می سپارمت به لبخندها... ؛
گر چه خودم !
مهمان بغض های بی دلیلم...

ﺣﻘﻴﻘﺖ "ﻣﻦ " ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼـــــﻪ ﺩﺭ ﻧـــــﻮﺷﺘﻪ ﻫـــــﺎﯾﻢ ﻣـــــﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ، " ﺗﻠـــــﺨﺘـــــﺭ " ﺍﺳﺖ ! ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺭﻓﯿـــــــﻖ...

تنهایم مگذار


گاهی نه گریه آرامت میکند و نه خنده

نه فریاد آرامت میکند و نه سکوت

آنجاست که با چشمانی خیس

رو به آسمان میکنی و میگویی

خدایا تنها تو را دارم

تنهایم مگذار

بــ ـﮧ ســـیــــم آخــ ــر ..

سـ ــآز مــــے زنـــ ــم امـشـ ـَــب

بــــﮧ کـــ ـ ـ ـورـے چـشــ ـ ـ ــم دنیــ ـ ـــا

کـــ ــﮧ ســـ ـ ــآز مـخـــآلــفــــــــــــــ ـ مـے زنــَــد

بـــــآ مــَـ ــن

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟


مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند


مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟


من به آن محتاجم !

" مــــا "

قشنگـــ ترین ضمیـــر میشـــد :

اگـر میمانـــدی . .

فکر میکردم همدردی

ولی نه تو هم دردی

چقدر تلخه.......

به همه ارامش بدی!!!

ولی وقتی خودت یه شونه ی گرم برای دلتنگی هات بخوای...

هیچکس کنارت نباشه...

هیچکس....

عـاشـق کـه میشوی...
مـواظب خـودت بـاش ،
شبهـای بـاقیمـانـده عمـرت ،
بـه ایـن سادگیــها ،
صبـح نخواهنـد شـد......!!!


من تو را دوست دارم

و تو دیگری را و دیگری دیگری را

و در این میان همه تنهاییم!..