خیلی وقته دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم از کی و از کجا!؟
روزگار ما آدما مدام از دردی به دردِ دیگه در نوسانه!
نوشتن از تجربهِ حس های متناقضی که از ماه و سال رسیدن به لحظه و ساعت کار آسونی نیس!
مثلا وقتی دلت هیچی نخواد نه جایی، نه کسی، نه کاری! همزمان یهو از تنهاییت دلت بگیره
اینکه حس کنی دیر دنیا اومدی چون هیچ چیز دنیای مدرن تو رو به وجد نمیاره!
دلت دور شدن از فضای مجازی بخواد ولی همزمان ببینی همه زیستت گره خورده به فضای مجازی برای کوچکترین کارها حتی!
توی پرانتز بگم که من توُ هیچ برهه ای خیلی فضای مجازی برام جذابیت نداشته!(جدا از تموم نقاط مثبتش)
چون معتقدم اضافه بارِ دیجیتال سلامت ذهن ما رو به شدت تحت تاثیر قرار میده فراتر از اون حتی رسانه این قدرت رو داره در لحظه کاری با احساسات ما
کنه، همزمان که ممکنه عاشق کسی بشیم، دقیقا در همون لحظه ممکنه از ته دل از اون آدم متنفر بشیم!!
(البته بزرگ شدن همون آدم و تبدیل شدنش به قبله عالم! و همین که یه اشتباهی بکنه تمام محتوای فضای مجازی میشه...
فحش و آنفالو بازم مقصرش خودمون هستیم)
قسمت غم انگیزترش میدونی کجاست؟ دیدن ناراحتیِ اونایی که دوستشون داری حتی از ناراحتی خودتم بیشتر عذابت میده
و دردش صاف وسط دل آدم میشینه
اینکه میبینی خواهرت، دوستت، هم نوعت رنجور و مایوسه و تو کاری ازت برنمیاد،کاش میتونستم دردتون رو دوا کنم!
چقدر گفتم یا بگم درست میشه، خوب میشه، روزای بهتری میاد!!؟همینقدر مستاصل!
یه جا خوندم انسانِ بالغ رنج اش را به چیزی متعالی تر تبدیل می کند
مثلا خشم یا حسرت یا اندوه جان اش را در تنِ یک اثر هنری یا یک متن می ریزد
این خلاقانه ترین و سالم ترین کاری است که جانِ انسان ها در جهانِ بی جان می کند.
ببخشید بلند بلند فکر کردم!
پ:ن: در مواجهه با محنت بی توجیه جهان چه کنم؟
اینجا وقتی گیر ایست بازررسی می افتی و پلیس ازت میپرسه مشروب خوردی یا نه
به هیچ عنوان نباید راستش رو بگی چون دهنت سرویسه، باید انکار کنی حتی اگر بوی الکی بدی!
جعبه دستمال کاغذی رو گرفتم جلوش و گفتم : چه مسخره!
آره اینکه یه جاهایی حقیقتی که داره ازت میزنه بیرون و تابلوئه رو باید انکار کنی که امن بمونی واقعا مسخرست!هم مسخره هم سخت
مثلا اونجایی که عشق و دوست داشتن از حالت چشمهات و تن صدات و دونه به دونه ی حرکاتت داره میزنه بیرون
اما نباید اعتراف کنی که عاشق شدی چون میره!
اونجایی که هر لحظه میخوای صداش رو بشنوی اما نباید زنگ بزنی،
اونجایی که بند بند وجودت میخوادش اما نباید بگی دوسش داری،
اونجایی که فکر و ذکرت شده اون اما نباید به روی خودت بیاری که مدام بهش فکر میکنی
نباید راستش رو بگی نباید اعتراف کنی به جاش باید خودت رو سفت نگهداری و انکار کنی،
انکار کنی که یه تیکه از قلب و ذهنت رو با خودش برده باید فیلم بازی کنی و نشون بدی اون قدرها هم مهم نیست،
نشون بدی بود و نبودش خیلی هم فرقی نداره و الا همه چیز خراب میشه
فهمیدم که دوباره دلش تنگ شده بود تنگ اونی که تو اوج عشق و بعد از شنیدن دوستت دارم ها رفته بود
و این مونده بود و هزار تا سوال که چرا؟
برای همین دهنم رو بستم و هیچی نگفتم و اجازه دادم ده دقیقه از فکرهایی که بیست و چهار ساعت داره مخش رو به چخ میده رو...
با من شر کنه تا نپکه، نتركه، داغون نشه...
#متن از صفحه نبات عزیز
جامعه امروز ما از طریق فرهنگ مصرف گرایی و شبکه های اجتماعی، نیگا کن زندگی من از زندگی تو باحال تره،
نسلی از آدمها رو تحویل جامعه داده که معتقدن داشتن این تجربه های منفی اضطراب، ترس، شرم و غیره اصلاً و ابداً اوکی نیست.
منظورم اینه که اگه به اینستاگرام نگاه کنی میبینی که همه دارن تا دسته خوش میگذرونن و زندگی خفنی دارن. نیگا کن، این هفته هَفَش نفر عروسی کردن
و یک پسر شونزده ساله برای تولدش یک لامبورگینی هدیه گرفته و یک دختربچه دو میلیون دلار درآورد به خاطر این که یک اپلیکیشن زده که به صورت خودکار
برات دستمال توالت میاره و همزمان تو روی کاناپه ی خونه ت نشستی، داری لای دندون های گربه ت رو تمیز میکنی
و نمیتونی کاری بکنی جز فکر کردن به این که زندگیت بیشتر از اونی که فکر میکردی ریده.
چرخه ی بازخورد جهنمی از ما یک سری بیمار روانی ساخته و به یک اپیدمی تبدیل شده.
