ردپای هشتاد و ششم

لحظات رویاهایم را زندگی می‌کنم

رویای شیرین

فکر می‌کنم یکی از بهترین نعمت‌های خدا به انسان، دیدن رویاست. چقدر  لحظات زندگی در این دنیای عمیق شخصی زیبا برایم لذتبخش است. همیشه هنگام خروج از آن لبخند بر لب دارم و ضربان قلبم پرشتاب، می‌تازد....

ردپای هشتاد و پنجم

 

 

نیایش

این روزها وقتی صبح زود از خانه بیرون می زنم؛ هر بار نگاهم به آسمان می افتد. چشم هایم را می بندم و زیر لب می گویم:«... من آتیشم یه کاری کن، نمونم زیر خاکستر...» و بعد تا سر خیابان زمزمه می کنم: «.. غروبم، مرگ رو دوشم، طلوعم کن تو می تونی/ تمومم، سایه می پوشم، شروعم کن تو می تونی.../ تو خوب سوختن رو می شناسی سکوتو از اونم بهتر/ من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر...»

 

ردپای هشتاد و چهارم

خدا را شکر گردشگر خارجی نداریم!

پشت گیشه های رایگان سینما تجمع می کنیم آنقدر که شیشه ها می شکنند؛ کودکان زیر دست و پا می مانند؛ در این حین به هم ناسزا می گوییم؛ روی زمین سرد و هر آنچه پیدا کنیم برای تماشای فیلم می نشینیم تنها به این بهانه که فقط چیزی حدود ده هزار تومان را پرداخت نکنیم!! باشد. این رقم وقتی برای یک خانواده ضربدر تعداد افراد می شود به مبلغ قابل توجهی تبدیل می شود؛ اما آیا همه آن هایی که این صحنه های خاطره انگیز را ساختند و بار دیگر ما را به عنوان مردمان با فرهنگ جهانی کردند واقعا استطاعت پرداخت این رقم را نداشتند؟!

بعضی روزها فکر می کنم خدا را شکر که تعداد گردشگران خارجی ما انگشت شمارند. خدا را شکر که عشق ما به سینما و فرهنگ را از راه دور و رسانه ها تماشا می کنند! خدا را شکر که دست به یقه شدن هایمان را و فحش های رکیک دادن هایمان را در خیابان و یا حین رانندگی نمی بینند! خدا را شکر که یورش مان هنگام سوار شدن به مترو و اتوبوس را نظاره گر نیستند! خدا را شکر که کسی از سرزمین دیگر نمی بیند که وقتی زن ایرانی در  حال عبور است و یا رانندگی می کند حتما باید شنونده  جملات پرمغز مردانی خلاق باشد!؛ خدا را شکر که کسی در پیاده روهای ما قدم نمی زند و نظاره گر آب دهان لزج پرتاب شده در گوشه و کنار یا حتی تماشای انجام این عمل مشمئزکننده نیست؛ خدا را شکر که فردی غریبه نمی بیند که چطور زباله را از پنجره اتومبیل آخرین مدل مان به بیرون پرتاب می کنیم یا چطور هنوز فرق بین چراغ سبز و قرمز را نمی دانیم؛ خدا را شکر که فقط خودمانیم  می بینیم که ایستادن یک زن گوشه خیابان برای گرفتن تاکسی یعنی تجمع اتومبیل هایی که پر از نیت های خیر برادرانه هستند!   و ......

خدا را شاکرم که گردشگر خارجی هنوز برای سفر به این سرزمین مردد است.

ردپای هشتاد و سوم

مزه رهایی

هر روز وقتی از کنار محل تمرین پاراگلایدر سوارهای کوه کوهسار - در شمال غرب تهران- گذر می کنم؛ مردمی را می بینم که خودروهایشان را رو به روی محل فرود چتربازها پارک کرده اند و به روبه رو نگاه می کنند. عده ای هم که با سرما کنار آمده اند به گارد ریل های محوطه یا بدنه خودرویشان تکیه داده اند و خیره به آسمانند. هر روز وقتی از کنار این صحنه همیشگی عبور می کنم ده ها ابر را بالای سر هر یک از تماشاچی ها می بینم و احساس می کنم که همه آنها در حسی مثل کلافگی، انزوا و در بند بودن مشترکند؛ شاید به همین خاطر است که حاضرند ساعت ها به پرواز آرام و بی دغدغه چتربازها در آسمان خیره شوند و پرواز و رهایی را از دور مزه مزه کنند. این مسیر، همیشه پر از سکوت است و حتی روزهای تعطیل هم هیاهوی چندانی ندارد. من هر روز از لابه لای ابرهای بالای سر این مردم گذر می کنم. آرزوهایشان را حس می کنم و یکی از آنها می شوم.

ردپای هشتاد و دوم

یه لحظه از سفر به شهر میبد

دست هایش را آرام گذاشته بود روی کوزه ای گلی که وسط میز سفالگری می چرخید و می چرخید. دست هایش روی گل خیس و رام سر می خورد و درست در زمان مناسب با فشاری جزیی، تاثیری عمیق و زیبا روی ظرف می گذاشت.

همین طور که به حرکت هنرمندانه دست های مرد جوان چشم دوخته بودم؛ پرسید؟

-  «اولین باره که می آی میبد؟»

گفتم: «آره. قبلا استان یزد اومده بودم اما فرصت بازدید از شهر میبد رو نداشتم.»

همین طور که او پا به اهرم  چرخ سفالگری می زد و کوزه خیس می چرخید؛ گفت: «به نظرم از سفالگری خوشت می آد. از لعاب. شاید هم از کاشی...»

چشم از دست های قوی، کارکرده و هنرمندش برداشتم و با هیجان گفتم: «آره . خیلی. من عاشق ظرف های سفالی ام. رنگ لاجورد لعاب. عاشق کاشی...»

یک دفعه پا از اهرم چرخ برداشت. کوزه، معطل و خیس از چرخیدن ایستاد. از روی صندلی اش که با تشکچه ای نرم پوشیده شده بود بلند شد و گفت: «بیا اینجا بشین. حیفه که این همه راه تا یزد و شهر میبد سفر کرده باشی، عاشق سفال هم باشی و دست به گل نزنی...»

با لبخندی گفتم:« آخه من سفالگری بلد نیستم. می ترسم کار شما رو خراب کنم. البته ساخت مجسمه های گلی با خاک رس یکی از تفریحات بچگی ام بود. اما اون مال سال های پیشه...»

مقاومت بی فایده بود. پشت چرخ سفالگری مرد میبدی نشستم.

