هرسال بهار...

آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز

خندید ابر و چشم من از گریه، تر هنوز

آمد به بر درخت گل اما چه فایده؟

کان سروگلعذار نیامد به بر هنوز...

عشق

عشق در قبیله من خنکای برف است و شعور ضمنی آب. هفت دروازه آسمان از آن هقت پیکر ناظم. من اگر کفنی داشتم، نگاه لیلا می کردم و می مردم...

بهرام اردبیلی

میگه:

هیچکس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش برود و شما را از یاد ببرد.همه چیز برمیگردد به اولویتهای آن آدم. اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت، فقط یک دلیل دارد، 

تو جزو اولویتهاش نیستی...

پائولو کوئیلو 

گاهی گمان نمیکنی ولی می شود.

گاهی نمی شود که نمی شود.

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است.

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.............

!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حافظا مددی

گویند سنگ لعل شود در مقابل صبر

آری شود لیک بخون جگر شود...

می دانی چشمانم تنها تو را می بینند. می دانی نگاهم مال توست. می دانی قلبم برای تو می تپد. زبانم تنها نام تو را فریاد می زند. روحم در گرو نگاه توست. می دانی و بازهم چشمانت به سویی دیگر است. می دانی و لب به سخن نمی گشایی. افسوس که بسیار خوب می دانی.و من تا به ابد محصور نگاه توام آرامشم...

خطوط موازی

اگرشیشه ی قانون می شکست، اگر فاصله ها کوتاهتر می شد، راهپیمایان دور از هم، آن دو خط موازی شاید به هم می رسیدند.

برچهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است...

سال نو مبارک


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او

یکریزو پی در پی

دمش را در گلویم سخت بفشارد.

و خواب خفته گان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان

بشکند دایم سکوت مرگبارم را...                                        دکتر علی شریعتی

بهار زندگی

بهار زندگیم ابتدای خزان شروع شد. شکوفه ام در انتهای فصلی گرم روئید.
و دلم را به امیدی زنده کرد که رویش هر روزش بهاریست رنگارنگ.
 ساروی زیبایم تولدت مبارک پسرم...

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش.

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه جامی بده و گو رمضان باش...

یاد چند بیت زیبا

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

آب و دریا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ...


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...بی تو اما...

بهار

در پس یک باران، از جنس سبز بهار،باید از دل خندید.

در پس تنهایی، آنچه تنها زیباست،باران بهاریست.

در بهاری زیبا، می توان زیبا زیست.

می توان زیبا شد.

می توان چون گل شکفت، در پس خنده ی زیبای بهار...

با همه رنج جهان، با تو زنده خواهم ماند. دلم از عشق تو لبریز است.

او تو را در پس یک هستی پوچ، و پر از تنهایی به من ارزانی کرد.

با همه مبهمی عشق بی پایانم، من تو را خواهم خواست.

من تو را خواهم داشت

فرزندم...

زندگی

آنچه که زیسته‌‌‌ایم،

 نیست،

بلکه آن چیزی است که به یادش می‌آوریم

 تا روایتش کنیم...

                                                گابریل گارسیا مارکز

شب روشن

رعد ثانیه در گوشم خاموش شد.

زمین، خسته از چرخش پرتکرار، ایستاد.

آفتاب، شبانه روشن شد.

نگاه آبی ستارگان، خیره بر زمین ماند.

مردم پر زرق، در صدایشان خاموش رنگ باختند.

و من، با نگاه تو، بر زمین ثابت در شب ساکت روشن، رنگ گرفتم، آرامش یافتم، جاودانه گردیدم...


...چه بی تابانه می‌خواهمت

ای

دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...

نگاه تو

آرامشم،

نگاهت در بدترین دقایق زندگی، جاودانه‌ام می‌کند،

بهشتیم می‌کند...

بهشتی که تا به امروز ندیده‌ام...

آن را تنها در نگاه تو خواهم داشت.

بهشتی سرشار از تو و نگاهت...

آن را از من نگیر.


تولد، مرگ...

از تولد تا مرگ فاصله ای نیست.

تولد تا مرگ پلک زدنی بیش نیست.

تولد شیرین است و مرگ تلخ. تولد زیباست و مرگ، زشت.

تولد مسئولیت است و مرگ، رهایی.

این شروع است و آن پایان.

این هیجان است، آن آرامش.

آرامشم را تنها در آن، خواهم یافت.

میدانم...

از تولد تا مرگ فاصله ای نیست.

شروع امروز است...


رکسانا

...

چرا که رکسانای من، مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید ودلهره می‌آورد،

محکوم کرده است

و محکوم کرده است که تا روز خشکیدن دریاها به انتظار رسیدن بدوـ

 در اضطراب انتظاری سرگردان ـ

محبوس بمانم...

الف.بامداد

چند بیت از لیلی ومجنون نظامی

چند وقت پیش کتاب لیلی و مجنون نظامی رو می‎خوندم. چند بیتش  برام خیلی جالب بود، حیفم اومد  نذارمشون تو وبلاگ ....

گرچه شده‌ام چو مویش از غم            یک موی نخواهم از سرش کم...

 

گستاخ سخن مباش با کس              تا عذر سخن نخواهی از پس...

 

دریا که چنین فراخ روی است              پالایش قطره‌های جوی است...

 

چون گرگ، بره ز میش بربود               فریاد شبان کجا کند سود؟...

 

چون مارگزیده گردد انگشت               واجب شودش بریدن از مشت...

بهار ...