یا شاید این قدر همیشه نگران این هستی که کار درست رو انجام بدی و مسیر درستی رو انتخاب کنی که به خاطر این همه نگرانی، نگران میشی.
یا این قدر در مورد هر اشتباهی که مرتکب میشی حس شرم و عذاب وجدان بهت دست میده که در مورد این حس شرم، شرمگین میشی.
یا شاید این قدر حس غم و تنهایی میاد سراغت که صرفاً با فکر کردن در موردش بیشتر غمگین میشی و احساس تنهایی بیشتری میکنی
ما درمورد مصائب دنیای مدرن جوک میسازیم ما یعنی گونه ی بشر، در واقع قربانی موفقیت خودمون شدیم
مشکلات روانی، اختلالات ،اضطراب و کیس های افسردگی طی سی سال گذشته رشد بی سابقه ای داشته
در حالی که همه یک تلویزیون LED توی خونه مون داریم و غذامونُ دَمِ در خونه تحویل میگیریم! بحران ما دیگه مادی نیست؛ وجودیه ، معنویه
این قدر چیزمیز داریم و این قدر فرصت دوروبرمون ریخته که دیگه نمیدونیم چی رو به تخم بگیریم و چی رونگیریم
پس الان چون بینهایت چیز هست که میتونیم ببینیم و بدونیم بی نهایت راه وجود داره که بفهمیم نمیتونیم به روز باشیم نمیتونیم بهشون برسیم
به اندازه ی کافی خوب نیستیم و اوضاع اونقدری که باید عالی باشه نیست. و این از درون ما رو نابود میکنه
قانون تلاش معکوس حرفش اینه که هرچه بیشتر به دنبال حال بهتر باشی کمتر راضی خواهی بود چون به دنبال چیزی بودن در درجه ی اول این حقیقت رو تشدید
میکنه که اون چیز رو نداری.
#هنر رندانه به تخم گرفتن اثر مارک منسون
سی سالم که بود به کتابی برخوردم به نام هنر شاد بودن درباره آموزه های دالایی لاماست.... که میگوید تصور کنید
دارید در مسیری کوهستانی قدم میزنید به کسی بر می خورید که تخته سنگی روی سینه اش افتاده
واکنش همدلانه این است که شما هم همان خفگی خردکننده را احساس کنید و در نتیجه زمین گیر و بیچاره شوید
اما واکنش مشفقانه این است که تشخیص دهید آن شخص درد میکشد و هر کاری از دستتان بر می آید برای برداشتن تخته سنگ و تسکین رنج او انجام دهید.
به بیان دیگر، شفقت یعنی همدلی به اضافه اقدام عملی.
صراحت مشفقانه هم قلب (توجه شخصی) و هم ذهن (چالش مستقیم) را درگیر می کند.
متأسفانه عبارت صراحت تمام عیار این بارِ معنایی را به همه منتقل نمی کند
برای پرورش اعتماد نمی توان دستورالعمل سرراستی تجویز کرد و گفت فلان کار را بکن بعد فلان کار و فلان کار
تا به رابطه خوبی برسی رابطه بین رئيس ها و کارکنانشان هم مثل همه پیوندهای انسانی، پیش بینی ناپذیر است
و از قوانین قطعی تبعیت نمی کند. با این حال من دو بعد شناسایی کرده ام که وقتی در کنار هم به کار بسته شوند شما را به جاهای خوبی می رسانند.
بعد اول این است که چیزی فراتر از صرفاً حرفه ای باشید یعنی بیشتر اهمیت بدهید خود را محدود به شخصیت کاریتان ندانید
و کارکنان مستقیمتان را هم به همین کار ترغیب کنید. نباید تنها دغدغه تان توانایی آدم ها برای برآمدن از عهده شغلشان باشد
باید تمام وجوه انسانیتان را به کار بگیرید و به تک تک کارکنانتان به عنوان یک انسان اهمیت بدهید فقط پای کسب وکار در میان نیست؛
موضوع شخصی هم هست و عمیقاً هم شخصی است. اسم این بعد را «توجه شخصی» گذاشته ام
بعد دوم این است که با کارکنانتان حرف بزنید وقتی کارشان به اندازه کافی خوب نیست یا هست؛
وقتی قرار نیست پست جدیدی را که چشمشان دنبالش بوده بگیرند؛ یا وقتی میخواهید رئیس جدیدی بالاسر آنها منصوب کنید؛
یا وقتی خروجی های تیم نشان می دهد سرمایه گذاری بیشتر روی کار آنها توجیه ندارد. ارائه بازخورد سفت و سخت،
زدن حرف های آخر در مورد اینکه هرکسی در تیم مسئول چه کاری است و بالا نگه داشتن سطح توقعات از خروجی تیم
آیا بدیهی نیست که هر مدیری باید این کارها را بکند؟ اما بیشتر آدمها برای انجام این کارها مشکل دارند.
آدم ها دوست ندارند به چالش کشیده شوند در نگاه اول به نظر نمیرسد این کار روش خوبی برای ساختن رابطه یا نشان دادن توجه شخصی باشد.
با این حال به چالش کشیدن آدمها معمولاً بهترین راه برای توجه به آنهاست. اسم این بعد را چالش مستقیم می گذارم
وقتی «توجه شخصی و چالش مستقیم» را کنار هم بگذارید به صراحت تمام عیار می رسید. صراحت تمام عیار اعتماد ایجاد می کند.
#صراحت تمام عیار_کیم اسکات
پ.ن: سوپراستارها(رشد پرشیب) راک استارها(رشد تدریجی)
خیلی کم پیش اومده اینجا چیزی که توُ دل خودم میگذره رو بیام و بنویسم و حتی توُ فضاها و اپلیکیشن های مجازی هم
همینطور!
