر بودیم ........
خندیدم ، خندیدی .......
باهم خندیدیم .......
ب یادت بودم ، ب یادم بودی ...
به یاد یکدیگر بودیم .....
نمیشد دیگر تورا ببینم،نمیشد دیگر مرا ببینی ...
نمیشد دیگر هم را ببینیم ...
قول دادم فراموشت نکنم،قول دادی فراموشم نکنی...
قول دادیم یکدیگر رافراموش نکنیم...
برایت خاطره نوشتم،برایم خاطره نوشتی...
برای هم خاطره نوشتیم ...
اما.............
عاشقم کردی ، عاشقم نشدی ...
عاشق او بودی ...
روزرفتنت برایت اشک ریختم،روز رفتنم برایم اشک نریختی...
در آغوش او اشک ریختی ...
تو را بخدا سپردم،مرا ب خدا نسپردی...
او را بخدا سپردی ...
روزهای بی توبرایم سخت گذشت،بی من برایت سخت نگذشت...
روزهای ندیدنش برایت سخت میگذشت...
برای دیدنت لحظه شماری میکردم،برای دیدنم لحظه شماری نمیکردی ...
برای دیدنش لحظه شماری میکردی...
تو را ندیدم ،مرا ندیدی ...
او را دیدی ...
باخاطراتت زندگی میکردم،با خاطراتم زندگی نمیکردی...
با خاطراتش زندگی میکردی...
برایت گریه میکردم،برایم گریه نکردی ...
با او به گریه های من خندیدی...
فهمیدم دوستم نداری،فهمیدی دوستت دارم...
فهمیدم یکدیگر را دوست دارید...
از کنارت رفتمو فراموشت نکردم،ازکنارم رفتیو فراموشم کردی...
پیش او ماندی وفراموشش نکردی...
بازیم دادند و نفهمیدی،از دلت بیرونم کردی و فهمیدم...
جای او را در دلت محکمتر کردی...
دلم را شکستی،دلت را شکستم....
دل یکدیگر را شکستیم...
از تو جدا شدم،از من جدا شدی ...
برای همیشه از هم جداشدیم...
بهترین خاطراتم بودی ، بهترین خاطراتت نبودم ...
بهترین خاطراتت بود ...
دورا دور هوایت را داشتم،هوایم را نداشتی ...
هوایش را داشتی...
برای شادیت دعا کردم،از غم خوردنم خوشحال شدی...
با اوخوش بودی ...
تو را بخدا سپردم حتی بخدا هم مرا نسپردی و رفتی ....
باخوشحالی از من گذشتی و با او رفتی...
دلم را شکستی ...
اما میدانم...
تمام اینها تقصیر خودم بود...
تو تقصیری نداری بلکه این من بودم ک نگاهایت را ...
بیهوده ب خودم گرفتم...
این من بودم ک نفهمیدم...
تو با همه گرم هستی و همه را دوسداری...
این من بودم ک ب اشتباه دل ب تو سپردم...
تو بی تقصیری...
تقصیر از من بود ک ساده بودم...
و از روی سادگیم دورو برت را ندیدم...
ی سری ها میان و قول میدن ک تا ابد تنهات نمیذارن...
ولی ...
خیلی زود ...
ابدشون عفو میخوره ....
یاد گرفتم ...
دستانم این بار که یخ کرد...
دیگر دستانت را نگیرم...
آستین هایم از تــــــــو ماندنی ترند ...
چشمانم را میبندم...
نقابت را بردار !!!
بگذار صورتت هوایی بخورد ...
آنقــــدر مرا ســـــرد کـــــرد ...
از خـــودش ....
از عشق...
کــــه حــالا به جـــای دل بســــتن ، یـــخ بستـــه ام ....
آهـای!
روی احســـاســـاتم پا نگذاریــــد!!!
لیــــز می خـــوریـــد….

شکستن ، سوزاندن ، رنجاندن...
همه را برایم صرف کرده ای...
حال ک ب ماندن میرسی ...
سکوت میکنی ؟

خیابان چقدر سبز شده است !!!!
از روزی ک مرا کاشت و با دیگری رفت...
میدونی چرا باختی ؟!
چون وقتی خواستی من ببازم ، یادت رفت که من یارت بودم ...
نه حریفت ...

وقتی به تــــو و روزهای داشتنت می اندیشم
احساس گناه ب من دست میدهد...
میدانی؟
از بچگی ب من آموخته اند به مال مردم نگاه نکنم!!!
گاهی از خود میپرسم :
مگر او خودش نمیداندکه چند نفر ادعای دوسداشتنش را دارند
ک باز هم درپی یافتن معشوقه های دیگر است ؟؟؟
راستی وقتی میخواهی آنها را صدا کنی ...
چطور نامهایشان را باهم اشتباه نمیگیری ؟؟؟؟!!!!!!!

