تویی که نمی شناسمت 1-3

بسم الله

و بعونه...

هان ای غریبه دوست داشتنی ام...

می خواهم برای تو بنویسم... برای تو... از تو ... با تو... در تو و تمام حرف های اضافه ای که تو متممشان باشی...

گاهی باید بدانی که بودن و نبودنت برای دنیا فرقی نمی کند... در این دنیای سراسر مجاز، این خطوط آشفته من نه دلیل می خواهد، نه مخاطب. برای ما، هر دو کافیست که این خطوط مثل شریان های خونمان به هم پیوند یابند... بی هیج نظم و قاعده... بگذار حرف های در گوشیمان آنقدر برای دیگران گنگ باشد که تاب نیاورند غرق شدن در پیج و تاب مفاهیمش را... آنوقت بی هیچ مزاحمی برایت آواز می خوانم... آوازی از سر عشق... عشقی که میان ما هر دو جاریست... 

بیا جلوتر... اینجا گوش های غریبه زیادند... ادامه اش را باید فقط با تو بگویم، اسمت کلید رمز تمام درهای بسته قلب من است...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تتمه:

۱- خدای من! پنهان می کنی ولی می دانم دست محبتت روی سرم نیست... سایه ی رحمتت هست ولی من بنده ی بهانه گیر خودت هستم... تا دست بر سرم نگذاری و طعم بوسه ی شیرینت را نچشم خواب به چشمم نمی آید... تو را به خودت قسم که بیا... بی پناه تر از آنم که به دیگری واگذاری ام...

ادامه نوشته

العلم سلطان و العلم نور

"اي خدا، من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگ دلاني که علم را بهانه کرده و به ديگران فخر مي فروشند ثابت کنم که خاک پاي من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آن گاه خود خاضع ترين و افتاده ترين فرد روي زمين باشم."

***

این هم از اولین ترم دانشگاهی ما... بالاخره تمام شد... یعنی دارد تمام می شود فقط مانده فیتیله پیچش!!! ان شاء الله امتحان ها هم به خیر بگذرد...

هفته آخری هر کدام از استادان عزیز افاضاتی داشتند در موردمان بیا و ببین... یکی از استادا گفت شما بهترین ورودی هایی بودید که تو این بیست سال باهاشون کلاس داشتم خیلی دقیق و اهل مطالعه (اوهو اوهو ) بقیه هم هر کدوم چیزی بارمان کردند خوب خوبه اش رو گفتم باقیش بین خودمون بمونه بهتره!

می خوام امروز حرفایی که تو دلم مونده رو بزنم... حرف زیاده ولی می خوام راجع به چیزی با هم حرف بزنیم که شاید تو این یک سال یا حداقل اون اوایل همتون باهاش درگیر بودید...

تو کشور اسلامی زندگی می کنیم ولی دانشگاهمون دست یک عده استاد بی قید ضد دینه... آخه پس شما کجایید؟ بچه ها به خدا قسم مسئولیم... مملکتی که برای موندنش خون پاک ترین مردای یک نسل ریخته شده رو سپردیم به یک عده مدعی بی دین که علمشون رو به بهای گرفتن اعتقادات دانشجو بهش می دن... نذاریم انقدر جزئیات زندگی مشغولمون کنه که یادمون بره... به خدا مسئولیم... نکنه یه روز ببینیم درس می خونیم به خاطر مدرک، درس می خونیم که واحد پاس کنیم، یه کشورو دادن دستمون اگه یک ساعت از وقتمون رو صرف کاری کنیم که این کشورو به اونی که باید باشه، اونی که باید پایگاه فکری و عملی امام زمانمون بشه، نزدیک نکنه مسئولیم... زبونم انقدر گویا نیست که حرفام بخواد روی کسی تأثیر بذاره فقط امیدوارم چون حرف دلمه، به دلتون بشینه...

شاید کسایی که تو رشته های انسانیِ غیر معارفی مثل روانشناسی، جامعه شناسی و این ها هستن حرفم رو بهتر بفهمن... خیلی سخته توی کلاسی بشینی که استاد راحت با علمش تو سر دین و اعتقاداتت می زنه و تو انقدر در خودت توان و علم نمی بینی که بتونی دفاع کنی و دانشجو های دیگه هم یا طرف استادو می گیرن، یا صداشون در نمی یاد... سخته هر چی دلشون می خواد به افکار و اعتقاداتت توهین کنن و تا می خوای دفاع کنی با یه برچسب متهجر گوش ها شون رو ببندن... نمی دونم کسی این حرف هام رو می فهمه یا نه، بعضی وقتا احساس می کنم دارم تو شهر اموات راه می رم...

تا کی باید نهایت علم دانشگاهیمون ترجمه کردن فسیل های علم غرب باشه؟ می دونید چند درصد دانشجو های ما الان تو رشته های انسانی هستن؟ اونم علوم انسانیی که اگر خواستیم یک حرف ربط به کتاب های ترجمه ای اضافه کنیم باید از غرب اجازه می گرفتیم... می دونید نتیجه این چیه؟ همین فرهنگ های ضد و نقیضی که الان تو جامعه می بینیم... البته اگر بشه اسمش رو فرهنگ گذاشت... آیه یأس نمی خوام بخونم، ولی وضع از این هایی هم که گفتم بدتره... نگاه نکنید به خانواده های خودتون، فکر می کنید چند درصد مردم مثل شما اند؟

اگر می خوایم علم تولید کنیم، اگر قراره به سهم خودمون تو علوم انسانی تغییر ایجاد کنیم اول باید به اندازه نظریه پردازای اصلی رشتمون درکش کنیم... هضم کنیم حرف های غرب رو، چون تا کسی چیزی رو نفهمه نمی تونه ردش کنه... ولی یادمون بمونه که این دونسته هامون فقط وقتی علمه که نور باشه، وقتی نوره که منبع و تکیه گاهش خدا باشه، و این نمی شه مگر این که یک روزی خودمون از اون چیزی که تو بطن رشته مون درک کردیم علم اسلامی تولید کنیم...

حیف که عجله دارم. کاش می تونستم راجع به همه فکرام باهاتون مشورت کنم...

یادمون باشه که اگر دانشگاه اصلاح شود جامعه اصلاح می شود. 

 


تتمه:

۱- متن اول پست از شهید چمرانه.

