پونه و پویا

 پونه...

و بازهم پونه...

بعد از یک‌سال کمی قد کشیده ولی همچنان بازیگوش، از دیوار راست بالا می‌رود، از روی تخته سنگ‌های بزرگ بپر بپر می‌کند، می‌دود و بلند بلند صدا می‌زند خاله هایش را...

پونه و پویا...

دقیقاً یادم نیست برای چی ولی یه هدیه کوچیک از طرف ما گرفته بود و توی دستاش نگهش داشته بود حتی به خواهر کوچیه‌ی شیطونش هم نشون نمی‌داد، بهش می‌گفتن باز کن ببینیم جایزه‌ات چیه؟

میگفت: نه میخوام اول به مامانم نشون بدم تا ذوق کنه.

چقدر این حرفش برای همه ما شیرین بود...

ذوق کردن و خوشحال شدن مادرش براش مهم بود.

خود را در جهادی جا گذاشتیم

به بهانه دلتنگی‌های بعد از اردو جهادی

 

به یاد سید شهیدان اهل قلم:

خواب‏‌زدگان غافل پهنه رؤیاها بودیم که خواب‏‌زده می‏‌رفتیم، از شیرینی خواب به تلخی گرسنگی، تا دریابیم که چه قدری بوی نان هسته خرما شیرین است، و چه قدر تلخ است وقتی که زینب چیزی جز خمیر هسته خرما نمی‏‌خورد. مادر زینب با شکم گرسنه برای ما نان می‌پخت تا ما گرسنه نمانیم. ما که از دیار وجدان‏‌های خواب‏‌زده آمده بودیم، مهمان بودیم؛ مهمان گرسنگی بودیم، چند روزی، تا از آن پس همواره بوی نان هسته خرما در مشام دلمان همچون وجدان گزنده‏‌ای بماند، همه جا، بر سر هر سفره‏‌ای که جز خرما و نان هسته خرما چیز دیگری در آن باشد.

پدر زینب چون آفتاب بر دخترش می‏‌تابید. نمی‏‌دانست از آن پس تو هر جا که آفتاب می‏‌تابد، دختر کوچک بیماری را به یاد می‏‌آوری و دهان باز بادیه‏‌ای را و مادری که نان هسته خرما می‏‌پزد و دیار فراموش شده‏‌ای را که به آغوش آفتاب خزیده‏‌است، چون فرزند تب‏‌داری که به آغوش پدرش. و آن آفتاب، پیر جماران باشد و تو گمگشده‏‌ای از دیار فراموشی. ‏

* دوربین جهادی

حالا، پس از سال‏‌ها، سنگ صبوری یافته‌‏است که درد دلت را می‏‌شنود، اما نه آنکه در آخر خود را بشکند تا دردی از دل تو بردارد، نه! دوربین فیلم‏برداری تنها از آنجا به سنگ صبور می‏‌ماند که می‌شنود، اما جوابی نمی‏‌دهد. دیدی آن پیرزن چگونه وقتی که دید دوربین جوابی نمی‏‌دهد، لحظه‏‏‌ای از سر انتظار و شگفتی سکوت کرد و بعد امید از جواب برید و برگشت؟ و آن خنده تلخ که حکایت داشت از حجاب ناآشنایی و غربتی که هنوز نشکسته بود و شکایت داشت از دیوار سکوت و فاصله‏‌ای که هنوز فرو نریخته بود. آن دیگری هم می‏‌گفت و می‏‌گفت و سکوت می‏‌کرد، با این خیال که جوابی بشنود -و نمی‏‌شنید- و می‏‌پنداشت که ما حرف‏‌هایش را نفهمیده‏‌ایم و دوباره تکرار می‏‌کرد آنچه را گفته بود، و باز هم. و در آخر، دوربین هم که سنگ صبور نبود و آهن گنگ و لالی بود که تنها آموخته بود ببیند، او را رها می‏‌کرد تا حصیر انتظار و مرگ ببافد و دور می‏‌شد تا از زاویه‏‌ای بازتر -اما باز هم از پس حجاب سنگین غربتی که بر دل‏‌ها افتاده بود و نفس‌ها را به بند کشیده بود- به آن جمع گمگشته‏‌ها نگاه کند که او را خیره خیره می‏‌نگریستند، و به آن گره کور انتظاری که باز نمی‏‌شد. و چیزی اتفاق نمی‏‌افتاد؛ زمان نمی‏‌گذشت

