.•●. فانـــوس .●•.
__ و ما دورهـ میکنیمــ شبــ و روز را .. هنــوز را .. __
بی هیـــچ صدائی می آینـــد زمانی که نمی دانـــی یه چیزایی رو وقتی کوچیکیمــ باور نمیکنیمــ ، تا زمانی که اتفاقــ بیفتن .. یه چیزایی رو هم وقتی بزرگتر میشیمـ میفهمیمـ کهـ حقیقتــ دارنــ ، ولی باور نمیکنیمــ برای ما اتفاق بیفتن ... × ایناستــ کهـ وقتی کار از کار بگذرهـ تنها چیزی کهـ بخاطرشــ حسرتــ میخوریــ داشتنــ قلبیهـ که همه ی اینارو حســ میکرد و میدونستــ .. ولی اونقدری بهشـ اهمیتــ ندادی که باور کنیــ ! × نذار دیر بشهـ ... از اینکه بهشـ گوشـ کنی احساسـ گناهـ نکن ... همین الانــ شروع کن. با همه ی وجود .. بشنو و باور کن ! ساده بگویم .. راه های زیادی نرفته ام .. همه جای دنیا را هم ندیده ام .. و شاید بتوان گفت آنقدر تجربه ی زندگی نداشته ام که بدانم بهترین حس را چه چیز به آدم می بخشد و کجا باید جستجویش کرد ... ولی همینقدر میدانم که چیزی نمی تواند حریف بودنی از جنس خوشبختی ، آنگونه که " بودن تو " چنین معنایی میدهد بشود .. آرام؟ آرام برای چه باید گرفت؟ وقتی بمیریم خودبخود آرام میگیریم! پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم! + غوطه ور در افکاری از جنس ابهام .. و آن اتفاق ... که معنایی جز نمایاندن سرنوشتت نخواهد داشت ..! ✔ From The God ✔ فراتر از تشکر این روزها افکارت ، نگرانی هایت ، دلتنگی هایت ، خاطراتت ، اطرافت و دنیایت همگی دست به دست هم داده اند تا تلنگری به ذهن آشفته ات بزنند تعجب میکنی که چرا رهایت نمیکنند و حریفشان نمیشوی! انگار هرچه بیشتر با بی تفاوتی از کنارشان بگذری بیشتر درگیرت می کنند به ناچار همه شان را در یک گوشه از ذهن ات می چپانی و دوباره شروع میکنی سر ات سنگین میشود اما اهمیتی نمیدهی گویی هنوز هم باور داری امروز نباید مثل هر روز باشد .. قصه ها برای "بیدار کردن" ما نوشته شدند اما تمام عمر ما برای "خوابیدن" از آنها استفاده کردیم ... به خلوتگاهم سر بزنــ و بشکن این سکوت تنهایی را سکوتــــــــــــ .. معنای همه ی حرفهای ناگفته استــ آنجا که احساس زلالمــ قابل لمس باشد جایی نزدیک قلبتــ .. ! × انگار تمومهـ چیزیــ کهـ میخواسیــ بگیــ این بــود .. To my god یهـ وقتایی دلمــــ براتــــ تنگــ میشهــ اسمــ اون وقتا رو گذاشتمـــ " همیشهـ " + مخآطبــ خآص : خــدا ...
کمی عمیقــ تر نفس بکشـــ .. عشقــ در هوا جاری ستــــ .. زیرا هواستــ کهـ همیشهـ بی منتــ در کنارمانــ میماند ولی وقتی ارزشش را میفهمیمــ کهـ او را غرقــ در آلودگی کردهـ ایمــ و آن موقع می فهمیمــ کهـ عشقی پاکــ را از دستــ دادهـ ایمــ عشقی کهـ برای بازگشتنــ اش باید بهای زیادی بپردازیمــ .. ✔ زیاد طول نکشید کهـ همهـ چیز عوض شد ... حالا نوبتــ منهـ !
خفهـ می شوی وقتی کهـ هر کهـ هستــ ، نمی فهمدتـــ ... و هر کهـ می فهمدتـــ ، نیستــ ... + از فآطمهـ ی مهربونمــ زندگی همین استــ هر خاطرهـ غروبی دارد و هر غروبی خاطرهـ ای و ما جایی بین امیــد و انتظار چشمــ میکشیمــ تا روزگارمانـــ بگـــذرد گاهی همـــ فرقــ نمی کند چگونهـ فقــط بگـــــذرد ... + از یآسی جونمـــ چقدر زیباستــ کسی را دوستــ بداریمـــ نهـ برای نیــــاز نهـ از روی اجبـــار و نهـ از روی تنهـــایی فقط برای اینکهـ " ارزشــ دوستـــ داشتنــ دارد "
ما انســانها بدهکاریمــ بهـ همــدیگر بخاطــر تمامـــ دوستتـــ دارمــ های ناگفته ای کهـ پشتـــ دیوار غرورمانـــ بلعیدیمــ تا نشانـــ دهیمــ منطقی هستیمــ ... +
گام بر می دارم و
قدم زنان می روم زیر باران رفتن را
دوست دارم اشکهایم را کسی نمی بیند تمام خاطرام را
دوباره خیس می کنم. حس می کنم دوباره
زنده شده ام. از تلخی روزگار می
گویم و به دست باران می سپارم از سختی ها از
نامردی ها از بخت بد و اقبال
شوم همه را به دست
باران می سپارم باران نیز می شوید
و پاک می کند باران زندگی
دوباره را یه یادم می آورد توان راه رفتن به
من می دهد در این جاده باریک
من و باران تنهای تنهای هستیم هر قدر می بارد من
سبک و سبک تر می شوم اما می ترسم از
رنگین کمان هفت رنگ پس از باران دوباره روزگار از
نو اغاز خواهد شد! پس خداوندا مگیر
بارانت را از من حتی برای یک لحظه...
زندگی اجبــــــ ـــار مرگـــ اخطــــــــــ ــار دوستی یکبـــــــــ ـــار اما جدایی بسیــــــــــــ ـــار ... ✖ . چرآ بے خدافظـے رفتے ..
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند
و بی هیــــــج نشـــانی
از دلت می گریزنــــد؛
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حســــرتی باشـــد ...
به درازای زندگی؛
چه قدر بی رحمند رؤیاهــــــــــا ... !

برچسبها: از_من, عهد_نوشت, عزیزی_کهـ_رفتــ, Your_turn
برچسبها: منـ نوشتـ, داشتنـ ها

برچسبها: تلنگــر
![]()
برچسبها: من نوشتــ, موفقیتــ

برچسبها: من نوشتــ

برچسبها: تلنگــر

برچسبها: ندای درون






از آذین عزیزمـــ

+ اینـــ روز ها دلمـــ یکـــ بــارانــــ حسابی میخواهــد ...

| Sara |