۲- تو این یک ترمی که دانشگاه رفتم و به خاطر یک سری شرایط تو خوابگاه هم زندگی کردم چیزهایی دیدم و شنیدم که شاید اگه براتون تعریف کنم از تعجب شاخ در بیارید... خدا می دونه چه شب هایی از فرط فشاری که بهم وارد می شد با گریه خوابیدم... شاید کسایی که تهران و بهشتی و... درس می خونن تا حدودی منظورم رو متوجه بشن ولی باز هم هیچ کس نمی دونه زندگی کردن با کسایی که افکار و اعتقاداتشون زمین تا آسمون با تو فرق داره چقدر سخته... تو این مدت خیلی سعی کردم اگر نمی تونم کسی رو جذب کنم لااقل از دین زده شون نکنم... سخته با کسایی زندگی کنی که همه کارهای تو رو به حساب دینت می ذارن... خوب یا بد هر کاری کنی به پای اسلام نوشته می شه نه توی مسلمون خطاکار...

۳- التماس دعا

مستانه های خیس

نقل باران است...

نقل های یخی... سخت اند اما شیرین

معبود زیبا پرستم!

زیر چتر خداوندیت

بنوازم به سخت، اما شیرین ترین نقل های آسمانی...

می خواهم میان استخر توپ های آسمانیت عشق بازی کنم...

خدای من...

عروس بهار زیر باران نقل های خوشبختی به حجله طبیعت می رود...

و آسمان با طنین زبر اما شادمانش کل می کشد...

مراقب شکوفه ها باش آسمان... که دنباله دار پیرهن بهارند...

وای خدای من... ذوق دارد این همه زیبایی...

هنوز هم می بارد... حیف است... می خواهم بروم زیر چتر خدا...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تتمه:

۱-گاهی وقت ها سکوتت را هیچ چیز جز خیس شدن سر تا پایت، آن هم زیر شدید ترین تگرگی که به عمرت دیدی نمی شکند... سلام!

۲- ببخشیدم به خاطر این همه غیبت... به لطف خدا باز شروع می کنم...

۳- راستی مهم ترین خبر دوران غیبتم رو که اکثرا می دونید ولی برای این که دیگه به همه عالم و آدم گفته باشم: ازدواج کردم!

 

تو: زنده شدی و من: ش ک س ت  م

"و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون"

شمارش را ندارم... چند روز مانده به آن... نه اسمش را هم نیاور... یک بار... همان یک بار شکستنم کافی بود... هنوز یادم هست... توی آن شب سرد آسمان هم بغض آلود نگاهم می کرد و من بی امان اشک می ریختم و انکار می کردم... نه تو نباید می رفتی... این را خدا می دانست... تو اگر می رفتی، من می مردم، و خدا این را می دانست... پس تو نباید می رفتی...

اما خدا با همه ی این ها که می دانست مرا مرده می خواست... من دو سال است که دیگر نیستم و تو به زندگان پیوسته ای...

شنیدن صدای تنگ نفس هایت، دیدن چهره ی زود به پیری نشسته ات... همه سخت بود، اما همین که بودی، همین که شب جمعه ها به بهانه ی درس می آمدم خانه ات و پنهان از تو می نشستم پشت در و از همان جا صدای عاشورا خواندنت را می شنیدم، کافی بود که بمیرم به سوگ نبودنت... به درد نبودن خودم و زنده شدن تو...

باز هم راضی ام... راضی ام که گاه گاه به خواب من مرده بیایی ... بیایی و آرامم کنی، که فقط تو می توانی و می دانی چطور...

چند گاهی پیش آمدی به خوابم...  و مثل قبل تر ها ( که هنوز زنده نبودی ) توی کوچه بلند بلند خندیدی و گفتی:  "به به خانوم طلبه"... تکه کلامت بود... فرقی نمی کرد در خانه باشیم یا وسط خیابان... ندای همیشگیت همین بود... در خواب می دانستم زنده ای... می دانستم که زنده شده ای و من هنوز مرده ام... بغلت کردم و در مأمن آغوشت آرام گرفتم... تو هم فهمیدی... فهمیدی که اگر آرامم نکنی دنبالت می آیم (آنقدر در بغلت زار می زنم تا زنده شوم)... لب هایت را نزدیک تر آوردی و به گوشم چیزی خواندی... مطمئنم که روضه مصیبت بود... نمی دانم کدام مصیبت... ولی آنقدر سنگین بود که یادم رفت... یادم رفت که اگر رهایت کنم دوباره می روی و من باید به مردگی خود بازگردم... حلقه ی دستانت را که خواستی بگشایی، حرفی زدی... که اگر نبود می آمدم... چشم می پوشیدم از این دنیا و با تو می آمدم... مصیبت خوانی ات اگر نبود... صدای گرم و دلنشین تو اگر نبود که مصیبت حسین(ع) بخواند به گوشم، من با تو می آمدم...

 و تو بی آنکه روی از من بگردانی انقدر دور شدی که دیگر ندیدمت...

         

                         
                     
 

تتمه:

۱- من عادت ندارم به ندیدنت، تاب ندارم دیدن نقش تو را که به سنگ حک شده باشد... دریابم اگر چه به قدر یک خواب باشد...

۲- التماس دعا

ستون می خواهم برای دوباره ایستادن... الان قد انکسر...

شلمچه!!! میعادگاه فریاد های فروخورده!!!... من دلتنگم!!!!

              

حرف هایت را بگو... بس است... یار می خواهی من هستم... خون می خواهی من می دهم... التماس می خواهی می کنمت... اشک؟ را هم که بر گونه هایم می بینی... ولی شلمچه لختی دیگر سکوت کنی... من می میرم...

شلمچه هر چه بخواهی می دهم جز دل... آخر ستانده را چه جای باز ستاندن... دلم را جا گذاشتم جایی میان کانال هایت... گوشه ای از خاکریزهایت ... دلم گیر افتاده، میان سیم خاردار ها میان مین ها ... من خیلی وقت است بی دلم برادر... رحمی کن که دلدار تویی...

