شعر

اى بنده نفس قدر شاهى مطلب فيضى ز كرامات الهى مطلب
دنبال هواى نفس كافر تا كى آنرا بگذار و هر چه خواهى بطلب

دلا.......

دلا دست توسل بر جناب كبريايى زن ز حظ نفس بگذر پشت پا بر خود نمايى زن
از اين زهد ريايى حال نبود ساز آلايش بسوزان خرقه سالوس اين دلق ريايى زن
چو فخر كائنات «الفقر فخرى » گفت هان اى دل ! ز مال عاريت بگذر تو هم لاف گدايى زن
رياضت ده به نفس خود به تعليمات پيغمبر لجامى از طريق شرع بر نفس هوايى زن
چو از حرص و طمع و ز خلق بد خود را برى كردى پس آنگه لاف انسانى و داد دلربايى زن
هوس هاى جهانت دور كرد از عالم عشقت به شهر آشنايى رو سخن از آشنايى زن
دلى كز آتش عشقش نباشد سوزشى دل نيست مشو با وى مصاحبت بر سرش سنگ جدايى زن
نظام ارشد كسل خاطر ز بهر انبساط وى قلم بردار و در نى با طرب لحن سنايى زن
كسل كرد است طبعت را تعلق هاى بى حاصل بيفشان دست دل از ما سوا باب خدايى زن
على باب خداوند است و آل اوست باب الله اگر دستى زنى دامانشان دست فداى زن
ز روى دل بدان درگاه رو آور توسل كن چو پر دردى براى چاره ، داد بى نوايى زن

مجنون


سپه دار بلا، مجنون غمناك كه بودش دامن از لوث هوس پاك
چو با ليلى به خلوت گاه بنشست شنيدم پرده اى بر چشم بر بست
به نازش گفت ليلى كى يگانه ز عشقم گشته در عالم فسانه
چرا از ديدنم فارغ نشستى ؟ ز ديدار نكويم ديده بستى
تو را صد چشم ديگر بايد امروز كه تا ببينى بدان روى دل افروز
جوابش داد مجنون از سر درد كه دارى نيكويى از نيكوان فرد
سراپا خويش را ديدم من اكنون ز ليلى بود پر، خالى ز مجنون
به چشم خود تو خود را كن تماشا كه مجنون در ميانه نيست پيدا

یا رسول الله

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

اجل

پيمانه كه پر شود اجل در طلب است چون روز بسر رسد شب اندر عقب است
نورى ز براى ظلمت قبر طلب غفلت نكنى كه از پس روز شب است

جلوه ی دلدار

گر يار به صد پرده ز اغيار نهان است در ديده عشاق به صد جلوه عيان است
عاشق به يقين دم زند از جلوه دلدار اغيار در اين دعوى عاشق به گمان است
گر نيست نهان ، طلعت معشوقه ز عاشق آيا زچه روى اين همه فرياد و فغان است ؟
اى دوست مكن عيب من دلشده زنهار تا عشق ندارى ز تو اين قصه نهان است
گر منظر مردم همه جسم است بدين چشم با ديده دل منظر ما روح روان است
ور چشم به جسم است و گر دل بر جان است منظور دل و ديده نه اين است و نه آن است
يك جان دگر زين تن و جانست هويدا مقصود من آنست كه آن جان جهان است
گر در قفسم جاى دهى ور به گلستان تصوير رضاى تو مرا راحت جان است
از كلك نظام اين غزل و قول عجب نيست عالم همه بر عشق زبان است و بيان است

فرمايش مرحوم حاج ميرزا جواد آقا

اى مسكين ! نظر كن آقاى تو، مخصوص گردانيده و گزيده و تميز داده تو را از دشمنان خود حتى در صورت و هياءت ، از جهت بدن و لباس و مسكن . و تو را منزه از تشبه به دشمنان خود نموده است . پس اگر مخالفت نمودى او را در اين حكم و اين عنايت را از او قبول ننمودى و ملبس شدى بعد از اين به لباس دشمنان او و اختيار نمودى تشبه به دشمنان او را، عقل تو چه حكم مى كند نسبت به اين مخالفت از جسارت و قباحت ؟ آيا اين كردار جز اظهار دشمنى نسبت به پروردگار عالم چيز ديگرى است ؟
و فكر كن در نظر اين نفاق و دشمنى نسبت به پادشاهان و بزرگان دنيا؛ مثلا اگر لباسى مخصوص براى جنود و رعيت او باشد و براى دشمنان او هم لباس خاصى بوده باشد و سلطان پارچه اى را به يكى از لشكريان خود بدهد و به او بگويد: مانند لباس دوستان و لشگريانم بدوز و بپوش ، نه بطرز دشمنان . پس او مخالفت نمايد و به هياءت دشمنان لباس را تهيه كند و بپوشد و در حضور سلطان بيايد، آيا اين شخص در نظر عقلا عاصى شمرده مى شود؟ يا او را طاغى و ياغى نسبت به سلطان مى گويند؟ پس بترس از مثل اين عمل نسبت بپروردگار متعال .

حجاب چهره ی جان


حجاب چهره جان مى شود غبار تنم خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحا نيست روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم ؟ كجا بودم ؟ دريغ و درد! كه غافل ز حال خويشتنم
چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس ؟ كه در سراچه تركيب تخته بند تنم ؟
اگر ز خون دلم بوى عشق مى آيد عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
مرا كه منظر حوراست مسكن و ماءوى چرا به كوى خراباتيان بود وطنم
طراز پيرهن زر كشم مبين چون شمع كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم

شرايط نمازى كه انسان را از كردار و گفتار زشت باز مى‏دارد

كراجكى در كتاب كنزالفوائد ذكر كرده كه در حديث آمده كه: ابو جعفر منصور [خليفه عبّاسى‏] در روز جمعه‏اى در حالى كه بر دست حضرت صادق جعفر بن محمّد (عليه السلام) تكيه زده بود، بيرون آمد. مردى - كه رزام آزاد شده‏ى خالد [يا: خادم‏] بن عبداللَّه ناميده مى‏شد - گفت: اين كيست كه آنقدر در نزد اميرالمؤمنين يعنى منصور ارجمند است كه وى بر دست او تكيه زده است؟
گفته شد: او، جعفر بن محمّد صادق - صلّى اللَّه عليه - است؟
وى گفت: به خدا سوگند، نمى‏دانستم [اگر مى‏دانستم،] بى‏گمان آرزو مى‏كردم كه گونه‏ى ابى‏جعفر [منصور، برزير] نعلين و پاى افزار جعفر مى‏بود. سپس در جلو منصور ايستاد و گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا اجازه هست سؤالى بكنم؟ منصور گفت: از ايشان [يعنى امام صادق (عليه السلام) ]بپرس. [وى گفت: من مى‏خواهم از تو بپرسم. منصور گفت: از او بپرس.]
پس رزام رو به امام جعفر بن محمّد (عليه السلام) كرد و گفت: مرا از نماز و حدود و احكام آن خبر ده. حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: نماز چهار هزار حدّو حُكم دارد كه تو نسبت به همه‏ى آنها مورد بازخواست قرار نمى‏گيرى. گفت: تنها حدود و احكامى را كه ترك كردن آن جايز نيست و نماز جز به آن كامل نمى‏گردد، بفرما.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: نماز كسى تامّ و كامل است كه طهارت كامل داشته، و كامل و بالغ بوده‏، و ساتر داشته باشد، و راست بايستد، و نسبت به خدا شناخت و معرفت داشته و [در پيشگاه او ]بايستد، و آرام گرفته و اظهار خشوع و تواضع نموده و استوار باشد، آنگاه ميان حالت نوميدى و آزمندى، و شكيبايى و بى‏تابى بايستد، به گونه‏اى كه گويى نويد پروردگار تنها متوجّهِ او، و وعده‏ى عذاب تنها براى اوست، و تمام اموال و دارايى خويش [يا: آرمانهاى خويش‏] را در راه خدا بذل نموده و تمام اهداف [يا: وجود و تعلّقات خود را] خيال انگاشته، و نَفْس خود و هرچيز ارجمند در نزد خويش را در راه خشنودى خداوند بذل نموده، و بدون اينكه انتظار چيزى را بكشد، پيش به سوى او وسطِ راه و راه راست را طى نمايد، و وابستگى‏هاى اهتمام ورزيدن را با چشمِ توجّه به خداوندى كه قصد سير به سوى او را نموده و مى‏خواهد به درگاه او وارد شده، قطع نمايد، و از او اجازه‏ى ورود بگيرد.
پس هرگاه كسى اين چنين عمل كند،نمازش همان نمازى خواهد بود كه به خواندن آن امر، و از آن خبر داده شده است كه: به راستى نماز انسان را از كردار و گفتار زشت و ناپسند باز مى‏دارد.
آنگاه منصور رو به امام صادق (عليه السلام) كرده و عرض كرد: اى اباعبداللَّه، ما پيوسته از درياى [علم‏] تو استفاده نموده، و به سوى تو نزديكى مى‏جوييم، ما را از كورى باطنى بينا گردانيده، و به نور هدايت خويش، شب تاريك و امور پيچيده را روشن مى‏نمايى، و لذا ما همواره در انوار پاكيزه و درياى لبريز دانش تو شناور هستيم.

اسرار اذان و اقامه از ديدگاه روايات‏

شيخ سعيد ابوجعفر محمّد بن بابويه - رضوان اللَّه عليه - به سند خويش روايت كرده كه حضرت موسى بن جعفر به نقل از پدر بزرگوارش حضرت جعفر بن محمّد از پدر بزرگوارش حضرت محمّد بن علىّ از پدر بزرگوارش حضرت علىّ بن حسين از پدر بزرگوارش حضرت حسين بن على (عليهم‏السلام) فرمود: [روزى‏] در مسجد نشسته بوديم، كه مؤذّن [به بالاى مناره‏] رفت و گفت:
أَللَّهُ أَكْبَرُ، أَللَّهُ أَكَْبرُ
اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب (عليه السلام) گريست و ما نيز به خاطر گريه‏ى آن بزرگوار گريستيم، هنگامى كه مؤذّن اذان را به پايان برد. فرمود: آيا مى‏دانيد كه مؤذّن چه مى‏گويد؟ عرض كرديم: خدا و رسول و وصىّ او آگاهترند. فرمود: اگر مى‏دانستيد كه چه مى‏گويد، مسلّماً كم مى‏خنديديد و بسيار مى‏گريستيد.
أَللَّهُ أَكْبَرُ معانى فراوانى دارد، از آن جمله اينكه: مقصود از آن بزرگتر بودن خداوند از جهت قديم و ازلى [و ابدى‏] بودن و علم و قدرت و بردبارى و بزرگوارى و بخشش و عطا و كبريا و بزرگمنشى و عظمت خداوند است، يعنى وقتى مؤذّن أَللَّهُ‏أَكْبَرُ مى‏گويد، در واقع مى‏گويد: خداوندى كه آفرينش از آن اوست، و امر به دست اوست، و مخلوقات به خواست او پديد آمده‏اند، و همه چيزِ مخلوقات از اوست، و خلايق به سوى او رجوع مى‏كنند، اوست كه اوّل پيش از هر چيز است و ازلى است، و آخر بعد از هر چيز و جاودانى آشكار فوق هر چيز است كه نمى‏توان او را درك نمود، و باطن در هر چيز كه بى‏حدّ و مرز است؛ پس اوست پاينده و باقى، و هر چيز غير او فانى و نابود است.
معناى دوّم أَللّهُ أَكْبَرُ اين است كه: خداوند داناى كاردان و خبير، به هر چه كه پديد آمده و پديد مى‏آيد، پيش از به وجود آمدن آن آگاهى دارد.
معناى سوّم أَللَّهُ أَكْبَرُ اينكه: خداوند بر هر چيز قادر است، و بر هر چيز بخواهد تواناست، و به قدرت خويش نيرومند، و بر مخلوقات مقتدر است، و ذاتاً قوىّ است، و قدرتش بر تمام اشيا قائم و استوار است، و هرگاه چيزى را به حتم اراده نمايد، تنها به آن مى‏گويد: موجود شو، و آن چيز [بلافاصله ]پديد مى‏آيد.
معناى چهارم أَللّهُ أَكْبَرُ بر اساس معناى حلم و كَرَم خداوند است، يعنى: خداوند آنچنان حلم و بردبارى مى‏كند كه گويى از گناه بنده آگاهى ندارد، و آنچنان عفو و گذشت مى‏كند كه گويى نمى‏بيند، و آنچنان گناهان بندگانش را مى‏پوشاند كه گويى آنان گناه انجام نداده‏اند، و از روى كرم و گذشت و بردبارى، در عقوبت شتاب نمى‏كند.
و وجه ديگر در معناى أَللَّهُ أَكْبَرُ اين است كه: خداوند بخشنده و بسيار عطا كننده و افعالش بزرگوارانه و با كرامت است.
رويكرد ديگر در معناى أَللَّهُ أَكْبَرُ اينكه درباره‏ى نفى كيفيّت و چگونگى داشتن خداوند است، گويى گوينده‏ى آن مى‏گويد: خداوند بزرگتر و منزّه از آن است كه توصيف كنندگان اندازه‏ى اوصافى را كه او بدان متّصف است درك كنند، و كسانى كه او را مى‏ستانيد تنها به اندازه‏ى درك خويش مى‏ستايند، نه به اندازه‏ى عظمت و جلالى كه او دارد. منزّه و بسيار بلند مرتبه است خداوند از اينكه ستايش كنندگان بتوانند او را آنچنان كه هست توصيف كنند.
وجه ديگر در معناى أَللَّهُ أَكْبَرُ اينكه گويى گوينده‏ى آن مى‏گويد: خداوند بلندتر و بزرگوارتر، و از بندگانش بى‏نياز است، و هيچ نيازى به اعمال مخلوقاتش ندارد.
معناى أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ اللَّهُ، اعلام شهادت و گواهى دادن است، و شهادت جز با شناخت قلبى ميسّر نيست، گويى مؤذّن مى‏گويد: آگاهى دارم كه معبودى جز خداوند - عزّوجلّ - نيست، و تمامى معبودها جز خداوند - عزّوجلّ - باطل و نابود هستند، و با زبان به آگاهى درونى‏ام اقرار مى‏نمايم به اينكه: مسلّماً معبودى جز خداوند نيست، و شهادت مى‏دهم كه هيچ پناهگاهى براى گريز از خداوند جز به سوى او نيست، و راه نجاتى از شرِّ هيچ بدْ رسان، و فتنه و آسيب هيچ آسيبْ رسان نيست، جز به وسيله‏ى خداوند.
معناى أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهِ إِلاَّ اللَّهُ در بارِ دوّم اين است: شهادت مى‏دهم كه راهنمايى جز خداوند نيست، و من راهنمايى جز خدا ندارم، و خدا را شاهد مى‏گيرم بر اينكه گواهى مى‏دهم كه معبودى جز خدا نيست، و نيز ساكنان آسمانها و زمينها و تمام فرشتگانى در آنها هستند و همه‏ى مردم و كوهها و درختان و جنبندگان و جانوران وحشى و هر تر و خشكى را كه در آنها وجود دارد گواه مى‏گيرم كه شهادت مى‏دهم كه آفريدگارى جز خداوند نيست، و جز خداوند هيچ روزى دهنده و معبود و آسيب رسان و سود دهنده، و قابض و باسط، و عطا كننده و جلوگيرنده، و دفع كننده و راننده، و خيرخواه و كفايت كننده و بهبودى بخش، و به جلو اندازه و به تأخير اندازه‏ى امور نيست، و خلق و امر تنها از آن اوست، و همه‏ى خير و خوبى منحصراً به دست اوست. بلند مرتبه و منزّه است خداوندى كه پروردگار عالميان است‏
معناى أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ، كه مؤذّن مى‏گويد اين است: گواهى مى‏دهم كه معبودى جز خداوند نيست، و حضرت محمّد (صلى الله على و آله و سلم) بنده و فرستاده و پيامبر و برگزيده و منتخَبِ اوست كه خداوند او را همراه با هدايت خود و دين و آيين حقّ به سوى همه‏ى مردم فرستاد، تا برتمام اديان چيره و غالب گرداند، هر چند مشركان بدشان بيايد. و تمام پيامبران و فرستادگان و ملائكه و همه‏ى مردمانى را كه در آسمانها و زمين هستند گواه مى‏گيرم كه حضرت محمّد (صلى الله على و آله و سلم) سرور اوّلين و آخرين مى‏باشد.
و مؤذّن دربار دوّم أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رسُولُ اللَّهِ در واقع مى‏گويد: گواهى مى‏دهم كه هيچ كس جز به خداوند يگانه‏ى قهّار كه از همه بندگان و خلائق بى‏نياز است، به كس ديگر نياز ندارد، و مسلّماً او حضرت محمّد(صلى الله على و آله و سلم) را به عنوان بشارت دهنده‏ى مؤمنان و بيم دهنده‏ى كافران و گناهكاران به اذن خود، به عنوان دعوت كننده‏ى همگان به سوى خود، و چراغ روشن براى هدايت مردم، به سوى آنان فرستاد، پس هر كس پيامبرىِ او را انكار نمود و نپذيرفت و به او ايمان نيآورده، خداوند - عزّوجلّ - او را وارد آتش جهنّم مى‏كند، در حالى كه جاودانه و پيوسته در آنجا بوده و هيچگاه از آنجا به جاى ديگر منتقل نخواهد شد [يا: هرگز از آن جدا نخواهد شد].
معناى حَىَّ عَلَى الصَّلاةِ يعنى اينكه: بياييد به سوى بهترين اعمالتان و آنچه كه پروردگار، شما را به سوى آن فراخوانده، و بشتابيد به سوى آمرزش از جانب پروردگارتان، و خاموش نمودن آتشى كه به واسطه‏ى گناهانتان افروخته‏ايد، و آزاد نمودن خود از گرو گناهانتان، تا خداوند بديهايتان را پوشانده، و گناهانتان را آمرزيده، و بديهايتان را به نيكى‏ها مبدّل نمايد، كه او فرمانرواى با كرامت و بزرگوار و صاحب بخشش بزرگ است، و به ما جماعت مسلمانان اجازه داده كه در خدمت و بندگى او و در محضرش وارد شويم.
معناى حَىَّ عَلَى الصَّلاة در بار دوّم يعنى اينكه: بپا خيزيد به سوى مناجات با پروردگار و عرضه نمودن خواسته‏هايتان بر او، و با كلام او به او توسّل جوييد، و آن را واسطه‏ى بين خود و او قرار دهيد، و بسيار به ياد او قنوت و ركوع و سجود و خشوع و خضوع او بپردازيد، و حوايج خويش را به [درگاه ]او ببريد، كه خود اجازه اينها را به ما داده است.
معناى حَىَّ عَلَى الْفَلاحِ اين است كه در واقع مؤذّن مى‏گويد: رو آوريد به سوى پايداريى [يا: مالى‏] كه فنا و نيستى با آن نيست، و رهايى كه هيچ گونه نابودى با آن نخواهد بود، و بياييد به سوى زندگانى‏اى كه مرگى با آن نيست، و به سوى نعمت [معنوى‏]اى كه نابود نمى‏گردد، و به سوى سلطنتى كه زوال ندارد، و به سوى خوشحالى و سرورى كه اندوهى همراه آن نيست، و به سوى اُنسى كه هيچ احساس تنهايى‏اى با آن نيست، و به سوى نورى كه هيچ تاريكى با آن نيست، و به سوى گشايشى كه تنگى با آن نيست، و به سوى برافروختگى و شادمانى‏اى كه پايان پذير نيست. و به سوى توانگرى‏اى كه هيچ نيازى به ديگران با آن نيست، و به سوى تندرستى‏اى كه هيچ بيمارى با آن نيست، و به سوى سر افرازيى كه هيچ ذلّت و خوارى با آن نيست، و به سوى قدرتى كه هيچ ناتوانى با آن نيست، و به سوى كرامتى چه كرامت و بزرگواريى! بشتابيد به سوى شادمانى دنيا و آخرت، و نجات آخرت و اين جهان.
در بار دوّم حَىَّ عَلَى الْفَلاحِ مؤذّن در واقع مى‏گويد: از يكديگر پيشى گيريد به سوى آنچه كه شما را بدان دعوت نمودم، و به سوى كرامت بسيار و افزون، و منّت عظيم و نعمت بلند پايه و رستگارى بزرگ و نعمت جاودانى در جوار حضرت محمّد (صلى الله على و آله و سلم) در مقام صدق و راستى، نزد خداوندى كه پادشاه مقتدر و تواناست.
معناى أَللَّهُ أَكْبَرُ اين است كه در واقع مؤذّن مى‏گويد: خداوند، بالاتر و بزرگتر است از اينكه احدى از مخلوقاتش از كرامتى كه او براى بنده‏اش مهيّا نموده، آگاه باشند، آن بنده‏اى كه او را پذيرا گشته و از او اطاعت نموده و او را شناخته و بندگى نموده و به يادش مشغول گرديده و نسبت به او محبّت ورزيده و با او اُنس، و به او آرام گرفته و بر او اعتماد نموده، و از او بيم و هراس داشته و به او مشتاق گشته و با حكم و قضاى او موافقت نموده و بدان خشنود باشد.
در بار دوّمِ أَللَّهُ‏أَكْبَر در واقع مى‏گويد: خداوند، بزرگتر و بالاتر و بزرگوارتر از آن است كه احدى اندازه‏ى كرامت او نسبت به دوستان خويش و اندازه‏ى عقوبتش نسبت به دشمنانش، و اندازه‏ى گذشت و آمرزش و نعمتش را براى كسى كه دعوت او و رسولش را پذيرفته، و اندازه‏ى عذاب و عقوبت و اهانتش را نسبت به كسانى كه او را انكار نموده و نپذيرفته‏اند، بداند.
معناى لا إِلهَ إِلاّ اللّهُ اين است كه در واقع مؤذّن مى‏گويد: به واسطه‏ى فرستادن رسول، و رسالت و روشنگرى و دعوت او، حُجّت رساىِ خداوند بر مردم تمام شده است، و او بزرگتر از آن است كه احدى از آنان بر او حجّت داشته باشند، پس هركس دعوت او را بپذيرد، فوز و رستگارى و كرامت منحصراً براى اوست، و هركس او را انكار نمايد، براستى كه خداوند از همه‏ى عالميان بى‏نياز است، و هم او زود حساب رس ترين مى‏باشد.
معناى قَدْ قامَتِ الصَّلاةُ در اقامه اين است: كه وقتِ زيارت و ديدار و مناجات و برآورده شدن حوايج و نيل به آرزو و رسيدن و وصول به خداوند - عزّوجلّ - و به كرامت و عفو و خشنودى و آمرزشش فرا رسيد