* دیاری فراسوی یادها

آن روز که ما با دکتر جهاد به سوی بشاگرد به راه افتادیم باورمان این نبود، و نه حتی تصورمان. و نه حتی وقتی که از میان شیار کوه‏‌ها و در مسیل سنگلاخ رودخانه‏‌های خشک و در فراز و نشیب پهنه‏‌ای که جز قافله قصه از آن عبور نکرده بودند راه می‏‌جستیم، هرگز حتی به ذهن‏‌مان راه نمی‏‌یافت که به دیاری خواهیم رسید فراسوی یادها، که گویی هر آنچه ما از شهرهایمان رانده‏‌ایم با بادها به آنجا گریخته‏‌اند؛ از فقر، از جذام؛ از مالاریا ... و عشق. بله، عشق؛

عشق را هم که از شهرهای‏مان رانده بودیم، به آنجا گریخته بود.

و رسیدیم به دیاری که اتوموبیل الاغ دست‌‏آموزی بود آهنی، که زن‏‌ها و بچه‏‌ها و پیرمرد‏ها هرگز آن را ندیده بودند، و مردهای جوان شاید. گرداگرد آمبولانس حلقه زدند و از سر شگفتی به آن نگاه کردند، زیر و رویش را. و بر آن دست کشیدند، که آهن سرد بود. و سوارش شدند، که دست‏‌آموز بود. آنها که وقتی جذام می‏‌گرفتند به کوه می‏‌زدند و جایی‏شان که درد می‏‌گرفت داغش می‏‌کردند با آتش، و می‌دانستند که دکتر جهاد با ماست و می‏‌دانستند که دکتر یعنی چه، اما نه فکر کنی که شفا را در دست‏‌های ما می‏‌دیدند؛ همه اسمشان خداداد بود و یا علی‏داد، یعنی که خدا خلق‌مان کرده‏‌است و دردهای‌مان را علی شفا می‏‌دهد. اما دوربین گنگ و لال چگونه می‏‌تواند این همه را دریابد؟ او معنی قطره‏‌های اشک بچه‏‌ها را نمی‏‌فهمید و چیزی را که نمی‏‌فهمید، چگونه می‏تواند بازگو کند؟

* جهادی، پیام رسان عشق

سال‏‌ها گذشته است. نمی‏‌دانم چند سال، اما می‏‌دانم که سال‏ها گذشته‏‌است. با کوری، یا گرسنگی، با داغ آتشی که بر جای جای تنمان مانده است... و با جذام. اما این مردی که دکتر جهاد از او می‏‌گوید، مُرد. و مرگ چه آشنای مهربانی است، اما تو فراموش کرده‏‌ای... و در این غربت است -در این دیار فراموشی- که دیگر باره در‏می‌‏یابی که چه آشنای مهربانی است مرگ، که چون نسیم خنکی از صلوات بر تن تب‏‌دار تو می‏‌نشیند و شفایت می‏‌بخشد.