اگر فریاد نمی زنی اگر می ترسی که بغض گشودنت خورشید را به سیاهی کشاند و کوه ها را بلرزاند، لااقل بطلب تا بیایم و سنگینی هوای گرفته ات، تراکم بغض های فرو خفته ات خفه ام کند!... شلمچه تو اگر طاقت داری تو اگر ستونی به استواری استخوان های پوسیده ی شهیدان گمنامت داری که آسمانت به زمین نیاید... که فرو نریزی... من نمی توانم... منِ بی دل نمی توانم... شلمچه من دستی می خواهم به صلابت دست حسین که بیاید و مصیبت قلبم را سبک کند... من دلی به وسعت زینب می خواهم...

                                                                   السلام علی قلب زینب الصبور...

 


تتمه:

۱- آتش بزن به سینه ی آتش گرفته ام                    آتش گرفته را مگر آتش کند خموش...

۲- الهم عجل لولیک الفرج

۳- خودکار، حرف های دلش را به من نگفت           تنها نوشت لشکری از نقطه چین به تو...

۴- ...

۵- ...

۶- ...

۷- ...

...- ...

انا الغریب المظلوم القتیل

غربت حسین(ع) را روزشمار تقویم های غدیر تا عاشورا فریاد می زند...

بیعت پدرها را فرزندان با شمشیر پاس می دارند.

و صدای رسول الله از پس تاریخ به گوش می رسد که:

"ای مسلمانان شما شبیه ترین قوم به بنی اسرائیلید"

...

...

...

 "و اذ واعدنا موسی اربعین لیلة ثم اتخذتم العجل من بعده"

...

"قال بئسما خلفتمونی من بعدی"

 ...

"ان القوم یستضعفونی و کادوا یقتلوننی"

پیامبری از تبار نور ظهور می کند و هنگامه رفتن قومش را به برادرش، جانش و وصیش می سپارد... و باز جانشینی از قماش سامری...

و کربلا اوج مظلومیت هابیلیان تاریخ را به نظاره نشست:

ان القوم استضعفوا ابن الرسول و قتلوه و اصبح اهل بیته سبایا...


تتمه:

۱- من هم مثل پدرم، دعا می کنم دعای فرزندم اجابت شود... و دعای فرزندش...و فرزند فرزندش...و... آنگاه که می گویند: بأبی انت و امی یا حسین...

۲- این روزها روز کربلاست اما، دلم هوای مدینه دارد، هوای نفس کشیدن در بی نشان های زهرا...

 ۳- التماس دعای فرج 

عید ولایت مبارک

خداوندا!

اگر قرار باشد هر آن نعمت که از خزانه بیکرانت بخشیدیم باز پس گیری،

من تنها به عودت یک نعمت بخیل خواهم بود،

 و آن نعمت ولایت مولایم علی است.

عید غدیر مبارک

فراخوان خاطره ی من و چادرم(مهم)

حتما به این آدرس برید و اگر خاطره ای از چادری شدنتون دارید توی طرح "چی شد چادری شدی" شرکت کنید. حتما هم اطلاع رسانی کنید. مطمئنم خاطره های قشنگی جمع می شه:

چادر خوشگل دوست داشتنی من! 

استیو جابز

بسم ربی

بعضی وقت ها مهم نیست کی و چی نصیحتت کنه مهم اینه که "تو" نیاز به یک تلنگر داری.

این ویدیو رو ببینید. سخنرانی صاحب شرکت اپل و پیکسار که چند روز پیش فوت کرد در آکسفورد:

سه داستان از زندگی استیو جابز

عاشقانه های یک کلمن

به مناسبت دیدار جانبازان قطع نخاعی با رهبر عزیزمان:

ديگر نمي گويم، پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق هايش
وظيفه شناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوه اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بي دست، بي پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دور افتاده ترين اتاق بداخلاق ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه ها و شبكه هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم- قربتا الي الله-
با تلاش تحسين برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون هاي درجه چهار باشم
بي دست و پا بدوم، شنا كنم و...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن ها از پل «مارد» بگذرند
حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم!
اگر نه بايد نوار را من مي بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

ادامه نوشته

افتتاحیه

کبوترانه ها ی من به او که سالها پیش به سوی وجه الله پر کشید:

http://kabootarane810.blogfa.com/


امروز هفت تیر گردهمایی بروبچه های سایبری بود. با سخنرانی دکتر عباسی. خیلی دوست داشتم برم، جور نشد.

حج دل

بسم رب الرحیم

خدایا این روزا که همه جا حرف از اسم نوشتن برای اومدن پیش توست، من بنده ی کوچکت فقط  تونستم اسم تو رو هزار بار روی قلبم بنویسم و دلم رو با قافله های راهی شده بفرستم... حج دلم را بپذیر. 

                             

خداحافظ مدينه


تتمه:

اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد/ معشوق همين جاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار/ در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گر صورت بيصورت معشوق ببينيد / هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد / يک بار از اين خانه بر اين بام برآييد

آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيد / از خواجه آن خانه نشاني بنماييد

يک دسته گل کو اگر آن باغ بديديت/ يک گوهر جان کو اگر از بحر خداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد/ افسوس که بر گنج شما پرده شماييد

تجربیات یک هفته سن قانونی

بسم ربی

آمدن شهریور همیشه برایم محسوس تر از ماه های دیگر است. شاید برای بعضی ها ماه مهر این طور باشد، اما حتماً آنها ارتباطی با روز پزشک ندارند. البته به ما هم که جد اندر جد در کار فرهنگ و انسانیت ملت بوده ایم نباید ربط چندانی داشته باشد، اما خب همه روابط که نسبی نیستند.

معمولا یک هفته مانده به اول شهریور خاله دردانه مان طرح ۲-۳ فوریتی هدیه روز پزشک همسرشان را به صحن علنی و غیر علنی مجالس آورده و با خورد و کلان فامیل در این خصوص مشورت می کنند. مجالس شورای سالانه که شروع می شود به صرافت آمدن این ماه با شکوه می افتم و چون ماه حلول روی ماه خودمان هم می باشد شعف درونیمان دو صد چندان. (چند روز پیش مجری ای در TV می گفت: آدم ها دو دسته اند: یا در شهریور به دنیا آمده اند یا آرزو داشتند در شهریور به دنیا می آمدند)

اما امسال خوشحالیم فقط به خاطر این نبود. برگردیم به کمی پیش تر: رفته بودم ثبت نام کلاس رانندگی. بعد از کلی این طرف و آن طرف رفتن و تهیه مدارک و قبوض مربوطه مسئول گرامی آنجا نگاهی به شناسنامه مان انداختند و گفتند: ای وای! شما که هنوز به سن قانونی نرسیدی! گفتم: خب ۲۰ روز دیگه می رسم. هر چه اصرار کردم گفتند: کوچولو برو بعداً بیا! خلاصه تولد امسال برایم اهمیت حیثیتی- اجتماعی پیدا کرده بود!