شيخ جليل ابوجعفر بابويه - رضوان اللّه عليه - مى‏گويد: راوى به خاطر تقيّه حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَل را ذكر ننموده، ولى در روايات ديگر، از امام صادق (عليه السلام) درباره‏ى معناى آن پرسيدند، حضرت فرمود: بهترين عمل همان ولايت است

مناظره امام هشتم عليه السلام با منكر خدا

يكى از منكران وجود خدا، نزد حضرت رضا (عليه السلام) آمد، گروهى در محضر آن حضرت بودند.
امام (عليه السلام) به او فرمودند: اگر حق با شما باشد، ولى چنين نيست ، در اين صورت ما و شما برابريم و نماز و روزه و زكات و ايمان ما به ما زيان نخواهد رسانيد و اگر حق با ما باشد - چنانكه همين است - در اين صورت ما رستگاريم و شما زيانكار و در هلاكت خواهيد بود.
منكر خدا گفت : به من بفهمان كه خدا چگونه است ؟ و در كجاست ؟
امام (عليه السلام) فرمودند: واى بر تو، اين راهى كه مى روى غلط است ، خدا چگونگى را چگونه كرد، بدون آنكه را به چگونگى ، توصيف شود و او مكان را مكان كرد بى آنكه خود داراى مكان باشد، بنابراين ذات پاك خدا با چگونگى و مكان شناخته نمى شود و با هيچ يك از نيروى حس ، درك نمى شود و به هيچ تشبيه نمى گردد.
منكر خدا: دگر خدا را با هيچ يك از نيروهاى حس ، درك نمى شود بنابراين او چيزى نيست .
امام (عليه السلام) فرمودند: واى بر تو، اينكه نيروهاى حس تو از درك او عاجز هستند، او را انكار كردى ، ولى ما در عين آنكه نيروهاى حس ما از درك ذات پاك او عاجز است ، به او ايمان داريم و يقين داريم كه او پروردگار ما است و به هيچ چيزى شباهت ندارد.
منكر خدا گفت : به من بگو خدا از جه زمانى بوده است ؟
امام (عليه السلام) فرمودند: به من خبر بده كه خدا از چه زمانى نبوده است ، تا من به تو خبر دهم كه در چه زمانى بوده است .
منكر خدا گفت : دليل بر وجود خدا چيست ؟
امام (عليه السلام) فرمودند: من وقتى كه به پيكر خودم مى نگرم ، نمى توانم در طول و عرض آن چيزى بكاهم يا بيفزايم ، زيانها و بدى هايش را از آن دور سازم و سودش را به آن برسانم ، از همين موضوع يقين كردم كه اين ساختمان داراى سازنده است ، از اينرو به وجود صانع ((سازنده)) اعتراف كردم ، به علاوه گردش سيارات و پيدايش ابرها، وزيدن بادها و سير خورشيد و ماه و ستارگان و نشانه هاى شگفت انگيز و آشكار را ديگر را كه ديدم ، دريافتم كه اين گردنده ها، گرداننده دارد و اين موجودات داراى سازنده و پردازنده مى باشند.

هر چه خدا خواست همان مى شود

مرحوم صدر الحكماء شيرازى كه پزشك متدين و شريفى بود، در جوانى در جهرم طبابت مى كرد، روزى شخصى را كه زير بغلش را گرفته بودند از روستايى براى معالجه نزد وى آوردند، مى گويد: ديدم مرض او يكى دو تا نيست و غير قابل علاج است ، خلاصه مردنى است گفتم : دوائى به او نمى دهم ، همراهيان او از دست من ناراحت شدند، حتى به من زخم زبان زدند و گفتند: معلوم مى شود كه تو چيزى از طبابت نمى دانى .
من هم ناراحت شدم و از روى تمسخر گفتم : ببريد يونجه به او بدهيد، خواستم با اين حرف به آنها طعنه بزنم مدتى گذشت ، روزى ديدم همان مريض با پرستارش آمدند و يك گوسفند و مقدارى زيادى روغن و كشك آوردند و از من عذر خواهى نمودند و گفتند: شما كه چنين دوايى را مى دانستيد، چرا از اول نگفتيد، چون همان يونجه خوبش كرد.
بنابر اين همه چيز دست خداوند است ، گاهى آنچه سبب نيست خداوند سببيت به او مى دهد و گاهى هم سببيت را از سبب مى گيرد.
در سبب سازيش سرگردان شدم وز سبب سوزيش هم حيران شدم

هر كس با هشت طايفه بنشيند خدا...

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: هر كس با هشت طايفه بنشيند خدا هشت چيز را در وجودش زياد مى كند:
ا- هر كه با توانگرى بنشيند، خدا محبت دنيا را در دلش زياد كند.
2- هر كه با بينوايان صالح بنشيند، شكر و رضايتش زياد شود.
3- هر كه با سلاطين بنشيند، قساوت و تكبر افزايد.
4- هر كه با زنان مجالست كند، نادانى و شهوتش را بيفزايد.
5- هر كه با كودكان همنشين شود، روح جراءت بر گناه و شرع آزاد است . قهرا سرايت اين روحيه در بزرگ سبب جراءت و گناه او مى شود...
6- هر كه با صالحان بنشيند، رغبتش به طاعت فزون گردد.
7- هر كه با علماء نشيند، علمش بسيار مى شود.
8- كسى كه با زهاد همنشين شود ميلش به آخرت بيشتر شود

خدا هرگز غايب نيست

مراسم حج فرا رسيده بود، امام صادق (عليه السلام) در مكه بودند، و مسلمانان از مقام علمى آن حضرت بهره مند مى شدند، عده بسيارى در مسجد الحرام به محضرش آمده و احكام الهى و مسائل حج و تفسير آيات قرآن را از آن حضرت : مى آموخنتد.
چند نفر از ماديون كه منكر خدا بودند، مانند: ابن ابى العو جاء، ابن طالوت ، ابن اءعمى ، ابن مقفع با چند تن ديگر به مسجد الحرام آمدند و جلسه خصوصى داشتند، اين گروه به ((ابن ابى العوجاء)) گفتند: آيا مى توانى با غلط اندازى ، اين مرد ((اشاره به امام صادق (عليه السلام) را كه در آنجا نشسته محكوم كنى ؟ و با طرح سوال پيچده اى كارى كنى كه از پاسخ به آن درمانده گردد و نزد آنانكه در حضورش هستند، سرافكنده و رسوا شود زيرا تو خود مى بينى كه مردم دلباخته او شده اند، و او به عنوان علامه زمان ، معروف گشته است .
ابن ابى العوجاء گفت : آرى پيشنهاد شما را مى پذيرم ، همان وقت برخواست و مردم را شكافت و به پيشنهاد و به پيش رفت و جلو امام صادق (عليه السلام) نشست و سوال خود را پس از كسب اجازه ، چنين مطرح كرد:
تا كى اين خرمنگاه ((اشاره به كعبه)) را با پاى خود مى كوبيد، و به اين سنگ پناه مى بريد، و اين خانه اى را كه از آجر و كلوخ بالا رفته مى پرستيد و مانند شترى كه رم كند، كنار آن جست و خيز مى كنيد، هر كس در اين باره بينديشد مى فهمد كه در اين كار شما، حكيمانه نيست ، فلسفه اين كار را برايم بيان كن ، چرا كه تو و پدرت اساس و پايه اين اين برنامه هستيد؟!
امام صادق (عليه السلام) پس از بياناتى فرمودند: ((اين كعبه ، خانه اى است كه خداوند بندگانش را براى پرستش خود، به اين خانه دعوت كرده است تا با آمدن به اينجا، آنها را در مقدار اطاعتشان بيازمايد، از اين رو آنان را به تجليل از اين مكان مقدس فرا خوانده ، و آن را قبله گاهشان ساخته و اين مكان مقدس فراخوانده ، و آن را قبله گاهشان ساخته است و اين خانه مركزى براى كسب خشنودى خدا، و راهى است كه انسانها را به سر منزل مقصود مى رساند. خداوند دو هزار سال قبل از گستردن زمين ((و بيرون آمدن آن از آب)) آن را آفريده ، پس سزاوارترين كسى كه بايد از اوامر او پيروى كرد، و از محرمات او دورى جست ، آن خدايى است كه ارواح و صورتها را آفريد.
ابن ابى العوجاء گفت : شما از شخصى كه غايب و ناديده است ((يعنى خدا)) سخن به ميان آورى و او را تكيه گاه سخن خود قرار دادى ((و اين كار براى قانع كردن طرف ، كافى نيست)).
امام صادق (عليه السلام) فرمودند: خدا هرگز غايب نيست ، همه چيز از آثار اوست و شاهد بر او مى باشد و او از رگ گردن به انسان نزديكتر است .
امام صادق (عليه السلام) آنچنان نشانه هاى خداشناسى را براى او تشريح كردند، كه حيران و مبهوت شد.
آنگاه امام (عليه السلام) فرمودند: همان خدا توسط پيغمبرش ، كعبه را قبله گاه مسلمانان ساخته ، و پرستشگاه يكتا پرستان قرار داده است .
پاسخهاى امام ، آنچنان ابن ابى العوجاء را حيران و ساكت كرد كه نزد ياران خود آمد و گفت : من به شما گفتم ، فرشى برايم بگسترانيد كه زير دست من باشد ولى شما مرا به اخگرى سوزان افكنديد.
يعنى من از شما خواستم كه مرا با كسى به مناظره واداريد كه مقهور من گردد ولى شما مرا در چنبره چنين دانشمندى قرار داديد كه مقهور او شدم .
ابن ابى العوجاء گفت : آيا چنين حرفى به من زنيد، همانا او ((امام صادق (عليه السلام)) فرزند آن كسى است ((پيامبر)) كه سر اين مردم ((اشاره به حاجيان)) را به ((عنوان يكى از دستورهاى حج)) تراشيده است .