او هم رو کرد به سمت پنجره ای که تلی از کوزه های سفالی انبار شده روی هم چشم اندازش بود.

گفت:« سفالگری برای ما میبدی ها مثل خود زندگیه. مثل وقتی قصد کردی تو کاری موفق شی. اول باید خوب نگاه کنی. ببینی چی می خوای. بعد تمرکز کنی. حالا دست هات رو آروم بذار روی کوزه گلی. حالا یه پا بزن به چرخ... د نه دیگه دست هاتو بر ندار. با هم. تو زندگی باید هماهنگ باشی. الان دیگه کاری نداری کی چی می گه و کجا چه خبره. الان خودتی و دست هات و ذهنت و گلی که باید کم کم یاد بگیری کی وکجا با آوردن کمی نیرو به اون سرنوشتش رو عوض کنی...»

مرد سفالگر از پنجره، رو بر گردوند و گفت:« آفرین. استعدادش رو داری. مطمئن باش که هر وقت اسم میبد یزد بیاد، تو یاد لحظه سفالگری و تجربه خوب ساختن و خلق کردن می افتی. یاد کوچه های اینجا می افتی که پره از کارگاه های سفالگریه و دست هایی که مثل الان تو دارن به آب وخاک، حیات می دن. مطمئن باش اصلا یاد همین کوره تو کارگاه می افتی. یاد ظرف های لعاب که منتظرن رنگ بدن به زندگی. گفت: مطمئن باش یاد خود زندگی می افتی وقتی اسم شهر میبد می آد...»

 حرف های مرد سفالگر میبدی چقدر درست بود...

 

ردپای هشتاد و یکم

 متن "یه لحظه از سفر به بلده" را که به عنوان یکی از بخش های آیتم "یه لحظه از سفر" برنامه رادیویی "چراغ" نوشته و اجرا کرده بودم؛  شب گذشته  از رادیو تهران پخش شد. برنامه "چراغ" یکشنبه شب ها با موضوع گردشگری و محیط زیست روی موج FM ردیف 94 مگاهرتز از ساعت 21 لغایت 23 به موضوعات روز این حوزه می پردازد. 

یه لحظه از سفر به «بلده»

شده تا به حال وقتی درگیر روزمرگی شدی و هر روزت فقط با کار و اتفاق های تکراری گره خورده به خودت بگی دلت یه جاده می خواد. یه سفر کوتاه پر از لحظه های بکر. شده به خودت بگی دلت تنوع می خواد و تازه شدن؟

نمی دونم کجای این سرزمینی اما بدون یه جاده هست به اسم بلده که وقتی پا به اون بذاری یه لحظه از سفرت با لحظه قبلش شبیه هم نیست و در حالی که چشم هات دائماً دوخته می شه به تابلو های نقاشی شاهکاری که انگار خدا با حساسیتی مثال زدنی اون ها رو جلوت چیده، حالت رنگ به رنگ عوض می شه و پر می شه از لحظه های تازه شدن.

پس اگر دلت هنوز یه جاده می خواد پر از لحظه های سفر خاطره انگیز، راه بیوفت. بیا راهمون رو بکشیم سمت جاده چالوس، تونل کندوان رو رد کنیم و قبل از روستای سیاه بیشه، وقتی رسیدیم به دو راهی پل زنگوله، اون وقت راهمون رو کج کنیم به سمت روستای بلده. وقتی تو این جاده افتادی آروم آروم حالت عوض می شه. انگار هر چی حس بد و کرخت از روزمرگی ها و تکرار داشتی جای خودش رو به لحظه های متفاوت می ده؛ بس که این جاده پر از تنوع و رنگ و زندگیه.

نگاه کن تو که تا دیروز داشتی تو یه شهر شلوغ، بین دود و بوق و همهمه روزت رو شب می کردی، حالا تو یه جاده خلوت تکیه داده به ابهت البرزی که تو یه پیچ تو رو می بره بالای بالا آنقدر که دورت رو مه می گیره و در پیچ دیگه اونقدر می آردت پایین که اطرافت پر می شه دشت دشت گل های رنگارنگ و کندوهای عسل. بعد در همین حال و هوا روستاهایی با  پشت بوم های شیروانی رنگ به رنگ جلوت صف می کشن. اینجا باید آهسته برانی یا اینکه آهسته قدم بردانی چون هر لحظه ممکن است گله ای از اسب های وحشی پا تو این جاده بگذارن و با اجرای نمایشی با شکوه سعی در ایجاد لحظه سفری پر از تنوع برای تو داشته باشن.

این جاده از اون مسیرهایی هست که نیاز به برگشتن از آن نداری و می تونی وقتی به روستای بلده رسیدی با ادامه دادن مسیر به لحظه های رنگارنگ سفرت اضافه می کنی. با این توصیف می تونی وقتی به بلده رسیدی راهت رو به سمت شهر رویان کج کنی و با گذر از کنار آبشار آب پری از تماشای این همه رنگ سبز و هواهوا نفس، به جای بوی تند دود و صدای بوق ماشین ها و شهری شلوغ پر از تکرار، غرق در لذت شی.

مطمئن ام همین الان، همسفر شدنت با لحظه های سفر به بلده حالت رو خوب خوب کرده. شاید همین الان که با ما همراهی یه تصمیم بگیری. تصمیم برای اینکه یک روز رو برای رهایی از روزمرگی و تجربه لحظه های رنگارنگ سفر به بلده بذاری. مطمئنم.

عکس ها از: شیرین نجوان

جاده بلده - ۱۳۸۹

ردپای هشتاد

جاذبه گردشگری «ابیانه»

وقتی برای عکس انداختن اجازه گرفتم؛ زنی مسن که کنار  پیرزن نشسته بود؛ گفت:« الکی که نمی شه! هر کسی می آد ابیانه(۱) پول می ده تا این کنارش بشینه و ازش عکس بگیره....» خودش رویش را با روسری گلدارش پوشاند و گفت:« از من عکس ننداز. از همین بگیر. از هووم.. ما دو تا هووی همیم. هر چی بدید نصف می کنیم...!!»

پی نوشت (۱):  روستای ابیانه یا قریه سرخ، یکی از روستاهای هدف گردشگری استان اصفهان به شمار می آید و در ۴۰ کیلومتری نطنز واقع است.

ردپای هفتاد و نهم

وقت ناهماهنگ

وقتی من سلول سلول عشق هدیه می دادم

تو عقربه های ساعت را نشانم دادی

وقتی من ......