از اون روز کلی به سن قانونی و توابع و عواقبش فکر کردم و مدام توی ذهنم صدای تبلیغ اول  CDهای صدرا رو می شنیدم که با حالتی ترسناک می گفت: پیگرد قانونی دارد! به این فکر می کردم که مگر در جامعه چه قوانینی وجود دارد که بعد از ۱۸ سالگی قابلیت اجرا روی آدم ها پیدا می کند؟ اما حساب و کتاب قوانین خدا با نصف این سن شروع می شود؟

شاید قوانین دنیای مورچه ای آدم ها فهمش سخت تر است. یا شاید فهمِ قوانین از انسانیت ما مورچه ای ست؟

به هر حال هفته پبش به سن قانونی رسیدم و هنوز نفهمیدم چه فرقی با ۲۰ روز پیش دارم؟ اما حتما فرقی هست... یعنی لابد باید باشد! مثلاً اگر آن موقع کسی را می کشتم باید صبر می کردند تا ۱۸ سالم بشود بعد حکم را اجرا کنند اما حالا می توانم یک راست بروم و اعدام شوم. یا مثلاً آن روز شناسنامه ام همان کارت ملی به حساب می آمد اما حالا حتماً باید کارت ملی داشته باشم. یا اینکه آن روز دیدن بعضی فیلم ها و بازی های زشت و ترسناک برایم ضرر داشت اما امروز (خدا رو شکر!) ندارد.

خدایا از آن بالا قوانین مورچه ای ما آدم ها چقدر مضحک است...


تتمه:

۱- این جواب ها هم که نمی یاد...

۲- قالبی با عکس کبوتر سراغ ندارید؟ برای وبلاگ جدیدم.

۳- بالاخره نتایج اومد. روانشناسی بالینی الزهرا قبول شدم. اولش باورم نمی شد با رتبه دویست انتخاب هام به الزهرا برسه ولی خب وقتی فهمیدم حمیده و مطهره و فائزه اونجا قبول شدن دیگه خیالم راحت شد که خدا خواسته با بهترین رفقام باشم چون جنبه تنها موندن ندارم! به قول ارمی: خدایا هرچه می گیری شکرت، هر چه می دهی شکرت.

۴- اگر پیشنهادی برای یک ترم بیکاری من تا شروع دانشگاهم دارید (نیمه دومه) خوشحال می شم بگید، راستش خیلی تحمل بیکاری ندارم.

با قدم های تو...

خدای من! خدای بی نهایت ها!


سال ها بی راهه رفتن مرا


گام های کوچکم توان جبران ندارند

                                 

                                     تا سوی تو آیم


با گام های بلندت سوی من بیا!



تتمه:

1- آقای پناهیان می گفتند: اون حالی که آدم شب آخر ماه رمضان داره شب های قبل نداره، چون شب های قبل می گی من فقط خدا رو دارم و 4 شب دیگه (یعنی مشرکی و به چیزی جز خدا امید داری) اما شب آخر می گی خدایا ماه رمضان تموم شد ها... دیگه فقط تو رو دارم... مگه از خدا قول گرفتیم که تا آخر ماه زنده بمونیم؟

2- دلم می خواد تو تور خانم شجاع الدین ثبت نام کنم، دلم برای همه ائمه با هم تنگ شده...

3- گفتن بیستم جواب ها می یاد، خیلی مهم نیست کدوم دانشگاه قبول شم ولی از بلاتکلیفی بدم می یاد.

4- دوباره تبریک ها شروع شد... فصل خنده ی من!

5- به هر طرف نگاه می کنم و هر کاری می کنم خاطرات مشترکمون می چرخه تو ذهنم. دلم برای همتون تنگ شده.

6- محض خنده: یه روز در میون از مطهری زنگ می زنن می گن شما اولویت چندم مطهری زدی؟ می گم 9. می گه قبول شید بدون خوابگاه می یاید؟ می گم بله. خداحافظی می کنه تا فرداش! دیگه عادت کردیم روزایی که زنگ نمی زنن مامانم می گه ااااااااا زنگ نزدن برو ببین اتفاقی براشون نیفتاده باشه!

7- التماس دعا


...

دیشب میان همه اشک ها و ناله ها یک صدا از همه بلند تر بود:

 "قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم"

                       

مرا بحلید!

سلام.

سلامی که توش از التهاب کنکور و دردسرای اون دوران خبری نیست.

سلامی که نامی از نام های خداست. نامی که ذکر آرامش دل هاست.

خیلی حرف ها هست که دلم می خواست بزنم اما فرصت نیست، شاید یه وقت دیگر...

امروز اومدم برای خداحافظی، برای حلالیت... نه اینکه قراره دیگه اینجا نیام اما، خدای ماست دیگه! دلش نمی یاد این همه حقی که به گردنمونه بی هوا تو قیامت یقمونو بگیره... اینه که گاه گاهی به هر بهونه ای شرط می کنه که اگر می خوای فلان عملت مورد قبول من باشه، اول باید بری از خلق من حلالیت بخوای. آدمی زاده دیگه! نمی تونه از به جایی وارد بشه و موقع خارج شدن حقی به گردنش نیاویخته باشه!!! فرقی هم نمی کنه که تو دنیای واقعی داره سیر می کنه یا مجازی...

ان شاء الله مکه نائب الزیاره هستم. و سعی می کنم کسی رو از قلم نیندازم اما اگر سفارش خاصی دارید یا فکر می کنید ممکنه فراموش کنم تا عصر همین جا یا با sms بگید. چه تو دنیای حقیقی چه مجازی هر کس رو اذیت کردم منو ببخشه و اگر حقی رو ضایع کردم که نمی توانید ببخشیدم خواهش می کنم بهم بگید هر چی در توانم باشه به غرامت انجام می دم که ازم بگذرید. بنده رو سیاهی هستم و تنها امیدم به دعا و طلب آمرزش شما و کرم خدای مهربونمه. پس دست این بنده رو سیاه رو بگیرید و برای قبولی اعمال و زیارت همراه با معرفت من و همسفر هامون ـ که البته اون ها پیش خدا خیلی آبرو دارن- دعا کنید.

