استرس

این روزا خیلی دلم گرفته،نزدیک عروسیمه،پر از استرسم

خدااااااااااااااایا کی تموم میشه 

سلام من اومدم امتحانهام خوب بود ولی یه اتفاق خیلی بد برا شوهرم افتاده تو رو خدا دعا کنید دارم دیوونه میشم

رفتن

سلام دارم میرم تقریبا واسه یکماه مرخصی بدون حقوق اخه امتحانامه و ترم اخرم بعدشم امتحان دکتری دارم

التماس دعا

این داستان داستان منو توست

داستان کسانی که مثلا دو ملیون نفر تو یه کویرند که خیلی هم شنزارو طوفان خیزه

تو این کویر یه شاخه گل بنفشه دادن دست منو تو با یه لیوان آب

 

و گفتن اینو یواشکی اینجا بکار نیازی هم نیست که سه متر زمینو بکنی این لیوان آب روهم بریز زیرش این بتونه تا صبح خودشو نگه داره صبح باغبون اصلی میاد دیگه کارتون نباشه

ماهم دیدیم تاریکه و بغل دستیمونم که نمیبینیم کم کم تشنمونم شده میگیم:

ای بابا !!!!!

دو میلیون نفر اینجا هستن

اگه ما تو این نیم متری خودمون گلمونو نکاشتیم که اصلا معلوم نیست آب رو میخوریمو گلرو هم پر پر میکنیم ضمنا دم دمای صبح جامونو عوض میکنیم که اصلا معلوم نشه ما کجا بودیم به نیت اینکه کی متوجه میشه الحمدالله صبح آقامون میاد و ما میگیم:

ما همه سربازه تویم مهدی جان

اما صبح که سپیده داره میزنه میبینیم یکی یکی سرا میاد پایین

همه آدما بی انصافا همین فکرو کرده بودن

ای تو این کویر تک و توکی یکی دوهزار متر اونو تر یه گل بنفشه کاشته که فرقی هم نمیکنه کویر همون کویره

از خجالت نمی دونیم چکار بکنیم

.

.

.

.

محرم

من اگر نقاش بودم ،
کربلا را مي کشيدم ،
يک بيابان لاله سرخ ،
نينوا را مي کشيدم ،
دشتي از گلهاي پرپر ،
نقشي از حلقوم و خنجر ،
نقشي از عباس حيدر ،
اشکي از طفلان زينب ،
منظر نور هدايت ،
کربلا را مي کشيدم..
منم به نوبه خودم تسلیت میگم 
التماس دعا انشاله بتونیم شفاعت امام حسین رو تو این محرم بگیریم

بدشانسی

نمیدونم کجایی هستید و اگر تبریزی هستید امیدوارم بهتون بر نخوره ولی خداییش دعا میکنم که گذر و گرفتاری هیچ بنی بشری به این خانوم هایی که توی تبریز مسئول یه دانشگاه هستن نیفته اگه خون هم گریه کنی دلشون رحم نمیاد من نمیدونم این شهریه هایی که ما بدبختا به دانشگاه پیام نور میدیم کجا در راه رفاه ما ازش استفاده میشه نه استادی نه درسی نه چیزی

امروز زنگ زدم میگم یه کد رو اشتباه وارد کردم و ترم اخرمه میگه خانوم برو ترم دیگه این درسو بردار اخه مگه میشه من بدبخت باید بخاطر یه کیلیک کردن این خانوم هم شهریه ثابت بریزم هم متغیر و هم این ترم شهریمو بدم خدا خیرش بده یه اقا که تبریزی هم بود تو دانشگاه با زبون خودشون چقدر التماس این خانومه کرد ولی راضی نشد حالا بهم قول داده یه کاری کنه برام دعا کنید بخدا گرفتار میشم اگه بخاطر ۲ واحد یه ترم اضافه بخورم

خودم خانوم هستم ولی دعا میکنم خدا این خانوما رو خیلی بالا نبره وگرنه استغفراله ادعای خدایی میکنن

حتی اگه شده میرم تبریز و نمیزارم حقم خورده بشه

عقد کنان

سلام سلام سلام هزارتا سلام

امیدوارم که خوب و خوش و خرم باشید تصمیم گرفتم به جای مطلب های متنی خاطراتمو بنویسم که بعدنا که پیر شدیم بچه هامون بخونن و بخندن با این زندگی پدر و مادرشون