ادامه نوشته

ردپای هفتاد و هشتم

 

به همین سادگی

جلسه به نیمه رسیده بود که مددکار گفت: «یکی از بچه هایی که در تور گردشگری شما شرکت کرد؛ دیگه نیست.» یک لحظه نگاه هایمان ثابت شد. یکی از دوستان پرسید: کدام یک از بچه ها بود؟ مددکار گفت که نمی تواند نامش را بگوید و این جزو روال کار نیست. در ذهنم مرور شد که تنها دو هفته از برگزاری نخستین تور طبیعت گردی کودکان سرطانی در خانه طبیعت گردی کاخ موزه سعدآباد گذشته است!... به همین سادگی؟... در این مدت زمان کم؟!... کدام یک از بچه ها بوده است؟... نکند احمد رضا بوده که عاشق چادر زدن و نشستن در آن بود! نکند امیرعلی بوده که برای تماشا از دوربین شکاری و در دست گرفتن آن با بچه های دیگر نبرد می کرد! نکند مروه بود که با دستانی پر از النگو از کردستان عراق آمده بود و عاشق عکس و ژست گرفتن بود! نکند محمد علی کوچک بوده که وقتی با هم گل یا پوچ بازی می کردیم بلافاصله مشت خالی اش را روبه رویم باز می کرد و خودش را لو می داد!... نمی دانم. خوشحالم که در آخرین شادی و تجربه کودکی در طبیعت سهیم شدیم؛ کودکی که سهمش از زندگی از انگشتان دست فراتر نبود...

 

ردپای هفتاد و هفتم

رهایی

دردی شدید در معده اش می پیچد. خم می شود و با دو دست شکمش را فشار می دهد. انگار چیزی درونش حرکت می کند. بالا آمدنش از حلق و گلویش را احساس می کند. تپش قلب گرفته است و از تار دیدنش می فهمد که حلقه اشک روی چشم هایش پهن شده است. پلک هایش را روی هم فشار می دهد. بلاخره صدایش در می آید و با ناله می گوید: آآآآخ. دیگر نمی تواند تحمل کند. دستش را روی دهانش می گیرد. توده ای در هم تنیده در حال بیرون آمدن از گلویش هست. چقدر خوب است که اینجا هیچ کس نیست و می تواند در تنهایی از این انبوه گیر افتاده در وجودش خلاص شود. دیگر تاب و تحمل ندارد. دهانش را باز می کند. هزار کلمه ریز و درشت از فاعل و مصدر و فعل گرفته تا جمله های ناقص از دهانش بیرون می ریزد و زمین پر می شود از سیاهی های لزجی که بوی سرب می دهند. کلمه ها جان می گیرند و روی هم می لولند. نمی داند با این حجم انبوه لغت های معیوب چه کند. نکند کسی الان پیشش بیاید! چطور این همه را با دست جمع کند؟! چشمانش را می بندد. درد معده اش آرام تر شده. انگار خوابش می آید. می خواهد سرش را کنار این کوه کلمات بگذارد و آرام شود. حس مادری تنیده در درد و رهایی را دارد وقتی نوزادی کنده شده از وجودش را کنارش می گذارند...

 

ردپای هفتاد و ششم

  سفر به شهر اولین ها

       

  در شهر سوخته ام؛ 40 کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان. اینجا، در این شهر 150 هکتاری که به «اولین ها» شهره هست تا چشم کار می کند زمین، مسطح و با ماسه، خاک سنگ های پوک و خرده سفال های به یادگار از 5 هزار سال گذشته پوشیده شده است. باد داغ خرداد ماه بدون لحظه ای وقفه به صورتم می خورد و در گرمایی بالغ بر 30 درجه نفسم هایم را کش دار و سخت می کند. به یاری تابلوهایی پراکنده و مسیری پوشیده از سنگ ریزه به سمت بخش های حفاری شده و صاحب شناسنامه حرکت می کنم. نگاهم از هر جهت به خط افق وصل می شود و در گوش هایم صدایی از هیاهو و زمزمه هایی گنگ می پیچد؛ انگار اینجا غیر از صدای پای من بر خاک پخته خشک ، اصواتی دیگر در نوسان اند...

                   

  پ . ن: شهر سوخته به عنوان یکی از 25 تمدن نخست دنیا، صاحب اولین های کشف شده چون نخستین خط کش جهان، نخستین معرق، تاس و تخته نرد، چشم مصنوعی، جراحی جمجمه و ظرفی بیانگر پویا نمایی است. به گفته باستان شناسان و آثار کشف شده، این شهر درگیر آتش سوزی سهمگین، خشکسالی و طوفان شن شده است. دوره بنای شهر سوخته با دوره تمدن برنز شهر جیرفت مقارن است و روزگاری بر خلاف چهره امروزش که نمایی کویری دارد؛ در جوار رودخانه هیرمند و دریاچه هامون روزهایی سبز، پوشیده از زندگی، هنر، صنعت و سازندگی را تجربه کرده است.

( با ورود به ادامه مطلب همراه گزارش تصویری از شهر سوخته شوید.)

 

ادامه نوشته

ردپای هفتاد و پنجم

سکانس ماندگار

-        نگاه کن. می تونم خودم گره روسری ام رو ببندم و باز کنم.

-        آفرین. تو چقدر خانم  هستی که می تونی این کارو کنی.

-        نگاه کن. این جوری...راستی...

 

ادامه نوشته

ردپای هفتاد و چهارم

خروس ها اهل سفرن!

کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که یه پراید جلوی پام سرعتش رو کم کرد. زنی راننده سرش رو به سمتم کج کرد و گفت: " پونک می ری؟"

یه نگاه به ماشینیش انداختم؛ دختر و پسری صندلی عقب نشسته بودند. گفتم: آره و جلو نشستم. صد متر آن طرف تر دو مسافر پشتی پیاده شدند. زن رو کرد به من و گفت: "تو مال سال خروسی." با تعجب نگاهش کردم. بی اعتنا به نگاهم گفت: " پر روزی هستی. به زودی ازدواج می کنی. شوهرت مال سال اسب می شه. خوشبخت می شی. خروس و اسب کنار هم خیلی خاصه. واسه هر کسی پیش نمی آد...." لبخند کوتاه و معنا داری بهش زدم. حوصله توضیح دادن نداشتم. بی اعتنا رویم را برگردوندم به سمت پنجره. گفت:" نمی دونم چرا هوس کردم فالت رو بگیرم. من از وقتی رفتم مکه دیگه فال نمی گیرم. مثل اینکه اهل فال نیستی؟!" چیزی به میدان پونک نمانده بود. پرسیدم:" کرایه ام چقدر می شه؟" زن گفت:" راستی یه سفر در راه داری. این سفر سرنوشتت رو عوض می کنه..." بی اراده خندیدم و گفتم: " چه خوب. کجا هست؟" با کرشمه ای گفت:" مثل اینکه از فالت فقط از سفرش خوشت اومد! می دونستم؛ خروس ها اهل سفرن!"