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم. . .
در "دلم" دلتنگی ام را. . .
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را. . .
در "لبخندم" غصه هایم را. . .
دل من چه خردسال است !!!
ساده می نگرد !!!
ساده می خندد !!!
ساده می پوشد !!!
دل من. . .
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !!!
ساده می شکند !!!
ساده می میرد !!!

تو چه میدانی من چند بار بغض کردم...
و چند بار شکستم...
وقتی پرسیدی : "خوبی؟"
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
این روزها یکرنگ که باشی چشمشان را میزنی.....!
خسته میشوند از رنگ تکراریت.....
این روز ها دوره رنگین کمان هاست....!
حق داری کنارم بذاری ...حق داری ...

" درد " رو از هر طرف بخونی "درد " میشه !!!
ولی " درمان " رو اگه برعکس بخونی " نامرد " میشه!!!
آهای رفیق ...
بدجور عوض شدی ...
درست مثه " درمان " ک " نامرد " شده...

زندگی به من آموخت
آدمها نه دروغ میگویند ، نه زیر حرفشان میزنند !
اگر چیزی میگویند...
صرفا احساساتشان در آن لحظه است!!!
نباید رویش حساب باز کرد...
♡ ♥ ♡ ♥ ♡

♡ ♥ ♡ ♥ ♡
شایَد حــَـقمْ بُود اینْ بـَـلا...
تُو مالـِ دیگــَران بُودیْ و مَنْ...
دَر گذرِ کوچـِه هایْ بی کــَسیْ...
با نِگاهْی دُزدیدَمتْ!
آری...
تو از اولش هم مال دیگران بودی...

مَن هَمینَم
نَه چشمآטּ آبــﮯ دارَم
نه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد
هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَم
روی چَمَن هآ غَلت میزَنَم
عِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَند
وَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮ
بوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُند
نگرآטּ پآک شدטּ رُژ لَب و ریملَم نیستَم
لآک نآخن هآیم اَز هزآر مترﮮ داد نمیزَند
گآهـﮯ اَز فَرط غُصّه بلنَد دآد میزَنم
خدآیَم رآ بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم
و بَعضـﮯ آدم هآﮮ اَطرافَم رآ هَم بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم
شَبهآ پآیه پَرسه زَدن دَر خیآبآטּ و مهمآنـﮯ نیستَم
بَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ گوشـﮯ پِچ پِچ کُنم
وَ بگویَم دوستَت دآرَم وقتـﮯ حتـﮯ
به تِعدآد حروف دوستَت دآرَم هَم ، دوستَت ندآرَم
وَلـﮯ اَگر بگویَم دوستَت دآرَم ،
دوست دآشتَنم حَد ومَرزﮮ ندآرَد
مَن خآلِصآنه هَمینَم...

ما ادما موجودات عجیبی هستیم
وقتی میگیم تنهام بزار یعنی بیش تراز
همیشه به وجودت نیاز دارم و بیشتر از هر وقتی
دوست دارم...
اما حیف هیچوق طرف مقابل متوجه منظورمون نمیشه
وخیلی زود ما رو تنها میزاره میره
تقدیم به کسی که تنهام گذاشت و رفت...
تنها بودن قدرت میخواهد ...
و این قدرت را کسی ب من داد ک روزی میگفت :
" تنهایت نمیگذارم..."
خدایا!
تو که سختی های زندگی را نصیبم میکنی....
تو که غمهارا به من میبخشی...
تو که ناراحتیها را ب من هدیه میدهی...
پس چرا قدرت بیانش را نمیدهی ؟
خیلی سخته دلت روزی صدبار بسوزه و خاکستر شه ،
ولی نتو نی علتش اصلیشو به هیچ کی بگی...
فقط میتونی تو جواب سوال "خوبی ؟"
بگی " آره"
فقط میدونی باید بری...
بری و بعد این ازش فقط به عنوان ی حسرت بزرگ نگاه کنی...
ی حسرت ک تا ابد رو دلته...
تو این شرایطم فقط ی نفر میتونه کمکت کنه ...
ک درس همون ی نفر ب این حالت راضیه...
قرعه کشی تمام شد...
توبه اسم دیگری درآمدی...
تقدیرجای خود...
امـالااقل اسم مراهم درکیسه ات می انداختی...