همیشه سعی کردم اجازه ندم موضوعات برن رو مخم و به اصطلاح برای هر چیزی تره خُرد نکنم!
توُ تمام این سالهام با وجود تمام فراز و نشیب های زندگی شخصی خودم و جوّ حاکمی که توُ مملکتمون هست تلاش کردم امید
رو توُ وجودم زنده نگه دارم
حالا به روش های خودم مثلا نمونه ش با خوبی کردن و حس خوب دادن به بقیه،کتاب خوندن توُ لحظه های تنهایی و ناراحتی،سفر
رفتن،وقت گذروندن با خونواده و دوستام،خودمو مشغول کردنِ حسابی به کار و حرفه ای که توش هستم،باشگاه رفتن و گرفتن
انتقام خشم ها و ناامیدی ها و دلشکستگی ها از جسمم! با خودم حرف زدن!خرید کردن توُ مواقعی که واقعا خرید کردن حال آدمو
خوب میکنه، چیزی که مهمتر از همه س رو چرا اولش یادم رفت عنوان کنم!پیاده روی های طولانی و ممتد (: و و و
ولی فکر میکنم توُ این لحظه و ساعت و در این نقطه مستاصل شدم واقعا!همیشه وقتی حس های بد میاد سراغم یا موضوعی
ناراحتم میکنه یا حتی بی دلیل خوب نیستم، باانرژی نیستم با خودم میگم نعیمه!آدمی تشکیل شده از همه حس ها و باید بذاری
این حس ها توُت جریان پیدا کنن ولی نباید اجازه بدی حال بد ادامه پیدا کنه و باید ازش عبور کنی و تا الان هم موفق بودم و
همیشه بابت این موضوع هم عده ای در جبهه حسرت قرار دارن با عنوان اینکه خوشبحالت که به همه چی به دیده مثبت نگاه
میکنی،و منم در جوابشون میگم چون پذیرش رو یاد گرفتم توُ زندگیم و تمرینش کردم و میدونم که خیلی موضوعات خواست و
انتخاب ما نیستن و ما ناچاریم باهاشون مدارا کنیم!و یه عده هم که در جبهه مخالف قرار دارن میگن خیلی ک.....خلی (:
ولی میخوام بگم هر چیم تلاش کنی حال خودتو خوب نگه داری توُ جامعه ای که شوربختانه روز به روز از نظر اخلاقی و معرفت و
انسانیت داره به قهقرا میره خیلی سخته! هر روز میای سرکار و با یه عالمه انسان عصبی و کسایی که حالشون خرابه مواجه میشی،(سرکار
رو مثال زدم چون برای اکثریت با توجه به تایم زیادی که اونجا میگذرونن ملموس ترِ ولی شما اینو تعمیم بده به نونوایی رفتن، تره
بار رفتن،مرکز خرید رفتن و غیره و ذالک)
اینکه اینهمه آدم بی گناه اعدام میشن، کشته میشن، وضعیت اقتصادیمون، وضعیت محیط زیست،چقدر فکر کردن به تک تکشون
که من خیلی کلی گفتم تازه، قلبمو به درد میاره اونوقت تو دیگه نمیتونی خوب باشی چون ما همه به هم وصلیم!
"چقدر گناه داریم هممون :( "
خودم همیشه اعتقادم اینه ما اگه پدر و مادری داشتیم که به اندازه کافی بالغ و رشد یافته بودن چقدر زندگی هممون بهتر بود و
انقدر آدم های آسیب دیده نداشتیم توُ جامعه. بعد همیشه خودمو توُ قالب یه والد تصور میکردم که به اندازه کافی رشد یافته س!
(البته میدونم همه پدر ومادرها هر چیزی که در توان داشتن رو برای ما، برای بهتر زیستن ما در طبق اخلاص گذاشتن و من خودم
همیشه جزء بچه های قدردان بودم و هستم و قربون بودنشون میرم) ولی این جامعه داره بلایی سر هممون میاره که بعید میدونم
رویایی که دارم محقق شه! باید خیلی خوش شانس و بی خیال باشیم تا بتونیم از این روزهامون بدون زوال روح عبورکنیم!
کار سختیه برای همدیگه دعا کنیم و انرژی های مثبت برای هم بفرستیم
بلند بلند فکر کردم!
پ.ن:
به هم گفتیم آخر روزهای خوب می آیند،ولی فردایمان بهتر نمی شد پشتِ تلقین ها...
دعا خواندیم با چشمانِ خون آلودِمان اما، نمی خوانند روی بام هامان مرغِ آمین ها...
اگرچه سرمایه گذاری عمیق روی یک شخص، یک مکان، یک شغل یا یک فعالیت ممکنه ما رو از وسعتِ تجربه هایی که دوست داریم محروم کنه،
ولی رفتن دنبال وسعتِ تجربه ها ما رو از فرصتِ تجربه کردن پاداشی که در عمق رابطه نهفته س محروم میکنه.