ردپای هفتاد و سوم

متن "یه لحظه از جاده، برای فردا" را که به عنوان یکی از بخش های آیتم "یه لحظه از سفر" برنامه رادیویی "چراغ" نوشته و اجرا کرده بودم؛ یکشنبه شب گذشته از رادیو تهران پخش شد. برنامه "چراغ" یکشنبه شب ها با موضوع گردشگری و محیط زیست روی موج FM ردیف 94 مگاهرتز از ساعت 21 لغایت 23 به موضوعات روز این حوزه می پردازد. 

عکس: کویر سه قلعه - خراسان جنوبی- آبان ۹۱

 

 یه لحظه از جاده، برای فردا!

تو یه جاده، هر دو طرفش خشک و کویری. تو یه جاده، گوشه راست نقشه ایران. جایی تو دل خراسان جنوبی. یه خط صاف و ممتد که آخرش دوخته می شه به خط افق و «بیرجند» رو وصل می کنه به «همت آباد». اینجا، تو دل همین جاده. یه مغازه بین راهی؛ که توش همه چیز پیدا می شه. یه فروشنده. یه پسر جوون با چشم هایی براق و کنجکاو.

می پرسه: از کجا اومدید؟

- تهران.

- چرا اینجا؟ چرا خراسان جنوبی؟ بیرجند؟

می گم اومدیم کویرهای اینجا رو ببینیم...

کمی خنده اش رو جمع می کنه و با تمسخر می گه: اووو... این همه راه اومدید برای کویرهای اینجا؟ اینجا چی داره؟ اینجا تو خراسان جنوبی،سالهاست خشکسالیه. نه آبی. نه سبزه ای ...

می گم: شما کویر رو دارید. می دونید سه کویر «همت آباد»، «سه قلعه» و «نهبندان» ی دارید؛ مثل یه گردنبند طلا افتاده دور تا دور استانتون. می دونید خیلی ها حاضرن از سرتاسر دنیا برای دیدن طبیعت بکر اینجا، سختی راه رو به جون بخرن و ...

وقتی می بینم چشم های پسرک داره می درخشه و یه ابر بزرگ بالای سرش شکل گرفته، می گم:

- شما با کویرهاتون بی نیازید...

- کمی دمغ، انگار که فکر کنه وقت خوبی برای شوخی کردن نیست؛ می گه: آخه چه جوری؟؟

- می گم: از گردشگری چی می دونی؟

- می گه: همون توریست ها دیگه.

  - می گم: آره. اینجا رو خیلی ها نمی شناسن. باید اینجا رو برای اومدن گردشگرها آماده کنید. تعداد اقامتگاه هاتون رو ببرید بالا. صنایع دستی تون رو دوباره زنده کنید. باید اینجا راه به راه تور بیاد و مسافر.اون وقت پولی که گردشگرها خرج می کنن مستقیم می آد تو دست امثال تو. خیلی جاهایی که الان گردشگر ها صف می کشن به همت مردم محلی شون این طور شده و بعد کمک های دیگه هم اومده... می ره تو فکر و می گه: ما کلی خونه های روستایی خوب داریم. ما هنوز صنایع دستی مون زنده است. اگه کویرهامون گردنبد طلاییه دور استان مون پس باید ... ما می تونیم؟... می شه؟...

  اتوبوس بوق می زنه تا همه مسافرها جمع شن. باز یه جاده. هر دو طرفش خشک و کویری...

ردپای هفتاد و دوم

تماشای فصل آغاز در روز "مادر"

در انتظار آمدن قطار در ایستگاه مترو نشسته بودم. غرق در فکر و خیالم بودم که یک دفعه صدایی بی حال من را به خودم آورد. دختر جوانی که کنارم نشسته بود با چشمانی بی رمق و چهره ای مستاصل از من پرسید:"کیسه داری؟" گفتم: "نه" و بعد رویم را برگردانم. بلافاصله فکر کردم بخشی از وسایلم را داخل کیسه ای گذاشته ام و آن در کیفم هست. تا به خودم بیایم و در کیفم را باز کنم؛ یک دفعه حجمی از استفراغ دختر کنارم پاشیده شد. نگاه کردن به این صحنه در چند سانتی ام کار سختی بود. به آرامی سرم را چرخاندم تا ببینم دخترک در چه وضعی است. او در حالی که زردآب معده اش روی مانتو، کیف و سر و صورتش پخش شده بود؛ نگاهش به من گره خورد. دختر جوان در شرمی سنگین منقبض شده بود. قطار به ایستگاه وارد شد و مسافران بی تفاوت به سمت واگن ها یورش بردند. پرسیدم:"حالت خوبه؟" سرش را بی رمق به نشانه مثبت تکان داد. گفتم:" صبر کن. الان می رم برات آب و دستمال می خرم." شتابان از ایستگاه خارج شدم و پله ها را چند تا یکی کردم به سمت مغازه های مترو. خیلی سریع با دو بطری آب و دو بسته دستمال کاغذی جیبی سمتش رفتم. گفت که نمی داند چطور از من تشکر کند. آب را به آرامی روی مانتو و روسری اش گرفتم و او با انگشتانش باقیمانده های استفراغ را پاک کرد. بعد هم چند دستمال کاغذی را روی هم گذاشتم تا بتواند کیف دستی اش را هم تمیز کند. گفتم: حتما چیزی خورده ای که به معده ات نساخته. هوا هم گرمه. شاید گرما زده شدی یا شاید..." حرفم را قطع کرد و با شرمی دلنشین گفت:" طبیعیه. من سه ماهه که مادرم..."

ردپای هفتاد و یکم

یه لحظه از سفر

متن "یه لحظه از ساحل صخره ای چابهار" را که به عنوان یکی از بخش های آیتم "یه لحظه از سفر" برنامه رادیویی "چراغ" نوشته و اجرا کرده بودم؛ بر بطن موسیقی زیبای جنوبی، شب گذشته  از رادیو تهران پخش شد. برنامه "چراغ" یکشنبه شب ها با موضوع گردشگری و محیط زیست روی موج FM ردیف 94 مگاهرتز از ساعت 21 لغایت 23 به موضوعات روز این حوزه می پردازد.  