ماجرا از این قراره که ما هر موقعه تصمیم میگرفتیم عقد کنیم یکی از این همسایه ها می افتاد و میمرد و بخاطر رسم مزخرف ما حتی همسایه ایی که چندکیلومترم با ما فاصله داشت و میمرد ما بدبختا باید تا نیم ماه صبر میکردیم بالاخره دل و به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم دزدکی اقوام درجه دو عقد کنیم چون برادرم محل کارش ۲۰ دقیقه ایی با خونه ما فاصله داره و خونشم همون طرفاس(داداشم نظامیه) تصمیم گرفتیم بریم خونه اونا یه جشن ساده بگیریم خلاصه ما مقداری از وسایل عقد رو از جمله لباس و طلا و ....... گرفتیم و روز دوشنبه تا چهارشنبه رو هم من و هم آقا مرتضی مرخصی گرفتیم و با خواهر زاده های آقا مرتضی زودتر رفتیم به سمت شیراز(از بندرعباس) و قرار شد بقیه روز چهار شنبه بیان خلاصه شب رسیدیم خونه خودمون به محض رسیدن خوابیدیم (بدون شام) و فردا صبح من رفتم خونه یکی از برادرام گفتن فردا برید واسه ازمایش و .... با زور به من چای و خرما دادن (خوب که صبحانه نخوردم) اومدم بالا دیدم داداش مسعودم زنگ زده مگه قرار نبود برید ازمایش و گفت که چهارشنبه ها کلاس برگزار نمیشه و مشکل ساز میشه و ما با عجله پریدیمو آقا مرتضی رو بیدار کردیم و با عجله رفتیم و تو راه خاله و زن داداش مسعود هم سوار کردیم رفتیم آزمایشگاه ُخلاصه بگم که ازمایشو گرفتیم برا صبحانه رفتیم خونه مسعود البته ساعت ۱۰ بعد اومدیم کلاس که کلاس آقا مرتضی تشکیل نشد و من بدبخت مجبور شدم یکساعت چرت و پرت گوش کنم و بعد اومدیم ناهار خونه مسعود و بعد عصر اومدیم خونه خودمون ُجاتون خالی تا ساعت یک با خواهر و داداش و مرتضی کلی خاطره تعریف کردیمو خندیدیم و بعد خوابیدیم فردا هم ساعت ۱۰ رفتیم خرید حلقه و لباس برای مرتضی (اخه من لباسامو بندرعباس خریده بودم ) یه خاطره بد هم اینجا دارم که با زور میخواستن برا مرتضی شلوار لی بخرن اخه اون هیچ وقت نمیژوشید در ضمن چون هم لاغره هم قدش بلنده بهش نمیاد و با اصرار من همون شلوار پارچه ایی و کراوات و کفشو پیراهن خریدن (اخه کت و شلوار خودش داشت و خوشکل هم بود لازم ندیدم بخواد بخره) بعد رفتیم ناهار و عصر هم رفتیم برا کرایه سفره عقد(رنگ آبی فیروزه ایی بود) و شیرینی و میوه در ضمن کیکمون هم آبی فیروزه ایی بود دوست داشتم زرد بودن هم سفره هم کیک ولی پیدا نکردیم اخه لباسم زرد بود تا ما رسیدیم خونه مهمونای بندرعباسی هم رسیدن و خونه داداش مسعودم کلی تدارک غذا دیده بودن شام خوردن و خوابیدن(اخه خسته بودن) ما هم ساعت ۱۲ بود خوابیدیم و فردا صبح بعد از صبحانه من آماده شدم و رفتم ارایشگاه (عمم مریض بود مجبور شدم برم یه ارایشگاه دیگه)و بعد مرتضی و برادرش رفتن واسه ظهر مرغ خریدن (البته برنجو بقیه اقلامو مامانم اینا خریدن) ناهار ظهرم زرشک پلو با مرغ بوده که من بدبخت تو ارایشگاه بودم خلاصه چی بگم براتون تعریف نباشه ولی خداییش ماه شده بودم با اینکه وقت زیادی نداشتیم (یادم رفت بگم که دیر رفتیم ارایشگاه)

بقیشو بیایید ادامه مطلب

ادامه نوشته

Troll Comic Series IV 7 ترول طنز (سری چهارم)

این همه گفتیم : خواهرم ، حجابت .....

یه بار هم بگیم : برادرم ، نگاهت ...!!!

ترسم که شعر سنگ مزارم این شود :

“او جمال یوسف زهرا را ندید و رفت”


عید همگیتون مبارک

نگاه که هرزه باشد،حجاب هم که داشته باشی آنطور که میخواهد تورا تصور میکند!

پس فکری به حال مغزهای هرزه مان کنیم نه حجاب خانم هایمان !!!

*****من یکی که کیف کردم از این مطلب.........شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟*****

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم….
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
……….

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است.
چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است.
امشب با من حرف نزده.
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید.
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است 
ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد.
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد….

شاید توبه کرد…..