تجربه هایی هستن که فقط وقتی میتونی داشته باشی که پنج سال یکجا زندگی کرده باشی، وقتی که بیشتر از یک دهه با یک نفر باشی
وقتی که بیشتر عمرت رو روی یک مهارت یا صنعت گذاشته باشی ،الان که سی و اندی سال دارم، بالاخره تونستم بفهمم که تعهد به روشها خودش گنجینه ای
غنی از فرصتها و تجربه ها برام به ارمغان آورد که هیچ جور دیگه نمیشد به دست آورد صرف نظر از این که کجاها میرفتم و چه کارها میکردم
اتفاق بزرگی که برای شخص خودم طی چند سال اخیر افتاده توانایی من در پذیرش تعهد بوده،
انتخاب کردم که غیر از بهترین آدمها، تجربه ها و ارزشهای زندگیم بقیه رو پس بزنم. کرکره ی همه ی پروژه های کسب و کاریم رو کشیدم پایین
و خودم رو وقف نوشتن کردم مدتهاست که به یک زن متعهد شدم و در کمال شگفتی از هر کدوم از اون روابط یک شبه ، دختر بازیها و جفتک پرانی هایی که در
گذشته داشتم، حال خوب و پاداش بیشتری به ارمغان آورده. به یک نقطه ی جغرافیایی متعهد شدم
و روی تعداد اندکی دوستهای واقعی سالم و بهتر از آب روان سرمایه گذاری کردم.
و چیزی که دستگیرم شد خیلی نامتعارف و عجیبه که آزادی و رهایی خاصی در تعهد هست!
دیدم که رد کردن دیگر گزینه ها و حواس پرتی ها، به نفع چیزهایی که خودم انتخاب کردم و تصمیم گرفتم که
در درجه ی اول اهمیت زندگیم قرار داشته باشند داشته.
تعهد بهت آزادی میده چون که دیگه حواست پرت چیزهای بی اهمیت و کم ارزش نمیشه تعهد بهت آزادی میده چون به توجه و تمرکزت جهت میده
و اونها رو به سمت چیزی که در خوشحالی و سلامت تو کارآمدترینه معطوف میکنه تعهد تصمیم گیری رو راحتتر میکنه
و ترس از دست دادن فرصتها رو حذف میکنه؛ چون میفهمی که چیزی که الان داری به اندازه ی کافی خوبه
پس چرا همهش سرِ به دست آوردن بیشتر و بیشتر حرص بزنی؟ تعهد شما رو قادر میکنه هدفمند و مصمم روی تعداد کمی هدف مهم تمرکز کنید.
#هنر رندانه به تخم گرفتن اثر مارک منسون
همیشه اعتقاد داشته ام که موفقیت پدر و مادر در داشتن فرزندانی با دستاوردهای قابل توجه تعریف نمی شود،
زیرا این می تواند جبرانی برای زندگی نزیسته والدین باشد. بلکه در داشتن فرزندانی است که خود را همان گونه که هستند
ارزشمند می دانند، نه آن چیزی که انتظار می رود انجام دهند، به دست آورند و بشوند.
یکی از اثرات مخرب اکثر مذاهب و نیز والدینِ ناخودآگاه، فرآیند شرمنده کردن است، تذکر آشکار به کامل بودن، به تطبیق با چند دستور کار غیرواقعی.
هدیه ما به پازل بزرگ جهان ، منحصر به فرد بودن ماست.
هر از گاه می توان فردی را پیدا کرد که والدینش یا سایر عوامل بانفوذ و شکل دهنده به او اجازه داده اند تا خودش باشد،
اما این یک مورد نادر است و مستلزم شانسِ داشتن فرهنگی حمایتگر نیز هست.
«اجازه» چیزی است که زمانی می توان داد که والدین نه فقط کودک را در تلاش هایی که انجام می دهد حمایت کنند،
بلکه از آن هم مهمتر خود نیز از زندگی غنی و تمام و کمالی برخوردار باشند.
آن اظهار نظر یونگ را همگی به خاطر داریم که گفت هیچ باری برای کودک سنگین تر از زندگی نزیسته والدینش نیست.
وقتی والدین شهامت روبه رو شدن با چیزی را در زندگی خود نداشته باشند، آن چیز همچون سقفی شیشه ای
بالای سر کودک به جای می ماند که او یا باید مراقب باشد نشکند و در واقع باید به آن خدمت کند یا برای شکستن آن
بسیار تلاش کند.
#بیست و یک کار مهم بعد از سی سالگی اثر جیمز هالیس
پائول تیلیچ بهترین تعریف را از مهربانی ارائه داده است: پذیرفتن این حقیقت که ما پذیرفتنی هستیم، علی رغم این حقیقت که پذیرفتنی نیستیم.
آیا نداشتن توانایی برای دوست داشتن قسمت های دوست نداشتنی خود شکست در عشق نیست؟
ظرفیت دوست داشتن بخش های دوست نداشتنی خود به معنای صحه گذاشتن بر آنها نیست، بلکه به رسمیت شناختن این حقیقت است که آنها هم بخشی از ما هستند.
به علاوه، به شیوه ای متناقض تنها با دوست داشتن این بخش های دوست نداشتنی خود که خودآگاهی "ایگوی" ما آنها را دیگری می پندارد، می توانیم دیگران را دوست بداریم. پذیرش دیگران از خانه آغاز می شود، با پذیرش آنِ دیگری که در درون ما ساکن است.
"ایگو" : خودمهم پنداری،خودپسندی،خودخواه و خودمحور
#بیست و یک کار مهم بعد از سی سالگی اثر جیمز هالیس
بهتر است مهربان باشیم، زیرا هر کسی که ملاقات می کنیم، واقعا با مشکلی بزرگ دست به گریبان است.
به یاد داشتن این موضوع باعث می شود، با افراد بسیاری بر روی این سیاره مهربان باشم، در غیر این صورت حتما با آنها دچار تعارض می شدم.
اما اعتراف می کنم با توجه به انتظاراتی که از خودم دارم، در اعمال آن نسبت به خود دچار مشکل هستم
آن احترام و بخشایشی را که اغلب نسبت به دیگران دارم نمی توانم به خودم بدهم.