 

  یه لحظه از ساحل صخره ای چابهار

این سفر از یه عکس شروع شد...یادته صدام کردی پشت رایانه ات و گفتی: فکر می کنی، این ساحل صخره ای  و دریایی که می بینی کجاست؟ گفتم: تو ایران که نیست! ... اون موقع دلت گرفت و کمی جدی گفتی: اتفاقاً تو همین آب و خاکه. می خوای بدونی کجاست؟! برو پایین نقشه ایران. پایین پایین. همون جایی که دریای عمان و خلیج همیشه فارس به هم وصل می شن. اینجا ساحل صخره ای چابهاره.

گفتم: چه طبیعت متفاوتی! من فکر نمی کردم ما تو ایران همچین ساحل صخره ای داشته باشیم... نگاه کن موج ها وقتی به صخره های سبز و خزه گرفته خوردن تا چند متر پرتاب شدن به هوا! گفتم: چه عظمتی!

  این سفر از یه عکس شروع شد! یادته که گفتم چقدر دلم می خواد شیرجه بزنم تو این عکس! تو خندیدی و گفتی: به جای شیرجه زدن، برای ثبت یه لحظه از سفر و ایستادن در ساحل صخره ای چابهار؛ یعنی همون جایی که محلی ها بهش می گن دریا بزرگ، مسیر یکی از سفرهاتو بکش تا سیستان و بلوچستان و بعد چابهار. یعنی برو پایین نقشه ایران. پیش بلوچ های مهربون. با  همون لباس های سفید و چهره های گرمشون...

یادت می آد! این سفر از یه عکس شروع شد! گفتم: یعنی می شه؟!... شد. خیلی زودتر از اون که فکرش رو کنم شد. لحظه سفرم رو ساختم. رفتم همون جایی ایستادم که تو توی عکس بهم نشون دادی. رفتم کنار ساحل صخره ای چابهار؛ وقتی هر موج به صخره های بلند می خورد و مثل سونامی بی هراسی مجسمه ای از قطره های آب و حباب می ساخت.

    راهم رو کشیدم تا این خط ساحل زیبا و بکر رو ادامه بدم. همین موقع ها بود که موج هایی 20 برابر قدم من از بالای صخره های ساحل سرک می کشیدن تا من نتونم یه لحظه ازشون دل بکنم. نمی خواستم... نه، نمی شد از این فضا دل کند. انقدر مجذوب افق دریا و سرخوشی موج های سر به فلک کشیده ساحل چابهار شده بودم که دیدم از زمین و هوا غافل شدم. از دیدن خرچنگ هایی که با قدم های سریع و لرزان از کنار سنگی به کنار دیگر پناه می گرفتن. از یه فرش سبز خزه ای که همه جا پهن شده بود. از هوایی که پر بود از نفس... یادش بخیر.  این سفر از یه عکس شروع شد!

عکس ها: یادگار از سفر به چابهار - اردیبهشت 88

ردپای هفتادم

دریا کی معلوم می شه؟!

تلفن همراهم را روی silent گذاشتم. این آخرین کاری بود که قبل از قفل کردن در خونه، انجام دادم. می خواستم  دو روزی که سفر هستم؛ صدای زنگ گوشیم رو نشنوم. وقتی ماشین تو جاده افتاد حس تعطیلات نوروز دوباره تو دلم نشست؛ حس حرکت کردن خلاف زندگی مردم. این حس رو همه روزهای عید وقتی به سرکار می رفتم و از کنار ماشین هایی که باربند بسته بودن و با چهره هایی گشاده عازم سفر بودن؛ داشتم. حالا باز در حال عبور از کنار مردمی بودم که تک سرنشین به محل کارشون یا هر مقصد دیگری می رفتن و من تنها مسافر جاده چالوس بودم؛ جاده ای که در روزهای نوروز هر کسی جرات نمی کرد بدون در نظر گرفتن همه جوانب از آن گذر کند.

کنار ردیف مغازه های ابتدای جاده چالوس برای خرید توقف کردم. در ماشین پارک شده کنارم چشمای گرد و پرهیجان دخترکی به نگاهم گره خورد. بهش لبخند زدم و دست تکون دادم. اول نگاهش رو دزدید ولی خیلی زود پشیمون شد و دستش را به سرعت در هوا تکون داد و خندید. در نگاه دخترک به سال های دور پرتاب شدم و دست های پدرم را جوان دیدم وقتی با کیسه ای پر از خوراکی های هیجان انگیز از یکی از مغازه های ابتدای جاده چالوس وارد ماشین می شد و من با هیجان می پرسیدم تا نوشهر چقدر راه مونده و او می خندید و می گفت تازه اول راهه. بذار به تونل ها برسیم. اون ها رو بشمار تا زودتر برسیم. چقدر اون موقع ها جاده چالوس طولانی بود. انگار هر چه می رفتیم تمامی نداشت. تنها امید، رسیدن به تونل های تاریک و هیجان انگیز جاده بود که باید شمارشش از دستم در نمی رفت. بعد از اینکه تعداد تونل ها بالا می رفت سوال بعدی ام این بود که پس کی دریا معلوم می شه؛ و وقتی خط آبی دریا در افق نقش می بست انگار تازه باورم می شد که رسیده ایم. بعد از اون پیشونیم به شیشه ماشین می چسبید. آروم می شدم و تنها نگاه می کردم.

دستان دخترک وقتی در هوا دوباره تکان خورد ابرهای خیال کودکی ام از هم پاشید و تا خواستم برایش دست تکان دهم دو چشم گرد و هیجان انگیز از مقابل چشمانم عبور کرد و رفت و جاده چالوس خالی از مسافر روبه رویم قرار گرفت در حالی که نمی خواستم بدانم تا نوشهر چقدر راه باقی مانده، از چند تونل باید بگذرم و اینکه از همه مهم تر، دریا کی معلوم می شه...    

ردپای شصت و نهم

غریبه های شهر

این روزهای پایانی سال، در خیابان های شلوغ شهر خاکستری مان، دائماً مردمی را می بینم که حین راه رفتن، در حال حرف زدن با خودشان هستند. هر بار دقت می کنم که آیا مشغول تلفنی صحبت کردن با هندز فیری هستند؟! اما نه، خبری از گوشی و هیچ سیمی نیست...

ردپای شصت و هشتم

برای گذر 

سفر یه روزه به محلات؛ یعنی تهران، مرکزی، دلیجان و در نهایت محلات. غار نخجیر – در 8 کیلومتری دلیجان - بعلت تعمیرات تعطیل! مسیر، سرد و خاکستری. مجتمع های آبگرم با مسافرهای اندک و گلخانه های محلات، مامن زیبایی های منزوی....  