هر چه در عمق این دیار پیش‏ می‏‌روی، دیگر حتی بی‏راهه‏‌ای هم که بتوان آن را جاده‏‌ای برای اتومبیل گرفت و عبور کرد نیز وجود ندارد. اما چه غم، که آنچه وجدان‏‌های بیدار را بر صراط پیش می‏‌برد این نیست. او دانشجوی پزشکی است و چه خوب می‏‌داند که مدرکش را از که باید بگیرد و چه خوب می‏‌داند که به کجا می‌رود و چگونه: آنجا که عشق او را می‏‌کشاند و آن‏گونه که هر جا می‏‌رود رحمت و شفای آسمان را نیز در دست‏‌هایش با خود داشته‌باشد. دکتر جهاد پیام‏‌رسان عشق است و می‏‌آید. می‌‏آید تا به پیرزن خسته‏‌ای که آن همه فراموش شده‏‌است که حتی انتظار او را هم نمی‏‌کشد، در دیار گمشده‏‌ای که تنها سراغش را باید از بادها و یادهای گمشده پرسید، و به کودک گریانی که تنها در قصه‏‌ها شنیده‏‌است که کسی می‏‌آید، بگوید که ما آمده‏‌ایم. و می‏‌دانید؟ بوی بهار زودتر از بهار می‏‌آید.

دکتر می‏‌گوید: «بخند، تا دریابم که پیامم را دریافته‏‌ای» و پیرزن می‏‌خندد. زینب، دختر کوچک خداد هم بیمار است و در چشم‏‌های کوچک هوشیارش برق آشنایی است. به دکتر می‏‌گوید «درد»، اما می‏‌خواهد بگوید «آخر من جز نان هسته خرما چیزی نمی‏‌خورم.» می‏‌خواهد بگوید «من تو را می‏‌شناسم و می‏‌دانم که تو چه شب‏‌ها را پنهانی برای من گریسته‏‌ای.»

آخرین جایی که با دکتر جهاد رفتیم «خورسی»بود، آنجا که غصه‏‌ها گویی تار و پود حصیری بود که یک حصیرباف کور با تلخی و به سختی می‏‌بافد، اما می‏‌بافد و می‏‌بافد. خانواده مهدی‏‌زاده همه بیمار بودند؛ مالاریا و فقر شدید غذایی. و قوطی‏‌های شیر خشک گویی پستان‏‌های پر شیر مادری است که جز نان هسته خرما و گاهی هم خرما چیزی برای خوردن ندارد. اما آنها نمی‏‌دانستند که تو از آن پس، هر جا چشمت به قوطی‏‌های شیرخشک بیفتد خواهی گریست.

* گم‏گشته‏‌های دیار فراموشی

دکتر جهاد از خورسی به طرف عمق دیار فراموشی رهسپار شد، و ما آمدیم. اما هر چه می‏‌آمدیم گویی از بشاگرد دور نمی‏‌شدیم، و هر چه از آنجا دور و دورتر می‏‌شدیم یادهای‌مان زنده‏‌تر می‏‌شد و واقعیت بیشتری می‏‌یافت. آری، ما خود را در بشاگرد جا گذاشته بودیم و آمده‏ بودیم. گم‏گشته‏‌های دیار فراموشی را یافته بودیم، مثل رؤیایی که در اعماق تاریک وجدان‌مان بیدار مانده بود سال‏‌ها، و انتظار کشیده‏ بود تا ما بیدار شویم و او را به یاد بیاوریم. و ما حالا بیدار شده بودیم.

مادربزرگ زینب همیشه حصیر می‏‌بافت. مادر زینب همیشه نان هسته خرما می‏‌پخت. پدر زینب همیشه داشت به زینب یاد می‏‌داد که بگوید «ماشین» و زینب با زبان شیرین کودکانه‏‌اش می‏‌گفت «آشین». و زینب همیشه خمیر هسته خرما می‏‌خورد.

... تا به تهران رسیدیم. و باز ترس برمان داشت که نکند تمامی آن همه را در خواب دیده باشیم و این است که بیداری است. اما نه، وقتی که چشم‌مان به تابلوی آن مرد شکمویی افتاد که داشت ساندویچ سوسیس می‏‌بلعید و در عمق آن، تصویر زینب را یافتم که در کاسه غذایش جز خمیر هسته خرما چیزی نبود، دریافتم که نه، ما بیدار شده‏‌ایم. و شاهد ما تصویری بود از حضرت امام، تنها چراغ کلبه تاریک آن پیرزن بشاگردی که چون وجدان روشن و بیداری می‏‌درخشید... و نه! بشاگرد دیگر دیار فراموشی نیست.