اميد به كرم او داريم

مرحوم شهيد دستغيب مى فرمايد: اگر ديدى در رحمت باز نشد نا اميد نشو بالاخره درى است كه هيچ كس از آن نااميد نشده يكى از بزرگان مى گويد شيطان هم از اين در آمد و محروم نرفت و آب باب و در ((اعتماد به كرم الهى)) الهى است .
من و شما كه از شيطان پست تر نيستم ، چطور شيطان به كرم خدا تكيه كرد و از او خواست تا روز قيامت مهلتش بدهد من و تو هم بگوئيم پروردگار را اگر ما قابل مهمانى تو نيستيم ، لكن اميد به كرمت داريم كه ما را هم از جمله مهمانانت قرار دهى

همه حروف اسماء الله است

حاكم جرجانى به اسناد خود از حضرت اميرالمؤ منين على (عليه السلام) روايت كرده كه : مردى يهودى خدمت پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، عرض كرد:
فايده اين حروف هجاء چيست ؟
حضرت نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) فرمودند: جواب او را بده و دعا كردند الهم وفقه و سدده .
اميرالمؤ منين على (عليه السلام) فرمودند: هيچ حرفى نيست مگر اسمى از اسماء الله تعالى عزوجل باشد، آنگاه فرمودند:
الف : اسم الله كه خدايى جز او نيست ، او هميشه زنده و قائم و تواناست .
ب : باقى پس از فناء خلق است .
ت : تواب و قبول كننده و توبه پذير بندگان است .
ث : ثابت نگاهدارنده ايمان بندگان ثابت قدم است .
ج : جل ثناء جلالت قدر و قدوسيت او و اسماء بى حد است .
ح : حق و حى و حليم است .
خ : خبير و واقف و بينا و عليم است : ان الله خبير بما تعملون .
بدرستى كه خدا بر همه چيز دانا و بينا بر اعمال بندگان است .
د: ديان يوم الدين ، دين و قرض همه بندگان را خدا روز قيامت اداء مى كند، قرض همه بندگان در هر كدام رو باشد اداء كند.
ذ: ذو الجلال الاكرام است .
ر: رئوف و مهربان است .
ز: زين المعبودين ((افتخار بندگان)) است .
س : سميع و بصير، ((شنوا و بينا)) است .
ش : شكرپذير بندگان مومن است .
ص : صادق در وعده و وعيد است لا يخلف الله وعده .
ض : ضار و نافع است ، ضرر را دفع مى كند و نفع را مى رساند.
ط: طاهر و مطهر است به طهارت ذاتى و راستين و حقيقى .
ع : عالم به عباد و بندگان و مخلوق هر چيزى است .
غ : غياث مستغيثين و پناه آورندگان در هر زمان و مكان است .
ك : كافى است براى همه ، در همه وقت و همه زمان كه نظير و شبيه و مثل و مانندى ندارد و نه زائيده شده و نه مى زايد.
ل : لطيف بر بندگان است به لطف خاص و الطاف خفيه .
م : مالك دنيا و آخرت است .
ن : نور آسمان و نور عرض و زمين و نور دل بندگان مومن است .
و: واحد صمد است كه الله الصمد
ه : هادى خلق و مخلوق است كه هو الذى خلق فهدى .
ل . لا مشدد در الله براى تاكيد يگانگى است كه شريك ندارد.
ى : يد الله باسط على خلق است كه قدرت و قوت او به همه جا و همه كس ‍ در هر زمان و مكان احاطه علمى دارد.
باز پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در حق حضرت على (عليه السلام) دعا كردند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: يا على اين سخنى بود كه خداوند به اين سخن راضى است به دنبال اين سخن يهودى مسلمانان شد

بررسی روایاتی درباره نسبت دادن مکان و حرکت به خداوند سبحان

علی بن الحسین بن علی بن فضاله از پدرش روایت کند که گفت: از امام رضا علیه السلام درباره این آیه پرسیدم: «و جاء ربک و الملک صفا صفا» (فجر- آیه 22) فرمود: «منزه و والاست خدایی که به آمد و شد و جابجایی توصیف نگردد. مقصود از این تعبیر آمدن «امر» پروردگار است.»
و نیز، ابراهیم بن ابی محمود گوید: به امام هشتم علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا!
نظر شما درباره این حدیث که از رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بدین گونه روایت می کنند چیست؟ می گویند آن حضرت فرموده است: «خداوند متعال هر شب به آسمان دنیا فرود می آید.»
فرمود: «لعنت خدا بر آنان باد که سخن را از جایگاه خود منحرف می کنند. به خدا سوگند رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم چنین نفرموده است. آن حضرت فرموده است: «خداوند متعال هر شب در ثلث آخر شب و شب جمعه اول شب، فرشته ای را به آسمان دنیا فرو می فرستد و به او فرمان می دهد تا ندا کند: آیا سوال کننده ای هست تا او را عطا دهم؟ آیا توبه کننده ای هست تا او را ببخشانم؟ آیا استغفار کننده ای هست تا او را بیامرزم؟ ای جوینده خیر بشتاب! ای جوینده شر کوتاه بیا!
آن فرشته همواره بدین گونه ندا در می دهد تا صبح فرا رسد و با فرا رسیدن صبح به جایگاه خود در ملکوت آسمان باز می گردد. این حدیث را پدرم از جدم از رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم بر این بیان داشت.»
و نیز، یونس بن عبدالرحمن گوید: به امام هفتم، موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم: خداوند برای چه پیامبرش را به «آسمان» برد و از آنجا به «سدرة المنتهی» و از آنجا به «حجب النور» و بعد در آنجا با او به نجوا و سخن پرداخت؟ خداوند که جا و مکان ندارد؟
امام علیه السلام فرمود: «خداوند متعال را نه مکانی دربرگیرد و نه زمانی بر او گذرد. بلکه ذات اقدس حق اراده فرموده تا بدین وسیله فرشتگان و آسمان نشینانش را شرافت و کرامت بخشد، و شگفتی های آفرینش و آفریننده را به او نشان دهد تا در فرود و بازگشت بازگو نماید. و این بدان گونه که تشبیه کنندگان می گویند، نیست. منزه است خدای متعال از آنچه شریک او می سازند.
و نیز، زید بن علی گوید: به پدرم سیدالعابدین امام چهارم علیه السلام عرض کردم: پدر جان! درباره جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آگاهم کن؛ چرا که آنگاه که به آسمان برده شد و خدای عزو جل پنجاه نماز برای او مقرر فرمود، چگونه خواستار تخفیف برای امت خود نشد تا موسی بن عمران به او گفت: نزد خدا باز کرد و درخواست تخفیف کن که امت تو، توان این را ندارد.
پدرم فرمود: «پسرم! رسول خدا الله صلی الله علیه وآله وسلم هیچ گاه بر خدا پیشی نمی گرفت و در فرمان خدا چون و چرا نمی کرد. ولی چون موسی علیه السلام چنان درخواستی از او نمود و بدین وسیله شفیع امتش گردید، رد شفاعت برادرش موسی را روا نداشت. پس، به سوی خدای عزوجل بازگشت و درخواست تخفیف کرد تا آن را به پنج نماز رسانید.»
زید گوید گفتم: پدرجان! چرا بعد از «پنج نماز» به سوی پروردگارش بازنگشت و درخواست تخفیف نکرد؟
فرمود: «آن حضرت چنین خواست که امتش، هم به تخفیف رسند و هم پاداش «پنجاه نماز» را در یابند.. زیرا خدای عزوجل فرموده: «من جاء بالحسنه فله عشر أمثالها» «هر کس یک حسنه بیاورد برای او ده برابر باشد.» مگر نمی دانی آن حضرت هنگامی که به زمین فرود آمد جبرئیل بر او نازل گردید و گفت: ای محمد! پروردگارت بر تو سلام می رساند و می فرماید: «این پنج نماز به جای پنجاه نماز است» «ما یبدل لدی و ما أنا بظللام للعبید» سخن مرا تبدیل و تغییری نیست و من هرگز نسبت به بندگانم ستمگار نخواهم بود.»
گوید گفتم: پدر جان! مگر نه آنکه خداوند متعال توصیف ناپذیر است؟ فرمود: آری، خداوند منزه از توصیف است. گفتم: پس این سخن موسی علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم که گفت: «به سوی پروردگارت بازگرد» به چه معنی است؟ فرمود: «معنای آن معنای سخن ابراهیم علیه السلام در قرآن است که گفت: «إنی ذاهب إلی ربی سیهدین» من به سوی پروردگارم
می روم که هدایتم نماید. و نیز به معنای سخن خود موسی علیه السلام در قرآن است که گفت:
«و عجلت إلیک رب لترضی» پروردگارا به سوی تو شتافتم تا خشنود شوی. و به معنای سخن خداوند عزوجل در قرآن است که می فرماید: «ففروا إلی الله» به سوی خدا بشتابید. یعنی: قصد خانه خدا کنید. پسرم! کعبه خانه خداست و کسی که قصد رفتن به خانه کند، قصد رفتن به سوی خدا کرده است. و مساجد خانه های خدایند، و هرکس به سوی مساجد رود، مسلما به سوی خدا رفته و قصد او کرده است. و نمازگزار تا زمانی که در حال نماز است، فرا روی خدای عزوجل ایستاده است. و خدای متعال را در آسمانها مکانهایی است که هرکس را بدانجا بالا برند، به سوی خدا بالا برده اند. مگر این سخن خدای عزوجل را نشنیده ای که می فرماید: «تعرج الملائکه و الـــروح إلیه» فرشتگان و روح به سوی او بالا می روند. و نیز، می فرماید: «إلیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه» سخنان پاکیزه به سوی او بالا می روند و کار شایسته بالایش می برد.»


بر گستره کتاب و سنت، علامه سیدمرتضی عسگری، صفحه 375-377

اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت حق در نهج البلاغه





از جمله بحثهای نهج البلاغه بحثهائی است درباره اینکه خداوند هم اول است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن، البته این بحث مانند سایر مباحث مقتبس از قرآن مجید است و فعلا ما در مقام استناد به قرآن مجید نیستیم. خداوند اول است نه اولیت زمانی تا با آخریت او مغایر باشد، و ظاهر است نه بمعنی اینکه محسوس به حواس است تا با باطن بودن او دو معنی و دو جهت مختلف باشد، اولیت او عین آخریت، و ظاهریت او عین باطنیت او است.

«الحمد الله الذی لم تسبق له حال حالا، فیکون اولا قبل ان یکون آخرا، و یکون ظاهرا قبل ان یکون باطنا... و کل ظاهر غیره باطن، و کل باطن غیره غیر ظاهر؛ سپاس خدای را که هیچ حال و صفتی از او بر حال و صفتی دیگر تقدم ندارد تا اولیت او مقدم بر آخریتش، و ظاهریت او مقدم بر باطنیتش بوده باشد. هر پیدائی جز او فقط پیداست و دیگر پنهان نیست و هر پنهانی جز او فقط پنهان است و دیگر پیدا نیست او است که در عین اینکه پیدا است پنهان است و در عین اینکه پنهان است پیدا است» (خطبه 65).

«لا تصحبه الاوقات، و لا ترفده الادوات، سبق الاوقات کونه، و العدم وجوده، و الابتداء ازله؛ زمانها او را همراهی نمی کنند (در مرتبه ذات او زمان وجود ندارد) و اسباب و ابزارها او را کمک نمی کنند. هستی او بر زمانها، و وجود او بر نیستی، و ازلیت او بر هر آغازی تقدم دارد» (خطبه 186).


سیری در نهج البلاغه ص64-63

آفرینش انسان و ملکوت از نظر حافظ و ملاهادی سبزواری

خواجه حافظ شیرازی درباره آفرینش عالم علوی و اختلاف ظروف و ماهیات و خلقت انسان که مجمع صفات خداست، چه خوب سروده است. اشعار حافظ در کیفیت پیدایش انسان و عالم ملکوت:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد *** عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت، دید ملک عشق نداشت *** عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز ا´ن شعله چراغ افروزد *** برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز *** دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند *** دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت *** دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت *** که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
(دیوان حافظ طبع پژمان مطبعه بروخیم ص87)

و در جای دیگر فرماید:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد *** عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد *** این همه نقش در آئینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش و نگاری که نمود *** یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم *** اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است *** این گدا بین که چه شایسته إنعام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت *** کآنکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ *** آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
(دیوان حافظ طبع پژمان ص79)

و مرحوم حکیم سبزواری فرموده است: «إذ لا حجاب فی المفارقات و إنما اختص المقارنات فکان فی کل جمیع الصور کل من الکل کمجلی ا لا خر (شرح منظومه طبع ناصری ص191) «حجاب و پرده از موجودات عالم علوی که آنها را مفارقات گویند (همچون عالم عقول و نفوس مجرده ) نیست، و بلکه حجاب اختصاص دارد به موجودات عالم سفلی که آنها را مقارنات گویند (همچون عالم ماده و طبع که از استعداد ماده و هیولای اولیه برخوردار است ). و بنابراین در عالم مفارقات و موجودات علویه ملکوتیه جمیع صورت ها منعکس است، و هر کدام از آنها نسبت به دیگری مانند تجلی گاه دیگری نسبت به همین است. (هر یک در دیگری ظهور و تجلی دارند، و هر کدام مظهر و مجلای انوار قدسیه دیگری هستند.)»

و سبزواری در شرح این اشعار گوید: «پس موجودات عالم علوی مانند آینه های متعاکسه هستند که در مقابل هم قرار داده شده و در اینصورت هر کدام در دیگری منعکس، و صورت های انعکاسیه آنها نیز هر کدام در دیگری منعکس، و همینطور صورت های لاتعد و لاتحصی در این آینه ها مشهود میگردد؛ و این جمله آینه های متعاکسه، اشاره است به آنچه را که ارسطاطالیس در این موضوع بیان کرده است و آن اینست: موجوداتی که در عالم بالا هستند همه آنها درخشان و نورانی هستند چون در مقابل تابش بزرگترین نور و درخشش قرار دارند، و به همین جهت است که هر یک از آنها تمام اشیاء را در نفس دیگری و در حقیقت وجود دیگری می بیند و بدین سبب تمام اشیاء عالم علوی در تمام اشیاء عالم علوی قرار میگیرد؛ و تمام موجودات در موجود واحد است؛ و یک واحد از آن موجودات، تمام موجودات است و آن نوری که بر آن موجودات می تابد نهایت ندارد ـ این بود کلام ارسطو».

و پس از بیان این مطلب در شرح، سبزواری در حاشیه گوید: «و عین این مطالبی را که أرسطو درباره موجودات عالم علوی و عقولی که مبدأ و فاتحة کتاب تکوین هستند بیان کرده است، درباره نفوس و عقولی که خاتمه کتاب تکوین میباشند، مانند برادران حقیقت و صفا متحقق است چون آنها وجهه باطنشان در راه سیر آسمان معرفت متحد است و در عقیده واحد، و نیز در اخلاق حمیده متفقند و در أعمال حسنه اتفاق و اتحاد دارند لذا همه در همه هستند و جملگی در واحد میباشند و واحد از آنها جملگی آنهاست».

متحد بودیم و یک جوهر همه *** بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب *** بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره *** شد عدد چون سایه های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق *** تا رود فرق از میان این فریق
(شرح منظومه ص191)

توضیحا متذکر میگردد که همانطور که در مبدأ، تمام موجودات عالم علوی نور محضند و ضیاء و روشنی صرف و خالصند، همچنین نفوس ناطقه و موجودیت انسان در مراتب صعود و مراحل تکامل خود میرسد به همانجا.


معادشناسی 5، صفحه 195-190

آداب دعا به درگاه خدا

یکی از بزرگان می گفت (چه نکته خوبی!) ما همیشه وقتی دعا می کنیم به خدا می گوییم خدایا به ما بده، هیچ وقت دعا نمی کنیم خدایا از ما بگیر، در صورتی که ما به این دعا بیشتر احتیاج داریم؛ ما به آن چیزهایی که خدا باید از ما بگیرد بیشتر احتیاج داریم تا آن چیزهایی که بخواهد به ما بدهد. تا اینهایی که از ما باید بگیرد از ما نگیرد هیچ چیز قابل دادن نیست. ما باید بگوییم خدایا این حب جاه و مال را از ما بگیر، این حسادتها را از ما بگیر، این کینه ها و عقده ها را از ما بگیر، این کدورتهای قلبی را از ما بگیر، این پرده ها را از جلو چشم ما بردار؛ این غلها، این غشها، این حقدها، این ضغنها، این شکها، این شرکها، این کبرها، این حسدها را از ما بگیر. به این «بگیر»ها بیشتر احتیاج داریم تا به اینکه چه را به ما بده.

آخر تو چه هستی؟ اول حساب کن که چه هستی و چه داری، چه را طلب می کنی و برای کجا طلب می کنی؟ گفت: «آئینه شو، جمال پری طلعتان طلب»، اول آنچه باید از تو بگیرند آنها را بیرون بریز، آنگاه بگو بده. آن وقت است که دعای تو مستجاب می شود و «بده»ها به اجابت مقرون می شوند.

نکته دیگر که درسی است که امام علی علیه السلام می دهد این است (روحش را عوض می کنم و جمله اش را بعد ترجمه می کنم): هیچ وقت چیزی را بر خدا حتم نکنید، یعنی نگویید خدایا فلان چیز را به هر حال من می خواهم، من کار ندارم حکمت اقتضا می کند یا نه، مصلحت است یا مصلحت نیست، ادب عبودیت اقتضا می کند یا نه، مصلحت است یا مصلحت نیست.

ادب عبودیت اقتضا می کند که انسان از خدا بخواهد. آن کسی که از خدا چیز نمی خواهد او در مقابل خدا انانیت به خرج می دهد. عبودیت اقتضا می کند که انسان همیشه از خداوند چیز بخواهد و وقتی که انسان از خدا چیز می خواهد اول این را باید بخواهد: خدایا این قلب من را هدایت کن که از تو آن چیزی را بخواهد که حکمت و مصلحت است و الا من خیلی اوقات گمراه می شوم، چیزهایی برای خود می خواهم که نباید بخواهم و چه دعای بزرگی است!

در نهج البلاغه خطبه 227 می فرماید: «اللهم ان فههت عن مسألتی،او عمیت (عمهت) عن طلبتی، فدلنی علی مصالحی، و خذ بقلبی الی مراشدی، فلیس ذلک بنکر من هدایاتک، و لا ببدع من کفایاتک»؛ یعنی خدایا اگر زمانی من گنگ و لال شدم نفهمیدم از تو چه باید بخواهم، عوضی چیزی خواستم، خدایا اگر از مطلوب واقعی خودم کور شدم، چشمهایم آن مطلوبهای واقعی خودم را ندید و چیزهایی را دید که اصلا نباید من به اینها توجه کنم، خدایا اولین دعای من این است که با آن لطف و کرم خودت دست به قلب من بینداز و دل مرا هدایت کن که بفهمم چه بخواهم، مرا به مصالح خودم راهنمایی کن. این قلب من را بگیر و به سوی رشدش و آنچه که صلاح و هدایت و راهش است راهنمایی بفرما.از کرم تو و از لطف عمیم تو اینها عجیب و چیز تازه ای نیست؛ یعنی تو چقدر لطف داری که بسیاری از اوقات اصلا قلب من را خودت هدایت کرده ای که من چه از تو بخواهم، اینها هم جزء لطفهای توست.

در دعای رجب می خوانیم: «یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شر؛ ای خدایی که برای رسیدن به هر چیزی به او امیدوارم و از خشم او در برابر هر بدی در امانم» تا آنجا که می گوییم: «یا من یعطی الکثیر بالقلیل» ای خدایی که رحمت و نعمت بسیار را می دهی در مقابل عمل کم. «یا من یعطی من سئله ای» خدایی که عنایت می کنی به هر که از تو بخواهد ولو عملی هو نداشته باشد؛ معاوضه عمل هم نیست. «یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه» ای خدایی که اعطا می کنی و رحمت می کنی به بنده ای که حتی از تو نخواسته و تو را نمی شناسد. «تحننا منه و رحمة» از بس تو به بندگان خودت لطف و تحنن و رأفت و رحمت داری!