ردپای شصت و هفتم

زندگی در طهران

بلاخره کتاب «من او»، نوشته «رضا امیرخانی» را بستم. چند ماه بود که در صفحات سیصد این رمان گیر کرده بودم و تکان نمی خوردم. انگار نمی خواستم تمامش کنم. یه جورهایی شده بود حذف کننده لحظه هایی که نمی خواستم حس شان کنم. به همین خاطر همیشه کنارم بود. گاهی روی میز، گاهی روی مبل و گاهی کنار بالشم روی تخت. در این چند ماه گذشته هر وقت می خواستم نباشم شیرجه می زدم به «من او». می رفتم به خانه فتاح ها. می رفتم در گودی های طهران قدیم قدم می زدم. می رفتم درجمع خانواده و محله ای پر جنب و جوش. پر از حرف، پر از اتفاق، پر از عشق. می رفتم تا کوره پزخانه خانواده فتاح، بین کارگرها.  روزهای کشف حجاب. روابط محکم بین همسایه ها. اعتقادات. نگاه ها. هفت کور. تکه کلام ها. چقدر حضور در دنیای این رمان را دوست داشتم. فکر می کنم به دلیل تصویرسازی قوی نویسنده، من هیچ وقت زندگی چند ماهه در صفحات «من او» را فراموش نخواهم کرد. در این رمان، راوی از ابتدا، انتها را برایت شرح می دهد. بعد لحظه لحظه اطلاعاتت را بیشتر می کند. بعد هر چه بیشتر پیش می روی می فهمی که باید عمیق تر بدانی و در آخر متوجه می شوی که تازه به پایان «من او» رسیده ای. گفتگوی راوی های داستان با هم، فلش بک های شفاف و رشته محکم داستان از جمله امتیازهای این رمان بود... و بخش هایی که از «من او»  در ذهنم ماندگار شد:

-         فتاح - یکی از شخصیت های اصلی رمان - در واکنش به  اتفاق های کشف حجاب در زمان رضاشاه:«مملکت ما از دیار کفر پلید تر است! دست کم در کفرستان به قاعده ای آزادی هست که هر کسی آن طور که خواست زندگی کند. اما این جا اجبار است که آن طور که دیگران می خواهند، زندگی کنیم. آدم باید آن طور زندگی کند که خدا می خواهد اما اگر نشد آن طور که خودش می خواهد به ز آن طور است که دیگران می خواهند...»!

-         « تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی زاد باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکماً شیره اش هم مطبوعه! اما دل آدم را که می ترکانند، دیگر شیره نیست، خونابه است...باز هم مطبوعه؟»

-         «آزادی یعنی هوا! مهم نیست که بشناسی اش. مهم این است که در آن نفس بکشی... این را به آن هایی می گویم که خیال می کنند با سخن رانی شان باید به ما آگاهی بدهند. آزادی بدیهی است. تعریف نمی خواهد...»

-         «اگر یک آدم خوب، خیلی خوب، میان یک جمع نباشد آن جمع به شمار سه از بین می رود. گرگ ها هم را پاره می کنند... پس نخ تسبیح همان آدم خوب است. همان کار خوب است..»

 

ردپای شصت و ششم

من با من

درست مثل پدر و مادری که به زمین بازی چشم دوخته اند و با ته لبخندی رضایتبخش جنب و جوش و شادی کودک شان را تماشا می کنند؛ تو را نگاه می کنم و در این فکرم که چگونه صدایت بزنم و بگویم: شیرین...، بقیه حرف هایت باشد برای بعد...

ردپای شصت و پنجم

حیات خاطره

ببین چگونه نطفه خاطره ات

جنینی نارس شده است که با هر لگد

هراس تولد را نهیب می زند

ببین ثانیه های آبستن از تو

چگونه بی پایان و نفس گیر پیش می رود

و ببین چند نه ماه گذشته است که

دیگر میلی به فارغ شدنم نیست

ردپای شصت و چهارم

عذرخواهی

از همه دوستانی که طی هفته گذشته "ردپای این روزها" را دنبال کرده اند و اقدام به گذاشتن پیام کرده اند؛ عذرخواهی می کنم. چرا که متاسفانه به دلیل ایجاد اختلال در این صفحه،  کلیه پیوندها، امکان ثبت نظرات و همچنین نظرات ثبت شده دوستان از بین رفته است. در حال حاضر مشکل پیش آمده با همکاری مدیریت بلاگفا، بر طرف شده است. سپاس از حضورتان.

ردپای شصت و سوم

لحظه های سفر (۲)

متن "برای یک شب در ییلاق ماسال" را به عنوان دومین قسمت از آیتم "لحظه های سفر" برنامه "چراغ" رادیو "تهران" نوشتم و اجرا کردم. انتخاب موسیق تالشی در بطن این نوشته را خیلی دوست داشتم. این موسیقی من را برد به حال و هوای لحظه های سفر در ییلاق ماسال...

پ.ن(۱): "لحظه های سفر" به عنوان میان برنامه، در برنامه رادیویی چراغ پخش می شود. این برنامه که هر یکشنبه از ساعت ۲۱ لغایت ۲۳:۳۰ دقیقه روی آنتن رادیو تهران می رود؛ به موضوع گردشگری و محیط زیست می پردازد.

پ.ن(۲): برای دانستن اینکه "لحظه های سفر از کجا آمد و به کجا خواهد رفت؛ به ردپای شصتم رجوع کنید.

ایوان اقامتگاه ییلاق" آری دول" ماسال-پاییز ۹۰

 

برای یک شب در ییلاق ماسال

گفت: ساعت 12 که بشه همه چراغ ها خاموش می شن. کوه و درخت و جاده و این کلبه چوبی می ره تو تاریکی. می ره تو سکوت. بعد مه، آروم آروم دورت رو می گیره و شب، تن پوش زری دوزی شو پهن می کنه روی تنت. کم کم پشت پلکات سنگین می شه و خواب پر رمز و رازی می بردت تو دنیای خودش.

می گم: ما شهری ها عادت نداریم! خواب وسط جنگل؟ تو تاریکی مطلق؟ مه؟ سکوت؟ پس نور تند تلویزیون چی می شه؟ پس موسیقی قبل خواب؟ اینترنت و چراغ بالای سر؟...

می گه: زمان زیادی نداری. ساعت 12 که بشه همه چراغ های ییلاق "آری دول" ماسال خاموش می شن. این روشنایی و سر و صدایی که می شنوی از موتوربرق ییلاقه. ما که برق نداریم. فقط تا 12 شب. بعد سکوت می آد و مه و خواب.