  
«سید مرتضی آوینی، کتاب نسیم حیات»

 

احسان و نیکوکاری (7)

 برخود سخت بگیریم و به دیگران انفاق کنیم


یک درس دیگر مسئله‌ی سخت گرفتن بر خود و انفاق به دیگران است. این گرسنگی کشیدن، تشنگی کشیدن، روزه‌ی از اذان صبح تا اذان مغرب، این سخت گرفتن بر خود است. بسیاری از مردم ما به خودشان با روزه‌گیری سخت گرفتند و به دیگران انواع و اقسام انفاق را کردند. انسان چقدر لذت می‌برد که می‌بیند در شب ولادت امام مجتبی (علیه الصلاه و السلام) در نیمه‌ی ماه رمضان، بالای سر یک نانوائی تابلو زده‌اند که امشب به عشق امام حسن، نان از این نانوائی صلواتی است؛ هر که میخواهد بیاید نان ببرد. این انفاق‌هائی که در افطارها - افطارهای بی‌نام و نشان، افطارهای در مساجد - به وسیله‌ی همینگونه کارهای ابتکاری مردم ما دادند، این یک درس دیگر است، یک تمرین دیگر است. بر خود سخت بگیریم، به دیگران انفاق کنیم.


بیانات امام خامنه ای در ‌خطبه‌‌های نماز عید سعید فطر ۱۳۸۶/۰۷/۲۱

اردوی جهادی روستای شکفت، فروردین 94  (2)

 سری دوم عکس‌های اردوی جهادی روستای شکفت

 

* در ادامه مطلب می توانید ادامه گزارش تصویری اردو شکفت را مشاهده کنید *

احسان و نیکوکاری (6)

 

انفاق نکردن برای ثروت‌اندوزی گناه کبیره است

 در اسلام انفاق یک اصل است؛ باید در راه خدا خرج کرد. نمی‌گویند معامله نکنید و تحصیل مال نکنید، بکنید، اما خرج کنید. اسلام مردم را عادت می‌دهد که آنچه را که به دست آورده‌اند، به قدر نیاز زندگی - نیاز متوسط، نه حالا با عسرت و فشار، نیاز معمولی و متوسط، ولو توأم با مقداری رفاه و آسایش و گشایش در روزی - برای خودش صرف کند و خرج کند، ماادای او و آنچه زیاد می‌آید، باید در راه مصالح عمومی جامعه خرج بشود. اگر کسی ثروت را درآورد و آن را با اسراف، با خرج‌های بیخودی، با زیاده‌روی‌های گوناگون، با تجمل، با اشرافی‌گری، با خوراک مسرفانه، با پوشاک مسرفانه، با مرکب یا منزل مسرفانه، همه‌ی آن را خرج کرد یا آن را نگه داشت و جمع ثروت کرد، این از نظر اسلام مذموم و منفور است؛ عدم انفاق منفور و مذموم است و اگر با جمع ثروت همراه باشد، حرام است... آن کسانی که طلا و نقره را گنج می‌کنند، ذخیره می‌کنند و در راه خدا آن را انفاق نمی‌کنند - شاید طلا و نقره خصوصیتی نداشته باشد؛ آن کسانی که پول را، ثروت را، سرمایه را گنج می‌کنند و ذخیره می‌کنند و در حالی که نیاز مبرم جامعه به او هست، آن را در راه خدا انفاق نمی‌کنند، آن هم مشمول همین «یکنزون الذهب و الفضه» باشد - آن وقت می‌فرماید: «فبشرهم بعذاب الیم». اگر این گناه نباشد، اگر گناه کبیره نباشد، این «فبشرهم بعذاب الیم» دیگر چرا؟ آن‌ها را به عذاب دردناکی مژده بده؛ یعنی بگو که منتظر عذاب دردناک الهی باشند که این عذاب دردناک هم می‌تواند در دنیا نتایج طبیعی اعمال سو آن‌ها باشد که البته فقط به خود آن‌ها این نتایج برنمی‌گردد، بلکه گریبان همه‌ی جامعه را می‌گیرد. و البته ممکن است عذاب اخروی باشد، که احتمالا هر دوی اینها هم هست. یعنی هم در دنیا و هم در آخرت عذاب الیمی ناشی از این کار خواهد شد. بنابراین انفاق یک عمل واجب و لازم هست.