یکی از شرایط دعا – که شرایط زیاد دارد – همین ایمان به لطف عمیم پروردگار است و اینکه رحمت پروردگار بی منتهاست و اینکه انسان هر اندازه عاصی و گنهکار باشد اگر به مانند یک بنده تائب و بازگشت کننده و مقر به معصیت و بنده ای که تصمیم گرفته است دیگر نافرمانی نکند به درگاه الهی قدم بگذارد محال و ممتنع است که پروردگار او را از در خانه خودش دور کند.


آشنایی با قرآن 9، صفحه 58-56

همه محتاج به توبه و استغفار




لزوم توبه به سوی خداوند نسبت به همه اشخاص در تمام حالات عمومیت دارد، به طورى که مى توان گفت این حکم از احدى برداشته نشده.
قرآن کریم در یک خطاب عمومى مى فرماید: «و توبوا إلى الله جمیعا»: همه به سوى خدا توبه کنید (نور،31).
زیرا بسیار کم هستند افرادی که دچار گناهان جوارحی (یعنی گناهاننی که با اعضای بدن انجام می شود) نباشند و اگر هم فرض کنیم که شخصی، هیچ گناهى هم انجام نداد؛ نه دروغ، نه غیبت، نه ظلم، نه خلاف، نه شهوترانى، نه اهانت به کسى، نه تعدى به مال مردم، اما بسیارى از همین طور آدمهایى که این گونه گناهان جوارحى را هم ندارند، مبتلا به گناه جوانحى - گناه اخلاقى - هستند. اگر همین آدمى که هیچ گناهى نمى کند، وقتى که میان مردم راه مى رود، نگاه کند و بگوید: این بیچاره مردم، همه مشغول گناهند؛ ولى ما الحمدلله خودمان را نگهداشتیم و گناه نمى کنیم - خود را بالاتر از آنها به حساب بیاورد - این خودش یک گناه و یک تنزل و یک سقوط مى شود و استغفار لازم دارد. تحقیر انسانها، خود را بالاتر از دیگران دانستن، کار خود را ارزشى بیش از ارزش کار مردم دادن، یا بعضى از صفات اخلاقى زشت دیگرى که در انسانها هست - مثل حسد و طمع و خود بزرگ بینى - اینها استغفار لازم دارد.
اگر فرض کنیم، انسانى است که این گناهان را هم ندارد؛ ولى مثلا در باب علم توحید، پیش نرفت. در این صورت، یک قصور است و باید استغفار کند. باب علم توحید و معرفت به پروردگار، باب محدود و راه بن بستى که نیست؛ راه بى نهایت است که همه انبیا و اولیا، در این راه مشغول پیشرفت و تکامل نفس و فراهم کردن معرفت بیشتر نسبت به ذات مقدس پروردگار و صفات کمالیه حضرت حقند. هر مقدارى که این گونه افراد، در این راه پیش نرفتند، یک قصور و یک عقب ماندگى و یک ناتوانى معنوى است که استغفار لازم دارد.
بشر یا با اعضاء و جوارح خود مرتکب گناه مى شود و یا خطورات قلبى و وساوس شیطانى او را از یاد خدا باز می دارد و یا در علم بخدا و صفات و آثار آن غفلت و قصورى از او سر مى زند.
تمامى این ها، نقص بوده و اسبابى دارند، و ترک این اسباب فقط با اشتغال به اضداد آنها ممکن است، یعنى رجوع از یک راه به ضد آن و منظور از توبه هم رجوع است. و هیچ انسانى را نمى توان تصور کرد که از نقص خالى باشد، آنچه هست در مقدار آن تفاوت دارند ولى در اصل نقص مشترکند.
و اگر از همه گناهان در لحظه اى توبه نکند و مرگ او را برباید، خروج روح او بدون توبه خواهد بود، زیرا که قبل از مرگ و لو به یک لحظه از گناهان مذکور جدا و منفک نشده است. پس دائما توبه بر هر بنده سالکى واجب است. یکى از عرفا گفته است: «اگر عاقل در بقیه عمر خود بر هیچ چیز نگرید مگر بر آنچه از عمر خود در غیر طاعت خدا ضایع کرده است سزاوار است تا وقت مرگ در اندوه باشد، پس چگونه خواهد بود کسى که بقیه عمر خود را نیز چون گذشته در جهل و غفلت بسر برد». و کسى که قدر عمر خود و فایده آن را دانست و فهمید چه چیز از آن براى سعادت ابدى مى تواند بدست آورد، مى داند که هر قدر از عمر را در معصیت و بدون توبه تباه کند چه حسرت و ندامتى در پى دارد، زیرا که اگر عاقلى گوهر گرانبهائى داشته باشد و به هرزه از دستش در رود ناچار بر آن مى گرید و اگر تلف شدن آن باعث هلاک خود آن شخص شود گریه اش بیشتر خواهد بود.
و هر نفسى از عمر گوهرى است گرانمایه که هیچ چیز عوض آن نیست، زیرا مى تواند آدمى را به سعادت جاودانى و نجات از شقاوت همیشگى برساند، و چه گوهرى گرانبهاتر از این وجود دارد؟ پس کسى که آن را در غفلت ضایع کند آشکارا زیانکار خواهد بود، و هر که آن را در معصیت بگذراند به هلاکت ابدى گرفتار خواهد شد. و گفته اند: خداى تعالى را با هر بنده دو سر است که بر سبیل الهام به او مى گوید: یکى آن وقت که از شکم مادر بیرون آید فرماید: بنده من تو را پاک و آراسته به این دنیا آوردم و عمر تو را به امانت به تو سپردم، بنگر که این امانت را چگونه نگاه مى دارى و چگونه با من ملاقات مى کنى. و دوم هنگام مرگ گوید: بنده من با آن امانت چه کردى؟ آیا امانت را نگاهداشتى تا در حالى که از عهده عهد بر آمده باشى با من ملاقات کنى و من بر وفاى آن با تو دیدار نمایم؟ یا آن را ضایع کردى تا با تو به باز خواست و عذاب ملاقات کنم؟
روایت است که: چون هنگام مرگ شخصی فرا رسد ملک الموت بر او ظاهر شود و به او اعلام می کند که از عمر تو ساعتى بیش نمانده و لحظه اى از آن بیشتر نمی شود، در آن وقت براى وی اندوه و حسرت و تأسف پدیدار مى شود که اگر تمام دنیا از آن او باشد و بدهد که در عوض ساعتى به عمر او بیافزایند تا در آن کوتاهى و تقصیر خود را تلافى نماید، ولی به این خواسته اش دست نمی یابد.
و نیز روایت است که: چون پرده از پیش دیده بنده بردارند و به مرگ خود یقین کند، به ملک الموت گوید: مرا یک روز دیگر مهلت ده تا به درگاه پروردگارم عذر خواهم و توبه کنم، و براى خود توشه شایسته اى بردارم، ملک الموت می گوید:
روزهاى بسیاری را بر باد دادى دیگر روزى براى تو نمانده، گوید: یک ساعت مهلت ده، گوید: ساعتها را از دست دادى دیگر ساعتى ندارى، و در آن وقت در توبه بر او بسته مى گردد و روحش به تلاطم مى آید و نفسهایش به شماره مى افتد، و جام اندوه و نومیدى از تدارک و تلافى را فرو مى برد و بر عمر ضایع شده خود حسرت و ندامت مى خورد، و اصل ایمان وى بر اثر صدمه هاى این ترسها و دهشتها در آشفتگى و اضطراب مى آید، و در این هنگام جانش به در مى رود. پس اگر حکم خداوند بر او به نیکى و سعادت رفته باشد روح او با توحید از دنیا بیرون مى رود و این سرانجام نیک است، و اگر حکم به شقاوت وى شده باشد - از چنین سرنوشتى به خدا پناه مى بریم - روح او با شک و اضطراب از دنیا مى رود و این است پایان و سرانجام بد.

توبه بندگان مقرب خدا
از آنجا که توبه عبارت از رجوع و بازگشت از حال پست تر و پائین تر به مرتبه عالى تر و برتر از آن است، و در عالم وجود جز خداوند که غنى بالذات است موجودى یافت نمى شود که از هر جهت کامل بوده و نیازى به ترقى و تکامل نداشته باشد و این است که معناى نیاز همگان را به توبه تصحیح می کند.
و از طرف دیگر عقلى که کمال انسان و اطاعت پروردگار بدان بستگى دارد پس از کمال قوه شهوت و غضب و سایر اخلاق مذمومه در وجود آدمى، کامل مى شود، همچنین انسان ابتدا جاهل است و پس از جهل است که به علم دست مى یابد و معلوم است که جهل و سایر صفات مذمومه اسباب معصیت و بلکه خود از جمله معاصى است که توبه از آنها واجب است و عقل پس از سن هفت سالگى است که در وجود آدمى بکار مى افتد و اصل عقل از اوان بلوغ است که به عرصه ظهور و بروز میرسد و حاکم بر وجود انسان مى شود در حالیکه شهوت قبل از تولد در وجود نوزاد موجود است، و «توبه» عبارت از قبول حکم عقل در باز داشتن آدمى از فرو رفتن در شهوات است، بنابر این عقلى که میبایست مانع آدمى از فرو رفتن در شهوات باشد پس از سن هفت سالگى و حتى اوان بلوغ در انسان کامل می شود در حالیکه شهوت و غضب و جهل و سایر صفات ناپسند قبل از تولد با او است، و این دلیل دیگرى در نیاز همه انسان ها به توبه است.
و به عبارت دیگر؛ مساله قرب و بعد (نزدیکى به خدا و دورى از او) دو امر نسبى هستند، ممکن است بعد، در مقام قرب هم تحقق یابد، بعد از یک مرحله، و قرب به مرحله اى دیگر، و بنابراین معناى توبه درباره رجوع بعضى از بندگان مقرب خدا نیز مصداق مى یابد، چون موقف او را اگر مقایسه کنیم با موضع کسى که از او مقرب تر و به خداى تعالى نزدیکتر است، رجوع او به خدا، توبه مى شود.
و گناهان نسبت داده شده به انبیاء و اولیاء الهی در افق احکام و قوانین مخصوص به حب و بغض معنا می یایند. توضیح اینکه ما مى بینیم چشم دشمن مخصوصا اگر در حال غضب باشد همه اعمال نیک را هم بد و مذموم مى بیند، و بر عکس چشم دوست مخصوصا وقتى که در دوستى به حد شیفتگى رسیده باشد جز حسن و کمال نمى بیند، تا آنجا که تمامى هم خود را صرف در خدمت به دوست نموده بلکه کارش به جایى مى رسد که کوچکترین غفلت از محبوب را گناه مى شمارد، چون به نظر او ارزش خدماتش به دوست به مقدار توجه و مجذوبیتى است که نسبت به او دارد و چنین معتقد است که یک لحظه غفلت از دوست و قطع توجه به او مساوى است با ابطال طهارت قلب، حتى چنین کسى اشتغال به ضروریات زندگى از قبیل، خوردن و آشامیدن و امثال آن را گناه مى داند، زیرا فکر مى کند که گر چه این کارها ضرورى است و آدمى ناگزیر از اشتغال به آن است، ولی یک یک آنها از جهت اینکه کارى است اختیارى و اشتغال به آن اشتغال اختیارى به غیر محبوب و اعراض اختیارى از اوست از این جهت گناه و مایه انفعال و شرمندگى است، بنابراین مى بینیم کسانى که از فرط عشق و یا از بزرگى مصیبتى که به آنها روى آورده به این حد از خود بى خبر شده اند، از اشتغال به خوردن و نوشیدن و امثال آن خودداری مى ورزند.
پس مثلا توجه به مباحات در زندگى - لذتهاى مباح، کارهاى مباح - در نظر انسانى که در آن حد از علو درجه است، یک نوع سقوط و انحطاط محسوب شود. دلش مى خواست که در چارچوب ضرورتهاى مادى و جسمانى قرار نمى داشت و همین نیم نگاه را هم به مباحات و به مسائل عادى زندگى نمى کرد و در راه معرفت و در آن وادى بى نهایت به سوى رضوان الهى و بهشت معرفت الهى، بیشتر پیش مى رفت. وقتى چنین چیزى نشده است، پس استغفار مى کند.
امام صادق (علیه السلام) مى فرماید: رسول خدا در شبانه روز صد بار توبه و استغفار مى کرد، بدون آنکه گناهى کرده باشد. به درستى که خدا مصیبتها را به دوستانش اختصاص مى دهد بدون آنکه گناهى کرده باشند تا آنها را بدان سبب پاداش دهد.
منظور این است که گناهانى مثل گناهان ما ندارند زیرا گناه هر کس مناسب با قدر و منزلتش در نزد خداست.
و این موضوع ممکن است یکی از دلایل اعتراف انبیاء و ائمه (علیهم السلام) به گناه، و سر گریه و زارى ایشان، باشد.
بعضى خیال مى کنند که سوزوگداز امام سجاد (علیه السلام) در دعاهای صحیفه سجادیه، براى این است که به دیگران یاد بدهد. بله؛ یاد دادن به دیگران که هست - هم در شکل و هم در مضمون کار - اما اصل قضیه این نیست. اصل قضیه، آن حالت طلب خود این بنده صالح و انسان والا و بزرگوار است. این سوزوگداز، متعلق به خود اوست. این اظهار تضرع پیش پروردگار، متعلق به خود اوست. این ترس از عذاب خدا و میل به تقرب الى الله و رضوان الهى، متعلق به خود اوست. این استغفار و طلب از خدا، واقعا متعلق به خود اوست.
شاهد این گفتار ما توبه هایى است که خداى تعالى در کلام مجیدش از انبیاى معصوم و بى گناه (علیهم السلام) حکایت فرموده از آن جمله در باره آدم (علیه السلام) چنین مى فرماید:" فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه" :پس آدم کلماتى را از پروردگارش دریافت نمود، و در نتیجه خداى تعالى توبه اش بپذیرفت(بقرة،37). و نیز در حکایت دعاى ابراهیم و اسماعیل (علیه السلام) بعد از بناى کعبه مى فرماید:" و تب علینا إنک أنت التواب الرحیم": و توبه ما بپذیر که تو، توبه پذیر مهربانى (بقره،128).
و از موسى (علیه السلام) حکایت مى کند که گفت:" سبحانک تبت إلیک و أنا أول المؤمنین": منزهى اى خدا، من به درگاهت توبه آوردم و اولین کسى هستم که به تو ایمان دارد (اعراف،143).
و در خطاب به پیامبر اسلام مى فرماید:" فاصبر إن وعد الله حق و استغفر لذنبک و سبح بحمد ربک بالعشی و الإبکار": پس صبر کن که وعده خدا حق است، و براى گناهت طلب مغفرت نما، و شامگاهان و بامدادان حمد و تسبیح پروردگار خود گوى (مؤمن، 55).
و نیز درباره همان جناب مى فرماید:" لقد تاب الله على النبی و المهاجرین و الأنصار الذین اتبعوه فی ساعة العسرة": هر آینه خدا توبه پیامبر و مهاجرین و انصارى را که در ساعت دشوارى او را تبعیت کردند بپذیرفت (توبه، 117).
و این توبه، توبه عمومى خداى سبحان است، که اطلاق آیات بسیارى از کلام مجیدش بر آن دلالت دارد، از قبیل آیه:" غافر الذنب و قابل التوب" :خدایى که آمرزگار گناه و پذیراى توبه است(مؤمن،3) و آیه:" و هو الذی یقبل التوبة عن عباده": و اوست که توبه را از بندگانش مى پذیرد(شورى،25) و آیاتى دیگر از این قبیل.
بنابراین، استغفار براى همه است و همه باید استغفار کنند. آن کسانى که اهل عبادتند، آن کسانى که در امر عبادت متوسطند، آن کسانى که حتى کاهل در کار عبادتند و فقط به اقل واجبات اکتفا مى کنند، آن کسانى که حتى گاهى خداى نخواسته بعضى از عبادت واجب هم از آنها ترک مى شود، همه و همه توجه داشته باشند که این رابطه بین آنها و خدا، کار را پیش مى برد. از خداى متعال، آمرزش و مغفرت بخواهید و طلب عفو کنید. از خدا بخواهید که مانع گناه را بردارد؛ این ابر را از مقابل خورشید فیض و لطف و تفضلات خودش برطرف کند، تا لطفش بر این دلها و جانها بتابد. آن وقت ببینید که تعالى و اعتزازى به وجود خواهد آمد.

ترجمه‏الاخلاق، سید عبدالله شبّر، ص 336-337



ترجمه تفسیر المیزان، ج‏4، ص388- ج‏6، ص525



ترجمه أسرارالصلاة، میرزا جواد ملکی تبریزی، ص65-68



ترجمه جامع السعادات(علم‏اخلاق‏اسلامى)، ملامهدی نراقی، ج 4،ص 78-79



بیانات مقام معظم رهبرى در خطبه‏هاى نماز جمعه‏ تهران، 28/10/1375



معنا و حقیقت توبه در عرفان

توبه در لغت
توبه از ماده «توب» به معنای «رجع» (بازگشت) است. ابن فارس متوفای در «معجم مقاییس اللغه» می گوید: «توب» لفظی است که دلالت بر رجوع می کند. گفته می شود: «تاب من ذنبه »: یعنی از آن رجوع کرد.
ابن منظورلغوی معروف می گوید: «التوبه الرجوع من الذنب»: توبه به معنای رجوع از گناه است.