 در ضمن چند تا تشکر مخصوص از چند نفر که تو این یک سال همیشه کنارم بودند و هر وقت کم می آوردم کمکم می کردند:

اول از همه مادرو پدر مهربونم که تو این یک سال انصافا برای من سنگ تموم گذاشتن. پدرم که همیشه مایه آرامش من بود و حرف هاش اطمینان و قوت قلبی بهم می داد که احساس می کردم به سخت ترین کوه ها تکیه کردم و مادرم که جز در آغوشش بغض وا نمی کردم و هر وقت می خواستم از عالم و آدم شکایت کنم با لبخند بهم گوش می داد و توی همه مسائل مخصوصا مسائل درسی بهترین راهنمایی ها رو بهم می داد.

دوم خانوم عرضی مهربون که با همه اخلاقای ما کنار می اومد و تحت هر شرایطی مراقب بود آرامش ما بهم نخوره. فقط می تونم بگم یه فرشته بود که خدا برای ما رسوند و خدا رو شکر می کنم که همچین بزرگواری رو روزی ما قرار داد.

سوم درویش عزیز که گرچه امسال اصلا ندیدمش اما هر موقع کم می آوردم بهش زنگ می زدم و اونم مثل یک بمب انرژی عمل می کرد.

و در کنارش کمک مشاور های ماهمون که اینجا جا داره از خاله مائده (خودش گفت دیگه خاله خوش بین صدام نکن!) و خانوم م.غفاری و خانوم سالی تشکر کنم علی الخصوص اولی که با تجویز انواع قرص های روان پریشی (آبی آلبالویی) و روش های هم زاد پنداری برای تثبیت روانی من خیلی تلاش کردن!

و بعد هم همه اساتید عزیزم که اگر بخوام اسم ببرم نامه هفتاد من کاغذ می شه. فقط یه تشکر خاص از استاد طاهر دل که امسال خیلی مزاحمشون شدم و یکی هم از خانوم تقوی عزیز که با مشاوره ها و معرفی سی دی ها خیلی به ما کمک کردن.

بعد از اداء ناقص حق این بزرگواران یه تشکر خیلی خیلی بزرگ از خدای عزیزم دارم که گرچه من گاهی از او غافل می شدم اما لحظه ای پشتم رو خالی نکرد و مهربان تر از هر مادر و استوارتر از هر پدر یاری ام کرد تا با این گام های ناچیز به قله های بزرگ چشم بدوزم.

                                                                                          محتاج دعای نابتان

                                                                                                                  یا علی

تمّت

بسم رب المستعان

"امروز بالاخره دیدمت. روسری سرمه ای با گل های سفید تو در تو به سر داشتی و با همان لبخند ملیح و چشمان زیبا که معصومانه می خندند آرام آرام جلو می آمدی و همین که خواستیم کلمه ای بگوییم، با صدای "بولات صلند" بچه ها که به معنی اتمام ساعت مطالعه بود از خواب پریدم..."

تتمه:

۱ـ سلام بر همه، عیدتون مبارک، خوبید؟

۲ـ اگه خدا بخواد می خوام تا روز کنکور هیچی اینجا ننویسم. چون ان شاء الله دیگه از الان می خوایم درست درس بخونیم که فردا آقا ظهور کردن رتبه یه رقمی دو رقمی باشیم بریم دیدار با نخبگان... بهدشم با هم بریم مکه...بهدشم شهید شیم...

 ۳ـ جدیداً به این نتیجه رسیدم که من هیچ شباهتی به موحد دانشم ندارم تنها نقطه مشترکمون ماه تولدمونه! راستی کسی عکسشو (ترجیحا کوچیک) نداره؟

۴ـ خیلی دعام کنید منم خیلی دعاتون می کنم

۵ـ گاهی یادم می ره:

                       "  پشت هر معشوق خدا ایستاده است "

۶ـ و تـــــــــمّـــــــت

 

 

عید در عید!

بسم ربی

تقدیم به "مادر" مهربونم که عاشقانه، خالصانه و خاضعانه دوستش دارم:

 

اول آذار مـــــاه ســــال جـــلالی

غُــرّه ی عمر بهار و حضرت عالی 

 

مطلعُ الانوار عید گشته طلوعت

ای تو به نوروز چون مقدّم و تالی

 

غنچه شکرخنده ای ز لعل تو باشد

باد نوازشگری نه چون تو خصالی

 

سال نکو آشکار می شود از سر

هر سِنه با مقدمت تَبــارَکَ فالی

                                                        ۸۹/۱۲/۲۹

                               

                            

 

                              

                        تولدت مبارک عزیزترین من

                               

 

"شبیه هیچ شده ام"

بسم رب الذی...

تتمه:

۱- دلم گرفته، همه چیز وسط زمین و آسمون معلقه...ذهنم...دلم...خودم...خدایا!

۲- آهنگ بازی کامپیوتری صدرا روی مغزم رژه می ره... از الف هم گذشته برای گروه سنی همزه است!

۳- فردا مدرسه نمی یام...

۴- یک عالم دعا... همین!

مرغ محزون توام...

حافظ جو زنــی ر‌أیی والله همین باشد:

                                                      "کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد"

غمناک نباید بود، از طعــن حسودان گر

                                                     با او چه توان کردن کز دوست غمین باشد؟

ای مرغ دل غمگین، بی پرتوی او ننشین

                                                      کز هـر طرفـت دامـی بی دانه کمین باشد

از دفتر و درس خویش خیری نرسد ما را

                                                       تا "یحــمـل اسـفارا" مصــداق یقین باشد

                      

                          ای باد "صبا" بر او دیگر ز چه می نالی؟

                         گر پیـــر مغان او را ساقی و قریـن باشد؟

                                                                                            ۲۴/۱۱/ ۸۸


تتمه:

۱- این درد نوشت تتمه ندارد... سالی است که تمتم را خوانده ام...

با هم تا رتبه...

بسم رب المستعان

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

حال شما؟ چه خبر؟ از این طرفا؟

... ما هم خوبیم به مرحمت شما

یه پیشنهادی دارم المپیکی! پایه باشید از فردا شروع کنیم البته می دونم بچه کنکوری سال به سال نت نمی یادااااااااااا(!) ولی خب گفتم که اینجا هم بگم که گفته باشم...

می گم ما که اینقدر وقت پرت داریم تو مدرسه و "بای فرس" تا شب مدرسه ایم و تو این فشردگی ترم دوم هم وقت چندانی تو خونه برای خوندن دروس پایه نداریم، بیاید از این به بعد درسای پیش رو ۱۰۰ در ۱۰۰ تو خونه بخونیم در حدی که حتی لازم نباشه تو مدرسه لای کتاب رو هم باز کنیم بعد تو مدرسه صبحگاه ها و اوقات متلوفمون(!) رو گروهی "پایه" بخونیم! "نظر مثبتتون" رو همین جا بگید، البته نمی خوام اینطوری باشه که فقط یه عده ای سر گروه باشن و بقیه فقط گوش بدن مهم اینه که همه با توضیح دادن تسلطشون بره بالا طوری باشه که سرگروه فقط مباحث مشکلی که بقیه براشون سخته رو بگه، ما امروز منطق سوم رو این طوری خوندیم با بچه ها، تازه تو سرویس هم تاریخ۲ رو خوندیم خیـــــــــــــلی خوب بود.

مثلا پیشنهاد من برای فردا که احتمالا از ساعت ۱ به بعد نصفش بی کاریه روانشناسیه، هر کس خواست:

 وعده ما، صبحگاه فردا جلوی اتاق خانم کریمی فصل ۳ روان

برف

دلتنگی های آدمی را

 باد ترانه ای می خواند

 رویاهایش را

 آسمان پر ستاره ندیده می گیرد،

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند.

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

 

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.

 

...از بخت یاری ماست

                     شاید

که آنچه می خواهیم،

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.

 

می خواهم آب شوم

در گستره ی افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود

 

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم...

                                                                            مارگوت بیکل


تتمه:

۱ـ حوصلم سر رفته از وییو ی اتاقم:

از بس که سر به خانه ی هر کس فرو برد

سرد و گران و بی مزه شد میهمان برف!

۲ـ کاش الان نماز جمعه بودم...

۳ـ دلم مشهد می خواد...

۴ـ

انتخاب نگین

خاطره ای از مادر بزرگ شهید ا. ک:

جنگ تازه شروع شده بود و ما هم مثل خیلی از زنان دیگر هر چه از دستمان بر می آمد برای کمک به جبهه انجام می دادیم. خیلی دوست داشتم به دیدار امام بروم، اما این آرزو در بیداری برایم محقق نشد و در خواب به خدمتشان رسیدم. خوابی که تعبیرش ۲۸ سال طول کشید.

در خواب دیدم که امام نشسته اند و من در حال رفتن به سمت ایشان هستم؛ به محض اینکه نزدشان رسیدم، دستم را که پر از نگین های مختلف بود باز کردم و امام سه نگین عقیق از میانشان انتخاب کردند و برای خودشان برداشتند.

چند ماهی از دیدن خوابم گذشته بود که خبر شهادت نوه ی ۱۷ ساله ام را شنیدم و فهمیدم که او اولین نگین انتخابی بوده. یک سال بعد از شهادت او پسرم در ۲۱ سالگی به شهادت رسید. به یاد خوابم افتادم و خدا را بر دومین انتخابش شکر کردم.

جنگ با همه خوبی ها و بدی هایش تمام شد اما جز غم شهادت دو عزیزم، داغ جوانی و سلامتی عزیز دیگرم را هم به دلم گذاشت...  نفس های او نفس من بود، می سوختم از اینکه می دیدم هر بار به زحمت نفس می کشد. وقت هایی که راهی بیمارستان می شد، خواب و خوراک نداشتم. دست خودم نبود، او با دیگران فرق داشت. می دانستم پیش خدا آبرو دارد، می دانستم سومین نگینم اوست.

با گذشت عمر خیالم آسوده شد که دیگر انتخاب شدنش را نمی بینم. تمام وصیت هایم را به او کرده بودم. خواستم که بعد از دفن کنارم بماند و برایم دعا کند، قرآن بخواند، تلقین را برایم بازگو کند...

وقتی بعد از گذشت سی چهل روز از رفتنش می خواستند خبر شهادتش را به من بدهند، گفتند:"مادر یادت هست که امام خمینی در خواب سه نگین..."


تتمه:

* می خواستم این خاطره را پریروز بنویسم ولی نشد... دیروز که خبر فوتشان را شنیدم فهمیدم قسمت این بوده که پس از رحلت ایشان، در روز تشییع پیکر این مادر بزرگوار خاطره نوشته شود. امید که طلب آمرزشتان بدرقه راهی باشد برای عروجش...

استاد عشق

"بسمک یا محبوب"

چون اختر از میان جهان شما گذشت

عمرش تمام و کلامش جاودانه گشت

 

پرورده ی دو دست خمینی، مطهری

ره پوی آن حماسه حسینی مطهری

 

مست از شراب جام ولای تو یا علی(ع)

هم نام و مقتدای دلش مرتضی علی(ع)

 

استاد! ای نموده سپـر جان خویشـتن

کردی به استقامت خود کفر ریشه کن

 

در قیل و قال مدرسه و ظلمت سرای

تنها بـود شــراب طهور تو رهنــــمای

 

در پای درس خود چو مرا راه داده ای

من را به لطف و عنایت جاه داده ای

 

ایـنــــک موکلیـــن درت را جواب کن

قدری در این قضای مقدر شتاب کن

 

سِری بگویمت سر خود پیش تر بیار

این حاجــت دل ما بــر به آن دیـار

 

استـــاذ! یا معلمـــنا! یا مطـــهرا!

گو با خدا که ای مَلِک مُلک لافنی:

 

تا دیـــدن طلیـــعه ی آن ماه عالمَیـــن

تا لحظه ی ظهور منتقم الجده الحسَین(ع)

 

این مکتب از برای محمد (ص) نگاه دار

همچون مطهری همه شان را به راه دار

 

باشد که از دعای خمینی -روحنا فداه-

هر یک شویم پرتویی از آن هلال ماه

                                                                           ۲۱/۲/۸۹


تتمه:

۱- سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. یه سلام به بزرگی دل های مهربونتون

۲- این شعر رو بعضی ها خوندن (برای زمان نمایشگاه بود، یادش بخیر! بهترین دوران تحصیلم بود، دلیلشم می دونید دیگه؟؟؟ نصف کلاسا رو ...)