با صدای بلند و کمی شیطون می گم: یعنی همه این جنگل به این بزرگی می ره تو تاریکی. همه گیلان؟ همه اینجا؟ ییلاق "آری دول"، "کوه های طاسکوه" ماسال؟

می خنده و می گه: نه عزیز جان! همه جا نور هست. نور از رشت و صومعه سرا رد می شه و مستقیم می آد سمت ییلاقات ماسال؛ حوالی کوه های "طاسکوه"، ییلاق "آری دول" یعنی جایی که ما هستیم. بعد از اینجا به بعد فرصتش کم و کم تر می شه و جای خودش رو به تاریکی و سکوت و مه می ده. .این آخرین جمله اش بود قبل از اینکه بره و موتور برق رو به احترام اومدن شب خاموش کنه.

با دور شدنش من هم می رم تو اتاقم و پشت پنجره اقامتگاه چوبی این مرد ییلاق نشین خیره می شم به درخت های جنگل طاسکوه. بعد حرف هاش می ریزه تو سرم و دور دور می چرخه. تو همین لحظه هاست که بلاخره اتفاق می افته. همه جا رنگ مشکی پاشیده می شه. راست می گفت؛ حالا مه آروم آروم داره از پنجره می آد تو اتاق. سفیدیش رو خوب می بینم تو این سیاهی شب. دیگه صدایی نیست جز نوای ممتد سکوت. راست می گفت این مرد ییلاق نشین که شب های "آری دول" ماسال با مه و سکوت و خواب آغاز می شه.

ردپای شصت و دوم

نگاهی دوباره

گاهی اوقات رفتن سراغ فایل عکس سفرهای گذشته، حس و حال خوبی داره و کمک می کنه خاطره های خوبمون را مرور کنیم. اگر شما هم مثل من چنین عادتی دارید؛ پس با یک تیر دو نشان بزنید؛ هم با مرور دوباره عکس هایتان مجدداً سفر کنید و هم اینکه در مسابقه عکس گردشگری شرکت کنید. لینک موجود می تونه اطلاعات کامل را برای شرکت در این مسابقه در اختیارتون قرار بده. فقط یادتون باشه که برای بازبینی عکس هاتون تا ۲۷ دی ماه بیشتر فرصت ندارید.

http://aksonline.ir/fa/13911014/13525.html/

ردپای شصت و یکم

سفر

درست وقتی گل زعفران را لای دفترچه ام گذاشتم و بستمش؛ تو پلک هایت را روی هم گذاشتی. وقتی سر بلند کردم تا چشم در چشم هایت شوم؛ تو به خواب رفتی. وقتی دفترچه ام را به عمد، بر زمین پرت کردم تا خوابت را فراری دهم؛ تو به دعوت پادشاه هفتم سفری دور و دراز را آغاز کردی...  

ردپای شصتم

لحظه های سفر (۱)

"لحظه های سفر" اول یه ایده بود که آروم آروم در ذهنم شکل گرفت و بعد با لطف و کمک های آقای " رامین نوری"- دوست گرامی و مجری کارشناس برنامه رادیویی چراغ-  فرصت خلق شدن پیدا کرد. وقتی شبانه با همه وجود و احساسم مشغول نوشتن قسمت های مختلف " لحظه های سفر" شدم فهمیدم که دیگه وقتش رسیده اون ایده لحظه ای، به دنیای اکنون بیاد. وقتی پشت میکروفن ضبط صدای رادیو نشستم و متن های "لحظه های سفر" را خواندم؛ احساس این رو داشتم که شاید متنی که به عنوان  لحظه های  زاییده از سفر نوشتم؛ بتونه حال و هوای یک شهروند این شهر خاکستری رو در حالی که داره ساعات پایانی شب را طی می کنه و فرصت پای رادیو نشستن را هم داره، عوض کنه. شاید اصلا بتونه آرومش کنه و شاید انگیزه ای بشه براش تا برای یه سفر خاطره انگیز برنامه ریزی کنه. 

در قسمت های مختلف "لحظه های سفر" که پخش آن از هفته گذشته آغاز شده تلاش کردم در قالب یک متن عامیانه و در عین حال ادبی، لحظه های ناب سفر را به تصویر بکشم. به صورت غیر مستقیم بگم که دارم از چه منطقه ای صحبت می کنم و حتی راه دسترسی به آن کدام است. این ویژگی در همه متن ها به جز "یه شب برای دلی که هوای درخت و پرنده به سرش زده" صدق می کنه.

منتظر نظرات دوستانی هستم که فردا شب - هر یکشنبه - فرصت می کنند رادیویشان را روی موج اف ام، ردیف ۹۴ مگاهرتز تنظیم کنند و از ساعت ۲۱ لغایت ۲۳ پای برنامه چراغ شبکه تهران با موضوع گردشگری و محیط زیست بنشینند و در نیمه دوم برنامه پس از پخش اخبار به "لحظه های سفر" گوش بسپارند. برنامه فردا شب "چراغ" به موضوع گردشگری ادبی اختصاص دارد و مهمان برنامه هم آقای آرش نورآقایی هستند.

"برای اولین دیدار با کویر..." عنوان نخستین قسمت از "لحظه های سفر" بود که یکشنبه هفته گذشته از چراغ یکشنبه شب ها پخش شد.

  برای اولین دیدار با کویر...

اولین ها همیشه تو ذهن موندگارن. این رو خودش گفت؛ وقتی می خواست از تجربه اولین دیدارش با کویر بگه. می گفت بارها و بارها دربارش خونده بود و تصاویر زیادی ازش دیده بود اما هیچ وقت مثل اولین بار که پاشو روی رمل های داغ کویر گذاشت؛ حسش نکرده بود. اون موقع حتی نمی دونست رمل ها همون تپه های ماسه ای اند که مثل غمباد تو دل کویر با اومدن باد به آرومی جابه جا می شن و ظرف چند روز سفر می کنن رو تن داغ کویر.

می گفت: اولین ها همیشه تو ذهن موندگارن. مثلاً همین تجربه اولین دیدار با کویر که تو یکی از روزهای پاییز اتفاق افتاد. به خاطر همینه که همیشه وقتی نسیمی خنک به پوستم می خوره ذهنم رو می دزده و می بره تو همون رویای اولین. یادش بخیر. کدوم کویر بود؟ مرنجاب. همون کویری که برای رسیدن بهش باید راهتو کج کنی سمت کاشان و بعد شهرستان آران و بیدگل. اون وقته که حال و هوای مسحور کننده کویر خودش می شه راهنمات. راستی یادت باشه یه جوری بری که یا طلوع آفتاب یا غروب کویر رو هم تجربه کنی. خندید و گفت: سعی کن این رو هم جزو اولین هات بگنجونی. این جوری دوستیت با کویر قوام پیدا می کنه و تا همیشه جاودانه می شه.

