استرس
خدااااااااااااااایا کی تموم میشه 
خدااااااااااااااایا کی تموم میشه 
التماس دعا
داستان کسانی که مثلا دو ملیون نفر تو یه کویرند که خیلی هم شنزارو طوفان خیزه
تو این کویر یه شاخه گل بنفشه دادن دست منو تو با یه لیوان آب


و گفتن اینو یواشکی اینجا بکار نیازی هم نیست که سه متر زمینو بکنی این لیوان آب روهم بریز زیرش این بتونه تا صبح خودشو نگه داره صبح باغبون اصلی میاد دیگه کارتون نباشه
ماهم دیدیم تاریکه و بغل دستیمونم که نمیبینیم کم کم تشنمونم شده میگیم:
ای بابا !!!!!
دو میلیون نفر اینجا هستن
اگه ما تو این نیم متری خودمون گلمونو نکاشتیم که اصلا معلوم نیست آب رو میخوریمو گلرو هم پر پر میکنیم ضمنا دم دمای صبح جامونو عوض میکنیم که اصلا معلوم نشه ما کجا بودیم به نیت اینکه کی متوجه میشه الحمدالله صبح آقامون میاد و ما میگیم:
ما همه سربازه تویم مهدی جان
اما صبح که سپیده داره میزنه میبینیم یکی یکی سرا میاد پایین
همه آدما بی انصافا همین فکرو کرده بودن
ای تو این کویر تک و توکی یکی دوهزار متر اونو تر یه گل بنفشه کاشته که فرقی هم نمیکنه کویر همون کویره

از خجالت نمی دونیم چکار بکنیم
.
.
.
.
امروز زنگ زدم میگم یه کد رو اشتباه وارد کردم و ترم اخرمه میگه خانوم برو ترم دیگه این درسو بردار اخه مگه میشه من بدبخت باید بخاطر یه کیلیک کردن این خانوم هم شهریه ثابت بریزم هم متغیر و هم این ترم شهریمو بدم خدا خیرش بده یه اقا که تبریزی هم بود تو دانشگاه با زبون خودشون چقدر التماس این خانومه کرد ولی راضی نشد حالا بهم قول داده یه کاری کنه برام دعا کنید بخدا گرفتار میشم اگه بخاطر ۲ واحد یه ترم اضافه بخورم
خودم خانوم هستم ولی دعا میکنم خدا این خانوما رو خیلی بالا نبره وگرنه استغفراله ادعای خدایی میکنن
حتی اگه شده میرم تبریز و نمیزارم حقم خورده بشه
امیدوارم که خوب و خوش و خرم باشید تصمیم گرفتم به جای مطلب های متنی خاطراتمو بنویسم که بعدنا که پیر شدیم بچه هامون بخونن و بخندن با این زندگی پدر و مادرشون
ماجرا از این قراره که ما هر موقعه تصمیم میگرفتیم عقد کنیم یکی از این همسایه ها می افتاد و میمرد و بخاطر رسم مزخرف ما حتی همسایه ایی که چندکیلومترم با ما فاصله داشت و میمرد ما بدبختا باید تا نیم ماه صبر میکردیم بالاخره دل و به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم دزدکی اقوام درجه دو عقد کنیم چون برادرم محل کارش ۲۰ دقیقه ایی با خونه ما فاصله داره و خونشم همون طرفاس(داداشم نظامیه) تصمیم گرفتیم بریم خونه اونا یه جشن ساده بگیریم خلاصه ما مقداری از وسایل عقد رو از جمله لباس و طلا و ....... گرفتیم و روز دوشنبه تا چهارشنبه رو هم من و هم آقا مرتضی مرخصی گرفتیم و با خواهر زاده های آقا مرتضی زودتر رفتیم به سمت شیراز(از بندرعباس) و قرار شد بقیه روز چهار شنبه بیان خلاصه شب رسیدیم خونه خودمون به محض رسیدن خوابیدیم (بدون شام) و فردا صبح من رفتم خونه یکی از برادرام گفتن فردا برید واسه ازمایش و .... با زور به من چای و خرما دادن (خوب که صبحانه نخوردم) اومدم بالا دیدم داداش مسعودم زنگ زده مگه قرار نبود برید ازمایش و گفت که چهارشنبه ها کلاس برگزار نمیشه و مشکل ساز میشه و ما با عجله پریدیمو آقا مرتضی رو بیدار کردیم و با عجله رفتیم و تو راه خاله و زن داداش مسعود هم سوار کردیم رفتیم آزمایشگاه ُخلاصه بگم که ازمایشو گرفتیم برا صبحانه رفتیم خونه مسعود البته ساعت ۱۰ بعد اومدیم کلاس که کلاس آقا مرتضی تشکیل نشد و من بدبخت مجبور شدم یکساعت چرت و پرت گوش کنم و بعد اومدیم ناهار خونه مسعود و بعد عصر اومدیم خونه خودمون ُجاتون خالی تا ساعت یک با خواهر و داداش و مرتضی کلی خاطره تعریف کردیمو خندیدیم و بعد خوابیدیم فردا هم ساعت ۱۰ رفتیم خرید حلقه و لباس برای مرتضی (اخه من لباسامو بندرعباس خریده بودم ) یه خاطره بد هم اینجا دارم که با زور میخواستن برا مرتضی شلوار لی بخرن اخه اون هیچ وقت نمیژوشید در ضمن چون هم لاغره هم قدش بلنده بهش نمیاد و با اصرار من همون شلوار پارچه ایی و کراوات و کفشو پیراهن خریدن (اخه کت و شلوار خودش داشت و خوشکل هم بود لازم ندیدم بخواد بخره) بعد رفتیم ناهار و عصر هم رفتیم برا کرایه سفره عقد(رنگ آبی فیروزه ایی بود) و شیرینی و میوه در ضمن کیکمون هم آبی فیروزه ایی بود دوست داشتم زرد بودن هم سفره هم کیک ولی پیدا نکردیم اخه لباسم زرد بود تا ما رسیدیم خونه مهمونای بندرعباسی هم رسیدن و خونه داداش مسعودم کلی تدارک غذا دیده بودن شام خوردن و خوابیدن(اخه خسته بودن) ما هم ساعت ۱۲ بود خوابیدیم و فردا صبح بعد از صبحانه من آماده شدم و رفتم ارایشگاه (عمم مریض بود مجبور شدم برم یه ارایشگاه دیگه)و بعد مرتضی و برادرش رفتن واسه ظهر مرغ خریدن (البته برنجو بقیه اقلامو مامانم اینا خریدن) ناهار ظهرم زرشک پلو با مرغ بوده که من بدبخت تو ارایشگاه بودم خلاصه چی بگم براتون تعریف نباشه ولی خداییش ماه شده بودم با اینکه وقت زیادی نداشتیم (یادم رفت بگم که دیر رفتیم ارایشگاه)
بقیشو بیایید ادامه مطلب
این همه گفتیم : خواهرم ، حجابت .....
یه بار هم بگیم : برادرم ، نگاهت ...!!!
پس فکری به حال مغزهای هرزه مان کنیم نه حجاب خانم هایمان !!!
*****من یکی که کیف کردم از این مطلب.........شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟*****
شاید توبه کرد…..
یک ایده بسیار جالب برای دادن "صدقه پنهانی"