خطبه‌های نماز جمعه‌ تهران  - ۱۳۶۶/۰۸/۱۵

اردوی جهادی روستای شکفت، فروردین 94

باز هم برگی دیگر از دفتر گروه جهادی نادیان ورق خورد و اردویی دیگر در کارنامه گروه ثبت شد،
اردوی جهادی نوروز 94 به مقصد روستای شکفت

اردویی سه روزه از 8 تا 11 فروردین ماه و این بار با برنامه هایی متنوع تر نسبت به اردوهای قبل

در این اردو واحد فرهنگی در قسمت برادران و خواهران با برنامه های مختلف فرهنگی و آموزشی، واحد عمرانی با برنامه دیوارنویسی و نقاشی های دیواری، واحد درمانی با برنامه غربالگری قند خون و فشار خون و ویزیت مردم روستا توسط پزشک خانواده و برنامه پاک سازی محیط، واحد مشاوره با مشاوره های فردی و گروهی خود، واحد پژوهش با تحقیقات میدانی و گسترده تر خود و واحدهای اداری مالی برای تدارکات اردو و روابط عمومی برای مستند سازی در این اردو حضور داشتند.

در ادامه مطلب شما می توانید قسمتی از گزارش تصویری این اردو را مشاهده کنید
همچنین در پستهای بعدی بخش هایی دیگر از تصاویر فعالیت های گروه، قرار خواهد گرفت.

احسان و نیکوکاری (5)

انفاق یک فریضه شرعی است نه فقط حکمی اخلاقی

آن کسانی که در طبقات بالاتر و بهره‌مندی‌های بیشتر هستند، درآمدهای بیشتر دارند، امکانات بیشتری داشتند و توانستند بیشتر بهره‌مند بشوند، اینها مسئولیت و تکلیف بیشتری دارند. این قابل قبول نیست که آن‌ها خودشان را بر کنار بدارند و نکته اینجاست که جامعه‌ی اسلامی به صورت تعارف این حرف را نمی‌زند، این یک وظیفه است، یک تکلیف است، نه فقط یک حکم اخلاقی. این همه آیات انفاق در قرآن بیان یک حکم اخلاقی نیست، بیان یک فریضه‌ی شرعی است. شما ببینید لحن «انفقوا» در قرآن همان لحن «جاهدوا فی سبیل الله» است. «انفقوا فی سبیل الله»، «جاهدوا فی سبیل الله»، یک جور حرف زده؛ یک جور مردم را مخاطب قرار داده و این یکی از آن نکات مهمی است که در طی مباحث اقتصادی اسلام حتماً باید به آن توجه بشود؛ بحث مسئولیت عمومی به تناسب امکانات و به تناسب بهره‌مندی‌ها در مقابل نیازهای عمومی، در مقابل دفاع از کشور، دفاع از مرزها، دفاع از نوامیس، دفاع از نظام اسلامی و در مقابل بقیه‌ی تهاجم‌هائی که می‌شود. این یکی از وظایف و فرایضی است که بر دوش مردم هست.

خطبه‌های نماز جمعه‌ تهران - امام خامنه‌ای - ۱۳۶۶/۰۷/۲۴

نوروزتان فاطمی

مقام معظم رهبری:

امسال که ایّام نوروز با شهادت بانوی بزرگ جهان اسلام، حضرت فاطمه‌ی زهرا (سلام الله علیها) مصادف است، یقیناً مراسم نوروز نباید هیچ‌گونه منافاتی با تکریم و احترام به نام آن بزرگوار و یاد آن بزرگوار داشته باشد؛ و یقیناً منافاتی پیدا نخواهد کرد.