ممکن است ادعا کنم که هرگز کسی را به قتل نرسانده ام، اما شاید ناخودآگاه پتانسیلهای خودم را کشته باشم، بهترین رؤیاهای خود یا دیگران را کشته ام،
یا با توجیه و منطق گرایی هایم و انتخاب عوامل حواس پرت کن و بیراهه هایم در بسیاری از قتلهایی که هر روز در این دنیا شاهد آن هستیم همدست شده باشم
با وجود این، اعتراف به چنین همدستی ای به معنای احساس لجن مال شدن است، احساس تقلیل یافتن به گروه ساکن، منفعل و ترحم برانگیز آدمیان...
#بیست و یک کار مهم بعد از سی سالگی اثر جیمز هالیس
واقعا باور دارم تاریخ جهان تغییر می کرد اگر فقط میتوانستیم والدینی را تصور کنیم که به اندازه کافی سالم، به اندازه کافی خردمند،
به اندازه کافی بالغ و به اندازه کافی رشد یافته باشند که به فرزندان خود بگویند "تو" هر که هستی فوق العاده ای
تو اینجایی که تا جایی که میتوانی خودت باشی همیشه انتخابهایت را سبک سنگین کن، زیرا بر دیگران تأثیر میگذارند
اما تو اینجایی تا سفر خودت را زندگی کنی نه سفر فردی دیگر را و قطعا نه سفر مرا.
من دارم سفر خودم را زندگی میکنم تا تو مجبور نباشی نگران من باشی تو در درونت منبعی قدرتمند داری -نامش را غریزه بگذار یا شهود یا معرفت-
به آن خدمت کن به آن احترام بگذار نسبت به خودت و دیگران سخاوتمند باش، اما همیشه با آنچه برایت مناسب و درست است زندگی کن.
زندگی واقعا ساده است اگر کاری را انجام دهی که برایت مناسب و درست است برای تو و دیگران هم مناسب و درست است.
اگر کاری را انجام دهی که برایت نامناسب و نادرست است، برای تو و دیگران نامناسب خواهد بود.
بدان که شاید همیشه با هم توافق نداشته باشیم و اشکالی هم ندارد زیرا ما دو تا آدم متفاوت هستیم نه شبیه!
همیشه بدان که من صرف نظر از انتخاب هایت برایت ارزش و احترام قائل هستم.
و تو همیشه در این خانه افرادی را خواهی یافت که دوستت دارند و به تو اهمیت میدهند.
من باور دارم که این پیام جهان را تغییر خواهد داد، زیرا آن وقت این همه افراد آسیب دیده نخواهیم داشت که صاحب فرزند میشوند
و آسیب های خود را به آنها انتقال می دهند. این همه انسان به دلیل خشم روح های آشفته خود به خشونت روی نخواهند آورد.
اگر افراد این همه از روح خود بیگانه نشده بودند، شاهد این همه انزوا خودویرانگری و جنون ناشی از مواد مخدر و زندگی های نزیسته نبودیم
این همه افراد بی فکر نداشتیم که به سمت سیاستمداران و واعظانی کشیده می شوند که برای مشکلات زندگی راه حل های ساده انگارانه ارائه می دهند
و به جای مسئولیت پذیری مردم را سرزنش می کنند و به جای خطر کردن و پاداش مشروع که هدیه زیستن سفر خود است به آنها جهان بینی می دهند.
پ.ن:این متن یه تیکه از کتاب بیست و یک کار مهم بعد از سی سالگی اثر جیمز هالیس هست که دارم میخونمش!با خودم گفتم گاهی جمله های خوبش رو بذارم اینجا ((:
یک دسته از آدمها هستند که ترازویشان را توی دوستی در حال تعادل قرار داده اند
اس ام اس بزنی, اس ام اس می زنند.
زنگ بزنی زنگ می زنند.
بگویی: دوستت دارم می گویند دوستت دارم.
دعوا کنی دعوا می کنند قهر کنی قهر می کنند. خوشحال باشی, انرژی می دهند
غمگین باشی, غمگین ترت می کنند. برایشان لایک و کامنت بگذاری برایت لایک و کامنت می گذارند
بعد یک جا چشم هایت را باز میکنی و می بینی بیشتر تو بودی که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی و طرف مقابلت تنها آینه ای در برابر تو بود....
تو که خسته شوی تو که کم انرژی شوی تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی
تو که از اتفاق کوچک یا بزرگی دلخور شوی تو که شلوغ شوی می بینی آدم ها نیستند.
رفته اند. شاید رفته اند تا ربات یکی دیگر شوند
بعد آدم هر چه در خودش میگردد نمیفهمد چگونه دوام آورده
چگونه حجم زیادی از اندوه را روی شانه هایش این ور و آن ور کشانده
بدون آن که شوقی را که ته چشمهایش موج میزد گم کرده و لبخندی را که از گوشه لبهایش بالا کشیده کمرنگ کرده باشد
بدون آنکه دست کسی را گرفته و گذاشته باشد روی قلبی که رنج از آن شرّه میکرد و همه ی وجودش را تویش فرو میبرد
بدون آن که از دردی که توی تنش میجوشید کلمه ای به زبان آورده باشد.
روزی فکر میکرد بعد از فاجعه نفسش کم می آید اما زنده ماند با زخمهای عمیقی که پابه پایش راه میرفتند و مدام تازه تر میشدند
ادامه داد با این که آفتاب از شکاف تاریکی روزهایش سرک نمیکشید و ردی از بهار آخر زمستانش پیدا نمیشد.
به قول برتولت برشت آدمی زیاد از حد دوام می آورد این نقص اصلی اوست.
اگر تصور کردیم هرکس باهامون دردودل کرد منتظره که...