 

آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز

     خندید ابر و جشم من از گریه تر هنوز

آمد به بر درخت گل اما چه فایده

کان سرو گلعذار نیامد به بر هنوز

همسرم

چه آغاز دل‌انگیزی است آن زمان که به تو پیوستم

و همان پیوستگی معنای زندگیم شد

و چه زیباست زندگیم

که به تو محتاجم


ابدیت

دوباره آینه‌ی شکسته‌. و دستانی زخمی از به دست گرفتنش.

 دیگران صورتکان مکرر آن.

دوباره نگاه من در آینه

 و تو...

آینه‌ در برابر آینه‌اش نهاد،

ابدی گردید.

اینجا آینه دربرابر آینه نیست...

اینجا تنها آینه‌ای است

و ابدیتت را هزاران بار تکرار نموده است...

 

 

پشت بام

رفتم رو بامی بلند. .با ترس و لرزی زیاد. شاید بیشتر از همیشه. خواستم سریع بیام پایین، اما نمیدونم چی شد که وایسادم.اطراف رو خوب نگاه کردم، برعکس همیشه. دیدم.شنیدم. به سمت لب بام رفتم.برای اولین بار پایین رو از اون بالا دیدم. دنیا اینجا چه کوچک و متفاوت بود... آدما خیلی ریز. خیابونا شلوغ و خانه‌ها ساکت.

باد فخری‌ فروخت. وکبوترا کنارم آرام ‌گرفتن. اینجا نمی‌دانی چه کسی گداست و کی پولدار؟کی سالم است و کی بیمار؟ همه ریزند. در حرکت پرتکرار...

با فریادی رساتر از نجوای رو سجاده، بدون ترس صدایت زدم...

شنیدی؟!

زندگی یعنی سرت رو بذاری رو قلب آب روان و صدای جاری شدنشو گوش کنی. زندگی یعنی نوشیدن جرعه ای از آب روان. زندگی یعنی تو.

تولدت مبارک عزیزم.

دیوار

امروز وقتی داشتم آینه تو اتاقم رو دستمال می کشیدم،بازم همون صدای همیشگی رو از دیوار شنیدم.صدایی که هرشب منو از خواب بیدار می کنه.گاهی ازش می ترسم و منو به فکر می بره که این صدا از کجا میآد؟بعضی وقتام میگم شاید این صدای یه روحه که از دیوار میآد شاید گرم و سرد شدن اتاقه که ایجادش می کنه. شایدم خود دیواره که می خواد تنهاییاشو بامن قسمت کنه.

نمی دونم این صدا چیه اما هرچی که هست از تو دیوار پشت آینه ی اتاق منه...

با مولوی...

شنه‌فتــم دوور با له‌یل زووکامـــشه‌ن

دوشــواری بــالای نه‌و نه‌مامـــشــه‌ن

هه‌ناره‌که‌ی دل پر جه دانه‌ی ئـــیـــش

پیشیای کوره‌ی زامی عه‌شقی ویش

به مه‌ودای موژگان سووراخیــش که‌رو

به گه‌رمی نیشـــان ده‌ماخـــیش ده‌رو

سرگردانی

یه احساس عجیب نسبت به همه آدما دارم. نسبت به اونایی که احساس می کردم دوستشون دارم ولی ندارم و اونایی که احساس می کردم دوستشون ندارم و ... نمی دونم از زندگی چی می خوام.  فقط یه چیز رو خوب می دونم. منم مثل همه دیر یا زود خواهم مرد. شاید بدون سروصدا شایدم با تاسف همه دنیا.


 وقتی با عشقم هستم به تنها چیزی که فکر می کنم اونه، وتنها هدفم راضی بودن اونه. اما وقتی از کنارم میره باز هم به همون پوچی که امروز به دور از اون داشتم، می رسم. گاهی به همه دوست داشتن ها شک میکنم. چی باعث میشه دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن؟ هوس؟ نیازجسمی یا  روحی؟ نیاز مادی یا معنوی؟ شاید هم دور اندیشی و نگاه به آینده...!!!


فرزند آدم اگه یه نابغه باشه یا یه مریض مادر بازم عاشقشه و با هیچی تو دنیا عوضش نمی کنه. جونش رو میذاره پای بچه هایی که فردا به راحتی ازشون جدا میشن و میرن پی مثلا عشقشون. حالا این وسط بچه ها عاشق ترن که به خاطر یکی به راحتی از پدر مادر جدا میشن یا پدر مادر که اجازه میدن عشقشون به راحتی و به خواست دل خودش از کنارشون بره؟ اونم با یه غریبه ؟!!


کاش می شد یه شهر ساخت که تو اون غریزه جنسی از  بین می رفت. یه زن و مرد  رو تصور کرد که شبها در کنار هم اند بی هیچ ارتباطی. یعنی اون وقت هم این عشق که میگن وجود خواهد داشت؟ آدمای این شهر تا چه مدت همدیگه رو تحمل می کردن؟ اصلا بدون غریزه آیا ما آدما می تونستیم زندگی کنیم؟ یا بعد چند نسل از بین میرفتیم؟ اره شاید بخاطر بقای نسل که ماها باید همدیگه رو دوست داشته باشیم. خوب پس میشه بازم نتیجه گرفت که این احساس ما هوس نیست اما عشق هم نیست ما فقط همدیگه رو دوست داریم وانتخاب می کنیم که نسلمون منقرض نشه. عاشق هستیم؟. اما چرا بعد مرگ همسرمون حتی اگه بچه هم داشته باشیم باز تن به ازدواج میدیم؟

زندگی

 

صدای رفتن ماشینو شنیدم.

یکی اومد.کنار جاده، رو تنه بریده درخت نشست. موهای سفیدش تو باد مثل دستاش لرزیدن.

ساعت جیبی شو نگا کرد.

یه ماشین دیگه با سرعت از دور اومد .

من رو ندید.

از کنارم رد شد.

و من رفتنش رو دیدم...