شاید بهتر باشه چیزی نگم ، اما ...
به تو باید بگم !
من خیلی چیزا رو از یاد بردم...
من دوس داشتنت رو از یاد بردم...
من گریه کردنو از یاد بردم...
از یاد بردم برای خوشبختیت دعا کنم...
از یاد بردم هر شب نیت کنم و فال حافظ بگیرم...
وقتی با من سردی ، از یاد بردم که بِرَنجَم ...
من حتی از یاد بردم که وقتی با من حرف نمی زنی ، قلبم بشکنه ...
من مث بقیه بودنو بلد نیستم ...
بلد نیستم وقتی تو رو می بینم ، نلرزم !..
بلد نیستم ادای آدمای محکمو در بیارم !..
بلد نیستم بی تفاوت باشم !..
بلد نیستم بگم " بیخیال " !..
بلد نیستم رد شم !..
بلد نیستم برم ...
بلد نیستم آسون بدست بیارم و سخت از دست بدم !..
من همیشه سخت بدست آوردم و راحت از دست دادم !..
من اصرار کردنو بلد نیستم !..
من اجبارو بلد نیستم !..
من تنفس مصنوعی به یه عشق ِ خفه شده رو بلد نیستم !..
بلد نیستم کف کفشات چسب بریزم تا نتونی بری !..
من ...
من خیلی چیزا رو بلد نیستم ...
خیلی چیزا ... !
فقط بلدم وقتی که از " تو " ام دلم میگیره
ساکت و آروم روی تختم بشینم ،
به دیوار تکیه بدم ،
خودمو لا به لای ورق پاره های نوشته هام گم کنم ،
تا نفهمم که چقد ازم دوری ...
. . .