توبه در اصطلاح
آنچه در عرفان مهم است حقیقت توبه است اما بد نیست به عنوان مقدمه به ذکر پاره ای از تعاریف توبه که در گوشه و کنار کتب عرفانی آمده است بپردازیم.
جرجانی می گوید: «... و در اصطلاح شرع پشیمانی از گناهان است و صوفیان می گویند: توبه رجوع به خدای تعالی است برای گشودن گره امتناع از قلب وبرخاستن به تمام حقوق پروردگار. »
عبدالرزاق کاشانی در شرح منازل السائرین پیر هرات می گوید: «توبه بازگشت از مخالفت حکم حق است به موافقت او پس تا زمانی که مکلف حقیقت گناه را نشناسد و نداند که فعلی که از او صادر می شود مخالف حکم خدا است برای آن مکلف رجوع از گناه صحیح نیست»
و امام خمینی(ره) نیز در تأیید این نظر، می فرمایند: «توبه رجوع از احکام و تبعات طبیعت است به سوی احکام روحانیت و فطرت. چنانچه حقیقت انابه رجوع از فطرت و روحانیت نفس است به سوی خدا».

عزالدین کاشانی در تعریف توبه داستانی از جنید (متوفی 297 ه. ق. ) نقل می کند که گفته است:
شبی به ملاقات سری سقطی (متوفی 257 ه. ق. ) رفتم او را متغیر و مضطرب یافتم، سبب نگرانی او را جویا شدم. گفت: امروز جوانی نزد من آمد و پرسید: توبه چیست؟ گفتم: توبه آن است که گناهت را فراموش نکنی. جوان گفت: نه چنین نیست. گفتم: پس چیست؟ گفت: توبه آن است که گناهت را فراموش کنی. جنید گفت: از نظر من نیز توبه همان است که آن جوان گفت. پرسیدم: چرا؟ گفت: «لان ذکر الجفاء حال الصفاء جفاء»: بخاطر اینکه به یاد آوردن جفا در حال صفا، خود جفاست.
ذوالنون مصری (متوفی 245 ه. ق. ) در تعریف توبه می گوید: حقیقت توبه همان است که آیه شریفه فرمود: «و ضاقت علیهم انفسهم و ظنوا ان لا ملجا من الله الا إلیه ثم تاب علیهم لیتوبوا»: (همچنین) آن سه نفر که (از شرکت در جنگ تبوک) تخلف جستند، (و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند، ) تا آن حد که زمین با همه وسعتش بر آنها تنگ شد (حتى) در وجود خویش، جایى براى خود نمى یافتند (در آن هنگام) دانستند پناهگاهى از خدا جز بسوى او نیست سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود، (و به آنان توفیق داد) تا توبه کنند خداوند بسیار توبه پذیر و مهربان است!(توبه، 118).
بدین ترتیب کسی موفق به توبه می شود که جهان را بر خود تنگ ببیند و از خطاهایش مضطرب و افسرده خاطر شود.
و می گوید: «توبه عوام، از گناه است وتوبه خواص، از غفلت. » گفت: «بر هر عنصری، توبه ای است توبه دل، نیت کردن است بر ترک شهوات حرام و توبه چشم، از محارم بر هم نهادن، و توبه دست، ترک گرفتن دست ازمناهی و توبه پای، نارفتن به مناهی. »
پیر هرات نیز به توضیح اصول سه گانه حقایق توبه می پردازد و می نویسد: «و حقایق التوبه ثلاثة اشیاء: تعظیم الجنایة و اتهام التوبة و طلب اعذار الخلیقة».
چنان که کاشانی ــ شارح منازل ــ می گوید: به کار بردن واژه «حقایق» به جای بیان حقیقت توبه این نکته را می رساند که حقیقت توبه نیز ظاهر و باطنی دارد و دارای مراتب و ابعاد متفاوتی است.
از بیان خواجه درمی یابیم که اولا، تائب و سالک طریق حق باید گناه و نافرمانی و خطای خویش را بزرگ شمارد که اگر چنین نکند پشیمانی برای او حاصل نمی شود.
ثانیا، همواره متوجه این نکته باشد که شاید هرگز حق توبه را به جای نیاورده و چه بسا که توبه او تحقق نیافته باشد. زیرا گرچه توبه در اصطلاح عرفانی مقام است و اکتسابی، اما بدیهی
است اگر سالک زمینه ایجاد و فراگیری چنین مقامی را فراهم نکرده باشد هرگز موفق به توبه نخواهد شد و در نتیجه مورد لطف و عنایت حضرت محبوب قرار نخواهد گرفت که خداوند می فرماید: «ان الله یحب التوابین»
ثالثا، صفت تائب و سالکی که در قوس صعود قرار گرفته است و به فکر وصول به کمال مطلق و رسیدن به خالق خوبیها می باشد نازنین بینی است و منظر نگاه او زیباییهاست نه عیب و نقص و کوتاهی دوستان. از این رو همگان را در اعمالشان معذور می بیند و از این مرحله نیز فراتر رفته نفس خویش را از همه مردم گناهکارتر می شمارد و عذر همه را می پذیرد جز عذر نفس خویش.
خواجه عبدالله سپس به رمز و راز حقیقت توبه می پردازد، می فرماید:
سرائر حقیقة التوبة ثلاثة اشیاء: تمییز التقیة من العزة و نسیان الجنایة و التوبة من التوبة ابدا. لأن التائب داخل فی الجمیع من قوله تعالی و توبوا الی الله جمیعا ایها المؤمنون.
توضیح اینکه: 1) سالک باید میان تقوی که خودداری از خطاست با محبوبیت نزد مردم فرق بگذارد زیرا گاه اتفاق می افتد که اجتناب از گناه به خاطر جاه طلبی و عزت یافتن در میان مردم باشد. بنابراین، مسافر کوی دوست می باید پندار و گفتار و کردار خود را هوشیارانه ارزیابی کند و مرز میان تقوی و محبوبیت و مقبولیت نزد مردم را از هم جدا سازد.
2) گناه و نافرمانی خویش را در حضور محبوب فراموش کند و تنها به محبوب خویش متوجه باشد زیرا بیان خطا و نافرمانی در حضور محبوب، مکدر ساختن صفای حضور محبوب است پس ادب اقتضا می کند در پیشگاه عظیم، سخنی از لغزش به میان نیاید و خطا به فراموشی سپرده شود و تنها محبوب و عظمت او منظور نظر سالک باشد و برای همیشه از توبه خود نیز توبه کند.

سهل بن عبدالله: «اول توبه، اجابت است. پس انابت است، پس توبه است، پس استغفار. اجابت به فعل بود و انابت به دل و توبه به نیت و استغفار از تقصیر... اول چیزی که مبتدی را لازم آید توبه است و آن ندامت است و شهوات را از دل برکندن و از حرکات مذمومه به حرکات محموده نقل کردن و دست ندهد بنده را توبه تا خاموشی را لازم خود نگرداند و... »
جنید بغدادی: «توبه را سه معنی است: اول ندامت، دوم عزم بر ترک معاودت(برگشت به گناه). سوم خود را پاک کردن از مظالم و خصومت. »
خواجه نصیرطوسی (ره): «معنای توبه رجوع از گناه باشد و اول باید دانست گناه چه باشد. »
دکتر قاسم غنی: «صوفیه توبه را به این شکل تعریف کرده اند که بیداری روح است از غفلت و بی خبری به طوری که گناهکار از راههای ناصوابی که می پیماید، خبردار شود و از گذشته بد خود منزجر گردد ولی فقط تذکر و تنبه کافی نیست که تائب شمرده شود مگر آنکه توبه کار بکلی آن معصیت یا معاصی را که مرتکب بوده و متذکر شده رها نماید و مصمم شود که بار دیگر به آن معاصی برنگردد» تا به قول شیخ عطار در منطق الطیر: تو یقین می دان که صد عالم گناه از تف یک توبه برخیزد ز راه.
لاهیجی: ... بتوبه که بازگشتن بجانب حق است و ترک ماسوی الله متصف گردد.
غزالی در احیاءالعلوم، نراقی در جامع السعادات و فیض در محجةالبیضاء در تعریف توبه می فرمایند: «توبه عبارتست از سه امری که مترتب بر یکدیگرند و هر کدام علت دیگری است و آن سه عبارتند از: 1. علم به مضرات گناه و اینکه سبب دوری از حق تعالی می گردد. 2. ندم و پشیمانی. 3. تصمیم و اراده به عمل. کیفیت ترتب این سه امر به این صورت است که آگاهی از زبان گناه علت حالت ندامت و پشیمانی از آن می گردد و هنگامی که بخوبی این ندامت بر انسان مستولی گردد تصمیم می گیرد گناهان گذشته راجبران کند و در زمان حال گناه نکند و تصمیم می گیرد در آینده نیز مرتکب گناه نگردد.

حقیقت توبه
حقیقت توبه چیست؟ آنچه تحت این عنوان نخستین گام سالک راه حق است ماهیتش از چه قرار است؟ آیا همان تعاریف پیشین تعریفهایى از واقعیت توبه است؟ بى گمان چنین نیست این تعریفها، همان طور که محیى الدین مى فرماید، حد واقعى نیست بلکه جان مطلب چیز دیگرى است و آن این که:
هنگامى که انسان متوجه مى شود که غفلتها و گناهها حجابى میان او و محبوبش ایجاده کرده که نمى تواند به او نزدیک شود وبه سویش حرکت کند؛ وقتى متذکر مى گردد که ظلمت بار گناه ولغزش بر دل و جانش آن چنان سایه افکنده است که هیچ پرتوى از نور حق بر آن نمى تابد و او تنگ دل و سنگ دل شده است که «ویل للقاسیة قلوبهم »، پشیمان مى گردد، متالم مى شود و این آتش پشیمانى وتالم سراسر وجود، روح و جانش را فرا مى گیرد، شعله مى کشد و شعله هایش فروزان و فروزانتر مى شود واین شراره ها است که تمامى آثار شوم، ریشه هاى گناه، پرده ها وحجابها را مى سوزاند و خاکستر مى کند و دیواره هاى دل آدمى راهمانند تنورى داغ که شراره هاى آتش بر آن تابیده و آن را سفیدکرده است، آماده چسباندن خمیرایمان مى کند و مهم این است که هیزم این آتش ندامت ریشه ها، شاخه ها و برگهاى گناه است که در دل جاى خوش کرده است. خداى مى فرماید: «الا من تاب و امن و عمل صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما»: مگر کسانى که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، که خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدل مى کند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است (فرقان، 70).
چند ازاین الفاظ واضمار ومجاز سوز خواهم سوز، با این سوز ساز هر آن دل راکه سوزى نیست دل نیست دل بى سوز غیر از آب و گل نیست
در واقع توبه انقلاب است، انقلابى درونى، حرکتى در جان تاآزاد گردد و به سوى حق سیر کند. توضیح این که از دیدگاه عارفان، گناهان، غفلتها و... حجابهایى است که گوهر جان رازندانى نموده است و بر آن حکومت مى کند و سالک باید درنخستین گام بیدار شود، علیه این سلطه بپاخیزد و با انقلابى ازدرون، جان را آزاد کند تا بتواند به سوى حق پرواز نماید و این همان توبه است و چون حجابها و پرده ها نسبى و تشکیکى است، این معنا در همه مراتب توبه وجود دارد، چه حجاب ازظلمت باشد. و چه از نور، باید انقلاب درونى و آتش ندامت جان را بلرزاند، متزلزلش کند و با یک دگرگونى و زیر و رویى زمینه سیر روحانى عارف را فراهم آورد. به نظر ماحقیقت توبه همین است و شرایط و ارکانى که براى آن ذکر شده است یامقدمه و یا از آثار و شرایط توبه است. جان و روح توبه همان سوز، درد، انقلاب درونى و آتش ندامت است. رسول خدا (صلوات الله علیه) مى فرمایند: «الندم من الذنب توبة »: پشیمانی از گناه، توبه است. و على (علیه السلام) مى فرماید: «الندم على الخطیئة استغفار»: و در جاى دیگر نیز مى فرماید: «الندم احد و باز مى فرماید: «الندم على الخطیئة یمنع عن معاودتها»: پشیمانی بر گناه از بازگشت به آن جلوگیری می کند. و مى فرماید: «من ندم فقدتاب »: به تحقیق کسیکه پشیمان شد، توبه کرده است. و امام باقر (علیه السلام) مى فرماید: «کفى بالندم توبة »: پشیمانی در توبه کفایت می کند.
و روایات دیگرى به همین مضمون که همگى دلالت بر این داردکه توبه همان آتش ندامت جانسوزاست. بسیارى از شخصیت هاى برجسته عرفان هم، همین نظر را دارند و به نظر ما تعریف صحیح توبه در همه مراتب، همین است.
پیرهرات در کشف الاسرار مى گوید:
«حقیقت توبه پشیمانى است که در دل پدید آید، دردى که ازدرون سینه سر بزند، آتش حجل در دل وى افتد آب حسرت ازدیده فرو ریزد نه بینى که شاخى از یک سرآن آتش زنى و از آن دیگر سر، آب قطره قطره مى چکد مصطفى (صلى الله علیه و آله) گفت: «من اذنب ذنبا فندم علیه فهو توبة »: کسیکه گناهی را مرتکب شود سپس از انجام آن پشیمان شود، پس آن توبه است.
و شیخ شبسترى مى گوید:
و حقیقت توبه چیزى جز روى گرداندن و روى کردن نیست «حقیقت توبه آن است که سالک راه اله را از هرچه مانع وصول به محبوب حقیقى است از مراتب دنیا و عقبى اعراض نموده وروى توجه به جانب حق آورد و جمیع موانع صورى و معنوى را «فنبذوه وراء ظهورهم » گردانیده مطلقا نظر به غیر حق نیندازد. بنیاد مقام توبه قسمى دگرگونى است و آغاز زندگانى تازه اى است یعنى چنان است که آدمى زندگانى هر روزه و عادى خویش را بى ارزش ببیند، کمر شوق بر میان مى بندد و به راهى قدم مى نهد که هر شبنمش صد موج آتشین است. »
ممکن است مراد غزالى دراحیاءالعلوم و فیض درمحجة البیضاء نیز همین باشد. بدین معنى که علم و آگاهى ازمضرات و زیانهاى گناه را مقدمه توبه و تصمیم بر ترک گناه را درآینده از نتایج آن بدانند.
امامحیى الدین تصریح مى کند که توبه عوام سه رکن دارد و توبه اهل الله همان اعتراف و دعا است، نه تصمیم بر ترک گناه وتصریح مى کند که «الندم توبة » مانند «الحج عرفة » هست، بله اگرمى فرمود: «الندم التوبة » دلالت داشت که توبه همان ندامت است. مرحوم میرزا جواد ملکى تبریزى در «لقاء الله » توبه را به همین معنى دانسته و نمونه هایى براى آن ذکر کرده است.

توبه و جایگاه بلند آن در عرفان، سید علی حسینی، فصلنامه معرفت، شماره6و 7



مقامات عرفانی، فاطمه طباطبایی ، فصلنامه متین، شماره 5

مفهوم عشق و نظرات مختلف در مورد ماهیت آن





محبت وقتی که به آن حالت برسد " عشق " نامیده می شود، به یک حالتی که زمام فکر و اراده انسان را می گیرد، بر عقل و بر اراده تسلط پیدا می کند و لهذا حالتی می شود شبه جنون، یعنی عقل را دیگر در آنجا حکمی نیست:
قیاس کردم تدبیر عقل در ره عشق *** چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی

در مسأله جنگ عقل و عشق می بینید که همیشه پیروزی را با عشق دانسته اند و محکومیت را با عقل:
نیکخواهانم نصیحت می کنند *** خشت بر دریا زدن بی حاصل است
شوق را بر صبر قوت غالب است *** عقل را با عشق دعوی باطل است
یکچنین حالتی را " عشق " می نامند.

عیب اساسی این حالت این است که از اختیار انسان خارج است. این قابل توصیه نیست. برخی امور است که اگر پیدا بشود، به شرط اینکه انسان در برخورد با آن به نحو احسن رفتار کند مفید واقع می شود ولی خودش قابل توصیه نیست، مثل مصیبت. مصیبت برای انسان می تواند آثار بسیار مفیدی داشته باشد اما قابل توصیه نیست که به انسان بگویند تو به دست خودت برای خودت مصیبت به وجود بیاور چون مصیبت و بلا یک کوره خیلی خوبی است برای اصلاح انسان. این مسأله ای که به نام " عشق " نامیده می شود نیز چیزی است که اگر پیش آمد ممکن است یک کسی را خراب کند، ممکن هم هست یک کسی را آباد کند، ولی به هر حال یک امر قابل توصیه نیست.