حرم مطهر رضوی - 1394/1/1

وقتى جوانه نيست کجا عيد مى‌شود

مادر که خانه نيست کجا عيد مى‌شود

مادر بهانه همه عاشقانه‌هاست

وقتى بهانه نيست کجا عيد مى‌شود...

 

نوروز امسال و آغاز بهار حال و هوایی متفاوت داشت. حال و هوای امسال معطر به عطر گل یاس نبوی گردید و دیده‌ها گریان به سوگ دخت نبی‌ نشست و مردم هم‌نوا با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و در سوگ حضرت فاطمة (سلام الله علیها) سال خود را آغاز کردند. قطعاً امسال سالی پر خیر و برکت خواهد بود که با نام و یاد حضرت فاطمة (سلام الله علیها) آغاز و متبرک گردیده و ان‌شاءالله هر چه زودتر و در همین سال انتظار ظهور حضرت صاحب‌الزمان (عج) به سر رسد و توفیق خدمت در رکاب حضرتش نصیب‌مان گردد و همچنین ان‌شاءالله توفیق روز افزون شامل حال همه سروران جهادی در همه عرصه‌های زندگی علی‌الخصوص در فعالیت‌های گروه جهادی نادیان شود.

ان‌شاءالله در شب شهادت بی بی فاطمة زهرا (سلام الله علیها) همدیگر را از دعای خیرتان محروم نکنید.

التماس دعا

راز نیمه پنهان ماه

سوم راهنمایی که بودم معلم ریاضی‌مون هردفعه چند صفحه از کتاب نیمه پنهان ماه (شهید مدق) رو برامون می‌خوند. آشنایی من و علاقه به خوندن زندگی‌نامه شهدا از همون موقع شروع شد. یادمه وقتی کتاب تمام شد همه یا بغض کرده بودن یا اشکشون دراومده بود. چون خاطره خوبی داشتم و می‌دونستم برای شروع کتاب‌های خوبی هستن برای گروه سنی نوجوان، دلم می‌خواست چند نسخه کتاب نیمه پنهان ماه برای کتابخانه "ندای اندیشه" مون داشته باشیم. چون امکان خرید سری کامل کتاب‌هارو هم نداشتیم منتظر بودیم از جایی اهدا بشه یا بعداً تقاضا بدیم.

چند روز پیش که مشغول انجام کارهای کتابخانه شکفت بودیم، دیدم یکی از دوستان یه نایلن بزرگ کتاب دستشه و به سختی داره میاره داخل، وقتی کتاب‌هارو دیدم خوشحال و متعجب پرسیدم:

اینا رو از کجا آوردی؟

- خانم فلانی دادن که بیارم.

واای دستشون درد نکنه، این همه کتاب نیمه پنهان ماه رو خریدن؟

- نه یه حاج آقایی بهشون اهدا کرده...

خانمی که کتاب‌هارو داده بودن به دوست ما که خودشون یکی از اعضای گروه هستن، چند سال پیش که مسئول پایگاه محله بودن می‌خواستن توی مسجد کار فرهنگی انجام بدن ولی بودجه نداشتن. تصمیم میگیرن یک سری کتاب با موضوع دفاع مقدس و شهدا تهیه بکنن و به بهانه مسابقه افراد رو ترغیب به خوندن بکنن. یک روز یه طلبه جوان میان مسجدشون و سخنرانی میکنن. بعده سخنرانی تصمیم میگیرن برن پیش حاج آقا و این مسئله رو مطرح کنن، اوشونم مبلغی پول همون موقع میدن و ایشون میرن این کتاب‌هارو میخرن، کتاب‌ها که خریداری میشه به دلایلی پایگاه محله تعطیل میشه. ایشونم کتاب‌هارو نگه میدارن چون به اسم پایگاه گرفته بودن جای دیگه استفاده نمیکنن. یه روز تصمیم میگیرن به حاج آقا زنگ بزنن و بگن که کتاب‌هارو چه کار کنن؟ که متوجه میشن حاج آقا فوت کرده و این کتاب‌ها میمونه منزل ایشون تا بالاخره به ما میرسه.