مثل Chat GPT (ربات چت هوش مصنوعی)فوری راه حل اعلام کنیم؛ یعنی درک صحیح از نیاز آدمی به #شنونده نداریم
اصل اینه که شنونده باشیم مگر ازمون مشورت بخوان!
و بعلاوه فرض نکنیم ظرف سی ثانیه یه جواب جادویی به ذهن ما رسیده که عقل فردِ گرفتار به اون نرسیده...
فقط یه موضوع رو هم اضافه کنم فرد درددل کننده ازمون سوال کنه که فلانی آیا اجازه دارم باهات درددل کنم؟ آیا الان ظرفیت شنیدن داری ؟!
رنج اندازی به روان دیگران بدون رضایت قبلی و آمادگی ذهنی مخاطب، مصداق تجاوز روانی و تعرض به آسایش ذهنی دیگری است
خودخواهانه است اگر متوقع باشیم دیگران باید همیشه گوش گشوده به رنجها و دردهای ما باشند!!
#حسام_ایپک چی
من خیلی با آدم ها مهربونم، دیفالتم نسبت به همه مثبته!
ولی وای به وقتی که کسی حسِ اضافی بودن بهم بده! یا بنا به دلایلِ دیگه از اون آدم دست بکشم.
دیگه خنثی ترین میشم نسبت به اون آدم! نه چیزی میگم و نه کاری میکنم
و این توُ خط رفتاری من بدترین مجازاتیه که میتونم برای یک نفر قائل بشم...
پ.ن) من ولی دلم میخواد اون آدما هر جا که هستن حالِ خوبشون تکراری ترین اتفاق زندگیشون باشه...!
اینروزا به این فکر میکنم که چقدر دنیامون به مهربونی و گذشت احتیاج داره! با وجود اینهمه آدمِ خسته و غمگین و عاصی...
به این فکر میکنم که چطور خودم با نزاع های درونیم کنار بیام و با آدمایی که به نحو دیگه ای فکر میکنند تعامل داشته باشم و...
اینکه وقتی روزگار خوبی ندارم و مشکلات روم سرریز میشن و خشم رو با پوست و گوشت و استخوونم احساس میکنم چطور به درون
خشونت کشیده نشم!
چطور رنج های کوچیک گم شده توُ تنم رو بدون زخم زدن به شخص دیگه التیام بدم!
من خیلی اینروزا به آدما فکر میکنم به عمق اندوهی که تجربه میکنن به خونواده های دادخواه، به جوون هایی که پر پر شدن به جای خالیشون...
کاش زودتر روزایی بیان که انگار هیچ خرابه ای قبلش نبوده، کاش بشه از اشتباه های کوچیک هم بگذریم، نفرت پراکنی نکنیم ،
دلمون رو شاد نگه داریم و دل نشکونیم، ما به فروتنی جمعی احتیاج داریم!
پ:ن البته میدونم دنیا جای عادلانه ای نیس باید بپذیریم و تمرین کنیم که اگه عشق، محبت، امید و گوش و انرژی میدیم به بقیه
دنبال برگشتش نباشیم چون می شکنیم چون درد می کشیم....
به این نتیجه رسیدم که به قول نولیفر هیچ چیز باارزش تر از رسیدن به تعادل توُ زندگی نیس
چون هر بار که به تعادل نزدیک تر میشم زندگیم با آرامش و صلح بیشتری همراهه
باید تمرینش کنم هر روز، هر روز، هر روز...
پ.ن
امیدوارم فردی رو توُ زندگیت پیدا کنی که به زبان قلبت صحبت کنه، تا با فردی که روحت رو باید براش ترجمه کنی یه عمر زندگی رو سپری نکنی!
امیدوارم توُ سال جدید برای همه الخصوص برای مردم ایران اتفاقاتی رقم بخوره که وقتی از حسش میپرسی در جواب بگه "سر از پا نمیشناسم"
امیدوارم آرزوهایی که برای هم توُ سال نو می کنیم به کلام اثرگذار تبدیل بشه
دعا میکنم عادتهای قدیمی تغییر کنن و تصاویر جدید ببینیم و در کنار هم باشیم و اجازه ندیم هیچ عقیده ای ما رو بعنوان انسان از هم جدا کنه
اینکه انسان های درستی باشیم چون بهترین مارکتینگ برای یه تفکر و عقیده شهروند بی آزار بودنه!
اینکه امیدوار باشیم به قول یاس "اینجا تازه اول مسیرِ روی پات بمون انتهای این مبارزه برد با ماست... من ادامه میدم!
و به قول بزرگی "حقیقت رو خواهید شناخت و حقیقت شما را آزاد خواهد کرد" امیدوارم حقیقت کانون توجه هممون قرار بگیره و...
از خواب کابوس واری که اسمشو گذاشتیم زندگی بیدار بشیم
به قول سایه عزیز
"امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش"
آن لحظهها که روح، در آنها
مثلِ نگاهِ آهوی کوهی
بر دشت و بر گریوه رها بود.
زان لحظهها چهگونه توانیم
جز با درود و تلخیِ بدرود
یادکرد
آن لحظهها که خوبترینها
از سالهای عُمرِ خدا بود.
آن لحظهها، جوانیِ ما بود.
#محمدرضا شفیعی کدکنی
چنان دلم گرفته از جهان که مثلِ سکوت
اگر به نام صدایم کنند، می شکنم...
#سید سعید صاحب علم
موسی خطاب به خداوند در کوه طور: اَرَنی (خود را به من نشان بده)
خداوند: لن ترانی (هرگز مرا نخواهی دید)
۱)سعدی:
چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"
۲)منسوب به حافظ:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"
۳)منسوب به مولوی:
"ارنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه "لن ترانی"
پ.ن: یعنی من نمیرم برای جناب حافظ! علی الخصوص مولانای جان![]()
پاییز که می شه ما بی اختیار می ریم اتاقِ جمشید. پاییز یه هو می آد، توو یه روز، مثل بهار و بقیه.
