شعری از دوست بزرگوار و عزیزمان سید مرتضی سجادی
خمیازه که می کشم
خاکستری از شهر
خواب می رود در رگ هایم
و سخن می میرد
میان دردها و دودها
واژه ها گریزانند
اکنون که دیگر نیستم
زمان بر شانه های شهر می تازد
زمان را چه کسی نگه می دارد؟
زمان رمنده
زمانی که ساعت ها خیابان را
در کنار خلیج لبخند دختری
جا می گذارد
اکنون در این خیابانم:
روبندهای تیره
قنداق های تازه
کوچه های به هم پیچیده
ـ مار گزیده ـ
بالای هر خیابان
شلاق سوزانی ست
قصابان با تکه ای از ماه
چاقوها را صیقل می دهند
مغازه ها
دروغ های فروشنده را پوشیده اند
ویترینی رنگین
و سایه ها و
گام ها و
چشم ها
قلبی ایستاده
زیر زنگ اشیاء
اشیائی پر از تاریخ
اکنون فرصت است
فرصتی میان آکواریوم زمان
فرصتی منتظر
در جغرافیای دریا
می خواهم تا فرصت هست
چرتی بزنم
تا رگباری افسار سخن را به دست گیرد:
سوزن های باران
پیکری لغزان
فروپاشی سایه های سنگ
دنگ
دنگ
دنگ
سینه سرخ ها پرواز می کنند
با فانوس های ساعت
اکنون زمان است
اکنون آغاز...
سید مرتضی سجادی
خیال تمام لحظات شاعرانه ام وقتی شاعرانه و صادقانه دوستمان هستی سیدنا...