این قضیه برای من جالب بود...

تقریباً میشه گفت از روزی که طرح "کتاب درهمین حوالی" مطرح و پذیرفته شد، خاطره‌ها داریم. شاید به ظاهر کوچیک و کم اهمیت ولی برای اون‌هایی که درگیر کار بودن جالب و به یادموندنی هست.

احسان و نیکوکاری (4)

اصل قضیه دل کندن از تعلقات است

انفاق دارای دو فایده است: یک فایده، فایده نقد و تخلف‌ناپذیر و همگانی، و آن عبارت است از فایده‌ای که به انفاق‌کننده می‌رسد. و فایده دوم: فایده متحمل و نه‌چندان همگانی که به انفاق‌شونده می‌رسد. درست عکس آن چیزی که در تصور عمومی وجود دارد. همه خیال می‌کنند ما که انفاق می‌کنیم و خرج می‌کنیم به انفاق‌شونده، یعنی به آن کسی که پول می‌دهیم فایده می‌رسد، در حالی که اینطور نیست، یعنی قبل از آن‌که به او فایده برسد، اولین فایده به ما که انفاق می‌کنیم ‌رسیده است. من یک وقتی در گذشته پیرامون بحث انفاق و زکوه می‌گفتم: شما که دست در جیب کردی و این پول را درآوردی تا رساندی دست گیرنده فایده بردی و واقعیت همین است. چرا؟ چون اصل قضیه دل‌کندن از آن چیزی است که شما آن را متعلق به خودتان می‌دانید و این کار بزرگ است، که در آیه‌ی شریفه قرآن می‌فرماید: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون» کسی که نگاه داشته شود از شح او رستگار است و مشکل دنیای امروز همین است... فایده‌ی دوم آن فایده‌ای است که به انفاق‌شونده می‌رسد. لکن این فایده دوم مشکوک است و همیشه چنین فایده‌ای مترتب نمی‌شود. گاهی شما انفاق می‌کنید در جای خودش نیست. انفاق می‌کنید اما شرایط دیگر برای خوشبخت شدن آن شخص یا آن جمع وجود ندارد، یعنی پول به دست‌شان رسیده، اما نتوانسته‌اند استفاده کنند. شرایط دیگر نبوده پس وقتی شما انفاق می‌کنید، نمی‌توانید یقین داشته باشید که به آن فایده‌ی دوم که رسیدن به پر کردن خلأ است حتماً رسیده‌اید، البته این شک نباید موجب شود تا انسان انفاق نکند بلکه باید انفاق بکند ولو مشکوک باشد که در طرف مقابل به نتیجه برسد یا نه. اما آنچه که هرگز تخلف نمی‌شود آن فایده‌ای است که به انفاق‌کننده می‌رسد. پس تقوای مطلوب قرآن یعنی آن حداقل لازم برای متقی بودن این است: «و ممارزقناهم ینفقون» این انفاق چیز بسیار خوبی است! در هر حدی که هستید عادت کنید، به انفاق کردن، البته انفاق فقط انفاق پول نیست، انفاق علم هم انفاق است، همان وقتی که بیکار هستید و می‌توانید کمک کنید به بی‌سوادی و نادانی، دانش‌تان را انفاق کنید و همین انفاق هم اتفاقاً اول فایده‌اش به خودتان می‌رسد. یعنی پیش از اینکه دیگری از علم شما استفاده کند وقتی آن علم را تکرار می‌کنید استفاده‌اش به خود شما می‌رسد، یا انفاق وجاهت، وجاهت اجتماعی و آبروتان را انفاق کنید! یک‌جایی ممکن است آبروی شما به‌درد یک مسلمانی بخورد یا به‌درد یک مجموعه‌ی مسلمانانی بخورد، آن‌را انفاق کنید و انفاقات گوناگون، تا برسیم به بقیه نشانه‌های متقین.


بیانات امام خامنه‌ای در جلسه هشتم تفسیر سوره بقره - ۱۳۷۰/۰۷/۲۴