۳- هفته دیگه سنجشه، می خوام حد اقل نصف اختصاصی ها و زبان و عربی عمومی رو 100 بزنم، شما چطور؟ دفعه قبل ریاضی ناجوانمردانه کشیدم پایین وگرنه...!

۴-تعطیلات خوش بگذره، التماس دعا، یا علی

please lie!

بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی زتو باور نمی کنم!

نگی نیستی!!!

سلام و ملیکم

الان ساعت ۱۰و نیم شبه و من حدود ۴۰ دقیقه پیش از مدرسه اومدم و برای اینکه خودم رو از هر گونه شائبه ی ...خونی و غیره مبری کنم گفتم بیام اینجا دور هم شاد شیم! ( به هر حال طبق دین مبین اسلام هم که بخواهیم عمل کنیم می گن: اتقوا مواضع التهم!)

بگذریم...

تو ۱ ماهه گذشته گرچه نمی شه گفت اصلا درس نخوندم ولی در حد نفر دوم کنکور ۹۰ نبود. از درس خوندنم همین قدر بگم که دو روز مونده به سنجش در شرایطی که فرداش ۲ امتحان و کوهی تکلیف داشتیم نشستم هملت می خونم، اونم به زبان اصلی!!!

امروزم که به عنوان یه دانش آموز همیشه در صحنه ی یش دانشگاهی شاد و خندان رفتیم راهپیمایی! همین ۲۰ دقیقه پیش اخبار داشت نشونمون می داد، دیدیـــــــــــــد؟ چقدر ضایع بودیم، فاطمه که ته خنده بود!

برا سلامتی برو بچه های همیشه در صحنه ی مطهری صلوااااااااااااات!

انا القتیل یا عشق

"بسم رب الرضا"

و بک الدخیل یا عشق! بک الدخیل یا عشق!

به کفم عصای موسی و تو رود نیل یا عشق!

 

ز دو دیده جوی خون است به دامنم روانه

برسان مرا از این جوی به سلسبیل یا عشق!

 

تو کرشمه ای نمودی که یکی قتیل خواهم

دو هزار نعره برخواست: انا القتیل یا عشق!

 

همه بندگان مال اند و چرندگان قال اند

تو بگو چه خواهی ای دل؟ هم از این قبیل یا عشق؟

 

کلمات شعر گنگ اند، زبان رقص خوش تر:

فعلاتُ فاعلاتن فعلن فعیلُ یا عشق!

 

نه رهی به کوچه باغم که شب است و بی چراغم

تو بر آی آفتابا! تو بشو دلیل یا عشق!

                                                                                    عباس کی قبادی


تتمه:

۱ـ حسابی محتاج دعاتونم

۲ـ یا علی

علم کنکوری؟!

سلام

این شعر رو تو دفتر شعر شوهر خالم پیدا کردم مال سال ۷۱ که هم سن ما بوده. بهتره بدون شرح بذارم:

 الا ای جــوان زرنـــگ و عــزیــــــز       زمانـــــه نســازد، تــو با او ستــیـــــز

کسی را در این دور نَبوَد به کــس     هر آن کس نجنبیـــــد، وا ماند پــــس

بیا و سحــر دست از خواب کـش      گلیــمـــت بدیـــــن روی از آب کـــش

کنـون وقت رزم و رقابــــــت بـــود      ســعـــادت ز درس و قـــــرائـــــت بـود

رقیبـت زیاده بود سخت کـــــوش      که کنکــور بردش ز سر عقل و هـوش

تو نیز ار نجنبی کلاهت پس است     بپا خیــز دیگــــر کســـالت بس است

شنیـــدم که کنکــور درمانـــده ای     جــــوان بــد و درس ناخـــــوانــده ای

جوانـــی که عمرش به هفتاد بود     نه عشقی چشیــــده، نه دامـــاد بود

به امیـــد کنکــــور و دانشـــکـــده     خور و خــــواب او، جمله نکتـــه شده

همه سال می خــواند تست زیاد     ولـــی زود می رفـــت مطلــــب ز یاد

شب و روز موعـود، می کرد غش     همه ساله مجنــــون و دیوانــــه وش

زبس چشم ها بر جرایــد بدوخت     همه شمع عمرش در این راه سوخت

در آخــــر به قربان کنکـــور شــــد       بدیــــن آرزو بـــود و در گــــــور شــــد

نه این است علمی که رحمت بود    نه ایــــن آدمـــــی و مـــــروت بـــــــود

بــرو معنــــی علــم را در بگیـــــر      و گــر ناتوانــــستـــی از ســر بگیـــــر

ز هر لحظــــه ی عمر پندی بگیــر     که از فـــــوت وقتـــت نباشــد گـزیــــر

در این باب سعدی بگفت، آن خبیر    همان کو سخــن آوران راست پیــــر

"مکن عمر ضایع به افسوس وحیف   که فرصت عزیز است و الوقت سیف"

اگر کوششت بر رضـــای خداست     نتیجه مهم نیست، "نـیـــت" بجاست

                                                                                                         س.م.ط

                                                                                                          ۸/۷۱


تتمه:

 ۱ـ ما اکثر العبر و اقل ال...

۲ـ اگر با این رویکرد بخونید بهتون اطمینان می دم که (جز رتبه ۲) هر رتبه ای بخواید می گیرید. شاعر این شعر خودش رتبه دو رقمی زیر ۵۰ شد (دقیقشو نمی دونم)

۳ـ تو ۱۸ سالگی همچین شعری گفتن... به این می گن شاعر!

۴ـ تولد هاجرم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

خودسوزی کشیش در فلوریدا

اگر خدا بخواهد

 ابرهه می سوزد در  فلوریدا

و آب می پاشد بر سر آتش

حالا از ونکور تا کشمیر

مردم به خیابان ریخته اند

کشیش بی کششی بودی

آقای جونز!

بدان خیال که سوزد کتاب در آتش

دوباره ابرهه ای ریخت آب در آتش

کشیش بی کششی بودی که فکر می کردی

آفتاب را می توان سوزاند

و ذره بین گرفتی 

تا پشت دست خورشید را بسوزانی

خیال کردی قرآن پاک سوختنی ست

خیال کردی اگر آفتاب در آتش...