صپ زود بیدار می شی می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند.
ما هم مثل عوام الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش صدای بوف می آد.
به جمشید می گیم: سر معرکه مهمون نمی خوای دلمون گرفته؟ می گه: بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیا رُ، نگا نارنجیا رُ،
به زبانِ حال با انسان سخن می گه. خرمالو رُ ببین. می گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛
چه جوری بگذرونیم امسالُ؟
پ.ن 1: علی رغم اینکه از قدیم الایام با اومدن فصل پاییز بند دلم پاره میشه ولی دیوونه وار عاشق پاییزم!
پ.ن 2: دنیا یعنی محاسنِ پاییز
#رادیو_چهرازی
باید خیلی جنس وجودت ناب باشد که دیگران را تحسین کنی و از تماشای موفقیت و خوشبختیِ آنان لذت ببری.
باید خیلی اصیل باشی که رنجهای دیگران تو را غمگین کند و شادیهای آنان تو را خوشحال.
باید خیلی از عقدهها و کمبودها به دور باشی و از انسانیت، سرشار!
و آنقدر قوی که شکستها و ناکامیها، از تو یک انسانِ سَرخورده و حقیر نساختهباشند،
انسانی بیمنطق، که علیه دستاوردها و داشتههای دیگران جبهه میگیرد!
باید خیلی شخصیت محکمی داشتهباشی که با وجود چیزهایی که بر تو گذشته، همچنان از اینکه آدمهایی هستند که اراده میکنند، تلاش
میکنند و موفق میشوند، احساس خوبی داشتهباشی.
باید آنقدر اصالت داشتهباشی؛ که برای دیگران هم آرزوهای خوب کنی، برای دیگران هم خوشحال باشی و برای دیگران هم خوب بخواهی.
باید به آرامش و خودباوری و رضایت درونی رسیدهباشی که بتوانی موفقیت و جسارتِ دیگران را تحسین کنی.
باید خودت را زیاد دوست داشتهباشی و با خودت کاملا کنار آمدهباشی.
و چقدر کماند آنان که خودشان را دوست دارند و با خودشان و با جهانشان کنار آمدهاند...
و چه انگشتشمارند، آنان که به شادیِ کسانی به جز خودشان هم فکر میکنند..
👤#نرگس صرافیان
وسط خونه تمیز کردن چشمم خورد به گلهای تو گلدون که چند تاشون پژمرده شده بودن،
واسه همین سریع دستمال و پرت کردم اون ور و دو تا رز صورتی رو که از حالت سیخ و سمبکی به حالت گوژپشت نتردام در اومده بودن و...
از لای گل های دیگه کشیدم بیرون و انداختم تو سطل! اما لحظه ی آخر که اومدم در سطل و ببندم نمیدونم چرا دوباره نگاهشون کردم،
خشک نشده بودن، هنوز نرم بودن و رنگ و بو داشتن! مشکل این بود که فقط پژمرده شده بودن!
.
.
.
در کابینت و بستم و بدون اینکه بخوام یاد خودم و سردردهای وحشتناکم افتادم، یاد اینکه چندین بار ، چند تا از شما و دور و بریام بهم گفتید:
نمیترسی شوهرت از اینکه انقدر سردرد میگیری و کاری نمیتونی بکنی خسته بشه و بذاره بره؟
.
.
و من هربار از این حرف تعجب کردم، شاخ در آوردم و به این فکر کردم که چرا یکی باید به این چیزا فکر کنه، اصلا مگه میشه؟
.
.
دستمال و دوباره برداشتم و یادم افتاد که آره میشه! مگه کم داشتیم آدمهایی رو که فقط موقع شادی و خنده و حال خوبمون دورمون بودن و...
موقع سختی ها که شد کلا اسممون هم یادشون نمی اومد؟
.
.
مگه کم دیدیم آدمهایی رو که وقتی تو رابطمون، تو بیزینسمون، تو زندگیمون زمین خوردیم…
به جای اینکه دستمون و بگیرن ، چار تا آجرمون به سمتمون پرتاب کردن و گذاشتن رفتن!
.
.
مگه نبودن آدمهایی که وقتی دیدن پژمرده ایم، به جای اینکه امید دم پامون بریزن ، با حرف ها و رفتارهای نیش دارشون به ریشه های کم جونمون تبر زدن.
.
.
مگه یادمون میره آدمهایی که موقع سر بلندی و شادابی و موفقیت و لا به لای صدای خنده هامون اومدن و باهامون خندیدن ...
و یه جوری رفتار کردن که گفتیم این فرق داره، این میمونه، این واقعیه و دستشون و گرفتیم !
اما درست وقتی شونه هامون سنگین شد و کمرمون خم شد ، ناپدید شدن !
.
.
اسپری و روی یه لکه زدم و با فشار بیشتر دستمال و کشیدم و دوباره یاد این سوال افتادم که : نمیترسی که شوهرت ..! دیدم نه نمیترسم و
« نباید بترسیم» .
.
نباید بترسیم که اونی که امروز هست فردا اگر پژمرده شدیم نباشه!
نباید بترسیم که ، اگر بگیم و نشون بدیم که امروز زمین خوردیم و مریض شدیم و درد کشیدیم طرد بشیم!
.
.
نباید از ترس از دست دادن همیشه نقاب شادی و موفقیت به صورتمون بزنیم!
.
.