با هیجان می گفت: نمی دونی چه حالیه وقتی برای اولین بار دست می کشی روی شن های داغ کویر. وقتی باد هو می کنه دور تا دورت و بعد تو غرق می شی تو صدای سکوت. شاید بگی سکوت که صدا نداره. باور کن داره. یه صدای ویزه هست. یه صدای ممتد و کوک شده. مثل صدای لحظه هایی که یه قلب از کار می اوفته و خطوط نوسانش به خطی ممتد تبدیل می شه.

می گفت: اولین ها همیشه تو ذهن موندگارن. مثل وقتی که سادگی کویر کودک درونت رو بیدار می کنه و تو بی دغدغه دراز می کشی رو سراشیبی یه رمل داغ و لذت غلت خوردن همراه ماسه های بیقرار رو تا همیشه تو ذهنت ثبت می کنی. آغاز دوستی با کویر مثل پیدا کردن یه رفیقه که خیلی موقع ها پشتت بهش گرمه. برات موندگاره و تو رو وصل می کنه به خودت. جایی که امن ترین نقطه دنیاست.

 

ردپای پنجاه و نهم

نگاه

                                 

 

در سفر به خراسان جنوبی، نگاه کودکان دو روستای "همت آباد" و "دهسلم"، در قاب دوربینم و ذهنم و خاطراتم ماندگار شد. نگاه ها را دوست دارم. "نگاه" با شکوه ترین شیوه برای بیان و حفظ شان جملاتی است که گاهی بار هزاران حرف را به دوش می کشند....

(با ورود به بخش "ادامه"، هم نگاه کودکان خراسانی شوید.)

ادامه نوشته

ردپای پنجاه و هشتم

شب یلدا و انتخاب شاه خاطره پاییزی

هر کدام ما یک جور دست پاییز را در دستان زمستان می گذاریم؛ یکی با خنده، یکی با اکراه و از روی اجبار، یکی بی تفاوت، یکی متفکر و دغدغه مند، یکی از سر بیخیالی و یکی با لبخند و حین مرور خاطرات... من در گروه آخر جای می گیرم. همیشه از تماشای دوستی پاییز و زمستان با واسطه گری شب یلدا لذت برده ام و هر سال منتظرم وقتی این دو فصل به هم می رسند و دست رفاقت به هم می دهند من هم به یمن سخاوت طولانی ترین شب سال، دست پاییز را حین مرور خاطراتش در دستان زمستان بگذارم... حالا انگار همه خاطره های پاییزی ام پشت سدی تجمع کرده اند و درحالی که روی هم وول می خورند آماده اند تا در چرتکه ذهنم مرور شوند. تعدادی را نمی خواهم ببینم. بعضی ها را عاشق شان هستم و دوست دارم تا ساعت ها میان شان شناور باشم. بعضی هایشان غمگینم می کنند و تعدادی می خندانند و شادم می کنند. جالب است که خیلی سریع از جمع خاطرات حاضر دو لحظه شاه خاطرات پاییزی ام می شوند .... ( با ورود به بخش "ادامه مطلب" همراه شوید.)

ادامه نوشته

ردپای پنجاه و هفتم

به بهانه برف پاییزی و رها از هر ای کاش

صدای بلند موسیقی شش و هشتی که به راحتی از پنجره های دو جداره  گذشته و فضای خانه مان را پر کرده؛ باعث شده طوطی ام به وجد آید و مدام با جیغ های کوتاه و بلندش ریتم شادی که به گوش می رسد را همراهی کند. همه این هیاهوی بیرون از خانه به خاطر بارش برف و سفید شدن محله است. محله ای که تشکیل شده از چند مجتمع در جوار کوه و زمینی خالی و وسیع در اطراف آن. همین موقعیت سبب شده مردم به صورت خودجوش  در این مکان دور هم جمع شوند؛ آن هم هر بار به دلیلی! امشب دورتا دور فضای خالی خانه تنهای ما پر شده از جوان ها و خانواده هایی که از محله های دور و نزدیک گرد هم جمع شده اند تا در تاریکی شب در حالی که برف می بارد با ماشین هایشان مستانه دور خودشان بچرخند و یا گوشه ای پارک کنند تا در حالی که شیشه ها را پایین داده اند  به یمن بارش برف با صدای آهنگ های شاد، خنده، شوخی و هیاهویشان، محله ما را از تنهایی در آورند. ساعاتی پیش هنگام ورود به خانه وقتی در حال عبور از این فضا بودم؛ حس کردم وارد دیسکویی در هوای باز شده ام که در آن پر شده از جوان هایی که در زمینی پوشیده از برف غرق شادی اند. دسته جمعی در حال رقصیدن هستند. با هم شوخی می کنند. به سمت هم گلوله برف پرتاب می کنند. و انگار میان مه و دانه های ریز برفی که تیز و سرد به صورت می خورند در دنیای دیگری سیر می کنند. کمی آن سو تر هم بزرگ ترهایی به چشم می خوردند که از دور با چشم هایی شاد، هیاهو و انرژی غیر قابل وصف پیش رویشان را با لبخندی نظاره می کردند. وقتی از لابه لای ماشین های پارک شده، گلوله های رد و بدل شده بالای سرم و هیاهوی ایجاد شده درحال گذر بودم به چهره جوانان و مردمی که به بهانه بارش برف این طور غرق شادی شده اند نگاه می کردم و همین چهره ها را با غروب جمعه و پنجشنبه شب ها مقایسه می کردم در حالی که باز محل ما را به یمن قرابت با کوه ها برای گذران وقت انتخاب می کنند تا با صدای ضبط ماشین هایی که به هوا بلند می شود وخیره شدن به چتربازها یا خورشید درحال غروب، چهره عبوس شان را شاد کنند... بعد از گذر از این جمع سرخوش، زیر برف پاییزی، فکر کردم ظرف سهم جوانی ما از شادی، خنده و خوش بودن چقدر پر می شود؟ آخرین بار که هر کدام ما از ته دل اینچنین خنده ایم کی بوده است؟ چقدر فضا برای شاد بودن مهیاست و چقدر خودمان باید با بهانه ای همچون باریدن برف فرصتی برای با هم بودن و خندیدن پیدا کنیم؟ اصلا چرا ... ؟ بگذریم... فکر می کنم سرعت بارش برف با افکار درهم من برابری می کند. صدای جیغ  طوطی به هیجان درآمده ام، من را به خودم می آورد. من هم می خواهم مثل او در فضای شادی که محصورمان کرده است به بهانه برف پاییزی و رها از هر ای کاش، شاد باشم...