نظریات در مورد ماهیت عشق
* یک نظریه این است که می گوید عشق به طور مطلق ریشه و غایت جنسی دارد، روی همان خط غریزه جنسی حرکت می کند و ادامه می یابد و تا آخر هم جنسی است.
* نظریه دیگر همان نظریه ای است که حکمای ما این نظریه را تأیید می کنند که به دو نوع عشق قائل هستند: عشقهای جنسی و جسمانی، و عشقهای روحانی، و می گویند زمینه عشق روحانی در همه افراد بشر وجود دارد.
*نظریه سومی وجود دارد که خواسته جمع کند میان دو نظریه، نظریه فروید و نظریه ای که به عشق روحانی قائل است. فروید، این روانکاو معروف که همه چیز را ناشی از غریزه جنسی می داند علم دوستی را، خیر را، فضیلت را، پرستش را و همه چیز را به طریق اولی عشق را جنسی می داند.
* ولی نظریه او را امروز دیگر قبول نمی کنند، نظریه دیگری پیدا شده است، آن نظریه دیده است که در " عشق " احیانا کیفیاتی پیدا می شود که با جنبه های جنسی سازگار نیست یعنی وابسته به غلیان ترشحات جنسی نیست که دائر مدار آن باشد، چون امر جنسی مثل همان گرسنگی است، گرسنگی یک حالت طبیعی است، وقتی که بدن احتیاج به غذا پیدا کند و یک سلسله ترشحات بشود گرسنگی هست و اگر چنین نباشد نیست، در احتیاج جنسی هم همین طور است، وقتی که این احتیاج مادی باشد، در هر حدی که ترشحات باشد هست و اگر نه نیست، ولی " عشق " تابع این خصوصیات نیست، از این رو اینطور گفتند که عشق از نظر مبدأ، جنسی است ولی از نظر منتها و کیفیت، غیرجنسی است، یعنی به طور جنسی شروع می شود، اولش شهوت است ولی بعد تغییر کیفیت و تغییر حالت می دهد و در نهایت امر تبدیل به یک حالت روحانی می شود.
* ویل دورانت این مورخ معروف فلسفه در کتاب لذات فلسفه بحثی درباره عشق کرده است. او همین نظریه را انتخاب می کند و نظریه فروید را طرح و رد می کند. او می گوید حقیقت این است که عشق بعدها تغییر مسیر و تغییر جهت و حتی تغییر خصوصیت و تغییر کیفیت می دهد، یعنی دیگر از حالت جنسی به طور کلی خارج می شود. او اساس نظریه فروید را صحیح نمی داند.
* نظر ما در طرح مسأله عشق بیشتر به آن تمایلی است که عاشق به فنای در معشوق پیدا می کند که ما آن را " پرستش " می نامیم. این هم چیزی است که با حسابهای مادی جور درنمی آید. غربیها اینگونه عشقها یعنی فنای عاشق در معشوق را عشقهای شرقی می نامند و حتی تقدیس هم می کنند. برتراند راسل در کتاب زناشویی و اخلاق می گوید: " ما امروزیها حتی در عالم تصور نمی توانیم روحیه آن شاعرانی را که در اشعارشان از فنای خود سخن می راندند بی آنکه کوچکترین التفاتی از محبوب بخواهند درک بکنیم. "
می خواهد بگوید که ما معمولا در عشقهایی که خودمان سراغ داریم عشق را وسیله ای و مقدمه ای برای وصال می دانیم. (در این زمینه جمله های زیادی دارد.) می گوید در عشقهای شرقی اساسا عشق وسیله نیست و خودش فی حد ذاته هدف است، و بعد خیلی هم تقدیس می کند، می گوید این عشقهاست که به روح انسان عظمت و شکوه و شخصیت می دهد.
* ویلیام جیمز در کتاب دین و روان می گوید: به دلیل یک سلسله تمایلات که در ما هست که ما را به طبیعت وابسته کرده است، یک سلسله تمایلات دیگری هم در ما وجود دارد که با حسابهای مادی و با حسابهای طبیعت جور درنمی آید و همین تمایلات است که ما را به ماوراء طبیعت مربوط می کند، که توجیه و تفسیرش همان است که حکمای اسلامی کرده اند.
و معتقدند که این حالت فنایی که عاشق پیدا می کند در واقع مرحله تکامل اوست، این فنا و نیستی نیست، اگر معشوق واقعی اش همین شیء مادی و جسمانی می بود، فنا و غیرقابل توجیه بود که چطور یک شییء به سوی فنای خودش تمایل پیدا می کند؟ ولی در واقع معشوق حقیقی او یک واقعیت دیگر است و این (معشوق ظاهری) نمونه ای و مظهری از اوست و این در واقع با کاملتر از خودش و با یک مقام کاملتر متحد می شود و به این وسیله این نفس به حد کمال خودش می رسد.

فایده عشق از نظر عرفا
اگر عرفا عشق را توصیه کرده اند آنها یک ادعایی دارند، ادعاشان این است که می گویند آدم کامل مثل یک آدمی است که شنا را خوب بلد است که اگر یک کسی را که شنا بلد نیست در دریا هم بیاندازد، اگر دید غرق می شود می تواند او را بگیرد و بیرون بیاورد. آنها معتقدند که یک آدم کامل اگر بر یک ناقص اشراف داشته باشد، می تواند مراقب و مواظب او باشد و نگذارد هلاک بشود.
مثل آن تمرینی که بچه ها را در استخر می دهند. به بچه نمی شود توصیه کرد که به تنهایی برو در استخر، اما تحت مراقبت یک نفر مربی مانعی ندارد، او مراقبش است، اگر دید دارد غرق می شود نجاتش می دهد. همچنین اینها معتقدند که این (عشق) یک امری است که اگر رخ بدهد، در انسان وحدت و تمرکز ایجاد می کند، یعنی او را از هزاران رشته تعلق جدا می کند.

یک عیب اساسی در ما این است که در روح ما صدها رشته وابستگی به صدها شیء وجود دارد نه به یک شیء، به صدها شیء. از نظر روح و معنا وابسته هستیم، مثل یک انسانی یا یک حیوانی که با رشته های مختلف به صد جا بسته باشد، اگر یکی از آنها بریده شود نود و نه تای دیگر هست، دو تا بریده شود نود و هشت تای دیگر هست. انسان برای اینکه به خدا از نظر عمل موحد باشد و همه رشته های متصل به او از خدا سرچشمه بگیرد باید همه اینها را قطع بکند تا بتواند به او وصل بکند و مصداق " «فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله»" (بقره/ 256) (پس کسی که به طاغوت کافر شد و به خدا ایمان آورد) بشود.
اینها معتقد هستند که همین چیزی که اسمش " بلا " است (یعنی عشق)، سبب می شود که انسان از همه آن صد شیء می برد، به همان یکی وصل می شود و این حالت تمرکز در او پیدا می شود. آنگاه مدعی هستند همین قدر که این تمرکز ولو نسبت به یک مظهر و یک شیء باطل در او پیدا شد بعد امکان اینکه این تمرکز تحت مراقبت یک " کامل " از اینجا برداشته شود و به مرکز اصلی خودش گذاشته شود هست. آنچه گفته اند روی این حساب است.

کاربرد کلمه عشق در قرآن و روایات اسلامی
نوشته اند که این کلمه در زبان عربی به همین معنا به کار می رود و مع الوصف در تمام قرآن و روایات اسلامی این کلمه و مشتقات آن به چشم نمی خورد. اولا که به این قرصی نیست که این کلمه و مشتقات آن (در تمام قرآن و روایات اسلامی) به چشم نمی خورد. در روایات هم (استعمال این کلمه را) داریم، زیاد نداریم ولی داریم. در مورد «عبادت» حدیث هست که «طوبی لمن عشق العبادة و احبها بقلبه و باشرها بجسده...»؛ خوشا به حال کسی که عاشق عبادت است و آن را با قلبش دوست دارد و بدن خود را به عبادت وامی دارد.
همچنین در آن روایت معروف دارد که امیرالمؤمنین ظاهرا در وقتی که می رفتند به صفین، یعنی در جنگ صفین در مسیری که از کوفه به طرف شام به طرف لشکرگاه معاویه حرکت می کردند، رسیدند به همین سرزمین نینوا (سرزمین کربلا)، در آنجا یک مشت از این خاک را برداشتند و بوییدند و بعد فرمودند: «ایه لک ایتها التربه، لیحشرن منک اقوام یدخلون الجنه بغیر حساب»؛ یعنی خوشا به تو که از میان تو گروهی محشور خواهند شد که بدون حساب وارد بهشت می شوند. بعد فرمود: «مناخ رکاب و مصارع عشاق»؛ اینجا بارانداز سواران و قتلگاه عاشقان است، که نسبت به اصحاب امام حسین کلمه " عشاق " تعبیر شده. این روایت در کتب مقاتل از جمله کتاب نفس المهموم مرحوم حاج شیخ عباس قمی هست.

پس به این قرصی که اصلا در قرآن کریم و روایات اسلامی، این کلمه و مشتقات آن به چشم نمی خورد، به این شدت نیست، هست ولی کم است. و ثانیا یک وقت می گویید که خود این کلمه به چشم نمی خورد، در این صورت می گوییم لفظ که نمی تواند موضوع بحث باشد، اگر چیزی مورد اکراه اسلام باشد معنای آن مورد اکراه است نه لفظ آن که بگوییم اسلام از این لفظ تنفر دارد.
حال گیرم که این لغت (عشق) به کار نرفته است، معنا چطور؟ این لغت در مورد خدا هم به کار برده نشده است الا همان جمله «من عشق العباده و احبها» یا کم به کار برده شده است، ولی این معنا به کار برده شده است. مگر در دعای کمیل نمی خوانیم: «و اجعل قلبی بحبک متیما»؛ قلب مرا از محبت خودت لبریز کن. " متیم " همان حالتی را می گویند که ما " عشق " می نامیم. در چند تعبیر دیگر نیز در دعای کمیل نظیر این مطلب هست.

فطرت ص 193-189 و 99-96

عشق و روابط محبت آمیز در قرآن

عشق و محبت تنها منحصر به عشق حیوانی جنسی و حیوانی نسلی‏ نیست بلکه نوع دیگری از عشق و جاذبه هست که در جوی بالاتر قرار دارد و اساسا از محدوده ماده و مادیات بیرون است و از غریزه‏ای ماوراء بقاء نسل، سرچشمه می‏گیرد و در حقیقت فصل ممیز جهان انسان و جهان حیوان است و آن‏ عشق معنوی و انسانی است، عشق ورزیدن به فضائل و خوبیها و شیفتگی سجایای‏ انسانی و جمال حقیقت.

عشقهائی کز پی‏رنگی بود *** عشق نبود عاقبت ننگی بود
زانکه عشق مردگان پاینده نیست *** چون که مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر *** هر دو می‏باشد زغنچه تازه‏تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است *** وز شراب جانفزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا *** یافتند از عشق او کار و کیا

و این عشق است که در آیات بسیاری از قرآن، با واژه " محبت " و احیانا " ود " یا " مودت " از آن یاد شده است. این آیات در چند قسمت قرار گرفته‏اند:

1 - آیاتی که در وصف مؤمنان است و از دوستی و محبت عمیق آنان نسبت‏ به حضرت حق، یا نسبت به مؤمنان سخن گفته است: «و الذین آمنوا اشد حبا لله؛ آنان که ایمان آورده‏اند در دوستی خدا سختترند» (بقره/ 165) « و الذین تبوؤا الدار و الایمان من قبلهم یحبون من هاجر الیهم و لا یجدون فی صدورهم حاجة مما اوتوا و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة؛ و کسانی (از انصار) که پیش از آنها خانه و ایمان (خویش) را آماده کردند، کسانی را که به سویشان هجرت کردند دوست دارند، و نسبت به آنچه به آنها داده شده در دل خود احساس نیاز نمی کنند و (آنها را) بر خود مقدم می دارند، هر چند خود بدان نیاز مبرمی داشته باشند» (حشر/ 9).

2- آیاتی که از دوستی حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن می‏گوید:
«ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین؛ خدا توبه کاران و پاکی طلبان را دوست دارد» (بقره/ 222).
«و الله یحب المحسنین؛ خدا نیکوکاران را دوست دارد» ( بقره/ 195).
«ان الله یحب المتقین؛ خداوند، پرهیزگاران را دوست دارد» ( آل عمران/ 76، توبه/4).
«و الله یحب المطهرین؛ خدا دوست دارد پاکیزگان را »( توبه/108)
«ان الله یحب المقسطین؛ خدا دوست دارد عدالت کنندگان را» ( مائده/ 42، حجرات/9، ممتحنه / 8).

3 - آیاتی که متضمن دوستیهای دو طرفی و محبتهای متبادل است: دوستی‏ حضرت حق نسبت به مؤمنین و دوستی مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستی‏ مؤمنین یکدیگر را:

«قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم؛ بگو اگر دوست دارید خدا را، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان‏ بدارد و گناهانتان را برایتان ببخشاید» (آل عمران/ 31).

«فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه؛ خدا بیاورد قومی را که دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند» (مائده/ 54). (محبت مؤمنان نسبت به یکدیگر).

«ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا؛ کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، به زودی خدای رحمان برای آنان محبتی(در دل ها) قرار خواهد داد». ( مریم/ 96).

«و جعل بینکم مودة و رحمة؛ در میان شما با همسرانتان دوستی قرار داد و مهر افکند» (روم/21). و همین‏ علاقه و محبت است که ابراهیم برای ذریه‏اش خواست، و پیغمبر خاتم‏ نیز به دستور خداوند برای خویشانش طلب کرد.



کتاب جاذبه و دافعه،صفحه 57 تا 61

سریان عشق در عالم هستی از نظر عرفا





فلاسفه ذات و جوهر و عرض انسان را همان عقل او می‏دانند، غیر عقل هر چه هست، آن را خارج از ذات انسان و در حکم وسائل و ابزار می‏دانند. " من " انسان یعنی همان قوه فکر کردن انسان، قوه تفکر منطقی‏ انسان.

عرفا " من " انسان را عقل و فکر انسان نمی‏دانند، بلکه عقل و فکر را به منزله یک ابزار آن هم نه ابزار خیلی معتبر می‏دانند و " من " حقیقی هر کس را آن چیزی می‏دانند که از آن به " دل " تعبیر می‏کنند. حکیم و فیلسوف، " من " را آن چیزی می‏داند که از آن به عقل تعبیر می‏کند و عارف من واقعی انسان را آن‏ چیزی می‏داند که از آن به دل تعبیر می‏کند.

البته شک نیست که مقصود عارف از دل، این دل گوشتی‏ئی که در طرف چپ بدن انسان است، نیست، نمی‏خواهد بگوید من انسان همان دل گوشتی‏ئی است که پروفسور برنارد آن را عمل جراحی می‏کند یا پیوند می‏زند. (همچنانکه) عقل یعنی مرکز اندیشه و تفکر و حسابگری، دل یعنی آن مرکز احساس و مرکز " خواست " در انسان، عقل یک کانون است و دل کانون و مرکز دیگری است.

عارف برای احساس و برای عشق به طور کلی که قویترین احساسها در انسان است ارزش و اهمیت‏ زیادی قائل است. هر چه که حکیم و فیلسوف برای فکر کردن و برای استدلال‏ و دلیل منطقی آوردن ارزش قائل است، عارف برای عشق ارزش قائل است، البته عشقی که عارف می‏گوید، با عشقهای روزنامه‏ای ما فوق‏العاده متفاوت‏ است، عشقهای روزنامه‏ای، عشقهای جنسی است.

عشق عارف، عشقی است که‏ اولا در انسان اوج می‏گیرد تا به خدا (می‏رسد) و معشوق حقیقی عارف، فقط خداست و بس. ثانیا عشقی که عارف می‏گوید، منحصر به انسان نیست، عارف معتقد است که عشق در همه موجودات سریان دارد، در کتب عرفانی و بعضی کتب فلسفی متمایل به عرفان مثل اسفار، بابی تحت عنوان " فی سریان‏ العشق فی جمیع الموجودات " وجود دارد، یعنی معتقدند عشق یک حقیقتی‏ است که در تمام ذرات وجود، جریان و سریان دارد.