به بقالی ها و سوپرمارکت های محل های فقیر نشین برید
و از مغازه دار بخواهید دفتر بدهی های مشتریان رو بهتون نشون بده
بدون شک زنان بیوه و فقیرانی را خواهید یافت که اجناس و مایحتاجشون رو بصورت نسیه میخرند .
و صبر میکنند تا حقوقشون رو دریافت کنندو یا اینکه از جایی بهشون کمک برسه ،
خواهید دید حجم بدهی هاشون در دیدگاه شما بسیار کم خواهد بود ولی برای آنان بار سنگینی در زندگیشان هست .
بدهی هایی که قادر هستید رو بپردازید ،
حتی اگر توانستید جزیی از اون رو پرداخت کنید .
هر ماه این کار رو در مغازه های مختلف تکرار کنید تا این خیر شامل تعداد زیاد از خانواده ها شود .
اگر حتی قادر به اینکار نیستی این ایده و فکر رو به دیگری بگید شاید دیگری آنرا عملی کند و شما نیز از اجر و ثواب آن بهره خواهید برد.

وقتی می گوید:دوستت دارم.......
زل زل در چشمهایش نگاه نکن....بی هیچ حرفی.....بی هیچ عکس العملی....!!!
تنها با گفتن من هم دوستت دارم این لحظه را تمامش نکن...........
جیغ بزن.....محکم در آغوشش بگیر....بوسه بارانش کن....
بگذار آنقدر از گفتن این کلمه به شوق بیاید..
که اگر فردا باز هم خواست بگوید :دوستت دارم....
جور دیگری بگوید....!!
یا نه.... اصلا نگوید....
دستت را بگیرد ببرد تمام دوستت داشتنش را نشانت بدهد.....!!
دوستت دارم مقدس است.....!!
گفتنش مسئولیت دارد......شنیدنش مسئولیت پذیری....!!
حواست باشد....

کاش منم میتونستم ابراز کنم
عزیزترینم
لحظه های با تو بودن
از عمرم حساب نمی شوند
از آخرتم حساب می شوند ، از بهشت

بخند هر چند غمگینی،ببخش هر چند مسکینی،فراموش کن هر چند دلگیری،
زیستن اینگونه زیباست.
بخند ،ببخش،فراموش کن...... هر چند میدانم آسان نیست 


ناپلئون