یک ایده بسیار جالب برای دادن "صدقه پنهانی"



به بقالی ها و سوپرمارکت های محل های فقیر نشین برید 
و از مغازه دار بخواهید دفتر بدهی های مشتریان رو بهتون نشون بده

بدون شک زنان بیوه و فقیرانی را خواهید یافت که اجناس و مایحتاجشون رو بصورت نسیه میخرند .

و صبر میکنند تا حقوقشون رو دریافت کنندو یا اینکه از جایی بهشون کمک برسه ،

خواهید دید حجم بدهی هاشون در دیدگاه شما بسیار کم خواهد بود ولی برای آنان بار سنگینی در زندگیشان هست .

بدهی هایی که قادر هستید رو بپردازید ، 
حتی اگر توانستید جزیی از اون رو پرداخت کنید .


هر ماه این کار رو در مغازه های مختلف تکرار کنید تا این خیر شامل تعداد زیاد از خانواده ها شود .

 اگر حتی قادر به اینکار نیستی این ایده و فکر رو به دیگری بگید شاید دیگری آنرا عملی کند و شما نیز از اجر و ثواب آن بهره خواهید برد.



گرگ هم که باشی
عاشق بره ای خواهی شد
که تو را به علف خوردن وا می دارد
و رسالت عشق این است
شدنِ آنچه نیستی !

وقتی می گوید:دوستت دارم.......

زل زل در چشمهایش نگاه نکن....بی هیچ حرفی.....بی هیچ عکس العملی....!!!

تنها با گفتن من هم دوستت دارم این لحظه را تمامش نکن...........

جیغ بزن.....محکم در آغوشش بگیر....بوسه بارانش کن....

بگذار آنقدر از گفتن این کلمه به شوق بیاید..

که اگر فردا باز هم خواست بگوید :دوستت دارم....

جور دیگری بگوید....!!

یا نه.... اصلا نگوید....

دستت را بگیرد ببرد تمام دوستت داشتنش را نشانت بدهد.....!!

دوستت دارم مقدس است.....!!

گفتنش مسئولیت دارد......شنیدنش مسئولیت پذیری....!!

حواست باشد....

کاش منم میتونستم ابراز کنم

عزیزترینم

لحظه‌ های با تو بودن


 از عمرم حساب نمی شوند


از آخرتم حساب می شوند ، از بهشت

 

 

 


بخند هر چند غمگینی،ببخش هر چند مسکینی،فراموش کن هر چند دلگیری،

 

زیستن اینگونه زیباست.


 

بخند ،ببخش،فراموش کن...... هر چند میدانم آسان نیست



 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com کنارم که هستی
زمان هم مثل من دستپاچه میشود
عقربه ها دوتا یکی میپرند
اما همین که میروی
تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم
جانم را میگیرند ثانیه های
بی تو ...
Jalalposter عکس های جدید علی کریمی (جادوگر)

به فکر نمازت باش مثل شارژ موبایلت!
با صدای اذان بلند شو مثل صدای موبایلت!

از انگشات واسه اذکار استفاده کن مثل صفحه کلید موبایلت!
قرآن رو همیشه بخون مثل پیامهای موبایلت

 
سر به هوا نیستم !
اما همیشه چشم به آسمان دارم !
حس عجیبی است !
دیدن همان آسمانی که شاید توچند لحظه پیش به آن خیره شده باشی

هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش

چيزي رو بنويس که بتوني پاش امضا کني

چيزي رو امضا کن که بتوني پاش بايستي

 ناپلئون

خدایا ...
دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت !
نزدیـــک ؛
بی خطــــر ،
بخشــــنده ...
...
بی منّـــــــــــــــــت !!!

عشق

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند
هر داغی یک روز سرد می شود ، ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . . ..

کدومو نجات میدی؟ :-(

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟ پسره لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ... ...نه!مگه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!! پسر میگه: خانومای ما همه ملكه هستن!!!
♥♥به افتخار همه ی دخترای ایرونی هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا♥♥

 

" تــــــــو ... "
یـــــــادگـار روزهــــــایـی هـسـتـــی ،
كــه نــه فـــرامـــــوش مـی شــونـد
و نـــه تـكــــــرار ...

 

مرا دیونه می خوانند...
بی تو
در خلوت خیالم
احساسم را
با رویای تو می لرزانم
نمی دانند
که رقص احساسم
به خاطر باران احساسم برای بی تو بودنم هست
مرا دیوانه می خوانند...

 

یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟

حقیقت ساده و زود باور پذیرفت.

آنها کنار دریا رفتند. حقیقت تا لباسهایش را در آورددروغ آنها رادزدید و فرار کرد.

از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است, ولی دروغ درلباس حقیقت زیباست