در این هوا هم عشق‏ هست، در آن سنگ هم عشق هست، در آن ذرات اتمی هم عشق هست و اصلا حقیقت، عشق است و آنچه غیر از عشق می‏بینی، مجازی است بر روی این حقیقت. مولوی می‏گوید:

عشق بحری، آسمان بر وی کفی *** چون زلیخا در هوای یوسف

عشق یک دریاست، همه آسمانها و زمین و همه عالم طبیعت از نظر عارف‏ به منزله کفی است بر روی یک دریا که آن دریا " عشق " است. حافظ می‏گوید:

ما بدین درنه پی حشمت و جاه آمده‏ایم *** از بد حادثه اینجا به پناه‏ آمده‏ایم

رهرو منزل عشقیم و زسرحد عدم *** تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‏ایم

ببینید چقدر عالی می‏گوید! این بیت حافظ، ترجمه جمله‏ای از اولین دعای‏ امام سجاد (ع) در صحیفه سجادیه است، بعد از اینکه خدا را حمد و ثنا می‏گوید، می‏فرماید: «ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا، و اخترعهم علی مشیته‏ اختراعا، ثم سلک بهم طریق عبادته، و بعثهم فی سبیل محبته؛ خدا ابتدا عالم را از عدم آفرید، عالم را ابداع کرد (ابداع یعنی انجام‏ کاری که از روی نمونه‏ای دیگر نبوده است)، بعد آنها را از راه محبت‏ خود برانگیخت. حافظ هم همین را می‏گوید:

رهرو منزل عشقیم و زسرحد عدم *** تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‏ایم

کتاب انسان کامل، صفحه 146-148

آثار و فوائد استغفار




استغفار، یعنى طلب مغفرت و آمرزش الهى براى گناهان. این استغفار اگر درست انجام گیرد، باب برکات الهى را به روى انسان باز مى کند. همه آنچه که یک فرد بشر و یک جامعه انسانى از الطاف الهى احتیاج دارد - تفضلات الهى، رحمت الهى، نورانیت الهى، هدایت الهى، توفیق از سوى پروردگار، کمک در کارها، پیروزی در میدانهاى گوناگون - به وسیله گناهانى که ما انجام مى دهیم، راهش بسته مى شود. گناه، میان ما و رحمت و تفضلات الهى، حجاب مى شود. استغفار، این حجاب را برمى دارد و راه رحمت و تفضل خدا به سوى ما باز مى شود. این، فایده استغفار است. بنابراین شما چند جا در آیات قرآن ملاحظه مى کنید که براى استغفار، فواید دنیوى و گاهى فواید اخروى، مترتب دانسته شده است. اکنون به این نتایج ارزشمند اشاره ای می کنیم:

زندگانی خوب دنیوی
در آیات ابتدائی سوره مبارکه هود می خوانیم:
• «ألا تعبدوا إلا الله إننى لکم منه نذیر و بشیر * و أن استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه یمتعکم متاعا حسنا إلى أجل مسمى و یؤت کل ذی فضل فضله و إن تولوا فإنی أخاف علیکم عذاب یوم کبیر »:و اینکه جز الله را نپرستید که من از ناحیه او براى بشارت و انذار شما آمده ام * و اینکه: از پروردگار خویش آمرزش بطلبید سپس بسوى او بازگردید تا شما را تا مدت معینى، (از مواهب زندگى این جهان،) به خوبى بهره مند سازد و به هر صاحب فضیلتى، به مقدار فضیلتش ببخشد! و اگر (از این فرمان) روى گردان شوید، من بر شما از عذاب روز بزرگى بیمناکم! (هود،2و3)

مضمون جمله "ألا تعبدوا إلا الله"( اینکه جز الله را نپرستید)، دعوت بشر است به توحید در عبادت، یعنى غیر از خدا نپرستید، و دعوت به این است که بشر عبادت را منحصر در خداى تعالى کند. و جمله "ان استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه"(اینکه از پروردگار خویش آمرزش بطلبید)، امر به طلب آمرزش از همین خداى تعالى است، که به خاطر او عبادت غیر او را ترک گفتند، و سپس دستور مى دهد که توبه کنند، یعنى با اعمال صالح به سوى او برگردند. از همه این دستورات یک چیز به دست مى آید، و آن اینست که: انسانها در زندگى خود راه طبیعى را پیش بگیرند که اگر چنین کنند به قرب درگاه الهى منتهى مى شوند، و راه طبیعى براى زندگى بشر اینست که خدایان ساختگى را رها نموده از خداى تعالى که معبود واقعى است طلب مغفرت کنند، و جان و دل خود را براى حضور در پیشگاه او پاک ساخته، سپس با اعمال صالح به سوى او بازگشت کنند. پس هر کدام از دو جمله فوق به یک مرحله از آن راه طبیعى اشاره دارند، جمله اول یعنى" ألا تعبدوا إلا الله" به مرحله اعتقاد درونى اشاره دارد، و آن عبارت است از توحید در عبادت و عبادت خدا به تنهایى، آن هم با خلوص نیت، و جمله دوم که فرموده:" و أن استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه" اشاره دارد به مرحله عمل، و آن عبارت است از انجام کارهاى نیک، هر چند که این مرحله خود از نتایج مرحله اول و از فروع آن است.
و به همین جهت که گفتیم معنای جمله اول اصل اساسى است، و معنای جمله دوم نتیجه و فرعى است که بر آن اصل مترتب مى شود. خداوند مساله انذار و بشارت بعد از جمله اول ذکر کرده، و وعده جمیل - یعنى نتیجه جمله" یمتعکم... "- را بعد از جمله دوم و مساله استغفار و توبه بیان فرموده است؛ درباره مرحله اول فرمود:" ألا تعبدوا إلا الله إننی لکم منه نذیر و بشیر"(و اینکه جز الله را نپرستید که من از ناحیه او براى بشارت و انذار شما آمده ام)، و در این عبارت بیان کرد که انذار و بشارت هر چه باشند به توحید برگشت داشته و وابسته به آنند، آن گاه درباره مرحله دوم فرمود:" و أن استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه یمتعکم متاعا حسنا... " (و اینکه از پروردگار خویش آمرزش بطلبید سپس بسوى او بازگردید تا شما را تا مدت معینى، (از مواهب زندگى این جهان) به خوبى بهره مند سازد... )
و این بدان جهت است که به طور کلى آثار ارزشمند و نتایج نیک و مطلوب هر چیزى وقتى بر آن چیز مترتب مى شود که قبلا خود آن چیز به حد تمام و در صفات و فروع و نتایج به حد کمال رسیده باشد، و توحید هم مثل همه چیزهاى دیگر است. آرى، توحید هر چند اصل واحد و تنها ریشه همه احکام دین با آن وسعت که در آن است مى باشد، ولی درخت توحید به بار نمى نشیند مگر وقتى که خودش استوار بر پا ایستاده باشد و شاخه ها و برگهایى داده باشد. بنابراین زندگانی خوب و بهرمندی از نعمت های حیات دنیوی پس از استغفار و بازگشت به سوی خداوند حاصل می شود.
منظور از توبه در این آیه، ایمان است، هم چنان که در آیه زیر نیز چنین است:" فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک": پس (خداوندا) کسانى را که از شرک و کفر توبه کرده و راه تو را پیروى کردند بیامرز (مؤمن،7).
بنابراین، پاسخ از اینکه با ذکر استغفار ذکر توبه چه معنا دارد روشن مى شود زیرا معناى آیه چنین مى شود: بعد از این دیگر پرستش بتها را ترک بگویید، و از پروردگارتان نسبت به نافرمانى هایى که تا کنون داشتید آمرزش بخواهید، آن گاه به پروردگارتان ایمان بیاورید.
" أجل مسمى" آن زمان و لحظه اى است که زندگى به آن منتهى شده و در آن نقطه، پایان مى یابد و به هیچ وجه از آن تخطى نمى کند. پس، منظور از جمله"یمتعکم" بهره مند کردن در حیات دنیا و بلکه بهره مند کردن با زندگى دنیا است، چون خداى عز و جل زندگى دنیا را در چند جا از کلام مجیدش" متاع" نامیده، پس "متاع حسن" تا "اجل مسمى" چیزى جز زندگى خوب دنیوى نمى تواند باشد.
در نتیجه مفهوم جمله" یمتعکم متاعا حسنا" به این است که به خوبی شما را از حیات نیک دنیوى برخوردار می کند. و متاع حیات وقتى حسن و نیکو مى شود که آدمى در آن حیات به سوى سعادتى که برایش امکان دارد روانه شود، و خداى تعالى او را به سوى آرزوهاى انسانى اش که همان برخورداری از نعمت هاى دنیوى مانند:وسعت، امنیت، رفاه، عزت و شرافت است هدایت کند. پس، این حیات حسنه در مقابل زندگی ضنک و تنگى است که آیه شریفه" و من أعرض عن ذکری فإن له معیشة ضنکا" (و هر کس از کتاب من روى بگرداند وى را روزگارى سخت خواهد بود و او را در روز قیامت کور محشور کنیم (طه، 124)) از آن خبر داده، مى فرماید: کسى که از یاد من روى بگرداند معیشتى تنگ خواهد داشت.

زندگى خوب در نتیجه توحید، استغفار و ایمان
پس زندگی دنیوی براى کسى که از ذکر خدا اعراض مى کند و به پروردگار خود ایمان نمى آورد نه حسنى دارد و نه سعه و گشایشى، هر چند که مال فراوان و جاه و مقام بلند اجتماعى داشته باشد، و خیال کند که به تمامى آرزوهایى که یک انسان دارد رسیده است ولی او از شادمانی و خرم دلى که مؤمنین حقیقى در سایه ولایت خدا دارند، در غفلت است.
آرى، خداى تعالى به مؤمنین حقیقى و آنهایى را که داراى حقیقت ایمانند، حیات انسانى طیبى اعطا کرده، و از ذلتى که لازمه حیات حیوانى و مادى است، و به جز حرص و آز و افتراس و جهالت چیزى بر آن حاکم نیست، ایمن ساخته است.
پس، انسان والا و آزاده، آنچه را که اشخاص بدکردار و پست برایش سر و دست مى شکنند را مذمت کرده و ناپسند مى داند، و از آن بیزارى مى جوید، هر چند که در این بیزارى جستن، مورد ملامت و سرزنش قرار بگیرد، و هر چند که در اثر دورى از آن دچار فقر و سختی گردد.
پس، زندگانی خوب و نیکو براى اجتماع صالح و آزاده، عبارت از حیاتى است که در آن، همه افراد اجتماع از مزایاى نعمت هاى زمینى که خداى تعالى برایشان خلق کرده برخوردار باشند و ترحم و تعاون و کمک به یکدیگر در بین آنان حاکم باشد و در بینشان هیچگونه تجاوز و مزاحمتى نباشد، به طورى که هر انسانى خیر خود و سود خود را در خیر مجتمع و سود جامعه بجوید، نه اینکه خود را بپرستد و دیگران را برده خود بگیرد.
و کوتاه سخن،" بهره مندى از زندگانی خوب و پاک تا هنگام فرا رسیدن مرگ" عبارت است از اینکه افراد انسانى، طورى از زندگی بهره گیرى کنند که فطرت انسانی آن را بپسندد. و حیات مورد پسند فطرت اینست که همه افراد به طور معتدل و در پرتو علم مفید و عمل صالح از زندگى برخوردار شوند، این در اجتماع عبارت است از بهره مندى عمومى از نعمت هاى زندگى پاک زمینى، به این معنا که دستاورد هر فردى مختص به خود او باشد البته در اجتماعى که اجزائش متناسب و به یکدیگر نزدیک باشند، فاصله طبقاتى و تضاد و تناقضى در بینشان نمی باشد.

باران پی در پی و افزایش نیرو
در آیه دیگری می خوانیم که حضرت هود (علیه السلام) فرمود:
• «و یقوم استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه یرسل السماء علیکم مدرارا و یزدکم قوة إلى قوتکم و لا تتولوا مجرمین»(هود،52)
و اى قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش کنید، سپس به سوى او بازگردید، تا (باران) آسمان را پى در پى بر شما بفرستد و نیرویى بر نیرویتان بیفزاید! و گنهکارانه، روى (از حق) بر نتابید!»
جمله" یرسل السماء علیکم مدرارا" (تا (باران) آسمان را پى در پى بر شما بفرستد) در معنای جواب فعل «استغفروا»(از خداى تعالى طلب مغفرت کنید) است یعنى اگر از خداى تعالى طلب مغفرت کنید و به سوى او برگردید او از آسمان (یعنی از ابر آسمان) براى شما رحمت فراوان مى فرستد. و مراد از کلمه" سماء" ابر آسمان است نه خود آن، و اگر ابر را آسمان خوانده از این بابت است که کلمه" سماء" به معناى هر چیزى است که بالاى سر ما قرار گرفته و بر ما سایه افکنده باشد. و کلمه" مدرارا" مبالغه از مصدر" در" (ریزش) است و مورد استعمال اصلى در خصوص شیر پستان بود بعدها در مورد باران نیز به عنوان استعاره استعمال شده، چون هر دو، یعنى هم شیر و هم باران نفع و فایده دارد پس" ارسال سماء مدرارا" به معناى فرستادن ابرى است که چون پستان حیوانات، بارانهاى پى در پى و مفید ببارد بارانى که زمین به وسیله آن زنده شود و زراعت ها و گیاهان برویند و باغها و بستانها سبز و خرم گردند.
و در ادامه، یکی دیگر از آثار استغفار را بیان می فرماید: " و یزدکم قوة إلى قوتکم" (و نیرویى بر نیرویتان بیفزاید) مراد از این زیاد کردن قوت، زیادتى در نیروى ایمان بر نیروى بدنها است یعنى اگر چنین کنید ما نیروى شما را دو چندان مى کنیم یکى نیروى بدن و یکى هم نیروى ایمانتان را چون مردم قوم هود نیروى بدنى داشتند و بدنهایشان قوى و محکم بود اگر ایمان مى آوردند نیروى ایمانشان نیز به نیروى بدنهایشان اضافه مى شد.
جمله "و لا تتولوا مجرمین" ( و گنهکارانه، روى (از حق) بر نتابید) به منزله تفسیر براى جمله:" استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه" است و چنین معنا مى دهد که عبادت کردنتان در برابر آلهه اى که به جاى خداى تعالى اتخاذ کرده اید جرمى است از شما، و معصیتى است که شما را مستوجب آن مى کند که سخط الهى و عذابش بر شما نازل گردد و چون چنین است پس باید هر چه زودتر از جرمى که کرده اید استغفار نموده و با ایمان آوردنتان به سوى خدا برگردید تا او شما را رحم کند و ابرهاى بارنده را با بارانهاى مفید برایتان بفرستد و نیرویى بر نیروى شما بیافزاید.
از این آیه استفاده مى شود که ارتباطى کامل بین اعمال انسانها با حوادث عالم برقرار است، حوادثى که با زندگى انسانها تماس دارد، اعمال صالح باعث مى شود که خیرات عالم زیاد شود و برکات نازل گردد، و اعمال زشت باعث مى شود بلاها و محنت ها پشت سر هم بر سر انسانها فرود آید و نقمت و بدبختى و هلاکت به سوى او جلب شود، و این نکته از آیات دیگر قرآنى نیز استفاده مى شود از آن جمله آیه زیر همین مطلب را بطور صریح خاطرنشان نموده، مى فرماید:" و لو أن أهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الأرض":و اگر اهل بلاد ایمان آورده، تقوا (را) شعار خود کنند، ما برکاتى از آسمان و زمین به رویشان باز مى کنیم. (اعراف،96).

• در آیه دیگری، می خوانیم که حضرت نوح (علیه السلام) به قوم خود فرمود:
فراوانی نعمت ها
" استغفروا ربکم إنه کان غفارا یرسل السماء علیکم مدرارا و یمددکم بأموال و بنین و یجعل لکم جنات و یجعل لکم أنهارا ":از پروردگار خود طلب مغفرت کنید، که او بسیار آمرزنده است و اگر چنین کنید ابر آسمان را به سوى شما مى فرستد و فرمان مى دهد تا بر شما بسیار ببارد و نیز شما را با دادن اموال و فرزندان مدد مى کند( نوح، 10- 12).
کلمه" امداد" که در جمله " و یمددکم بأموال و بنین" به کار رفته است، به معناى رساندن مدد به دنبال مدد دیگر است، و مدد به معناى هر چیزى است که آدمى را در رسیدن به حاجتش کمک کند، و اموال و فرزندان نزدیک ترین کمک هاى ابتدایى براى رسیدن جامعه انسانى به هدفهاى خویش است.
و " جنات" و" انهار" دو قسم از اقسام مال است، ولی از آنجایى که از سایر اقسام مال نسبت به ضروریات زندگى بشر دخالت گسترده ترى دارند در آیه اختصاص به ذکر یافتند.
و به طورى که ملاحظه مى فرمایید، این آیات نعمت هاى دنیایى را مى شمارد، و از نوح (علیه السلام) حکایت مى کند که به قوم خود وعده فراوانى نعمت ها و پی در پی بودن آن ها را مى دهد، به شرطى که از پروردگار خود طلب مغفرت گناهان کنند. پس معلوم مى شود استغفار از گناهان اثر فورى در رفع مصائب و گرفتاریها و گشوده شدن درب نعمت هاى آسمانى و زمینى دارد، مى فهماند بین صلاح جامعه انسانى و فساد آن، و بین اوضاع عمومى جهان ارتباطى برقرار است، و اگر جوامع بشرى خود را اصلاح کنند، به زندگى پاکیزه و گوارایى مى رسند، و اگر به عکس عمل کنند عکس آن را خواهند داشت.

آثار استغفار در روایات
در روایات رسیده از معصومین (علیهم السلام) نیز آثار و فوائد با ارزشی برای استغفار و آمرزش خواهی از خداوند، ذکر شده است:

رفع غم و اندوه
گناه و نافرمانی خداوند موجب ایجاد غم و اندوه برای شخص گناهکار می شود. پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) در این زمینه فرمودند: «من کثرت همومه فعلیه بالاستغفار»: هر که غم و اندوهش بسیار شود، استغفار کند.
و فرمودند: «من لزم الاستغفار جعل الله له من کل هم فرجا، و من کل ضیق مخرجا»: هر کس زیاد آمرزش بخواهد، خداوند از هر غمى براى او گشایشى قرار دهد و از هر تنگنایى خارج شوى.

افزایش روزی
امام على (علیه السلام) فرمودند: «الاستغفار یزید فی الرزق»: آمرزش خواهى، روزى را افزایش می دهد.
و همچنین فرمودند: «و قد جعل الله سبحانه الاستغفار سببا لدرور الرزق و رحمة الخلق، فقال سبحانه :«استغفروا ربکم إنه کان غفارا »(نوح ،١٠) فرحم الله امرأ استقبل توبته، و استقال خطیئته، و بادر منیته»: خداوند سبحان، آمرزش خواهى را سبب فزونى روزى و رسیدن رحمت به خلق قرار داده و فرموده است: «از پروردگارتان طلب آمرزش کنید که او بسى آمرزنده است» پس، رحمت خدا بر کسى که به توبه روى آورد و گذشتن از گناهش را بخواهد و پیش از مرگش کارى بکند.
و در روایت دیگری می خوانیم: عربى بادیه نشین از سختى زندگى و تنگدستى و عیالوارى نزد على (علیه السلام) شکوه کرد حضرت فرمود: بر تو باد استغفار کردن؛ زیرا خداى عز و جل مى فرماید: «از پروردگارتان طلب آمرزش کنید که او بسى آمرزنده است... » آن مرد بعد از مدتى نزد امام (علیه السلام) برگشت و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! من از درگاه خدا بسیار آمرزش طلبیدم، اما گشایشى در کار خود نمى بینم! حضرت فرمود: شاید راه درست استغفار کردن را نمى دانى. عرض کرد: به من یاد دهید. حضرت فرمود: نیت خویش را خالص گردان و از پروردگارت اطاعت کن و بگو: «اللهم انى استغفرک من کل ذنب قوى علیه بدنى بعافیتک... صل على خیرتک من خلقک محمد النبى و آله الطیبین الطاهرین، و فرج عنى... »
آن عرب بادیه نشین گوید: من بدین سان بارها استغفار کردم و خداوند اندوه و تنگدستى را از من بر طرف ساخت و روزیم را گشایش داد و رنج و محنتم را زدود.