چون واقعیت اینه که اون ادم «باید بره» ! «باید زخم بزنه و بره» تا ما درد بکشیم و یاد بگیریم که هر آدمی رو نباید کنار خودمون داشته باشیم،
تا یاد بگیریم اونی که فقط ما رو تو اوج میخواد اصلا ارزش موندن نداره! باید بره تا ما قدر همراه های واقعی زندگیمون رو بدونیم.
باید بره چون ارزش موندن نداره...
#nabauti
یک روز چشمانت را باز میکنی
تمام خوشبختی را کنار خودت خواهی دید
سختی ها بارشان را بسته اند
و از کوچه های ما عبور کرده اند
دلت آرامش دارد
روحت خوشبختی را تجربه میکند
و تمام زندگی ات روی مداری که میخواهی میچرخد
خاطرات تلخت را مرور میکنی
روز های سختی که خیال گذشتن نداشتند
روز های سختی که اشکت را در آوردند
حالا تمام شده اند و فقط تو مانده ای
بلند میشوی؛صورتت را آبی میزنی
پیرهن چهارخانه آبی رنگت را با شلوار سیاه اتو کشیده ات میپوشی
با کفش های سیاه واکس زده حرکت میکنی
آدم ها دیگر ماسک نزده اند
آدم ها دیگر از تو نمیترسند
دست میدهند و یکدیگر را در آغوش میگیرند
چه زندگی قشنگی
چه ریتم زیبایی دارد این جهان
خواب نیست ، بیداری
سختی تمام شده
کرونا به اندازه کافی جان آدم ها را گرفته
و حالا دیگر رفته است
کاش این رویای شیرین و ساده
زودتر از راه برسد
کاش اخبار دیگر آمار فوتی ندهد
کاش اخبار بنویسد
تمام افراد واکسینه شدند ، کرونا تمام شد
از وبلاگ http://dorehamee.blogfa.com/
هر چه پیش میروم عقبتر از دیروزم.
انگار در عالم هپروت گیج و سردرگم سِیر میکنم.
آنقدر گیجم که نمیدانم چه زمانی، چه واکنشی باید نشان بدهم به چه چیز.
خیره ماندهام به تاریکی و چشمانم دیگر دانههای ریزِ برف را هم نمیبینند.
-سفیدی-
و کوفتگی،
ناشی از تقلای زیاد برای یک نفس بیشتر زنده ماندن و نه زندگی.
-داستان مردم این سرزمین-
----
یقین میدانم اما که روزی چشمهایم را خواهم بست و پایم را روی پدال گاز فشار خواهم داد.
یا از روی شما آقایان رد میشوم
یا به ته دره سقوط میکنم.
-هر چه باشد بهتر از ماندن در برزخیست شبیه به دوزخ-
----
خشمگینم و در ذهنم روزی هزار بار از روی شما رد میشوم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم ك رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
#گابریل_گارسیا_مارکز
پ.ن: امید راه نجات من و اسم مستعار توست...
از آن آدم هایی بود که حتی...
اگر فقط درباره ی آب و هوا
هم با او حرف می زدی،باز...
هم با لبخند از او جدا می شدی!
#استیو تولتز
در جایی خوانده بودم که بسیار دردناک است که انسانها دیگر نمیتوانند خود واقعیشان را به نمایش بگذارند. و این درد است!
آری چرا باید در جامعه به جهت ترس از قضاوت دیگران مجبور به خود سانسوری شویم؟ مثلا اگر مهربان باشیم متهم به توطئهچینی شویم!
اگر شاد باشیم متهم به جلف و سبک بودن! اگر با گذشت باشیم متهم به بیعقلی (بلانسبت شما)!
اگر در دسترس باشیم متهم به بی ارزش بودن! اگر دوستانه باشیم متهم به ساده لوحی! اگر با صداقت باشیم متهم به بیلیاقتی! و ...
و اینگونه میآموزیم که با خود حقیقیمان بستیزیم و تصویری از خود به نمایش بگذاریم که با عدم قضاوتهای افراد پیرامونمان مواجه شود.
ما احساسهای خوبمان را به فراموشی میسپارم و تعجب میکنیم که چرا افسردگی و خودکشی تا بدین حد در دنیا افزایش یافته است.
ما انسان بودنمان را از یاد میبریم تا جلوه باشکوهی از خود به نمایش بگذاریم، غافل از آنکه عظمت در بیان احساسات زیبای ما نهفته است.
ما خود را از انسانیت محروم میکنیم. خود را از بیان احساسات خوب محروم میکنیم و اغلب ما بازیگرانی هستیم که...
حتی نمی دانیم که واقعاً چه کسانی هستیم و چه احساسات و نیازهایی داریم. اصالت، صداقت، محبت، گذشت هیچ کدام از اینها قطعا ضعف نیستند
اما هرکسی که این احساسات را شجاعانه ابراز کند و آنها را زندگی کند یقینا دارای شخصیتی بسیار قوی و مقاوم است.
گاه با خود میگویم چه میشد اگر دنیا به طرق دیگری توسعه مییافت. طوری که معنویت و انسانیت حرف اول را میزد، نه تکنولوژی!
من ضد تکنولوژی نیستم. اما تکنولوژی طبیعت انسان را تا حدودی از بین برده است و انسان دیگر انسان نیست
بلکه ابزاری برای رشد و پیشبرد تکنولوژی است. و انیشتین چه زیبا گفت که: “به طرز وحشتناکی تکنولوژی ما از انسانیت ما فراتر رفته است.”
کاش بیش از اینها بر شعور و آگاهی و معرفت خود تمرکز و آگاهی داشته باشیم و...
نگذاریم که خود حقیقیمان را در لابلای دستورالعملهای تحمیل شده از جامعه گم کنیم.
انسان بمانیم!
♥️Minaliza
به آرامی آغاز به مُردن میکنی