کشیش بی کششی بودی که کبریت کشیدی بر خودت

الا برادر شیخ النجد

کشیش بی کشش! از کوشش تو و ابلیس

تو را نصیب چه شد؟ جز عذاب در آتش

همراه ریش و ریشه ی تو

سبیل خنده دار تو هم  سوخت

چرا که:

چراغ از آن خدا بود و پف از آن تو،شد

دعای سوختگان مستجاب در آتش

پیش از تو نیز

برادران حاتم طائی

رفتند و

پاشیدند و

دود شدند

درون چشمه ی زمزم چه می کنی استاد!

بهوش باش نپاشی شراب در آتش

کشیش بی کششی هستی

رانده از کلیسا و

مانده از معبد

کتاب کفر به کف داری این نه انجیل است

برو به دشمنی این کتاب در آتش

حمالة الحطب شده ای آقای جونز!

می بینی چه راحت شاعران سبیل تو را دود می دهند

تنها در کتاب رکوردها

احمق ترین شدی

تنها دنیا به تو خندید

و شاعری سرود:

نصیب نیست تو را جز همین که هیمه شوی

تو کم ز هیزم خشکی، بخواب در آتش!

بخواب آقای جونز!

پماد سوختگی فردا

از تل آویو خواهد رسید!

                            علیرضا قزوه

                     ۲۳ شهریور ۱۳۸۹- دهلی

 


تتمه:

۱ـ دستمریزاد به این قلم که الحق حرفی باقی نگذاشته و رو دست ندارد.

۲ـ نمی دانم باید چه کرد فقط شما را به عظمت قرآن هر کار از دستتان می آید بکنید. کمترینش راهپیمایی بعد از نماز جمعه این هفته ست.

۳ـ پس فردا را هم که امکان ندارد فراموش کنید؟... چشم ۲۰ میلیون مسلمان به لطف خدا و ابزارش دستان با سخاوت شماست

تذکرة المعلمین3

سلام

از اونجا که مطلع شدیم خانوم طاهر پور عزیز از امسال دیگه تو جمع ما نیستند و از اونجا که بنده -علی الخصوص این سال سومی- خیلی ایشون رو اذیت کردم گفتم این تذکره رو به عنوان یه عذر خواهی و یادگاری کوچیک به ایشون تقدیم کنم. امید که مورد پسند واقع شود...

=============================================================================

ذکر استاذنا طاهر پور(معلم تاریخ اسلام دوم و سوم):

   آن قطب المهتدین، آن مورخ الدین، آن داننده ی هر نام، آن به فضل و تحقیق تام، آن مقیم المکتبه، آن صاحب المنزله، آن محدثة الحور، استاذنا طاهر پور-رحمها الله تعالی- از ائمه ی علوم بود. و دنیا و عقبی را جامع بود. و کراماتش بی شمار بود. و مشمول هدایت خاصه بود.

   و اول حالش چنان بود که در طبیعیات دستی داشتی و به کسب علوم دنیوی مشغول بودی. صبحگاهی پریشان بخاست و راه بیابان گرفت. پس سه روز می رفتی و حال خویش ندانستی، تا به خود آمدی، که پروردگارا من در دیار قم چه کنم؟ سر بلند کرده، سردرِ مکتبی بخواند، وانجا مکتب الشهداء و الفقهاء جامعة الزهرا بود. پس شیخ ما طریق بیافتی و احوال دگرگونه دیدی و ره سی ساله به سه روز طی کرد.

روزی تلمیذی پرسید: یا استاذ! سبب هدایت خاصه چه بود؟ فرموده بود: زان سبب که اگر من هدایت نشدمی، کس به هدایت چون تو تن ندادی!

   نقل است که مقتدا الثقلین بود، و جن و انس در درسش حاضر بود. و این راز کس ندانست تا آنکه روزی تلامیذ را از ثقل کلامش غفلت افتادی و به ملاعب زیرمیزی مشغول شدندی. پس روی از آنان بتافت و جنیان را ندا داد:" یا ایها الاصدقاء، یا احباء، یا محبی التاریخ" - یعنی: دوستان، عزیزان، تاریخ دوستان(!!!!!!!!)- و عده ای سفیهان تا مدیدی خود مخاطب این کلام دانستندی، باری رندان حقیقت بیافتند و هرگز خود در حد این مقامات عالیه نپنداشتند!

   و از اعجب حصایصش آن بود که اول بار به هر مکتب داخل شدی، طومار اسماء طلاب در پیش بنهادی و تلمیذ نگون بختی برگزیدی و زان پس هر پرنده که پرید و هر چرنده که چرید(!!) و هر جنبنده که جنبید، خفتان وی بگرفتی و مواخذه بنمودی، چنان که روز حساب پیش چشم دیدی و از کرده و ناکرده توبه نمودی –و ما این حال که گوییم به عینه دیده ایم و به جمیع اعضا چشیده و هر آن مرتبت که امروز مراست، از توبت آن روز رسیده!!!-*

  نقل است که بر علوم مستقبل نیز احاطه ای تام داشت. فی المثل آن روند مفهومی که امروز رئیس دیوان آموزش و متابعانش در پیش بگرفتندی و جماعتی را در منجلاب تجدید گرفتار آوردندی، ایشان از ابتدا سرلوحه ی کردار نموده بود و هر گه قصد آزمودن طلاب می کرد، به جای سوال از القاب و اقوال و اعمال مشایخ به سیره شان نظر داشته و فرمودی: سرگذشت فلان بن فلان را به "اختصار" "تشریح" کنید!!! –البت ما نیز به سر همنشینی این دو کلام واقف نیامدیم و از منظر حقیر، چنین کلام بس ژرف است، چنان که هفتاد آرایه ی ادبی اعم از: ایهام، مجاز، تضاد، تناقض و… در خود نهفته دارد و الباقی تا روزگاران دراز و تحول ادبی عمیق مکشوف نیاید!

فی الحال وفقه الله فی هدایة الطلاب


تتمه:

* این بند از اسرار خفیه است و کس جز بنده(تلمیذ نگون بخت ۳۰۱) و امین پور(تلمیذ نگون بخت ۳۰۲) درک آن نکند!!!