دفع بلاها
چنانچه یکی از پیامدهای شوم گناه این است که موجب نزول بلاها،سختی ها و مصیبت ها می باشد؛ در نقطه مقابل یکی از آثار خوب استغفار، دفع بلاها می باشد. امام صادق (علیه السلام) در این مورد فرمودند: «ادفعوا أبواب البلاء بالاستغفار» :درهاى بلا را با آمرزش خواهى ببندید.
و امیر مؤمنان علی (علیه السلام) نیز فرمودند: بر روى زمین دو عامل ایمن کننده از عذاب خدا وجود داشت که یکى از آن دو از دست رفت. پس آن دیگرى را بگیرید و بدان چنگ زنید. اما آن ایمنى بخشى که از دست رفت، پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) بود و آن که باقى است، استغفار است. خداوند متعال مى فرماید: «و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون»: « [اى محمد!] تا تو در میان آنان هستى، خدا عذابشان نمى کند و تا زمانى که آمرزش مى طلبند، خدا عذابشان نمی کند(الأنفال،٣٣).

ترجمه تفسیر المیزان، ج‏10، ص 208-211؛ج‏20، ص 45-46؛ ج‏10، ص 444-446



بیانات مقام معظم رهبرى در خطبه‏هاى نماز جمعه‏ى تهران، 28/10/75



میزان الحکمة،ج8، باب الاستغفار

ارزش و اهمیت ماه رجب

برای جمعه اول رجب یک سلسله اعمال وارد شده است و یک ارزشهایی که دیگر اصلا این حرفها در میان ما مطرح نیست. مصداق «فمن یات قل أرأیتم ان أصبح ماؤکم غورا یکم بماء معین»؛ بگو: به من خبر دهید اگر آب شما (در زمین) فرو رود، چه کسی آب روان برایتان خواهد آورد؟ (ملک/30)، همینهاست. نام ماهها از قمری تبدیل می شود به شمسی، انسان اول خیال نمی کند که به دنبال خودش چه چیزهایی می آورد. ما که بچه بودیم، در منزل خود ما (من از هفت و هشت سالگی کاملا یادم هست) اصلا اینکه ماه رجب دارد می آید مشخص بود، می گفتند یک هفته به ماه رجب مانده، پنج روز مانده، سه روز مانده، امشب احتمالا اول ماه رجب است، برویم برای استهلال، می رفتند برای استهلال، ماه را ببینند، شب اول ماه رجب است، اعمال ماه رجب را بجا بیاورند. در مسجد که جمع می شدند، همه صحبت آمدن ماه رجب بود. ماه مبارک رجب و ماه مبارک شعبان پیش درآمدهای ماه مبارک رمضان هستند. من از بچگی همیشه این را می دیدم، مرحوم ابوی ما و مرحومه والده ما غیر از اول و آخر ماه رجب و غیر از ایام البیض (یعنی سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم این ماه که اعمال بالخصوصی دارد و عمل معروفش به نام " اعمال ام داود " را ما آن زمان بچه بودیم بجا آورده بودیم، بعد بزرگ شدیم فراموش کردیم، به تبع آن جوی که آن وقت وجود داشت، یعنی آب جاری ای که در آن وقت بود، ولی وقتی که آبی رفت و مخفی شد، دیگر کیست که از نو آن را جاری کند) غیر از روز اول و روز آخر و سه روز وسط، حداقل پنجشنبه و جمعه ها روزه بودند و بلکه مرحوم ابوی ما در بعضی از سالها دو ماه رجب و شعبان را پیوسته روزه می گرفتند و به ماه مبارک رمضان متصل می کردند، یعنی این سه ماه را یکسره روزه می گرفتند. اصلا این ماه، ماه استغفار و توبه و عبادت است. حتی وارد شده است که اگر کسی نتواند روزه این ماه را بگیرد ذکری وارد شده است که روزی صد بار این ذکر را بگوید به عنوان جبران روزه ای که نتوانسته است بگیرد.

یادی از حاج آقا رحیم ارباب و حاج میرزا علی آقا شیرازی
یادم است که در ماه مبارک رجب در سال 21 که تابستان بود و به اصفهان رفته بودیم می رفتیم به درس آقای حاج آقارحیم ارباب سلمه الله تعالی که از بزرگان هستند. من این ذکر را اول بار از این مرد شنیدم. می دیدم که خیلی کند صحبت می کند و اذکار را بالخصوص خیلی با تانی و حضور قلب می گوید: سبحان الا له الجلیل، سبحان من لاینبغی التسبیح الا له، سبحان ذی العزه والجلال... می دیدم این مرد مرتب اینها را می گفت. چون پیرمرد بود و نمی توانست روزه بگیرد، آن را با این جبران می کرد. و باز یادم نمی رود که در همان سالها روز بیست و پنجم رجب بود (روز وفات حضرت موسی بن جعفر سلام الله علیه)، ما در مدرسه نیماورد اصفهان بودیم، بعدازظهر بود، خوابیده بودیم، از خواب که بیدار شدیم یک وقت صدای مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی را شنیدم. ما در آن مدرسه غریبه بودیم، به عنوان تابستان رفته بودیم، ولی طلبه های آن مدرسه به مناسبت وفات از ایشان خواهش کرده بودند، آمده بود برای طلبه ها موعظه می کرد و بعد هم ذکر مصیبت. حدیث دارد که در قیامت فریاد می کشند: " این الرجبیون " رجبیون کجا هستند؟ این مرد با همان آهنگی که داشت و با آن حال و روحی که داشت این تعبیر را به کار برد: آن وقتی که بگویند " این الرجبیون " و ما در پیشگاه پروردگار شرمسار باشیم، در ماه رجب هیچ چیزی نداشته باشیم و اصلا جز رجبیون شمرده نشویم، چه خواهیم کرد؟
غرض این است: این ماه، ماه استغفار و عبادت و روزه است و این سنتها در میان ما بکلی دارد فراموش می شود. ماه رجب می آید، بزرگهایمان «متوجه نمی شوند» تا چه رسد به بچه ها. کم کم اگر به بچه ها بگوییم ماههای قمری را از محرم تا ذی الحجه بشمار، نمی توانند، اصلا فراموش می کنند که یک چنین ماههایی هم وجود داشته است. ولی به هرحال تکلیف هرگز از ما ساقط نمی شود.
کتاب آشنایی با قرآن 8 صفحه 232 تا 235 

فى آخر الزمان

فى مادة الزمان فى ((سفينة البحار)) قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ): ياءتى على الناس زمان وجوههم وجوه الادميين و قلوبهم قلوب الشياطين كاءمثال الذئاب الضوارى ، سفا كون للدماء، لايتناهون عن منكر فعلوه ، ان تابعتهم ارتابوك و ان حد ثتهم كذبوك و ان تواريت عنهم اغتابوك ، السنة فيهم بدعة و البدعة فيهم سنة و الحليم بينهم غادر و الغادر بينهم حليم و المومن فيما بينهم مستضعف و الفاسق فيما بينهم مشرف صبيانهم عارم و نسائهم شاطر و شيخهم لا ياءمر بالمعروف و لا ينهى عن المنكر، الالتجاء اليهم خزى و الاعتذار بهم ذل و طلب ما فى اءيديهم فقر، فعند ذلك يحرمهم الله قطر السماء فى اءوانه و ينزله فى غير اوانه و يسلط عليهم شرارهم فيسومونهم سوء العذاب و يذبحون اءبنائهم و يستحيون نسائهم فيدعوا خيارهم فلا يستجاب لهم .
ترجمه : رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرموده زمانى بر مردم خواهد آمد صورت آنها مانند صورت آدمى ولى دل و سيرت آنها دل شيطانى مثل گرگهاى گرسنه بيابان . از خونريزى به هيچ وجه باك ندارند هر چه آنها را از اعمال زشتشان نهى مى كنند باز نمى ايستند.
در همچنين زمانى اگر پيروى كنى اهل آن تو را به شك مى اندازند و اگر خبر دهى و حديث كنى آنها را تكذيب مى كنند تو را و اگر از آنها مفارقت و دورى كنى غيبتت را مى كنند. سنت و اعمال نيك در نظر آنها بدعت و زشت است و اعمال زشت و بدعت در نظر آنها سنت و نيك است و اشخاص حليم و بردبار در نزد آنها اهل خدعه و مكرند و اشخاصى كه اهل خدعه و حيله اند نزد آنها بردبار و محترمند و اهل ايمان در بين آنها ضعيف و ذليلند و اهل فسق و فجور در بين آنها گرامى و عزيزند.
بچه هاى آن زمان بى حيا و شريرند. و زنهاى آن زمان بى پروا و بدكارند. پيران آن زمان امر به معروف و نهى از منكر را ترك مى كنند. پناه بردن به اهل آن زمان موجب رسوائى و فضيحت است . و عذر آوردن نزد آن ها بدبختى و ذلت است . چيزى از آنها طلب كردن مورث فقر و بيچارگى است . در چنين زمانى خداوند حرام مى فرمايد بر اهلش باران را در موقع لزوم و باران بر آنها مى بارد در غير موقع لزوم وقتى ضرر بار آورد و مسلط مى فرمايد بر اهل آن زمان شرار و بدان خودشان را كه بر آنها حكومت مى كنند پس آنها را تحت فشار بدترين عذاب مى گذارند و بچه هاى آنها را مى كشند و زنهاى آنها را به بى حيائى و بى پرده گى سوق مى دهند در همچه زمانى هر قدر خوبان آنها خدا را بخوانند دعاى آنها به هدف اجابت نمى رسد.
و قال اءيضا (صلى الله عليه و آله و سلم ): ياءتى فى آخر الزمان اناس من امتى ياءتون المساجد يقعدون فيها حلقا ذكرهم الدنيا و حب الدنيا لا تجالسوهم فليس لله بهم حاجة .
فرمود: مى آيند در آخر الزمان مردمى از امت من در مسجد جمع مى شوند و اطراف يكديگر حلقه مى زنند صحبت و ذكر آنها دنيا و حب دنيا است متوجه باش با چنين مردمى همنشينى نكن خدا به آن ها حاجت ندارد.
و قال اءيضا: ياءتى على الناس زمان ، الصابر منهم على دينه كالقابض على الجمرة بكفه .
نيز فرموده : مى آيد بر مردم زمانى كه كسانى كه صبر مى كنند و دين خود را حفظ مى كنند مانند كسى هستند كه آتش كف دست خود نگاه مى دارند.

پندها و خطابات به نفس از مرحوم حاج ميرزا جواد آقا رضوان الله عليه

اذكرى يا نفس المصائب التى اوردتها على نفسك ؛
اى نفس به يادآور مصيبتهائى كه بر جان خود وارد آوردى .
و لا يغرنك بالله الغرور و لا يغرنك حلمه و اناته ؛ نگرفتن حق ترا بر معاصى و حلم حق تعالى و مهلت دادنش تو را مغرور نكند و فريب ندهد. فان حلمه و ان كان كثيرا ولكن اءخذه اءيضا شديد! پس به درستى كه حلم اخدا اگر چه زياد است گرفتن او نيز شديد است .
اءما سمعت ما بلغ به عاقبة المغرورين بحلمه اءما بلغك ما فعل بعاد ارم ذات العماد و ثمود الذين جابوا الصخر بالواد و فرعون ذى الاءوتاد الذين طغوا فى البلاد؟
آيا نشنيده اى عاقبت آنها كه به حلم و مهلت او فريب خوردند و هلاك شدند؟ آيا به تو نرسيده است با قوم عاد و ثمود و فرعون چه كرد و چگونه آنها را هلاك نمود؟
اءما تذكر ما فعل باءصحاب السبت حيث ناموا اناسى و اصبحوا قردة و خنازير و ما فعل باءصحاب القرية حيث امسوا فى عافية و اصبحوا فى هاوية .
آيا ياد نمى كنى چه كرد خدا با اصحاب سبت به جهت حيله كردن آنها خوابيدند شب را به صورت انسان ، صبح كردند به صورت ميمون و خوك ؟ يا نمى كنى اصحاب قريه را شام كردند در عافيت و صبح كردند در هاويه بودند يعنى در جهنم ؟
اءما تخاف اءن يكون حالك مثل حالهم من اءين جاءلك الاءمان من البيات  و الهوان و كيف ينام و يخاف البيات و قد كان المراقبون من اهل العمل و الاجتهاد و يتصفحون وجوهم فى كل يوم مرات عديدة هل بقى على حالها اءو اسودت من ظلم المعاصى كيف باءهل الاهمال و التناسى و المنهمكين فى الذنوب و المعاصى .
آيا نمى ترسى كه حال تو مثل حال آنها باشد از كجا براى تو آمده است امان از عذاب ناگهانى كه نزول مى كند بغتة و چگونه مى خوابد كسى كه مى ترسد از عذاب ناگهانى و به تحقيق بودند كسانى كه مراقب و مواظب خود بودند از عاملين و كوشش كنندگان در اطاعت مشاهده مى كردند صورتهاى خود را در هر روزى چندين مرتبه . آيا باقى مانده به حال خود يا اينكه سياه شده از ظلمت گناهان ! حال آنها چنين بود تا چه رسيد به كسانى كه اهمال در عمل كرده و فراموش كرده اند خدا را و فرو رفته اند در درياى غفلت و غرق شده اند در بحر معصيت .
فعليك البدار و المسارعة الى مغفرة من ربك و علاج ما عملته فى اءمسك و تجهيز لتعمير رمسك فانك ان صدقت فى التوبة و اجتهدت فى التدارك و الاوبة لوجدت الباب مفتوحا والخطاء مصفوحا و الرب مقبلا يمحو الخطيئات و يبدل السيئات بضعافها من الحسنات و يوصلك الى رفيع الدرجا و يقبلك قبول الاءب العطوف و الاءم الرؤ ف الشفيق المشفق و المحب العاشق و يكرمك بلطف الخطاب و يلبيك فى الجواب ؛
بر تو باد به پيشى گرفتن و سرعت كردن به سوى آمرزش پروردگارت و علاج اعمال گذاشته ات و مهيا شدن براى تعمير خوابگاه و قبرت اگر به راستى توبه كنى و كوشش كنى در برگشت به خدا و تدارك ايام به غفلت و معصيت گذشته خواهى يافت در رحمت خدا باز و خطاهايت محو شده و مى بينى پروردگارت به تو اقبال كرده و محو مى كند گناهان تو را بدل مى كند سيئات تو را به اضعاف مضاعف به حسانات و مى رساند تو را به درجات بلند و اقبال مى ند به تو مثل اقبال كردن پدر عطوف و مادر رؤ ف و مانند يار مهربان و دوست عاشق و اكرام مى كند تو را به خطاب نيكو و جواب دهنده تست به لبيك .
اءيضا و يكشف عن بصيرتك الحجاب و يلحقك بالاءحباب من ذوى الاءلباب و ينظر اليك بعين الرحمة و يتكلم معك بالراءفة و يكشف عن جماله النقاب و يرفع ما بينك و بينه الحجاب و يجيبك من الخطاب و يخاطبك بالاكرام فى الجواب و هو ملك الملوك و رب العالمين العجل العجل الرب رحيم رؤ ف والسيد و دود عطوف و الملك جواد عواد والاله حنان منان و الحبيب قريب و القريب مجيب ابشر يا ذالعقل و التعريف و الراءى ان الراحل اليه قريب المسافة و انه لا يحتجب عن خلقه الا ان يجبهم الامال دونه فدع الاءمانى و الامال فانه ذوالجلال والجمال والتفضل والنوال والكرم والافضال واقصد نحوه و تعال ؛
و بر مى دارد از چشم دلت حجاب را و ملحق مى كند تو را به دوستان از صاحبان عقل و نظر مى كند به سوى تو به ديده رحمت و سخن مى گويد با تو به راءفت و مهربانى و بر مى دارد از جمال خود نقاب را، رفع مى كند حجاب ما بين تو و خود را و جواب مى دهد سخن تو را و خطاب مى كند به تو و گرامى مى دارد تو را در جواب . اوست سلطان السلاطين و پروردگار عالميان شتاب كن شتاب كن به سوى پروردگار رحيم رؤ ف و سيد مهربان و پادشاه صاحب كرم و اله حنان منان دوست نزديك و نزديك جواب دهنده بشارت باد تو را اى صاحب عقل و راءى و معرفت به درستى كه سفر كننده به سوى او نزديك است راهش و او را پرده و حجابى نيست از خلق مگر حجاب آرزوهاى خلق ؛ بيا آمال و آرزوها را واگذار، اوست صاحب جلال و جمال و فضل و عطا و كرم . قصد او كن و بيا.