دوستت دارم...

نـام سال‌هـا انـتـظـار و نـَقشه
بـرای وصــال و زندگی زیـر یـک سقف را
بگذاریـد عشق (!)
عشـق مـاورایـی ... اصلـاً عشق مـتعالی !
فـــــــقــــــــط ،
تـو را بـ‌ه جـان هـمان عشقی که بـه آن دل بـسته ایـد ،
بـا / دوست داشتـن / کاری نـداشته بـاشیـد (!)
لـطفـاٌ دستــ از سـَـرِ ایـن واژه بـَرداریـد
و از آن مثـلث ڪـذایی بـیرون اش کنیـد .
بـگذارید واژه ای بـَـرایـمان بـماند.
بـَـــــرای روزی که
" بی خودخواهی "
" بی ریــــآ "
" بـدون هـَـوَس "

بـتوانیـم بـ‌ه ڪـَسی بـگوییـم:

                                 / دوستـت‌دارَمـ /


اشک...


گـریـه...


شاید زبان ضعف باشــد؛


شاید خیلـــی کودکانه...


شاید بی غرور...


اما هروقت گونه هایم خیس می شود می فهمم


نه ضعیفـم،


نـه یک کودکـم؛


بلکــــه پُـــر از احساســــــم...

سرزمین عجـــــــــایب...

آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟!

بـــیـــا … ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت . . .


عیدانه ...

11 ماه و 29 روز گذشت :)

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکوندن

خیلی ها عاشق شدن

و

خیلی ها تنها

خیلی ها از بینمون رفتن

خیلی ها بینمون اومدن

گریه کردیم و خندیدیم

بعضی جاها زندگی پا به پامون اومد

بعضی جاها بر خلاف آرزوهامون گذشت

و حالا

کمتر از یک روز مونده!

یک روز از همه اون خاطره ها!

آرزو دارم نوروزی که در پیش رو داری

آغاز روزهایی باشه که آرزو داری :)

خسته ام...

من یک زنـم...


وقتی خسته ام


وقتی کلافه ام


وقتی دلتنگم


بشقاب ها را نمی شکنم


شیشه ها را نمی شکنم


غرورت را نمی شکنم


دلت را نمی شکنم


در این دلتنگی ها


زورم به تنها چیزی که می رسد


این بغض لعنتی است

 

من...


 
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...
زخم داشت و ننالید...
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!


شمع و پروانه...

ای پروانه!!!

شمعم بسوخت و تو نتوانستی دور آن بگردی!

 چون در زیر باران گریه هایم خیس شده بودی...

رفیـــــق...

چـــ ـــی شــ ــده؟...تعجــ ــب نـ ــداره!!!

فکـــ ــر میکنـــ ــی چــ ــون شکــ ــستی دیـــ ــگه

حــ ــرف نـــ ـدارم بزنــ ــم باهات؟؟؟

رفیــ ــق که شکـ ـــسته و نشکــ ــسته نــ ـداره...

من شکــ ــسته ات رو هـ ــم از تــــ ه دلــ ــم دوسـ ــت دارمــ ...

هرچــ ــند دیگـــ ه نمیــ ــتونم باهـ ــات چــ ــایی بخــ ــورم

ولــ ــی حــ ــرف کـــ ه می تـــ ــونم باهـ ــات بزنـــ ـم...

بــــ ه نظــ ــر مــ ــن خـــ ـدا دوسـ ـــت رو سـ ــاخته

واســــ ه حـ ـــرف زدن و درد دل کـــ ــردن

وگــ ــرنه واســــ ه خوردن کــــ ه دشــ ــمن هــ ــم هسـ ـــت...
 


همیشه از فاصله ها گله مندیم ،

شاید یادمان رفته که در مشق های کودکیمان

گاه برای فهمیدن کلمات فاصله هم لازم بود ..


درد - غم - تنهایی..
:'(

 

بگو سیــــــــب ...

 

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم


یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیــب!