دخالت بی مورد

(بگو بله خواستگار پیدا نمیشه) 

 جمله ای که احسان علی خانی با گفتن آن در برنامه ماه عسل قصد داشت به زور از یک دختر خانمی برای یک  

آقا پسری که در برنامه اش حاضر بود به صورت تلفنی جواب بله بگیرد. 

جمله مذکور  بحث کهنه شده دلایل عدم ازدواج جوانان ایرانی را در شیکه های اجتماعی دوباره نو کرد و عده ای 

از مردم به طرق مختلف مراتب ناراحتی خود را از بکارگیری این ادبیات اعلام کردند 

دیشب در یک مراسم افطاری دوست عزیزی که بسیار خوش صحبت و خونگرم است و حدود پنجاه یا پنجاه 

 و دو سه سال دارد با دیدن یک دختر خانم کوچولوی نازنینی رو به من و چند تن از دوستان گفت:یواش یواش  

حس میکنم جای یک نوه در میان خونم کمه! پسر ایشان که حدودا بیست و پنج یا بیست و شش سال دارد  

در جواب پدر گفت:روی من حساب نکن! 

ایشان هم با همان حاضر جوابی و خنده همیشگی پاسخ داد میدانم برای اینکار یک مرد لازم است. 

البته اقا زاده ایشان  پسر خوبیه و روی شوخ طبعی اینچنین گفتند 

جناب اقای علی خانی طبق آمار  هنوز تعداد پسر ها از دختر ها بیشتر است هر چند معتقدم با توجه به  

ارتقا سطح آگاهی و رشد عقلی جوانان ،برای ازدواج دیگر، پسر ودختر لازم نیست و باید آقا و خانم باشند. 

جناب آقای علی خانی شما بفرماِید پسر های این دوره زمونه چقدر مردند . 

تا اونجا که یادمه مردی و مردانگی علایم و نشانه های داشت مثل غیرت ،شجاعت،تعصب،مهربانی،تحمل 

،مدارا،خویشتن داری،بخشش،کار و تلاش و کوشش،بازوان ستبر و قامت راست و..... 

و این خصوصیات ربطی به نرینگی و مادینه گی ندارد چه بسا شیر زنانی که دارای این خصوصیات بودند و  

هستند و در قول مردم  واژه مثل مرد میمونه را برای آنان اطلاق میکنند. 

جناب علی خانی خدا وکیلی صفات  مذکور را در چند درصد پسران امروزی میبینی که فکر میکنی صرف  

خواستگار بودنشان باید دست و دل یک دختر بلرزد و بله بگوید. 

وقتی ابروی پسرها از دختر ها نازک تر و پول آرایشگا ه شان از انها بیشتر است  

وقتی مش موها قشنگ تر و لباساشون چسبون تراست ، تا نیمه شب دنبال اتلاف وقت و تا ظهر روز

بعد می خوابند 

یا مثل همکار هنرمند و شیرین بیانت با  اولین مشکلی که در زندگی مواجه میشوند زوج هنریش را ترک

میکند و حرف از طلاق میزنند و یا بسان آن مجری محترم وخوش گفتار که در سحرهای ماه رمضان دل

هر ببننده ای را میلرزاند به خوش گذارنی های پنهانی و رفت و آمد های مشکوک مشغول میشوند. 

احسان خان! اگر خودت یک خانم بودی  حاضر بودی یکی از اینان به قول قدیمی ها سایه بالا سرت باشه ؟ 

تشکر

تعطیلات ابتدایی سال نو و تازه آغاز شده به پایان رسید و ما و عده کثیری از هموطنان فارغ البال

از تمامی مشکلات و گرفتاری ها  به مسافرت رفتیم و برگشتیم آرزومندم که این ایام به همه خوش

گذشته و خستگی یکسال کار و تلاش و کوشش از تن و بدن و روح وروانشان خارج شده باشد

و به یاری خداوند آماده بازگشت پر قدرت و سرحال و شاداب به محل کار و زندگی و عرصه های اجتماعی

باشند. اما در این رهگذر بر خود واجب میدانم مراتب سپاس و قدر شناسیم را تقدیم کنم

به تمامی آن عزیزانی که با حس مسئولیت و ایثار و از خود گذشتگی شرایط و مجال لازم را برای انجام

این امور فراهم نمودند.

از مرزبانان شجاع و غیور که با چشمانی باز و نگاهی نافذ خاک وطن را از هر نگاه نامحرم مصون داشتند.

از نیروی انتظامی و پاسداران حریم شهر ها و روستا ها که با حضور به موقع و کارگشا فضای امن

و آسوده ای برای همگان ایجاد کرده بودند.

از پلیس راهنمایی و رانندگی و راهها که با تلاش شبانه روزی اجازه نداد ترافیک و تصادف کام مردم را

تلخ کند و رفت و آمد نقطه تاریک و سیاه خاطرات آنها باشد.

از تمامی فعالان و تلاشگران عرصه تجارت و اقتصاد که اقلام مورد نیاز مردم را در هر نقطه مورد

نیازشان به دستشان رسانند.

از بازرسین و ناظرین که با نظارت مستمر و دلسوزانه راه سود جوئی و سوئ استفاده را بستند.

از تمامی مردم مهربان و مهمان نواز و با محبت که در جایی جای این کهن مرز و بوم درها را با عشق

به روی میهمان های خود گشودند و در این میزبانی از هیچ چیزی کم نگذاشتند.

و در نهایت یک تشکر ویژه از اهالی محترم با محبت و خونگرم روستای شعیب کلایه شهسوار و تمامی آن

عزیزانی که اینجانب با خانواده و همراهان در این چند روز مهمانشان بودیم.قطعا زبانم از توصیف مهربانیها

و محبتهای آنان قاصر  و جبران این همه خوبی از توانم خارج است.

اما امیدوارم خداوند متعال این انسانهای نازنین و دوست داشتنی را در پناه خودش از هر گونه بلا و

و قضا قدر محفوظ و مصون بدارد و همیشه شاد و خرم و سرحال باشند.

سفره هاشان پر برکت و دل هاشان آرام انشالله.

 

 

 

 

ورزش

همانطور که همه ما در جریایم و به طور متوالی از رسانه ها وجراید و رادیو تلویزیون وسایت ها

میبینیم و میشنویم مذاکرات هسته ای بین تیم های مذاکره کننده کشورهای 5-1وکشور عزیزمان

ایران در جریان است و آرزو دارم این مذاکرات در نهایت به نقطه ای برسد که ارمغان آن برای کشورمان 

آرامش صلح و ثبات و پیشرفت باشد .

اما من در این مقال قصد ندارم به مذاکرات بپردازم چرا که نه تخصص آنرا دارم و نه صلاحیتش

را،اما آنچه که از این مذاکرات برای من به عنوان یک ورزش کار و ورزش دوست قابل توجه ومهم

است رفتار سیاست مداران و رهبران کشورهای مذاکره کننده است که در کنار پرداختن به امور 

مهمی چون این مذاکرات،از ورزش و تفریح نیز غافل نبوده و بطور روزانه در محل مذاکرات به ورزش

میپردازند.

خبر دوچرخه سواری جان کری و دویدن های عصر گاهی دیوید کامرون و وزیر امور خارجه چین به اندازه

خبرهای اصلی و بر گرفته از متن مذاکرات مهم بوده و به همان وسعت در خبر گزازی ها بازتاب داده میشود

عکسها و تصاویر زیبا و چشم نواز از زوایای مختلف از محل ورزش کردن آنان مخابره میشود. طوری که

ببینده با دیدن آن تشویق و ترغیب به ورزش کردن شود.

شاید کری و کامرون. میخواهند این پیام را بدهند که ورزش و تندرستی با اهمیت تر از تمام این امور است

چه بسا برای انسان مریض و ناسالم و کسل هیچ چیزی اهمیت ندارد.

کشور زیبا،کشور با نشاط،کشور قوی به واسطه فن آوری و تکنولوژی،و.....ا رزشی نخواهد داشت

اگر بی بهره از نیروی انسانی  قوی کار آمد باشد

انسان با هر تفکر و نگرش و ایده ای بدون بر خورداری از جسم سالم و توانمند امکان 

طرح و اجرای آن را پیدا نخواهد کرد.

انسان سالم و توانمند دارای فکری آزاد و خلاق است که این دو بهترین ابزار برای

هر مذاکره کننده ای خواهد بود.

امید وارم شاهد تصاویر ورزش کردن دکتر ظریف عزیز و تیم همراهشان هم باشیم

 

 

 

 

حرمت

امروز در میان انبوه خبرهای مخابره شده در سایت ها و خبر گزاری ها که بعضی باعث خوشحالی

و مسرت خاطر بود از جمله ادامه بارندگی ها و نزول برکات و نعمات،خبر  ادامه درگیری اقای ف  ح

و خانم آ ،ن از جمله اخبار تاسف بار و ناراحت کننده بود که دل انسان را بدرد میاورد.

دو جوان ،دو هنرمند،دو فرد تحصیل کرده،و دو نفر آدم مشهور که متاسفانه مورد توجه و نظر عده

کثیری از جوانان این مرز و بوم هستند بگونه ای مشغول پرده دری و آبرو بری از هم هستند که گویا

کار جهان و ادامهزندگی جز با نابودی طرف مقابل امکان پذیر نیست .

اثبات خویشتن و به کرسی نشاندن حرف به چه قیمتی ?

آیا اگر دیگری را از زندگی ساقط کردیم و او را از آبرو و حیثیت انداختیم.فاتحیم?

آیا اگر کاری کردیم تا کسی که ما بهر دلیلی امکان معاشرت و مجاورت با او نداریم و در اظهار

عقیده و نظر موافق ما نیست نتواند در جامعه سر راست کند.پیروزیم?

چرا دو نفر که مدعی روشنفکری و هنرمندی هستند اینقدر به بلوغ و رشد و بالندگی نرسیده اند که

بدانند آنها بواسطه موقعیت و شهرت در پیشگاه ملت و افکار عمومی مسئولیت دارند ?

چرا اینان حرمت حریم خصوصی و ارتباط زن و شوهری را رعایت نمیکنند?

مگر این عکس ها و حرفها مال زمانی نیست که آنها مدعی عشق بودند و بظاهر عاشقانه در کنار هم

زندگی میکردند?

پیام این رفتار و گفتار برای جوانان چیست ?

آیا آنها به جوانان نمیگویند در ابراز عشق عاشقی هم صادق نباشند ?

آیا جوانان حق ندارند با دیدن اینان ،در خصوصی ترین و پاک ترین حریم ها مواظب گفتارشان باشند

مبادا که طرف مقابل سند و مدرکی جور کند?

آقای ف ح و خانم آ،ن بس کنید دیگر  رفتار شما خجالت آور است.

اینقدر در نامه پراکنی هایتان از ملت مایه نگذارید و سعی نکنید که با ادبیات خاص و جملات زیبا و

بکار گیری احادیث و کلام بزرگان و مقام پدر و مادر یک عمل مذموم و نکوهیده را بخورد ملت بدهید.

ملت ایران شعور دارند و میفهمند که شما در حال از بین بردن (حرمت)یکی از مقدس ترین

واژه های رفتار انسانی و ارتباط اجتماعی هستید.

خجالت بکشید   همین

 

 

 

 

 

 

 

 

پایان نود و سه

امروز روز جمعه است. روز پایان سال نود و سه سالی پر از فراز و نشیب ،شادی و غم ،امید و نا امیدی

این سال هم با تمام پستی وبلندی و بالا و پائین کردن هایش در حال اتمام است و از فردا جز خاطره ای از آن باقی نخواهد ماند 

خوب و یا بد، تلخ یا شیرین تا دقایقی دیگر به تاریخ خواهد پیوست.اما آنچه برای من از این ساعات و دقایق قابل توجه و پند آموز

است  عبرتیست که در آن نهفته است. اگر نیک بنگریم پایان هر سال پیامی واضح و روشن و در واقع هشداری صریح برای ما دارد

که ما نیز بالاخره روزی به پایان خود میرسیم و به خاطره ای تبدیل خواهیم شد و آنروز فقط خوب و بد و تلخ و شیرین ما را 

قضاوت خواهند کرد 

آیا در افکار دیگران همانند سال پیروزی ایران بر استرالیا در مقدماتی جام جهانی شیرین و ماندگاریم یا همانندسال 

آغاز جنگ ایران و عراقیم

و اما سال جدید و آغاز سال نو 

تولدی دیگر و نو شدن 

فرصتی دوباره برای ساختن و جبران کردن 

باز هم کارت اعتباری ما در حال شارژ شدن است تا فرصتی دوباره به ما داده شود تا بگوییم آنچه باید میگفتیم

و نگفته ایم

انجام دهیم آنچه باید انجام میدادیم و کوتاهی کرده ایم

بدانیم و آگاه باشیم این کارت اعتباری همیشه شارژ نخواهد شد و حال که لطف خداوند شامل حالمان است فرصت سوزی

نکنیم و قدر لحظات را بدانیم

آرزو دارم در سال جدید قدر خودمو بدونم بیشتر مواظب خودم باشم احترام دیگران را رعایت کنم بزرگترها را 

بیشتر از قبل دوست داشته باشم و این دوست داشتن در رفتارم متجلی باشد نه گفتارم

آرامش و امنیت و آسایش دیگران را مختل نکنم و خود دلیلی بر تحقق آن باشم

خانواده ام از مصاحبت و همجواریم لذت ببرند

از ورزش، تحصیل،لبخند غافل نشوم

همسایه ام برای سلام و علیک با من توقف کند و احوالم را بپرسد و روی بر نگرداند

همکارم برای اتمام تعطیلات و دیدن دوباره من شوق داشته باشد

همشهریهایم از رانندگی من در امان باشند 

محیط زیست با دیدن من سبز شود و زباله هایم تن او را زخم نکند

موقع دست شستن شیر آب و باز نگذارم و بدانم آب مایه حیات است

و خلاصه پندار و گفتار و کردارم نیک باشد 

 

 

 

 

ازدواج

 

مادرم وقتی رفت. 

پدر،تنها شد. 

دست بابا کوتاه  

از همه دنیا شد 

گوشه گیر و خشک 

منزوی سرد 

همچو گلبرگی 

در میان باد و بوران شد 

مادرم مثل، برگ و بالش بود 

سبزی برگش  

سرخی میوه اش  

قوت ریشه اش  

این درخت امروز  

رو به خزان بود

بی کس تنها  

در این میدان بود 

فکر چاره ای کردم  

بهر احیای این درخت پیر   

زنجیر عرف و حرف مردم را 

تکه و پاره ای کردم 

عزم خود را جزم 

سعی و همت را  

صد چنان کردم  

همسری همدل 

قانع و همراه 

بدلی بود از 

 مادر زیبا 

تک درخت اکنون 

محفلش گرم است 

سفره اش بر پاست 

یاد مادر هم 

گوشه قلبش 

 حی و پا بر جاست

ناگهان چه زود دیر میشود

پانزده مرداد اخرین باری بوده که توفیق داشتم خدمت شما عزیزان باشم. و بعد من مانده ام و شما  

رفته اید.و امروز ،در پهنه این وب، برای من زمان همان پانزده مرداد است و شما در هفت بهمن. 

و این فاصله در چشم بر هم زدنی ایجاد شده است.

 در حالی که من  سرگردان در وادی ( امروز و فردا ) 

زمان را مضمحل میکردم . شما با تمام توان طی مسیر کرده و از من دور و دورتر میشدید.

اما  لحظه های با شما بودن آنچنان شیرین و گوارا بوده که  حلاوت و شیرینی آن برای همیشه عمر  

در کام بنده ماندگار و جاودان است و شاید آرزوی  چشیدن دوباره این مزه و شوق رسیدن به شما، 

توانی در من ایجاد کند که طول مسیر را با سرعت مضاعفی بپیمایم .  

امید وارم رجعت دوباره ام را با بیانات شیوا و نصایح زیبا یتان بپذیرید و مرا چون گذشته لایق لطف و 

کرمتان بدانید.     

مازندران

چند روز گذشته فرصتی ایجاد شد تا به اتفاق خانواده اوقات خوشی را در کنار سواحل زیبای مازندران

سپری کنیم و به جان دل مفهوم کلام حضرت حافظ را که فرمود:

(اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود)را درک کنیم.

هوای مطبوع،مناظر چشم گیر مردمان میهمان نواز مثل همیشه ویژگی این استان سرسبز و

دوست داشتنی را به رخ تمام میهمانانی که از جای جای این کهن دیار باستانی برای

استراحت و تفریح آمده بودند میکشید.

به هر گوشه از این سرزمین اساطیری که نظر میکردی افرادی را میدیدی که بسان کودکی خردسال

در دامان پر مهر مادر آرام گرفته و در پناه ایشان مشغول تفریح و گردش هستند را می دیدی.

یاد مشیری بخیر که احتمالا این اشعار را با الهام از دیدن این مناظر سروده،

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابرسپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

اما در میان این همه زیبائی و شکوه وجلال نکاتی هم بود که ذهن هر بیننده صاحب نظری را به خود

مشغول میکرد.

از جمله آنان فرصت سوزی و عدم بهره وری و استفاده مطلوب از این همه ثروت خداداد.

با مشاهده فرصتهای شغلی بالقوه در این استان سر سبز و یاد آوری آمار افراد مهاجری که از این

دیار زر خیز جهت کارگری و دست فروشی و هزاران شغل کاذب دیگر بر اطراف و اکناف می روند

دل هر انسان میهن دوستی را بدرد می آورد.

جای خالی هم وطنان شمالی که در تهران و اصفهان و اهواز و مشهد و...در بدر دنبال لقمه ای نان

از این اداره به آن اداره و از این کوچه به آن خیابان واله و حیرانند در میان آن همه فرصت که برای

ایجاد مناطق تفریحی و گردشگری و صنعتی و تولیدی دیده میشد کاملا محسوس بود.

در نظر داشته باشیم ما با داشتن این مناطق زیبای طبیعی در دو قدمی کشورهای خشک و بیابانی

اما پولدار حاشیه خلیج فارس هستیم.

نکته دوم :رفتار ما میهمانان با میزبانان مهربان و دست و دلبازمان بود.مائی که به خودمان اجازه می دهیم

حال که برای تفریح و گردش از خانه خارج شده ایم تمام مرزهای قانونی و اخلاقی و اجتماعی را زیر

پا بگذاریم و در واقع حرمت صاحب خانه را نگه نداریم.در هر جائی اتراق کنیم

هر جائی دلمان خواست آتش بیافروزیم و هر گونه دلمان خواست لباس بپوشیم با بوق و داد و فریاد آرامش

شب و روز آنان را سلب کنیم.بریزیم و بپاشیم و بخوریم و فکر فردا نکنیم.

بیائیم به خاطر خودمون هم که هست قدر این موقعیت را بدانیم و این سرمایه ملی دوست داشتنی

را با رعایت اخلاق رفتار و کردار و بهداشت بدانیم

دفاع از مظلوم

دیشب افطار میهمان سفره یکی از عزیزان فامیل بودم.

طبق معمول همه شب دعا و نیایش و اذان را از رسانه به ظاهر ملی مان گوش دادیم و غذایی خوردیم اما بر خلاف شبهای قبل بعد از استماع اذان تلویزیون خامو ش نشد و ناچار اخبار ساعت نه شب را دیدم و شنیدم.

پخش صحنه های رقت بار و آزار دهنده ای از کشتار مردم مظلوم فلسطین،گریه کودکان و ضجه دختران و نا توانی مردان غزه دل هر انسانی را به درد می آورد.

فریادهای از سر ترس و اضطراب،ناله هایی از جنس بی پناهی و نا امیدی،وجه قالب گفتار تمام مردم بود.و در این میان حمله به یک مرکز نگهداری کودکان معلول از همه بدتر. کودکان معصومی که قدرت تصمیم گیری در مورد کوچکترین و جزئی ترین امور شخصی خود را ندارند قربانی هوا و هوس و گردن کشی و تند روی عده ای از خدا بی خبر می شوند.

فارغ از تمام گرفتاریها،درگیری ها،گله ها،شکایات،انتقادات،و حقوق از دست رفته خودمان، نمی توانیم به این فجایع بی تفاوت باشیم چه بسا این بی تفاوتی ها یک روز ما را گرفتار همین تند روی ها در شکل و شمایل دیگری نماید.

تابلوی دست نوشته ای از دیوار خانه مان آویزان است به این مضمون(بی غمی درد بزرگیست دور از ما باد)بله شاید ما بخاطر فرار از غمهای خودمان رو به بی غمی بیاوریم. اما این، غم بزرگتری است مراقب خودمان باشیم

یکی از خط خطی های دیروز

ای مادر عزیز تر ز جانم یادت بخیر ای نگاهت قوت زانوانم یادت بخیر هنوز به گوش جانم هست نوای لالایت ای همه بود و نبودم مادر، یادت بخیر

حال امروزم

قلم را بر میدارم ، مینویسم....... نه این خوب نیست، خط خطی میکنم، مینویسم........ این بهتر شد، نه اینم مهم نیست، خط خطی، بازم مینویسم... بازم خط خطی، تا حالا ده ورق خط خطی کردم.

نوستالژی

پنج شنبه گذشته بعد از مدت ها توفیق پیدا کردم که سری بزنم به روستای محل تولدم.

بهمراه خانواده و دختر خواهرم گشت و گذاری در اطراف روستا زدیم

هنگام  عصر به تماشای غروب آفتاب در دامنه کوه زیبا و پر برف (خان گور مز) تصویری که میبینید نشستیم

 و تا دلمان خواست لذت بردیم.

پرواز دسته جمعی کبو ترهای ابلق، زیبایی مناظر را  صد چندان میکرد.

 سرمای هوا و سکوت صحرا و دامنه پر برف کوه منو برد به یک روز پر برف و  دلمشغولی های دوران کودکی..

برف و عشق تعطیلی

برف و لحاف و کرسی

برف و پاروی  چوبی

برف و بام کاهگلی

برف و شکار خرگوش

برف و شیره انگور

برف و سرسره بازی

برف و آدم برفی

برف و سرمای غربی

برف و اهل ابادی

برف و شبهای مسجد

برف و زوزه گرگ ها

برف و ترس بره ها

برف و سگ (بور) ما

برف و قصه آجیم

برف و غذا تو لانجین

برف و برف و برف و برف

قشنگ بود روز های سخت

البته من شعر و شاعری بلد نیستم ولی آنچه به ذهنم آمده بود نوشتم

 

توضیح.آجی به مادر بزرگم میگفتیم

لانجین ظرفی سفالی

سگ بور  سگ زرد   

دلتنگی

سلام بر همه دوستان و عزیزان همراه

چند وقتیه که  کمتر وقت میکنم خدمت شما خوبان باشم 

با وجود اینکه سخت در گیر کار و زندگی هستم اما یک گوشه ذهنم همواره یاد شما مهربانان است

و گاها سری به پست های  شما یاران همیشگی می زدم و از مطالب زیبایتان لذت میبردم

چند صباحی که در گیر انتخاب واحد و در گیری های خاص عشق پیری بودم

بالاخره پدر بزرگ کلاس بودن هم قوائدی دارد که باید رعایت شود که خیلی وقت گیر است

چند روزی هم که نگرانی و دلشوره ناشی از گرفتاری دوستان و رفقا در برف و یخبندان شمال

حال و حوصله نوشتن را از ما گرفته بود.

تا اینکه دیروز به اتفاق دوستان عزیزم علی آقای شعیبی و حسن دانشمند

رفتیم و هم منطقه را دیدیم و هم دیدار یاران و عزیزان تازه شد 

فردا هم انشالله عازم شهرستان خودمان هستم تا بر سر خاک برادر شهیدم حاضر شوم و فاتحه ای

بخوانم آخر این ایام مصادف است با سالروز عملیات والفجر هشت که طی آن  ایشان و خیلی

 دیگر از سربازان وطن  جان شیرین خود را برای پاسداری از  عزت و شرف ایران دادند.

یاد همگی آنان بخیر  و خوشا بحالشان که رفتند و ندیدند که بعضی ها با علم کردن عکس آنها، عکس آنها

عمل میکنند.

و خلاصه اینکه با شما ها بودن هم توفیق و سعادتی  میخواهد که چند روزی بود از من دریغ شده بود.

شاد باشید و دیگران را هم شاد کنید .

به بهانه مرگ البرز (پلنگ شهسواری)

نمی دانم خداوند متعال عقل و هوش و ذکاوت را به انسان هدیه داد و او را اشرف مخلوقات کرد تا بواسطه آن

کمک حال و بزرگتر  دیگر آفریده های خداوند باشد؟.و اگر آنها مشکل و معضلی پیدا کردند هوش و ذکاوت ما

حلال مشکلات و رافع معضلاتشان گردد؟.

یا نه انسان آنقدر ضعیف و ناتوان بود که خداوند برای جبران ضعف های او این موهبت را در اختیارش قرار داد؟

تا در مواقع لازم با بکار گیری این سلاح های ارزشمند از جان و مال و کیان خود دفاع کند.

پاسخ ،هر کدام از گزینه های بالا باشد ایا ما از این موهبت و استعداد خدا داد درست استفاده میکنیم.

اگر به خود غره هستیم و فکر میکنیم که این لطف به بواسطه بزرگی ماست.آیا ما بزرگتری میکنیم؟

آیا رسم بزرگتری و شیوه مهتری نسل کشی دیگر موجودات است؟آیا نابودی همه برای ماندن خودمان

راه و روش بزرگان است؟

اگر خود را پادشاه و سلطان و ملک مطلق فرض میکنیم، نمیدانیم که حفظ اریکه قدرت و فرمانروائی به

حفظ چرخه بقاء نیاز دارد؟اگر میدانیم، چرا خدم و حشم خود را میکشیم؟با ادامه این روش، بناست ما

 سلطان و اشرف چه مخلوقاتی باشیم ؟

یا بر عکس در خیالمان داده خداوند را عامل جبران ضعف هایمان میدانیم  برای حفظ جان و مال.

در این صورت آیا ما آنها را در حالت دفاع می کشیم یا کوه به کوه، جنگل به جنگل،دره به دره،

و سوراخ به سوراخ تعقیب می کنیم و میکشیم؟

دفاع میکنیم یا تفریح و کاسبی؟

قطع نخاع (البرز) پلنگ شهسواری(امروز تلف شد) در وسط میدان شهر اتفاق افتاده یا  در میان جنگلهای

انبوه اطراف شهر؟

او به خانه ما آمد یا ما به خانه او رفتیم؟

حلال گوشت هم که نبود که خود را به بهانه سیری شکم و امرار معاش گول بزنیم

بدانیم و آگاه باشیم این دنیا با وجود تمام موجودات و آفریده های خداوند زیباست و رمز بقاء وادمه حیات

هم در این همزیستی میباشد و اگر روزی ما انسانها بخاطر اعمالمان تو دنیا تک و تنها شدیم شاید روزی

 هزار بار آرزوی مرگ کنیم.....

 یادمان نرود که هستند عزیزانی که بزرگتری کردند و تمام تلاششان را برای کمک به البرز به کار گرفتند

خدا حفظشان کند.

 

اغراق

بعضی وقتها برای اینکه خود را محق نشان بدهیم و آدم خوبه دعوا باشیم تمام مرزهای اخلاقی

 را در می نوردیم و با زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی و شکستن هنجارهای اجتماعی ،اوراق و دفتر

را بهم میزنیم.غافل از اینکه با پیروزی ظاهری در یک جبهه کم ارزش بازنده واقعی دیگر عرصه ها

هستیم .

دلیل تمام شکستها و عامل همه گرفتاریها و توجیه همه کم کاری ها او خواهد بود و خودمان

مبرا از همه این دلایل.

انجام سخت ترین کارها و حل پیچیده ترین فرمول ها را به طرفمان نسبت میدهیم تا خود را فردی

ساده و مظلوم و بی گناه جلوه دهیم.غافل از اینکه تا حدی در اجرای پروژه مان افراط کرده ایم که

او را نابغه و خود را احمق جلوه داده ایم. بالاخره شخص ثالث برداشت خودش را دارد و الزاما آنچه ما

دوست داریم درک ایشان از مفاهیم و معانی ادبیات مورد استفاده ما نیست .

آقائی به من مراجعه کرد و تقاضا داشت که بین ایشان و همسرش وساطت کنم.

پرسیدم دلیل درگیرتان چیست؟

چشمش را بست و دهانش را باز کرد. دستش کج است. چشمش چپ است. بد دهن و بد کردار است

دست بزن دارد.اهل دود و دم است و منو بچه ها در کنارش امنیت جانی نداریم.

گفتم بدون تامل طلاقش بده!

زیرا حرفهای شما از دو حالت خارج نیست یا راست است یا دروغ . اگر راست میگوئی که زنی چون او 

لیاقت زندگی نداردو باید هر چه سریعتر از شر او خلاص شوی. یا دروغ میگوئی که در آن صورت بخیالت

مردی که به همسر و شریک زندگیش القاب این چنینی نسبت میدهد شایسته زندگی میباشد؟

او که با پاسخ من تازه فهمیده بود برای محق جلوه دادن خودش نیازی به این همه بدگوئی و تخریب نبوده

شروع به رفع و رجوع موضوع کرد.

یادمان باشد به هنگام راه رفتن روی دیوار باید به هر دوسوی دیوار حواسمان باشد

سقوط از هر طرفش سقوط است.

محمد رسول الله(ص)

اواسط تابستان سال ۶۱ یا ۶۲ بود.

تلویزیون تیزر فیلم محمد رسول الله (ص)راپخش میکرد و وعده پخش آنرا به رسم همه یکشنبه شبها

که فیلم سینمائی پخش میکرد میداد.

پخش اول غوغا کرده بود و مردم با اون شور حال انقلابی و فضای آغشته به احساسات مذهبی هم

که انگار در زمان پخش فیلم واقعا در محضر رسول الله هستند بی صبرانه منتظربودند.

منم یک نوجوان ده ساله مثل همه نوجوانان آن دوره که تلویزیون مهمترین وسیله تفریح

و ارتباط با دنیای مدرن بود با اشتیاقی مایل به بی قراری منتظر یکشنبه شب بودم.

ظهر یکشنبه رسید و هر لحظه تب وتاب نزدیکتر شدن به زمان پخش فیلم  بالا و بالاتر میرفت.

پدرم صدایم کردو گفت:امشب نوبت کیه بره پیش مادر بزرگ (مادر بزرگ تک وتنها یک کوچه بالاتر از خانه ما

زندگی میکرد و من و رسول پسر عمویم یک شب در میان و گاهی هم با هم پیش ایشان میرفتیم و

 به خیال خودمان مواظبش بودیم) 

با صدای رسا و مطمئن گفتم: نوبت رسول. آخر شب قبل  من اونجا بودم و شیفتم را پاس کرده بودم

پدرم گفت:رسول کسالت داره و حالش خوب نیست امشبم تو برو

دنیا تو سرم خراب شد چشمانم سیاهی رفت و اشک در چشمانم حلقه زد آخر مادر بزرگ تلویزیون نداشت

خواستم (ان قلتی)بیاورم و دلیلی بتراشم که نگاه مصمم پدرم راه را  به هر نیرنگی بست.

تا میتونستم تو دلم به رسول بد و بیراه میگفتم

خدا وکیلی رسول جور کردن این کلک ها رو خوب بلد بود آخه چطور ممکنه آدم همه شبهای با حال

مریض بشه؟

ناگهان فکری به سرم زد و در آن واحد تصمیمم را گرفتم حالا که رسول کلک میزنه و بابام هم زور میگه

منم شب میرم قهو خانه روستا فیلم را می بینم  تصمیم خطر ناکی بود اگه پدرم می فهمید

این کار مترادف مرگ بود. ولی از نظر من این فیلم ارزشش را داشت و ریسکش را پذیرفتم

ساعت هشت بعد از صرف شام به بهانه خانه مادر بزرگ و بقصد قهوه خانه زدم بیرون

رسیدم در قهوه خانه یک ساعت به پخش فیلم مونده اما غلغله بود انجا، پیر و جوان 

بی صبرانه منتظر بودن.  با ترس و لرز و دزدکی و دور  از چشم بزرگترها که غبار ناشی

از دود سیگار و چوپوقشان ،دیدشان را ضعیفتر کرده بود یک جای خوب گیر آوردم

 و خزیدم توی اون سوراخ و منتظر پخش فیلم شدم.      

 لحظه موعود فرا رسید  نفس ها در سینه حبس و صدای چغ چغ استکان و نعلبکی ها قطع شد

مجری که فکر میکنم آقای حسین پاکدل بود اومد پشت صفحه تلویزیون و گفت:با کمال تاسف فیلم

به دلیل اشکال فنی پخش نمی شود و بجایش یک فیلم پارتیزانی ببینید

ما رو میگی کارد میزدن خونمون در نمی آمد.

موندم و فیلم جایگزین را دیدم  حالا ساعت دوازده شب شده کوچه های روستا خلوت، سکوت محض،

صدای واق واق سگها هولناک، خدایا این چه غلطی بود کردم؟

با هر جون کندنی بود خودم را رساندم به خانه مادر بزرگ  حالا در نزن کی در بزن مگه میشنوه پیر زن؟

نیم ساعتی گذشت  مشهدی موسی علی همسایه با غر و لند  اومد بیرون و گفت چه خبره

سرمونو بردی گفتم :درو باز نمی کنه گفت: بیا از بالا پشت بام ما برو 

درنگ نکردم و پریدم بالاپشت بام  و از اونجا داخل حیاط .

درو که باز کردم مادر بزرگ تو خواب وبیداری و قتی که خواست منو صدا کنه اسم یکی از مُرده های

محل را صدا کرد منم به خیال اینکه اون مُرده روحش اینجاست شروع به جیغ زدن کردم مادر بزرگ هم که از

جیغ من دیگه کاملا هوشیار شده بود جیغ بنفشی کشید خلاصه زهرمون شد این فیلم

یادمه فرداش به پدرم گفت آقا این بچه ات ما رو (زهره ترک)نکنه نگهبانیش پیش کش

     

تفکر

آدمها همانطوری زندگی میکنند که فکر میکنند.

بزرگی فرمود:فکر مومن از عمل مومن ارزشمندتر،و فکر کافر از عمل آن بدتر است.

تفکر و تصورات و تخیلات ذهنی، به مسیر ما جهت و به زندگی ما سر و شکل میدهد.

پس هر عملی هر چند درست و خوشایند اگر از سرمایه های فکری نشات نگیرداز نظر پارامترهای

ارزش گذاری رتبه پائینی را به خودش اختصاص میدهد و به عنوان واکنشی احساسی و

زود گذر و فاقد تاثیر گذاری تلقی خواهد شد. 

 پس نتیجه میگیریم که جایگاه افکار ما بسیار رفیع تر و والاتر از اعمال ماست.

اما آنچه که مهمتر و ارزشمند تر از خود تفکر است درست و اصولی و موثر بودن آن است

برای اصلاح رفتار و تمرین اعمال بهتر است سری به افکارمان بزنیم.

به چه فکر میکنیم؟ اولویتهای فکریمان چیست؟

شاید تجربه کرده باشیدبهنگام آزمونی سخت و دشوار فکر اینکه(من می توانم)(چرا که نه)(مگه من چمه)

در خود چه قدرت نهفته  و پتانسیل بالایی دارد.

این توان و انرژی زمانی آزاد میشود که فکر میکنیم میتوانیم. و آن را به خود می قبولانیم. و برای انجامش

ساز و کار و نقشه راه طراحی میکنیم.

وای به روزی که از پیش باخته باشیم و خودمان را کوچک تر از  مشکلمان بدانیم

 قطعا و یقینا شکست محصول فعل و انفعالمان است.

معجزه برف(حال و روز امروز صبح من)

دلتنگ طلوعی خفه بیرون زدم از در

افکار پریشان

دل مضطرب و خسته

بی حوصله از بیماری مادر

افسردگی و عزلت بابا

یارب به چه تدبیر کشم سوی اداره

این بار گران تن خود را

مسئولیت و انگیزه و عادت

شد چاره و باز نمودم در ماشین خود را

مشغول دعا ذکر به درگاه الهی

آسان بشود گردش ایام

خوب کند حال مردممان را

پاسخ بدیدم و شنیدم

پایان شب سیه سپید است

در مسیر اداره همراه بارش دانه های زیبای برف به اهنگ زیبایی که از رادیو آوا پخش میشد گوش میدادم

ببین باز می بارد آرام برف

فریبا و رقصنده و رام برف

عروسانه می آید از آسمان

در این حجله آرام و پدرام برف

به هر شاخه هر شانه،هر بام ،برف

گوشی را برداشتم  به دوستم جانیک پیغام دادم  هموطن مسیحی  عیدت مبارک.

مهربانی

غرق در افکار و غوطه ور در خیالات، پشت میز کارم نشسته ام.

دست چپم را به یاری سرم فرا خوانده ام تا ستونی باشد. مبادا تاب و تحمل سنگینی افکار

درونش را نداشته باشد و فرو بریزد.

طی الارض افکارم  مرا را به زمان کودکی بر گردانده است

سرزمینی در مسیر کوچه باغهای منتهی به تاکستانهای انگور و در کنار درختان

سر به فلک کشیده توت و آقاقیا و  تبریزی

جائیکه مردمان مهربانش باغها و زمین هایشان را نه با دیوار و سیم خاردار

 بلکه با خارهای گل محمدی و گل های مخملی مرزبندی میکردند.

آنجائیکه جان مردم آنقدر ارزش داشت که برای دو ریال بیشتر ،گرم خانه و کاربیت و اسید و تیز آب

نقش ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به عهده نگرفته بودند تا میوه ها زودتر برسند و محصول

غوره نشده مویز شود.

دیاری که خورده های نان درون سفره ها دور از دسترس نان خشکی ها، سهم

 پرندگان و چرندگان بود تا آنها  هم  شب ،سر را با شکم سیر به بالین بگذارند.

و آنجائی که همه حرفهای مردمش به جای گله و شکایت و ریا و نیرنگ فقط دعا بود و امید و توکل

سلام ـ خدا قوت ـ (خرمن) زیاد

با خودمان چه کرده ایم ...................

مهربانی را از یاد نبریم .  

بم(به بهانه سالگرد زلزله بم)

قبلا تا اسم بم را میشنیدم فورا یاد پرتقال بم می افتادیم و فریاد میوه فروش دوره گرد وانتی که برای تبلیغ

شیرینی میوه هاش داد میزد (بمیه بمی)

بمی که شیرینی پرتقالش،  دوای تلخی کاممان بود

بمی که مردمان سیاه سوخته و زحمت کشش به وسعت تاریخ مرز و بوممان با جانفشانی و غیرتمندی

از حمله کویر لوت و طوفان شن و خشکی و بیابان به دشتهای سرسبز و نخلستانهای پر ثمر و باغ های

 مرکبات جلوگیری کرده بود

بمی که همه حواسش به جنگ با کویر بود و تمام توان و نیروی خودش را صرف  جلوگیری از پیشروی کویر و

کویریان کرده بود.

سرمستی ناشی از پیروزی در این تقابل، بمیان را از محافظت و مراقبت از دیگر امورات غافل کرده بود

آنها فراموش کرده بودند که پایه های سنگرهایشان را تقویت و لوازم و تجهیزاتشان را به تکنولوژی روز

مسلح کنند.

آنها غافل از این بودند که در مبارزه و پیکار صرفا داشتن انگیزه و اراده  و یا تلاش و کوشش کافی نیست و ابزار

و ادوات و بکارگیری مصالح و موانع هم یکی از ارکان مهم مبارزه است

تا اینکه در یک روز  سرد زمستان  نیروی های کویری طبیعت از زیر زمین به پشت جبهه انان نفوذ کردند

و با یک تکان سنگرهای آنان را بر سرشان خراب کردند.

این حمله طبیعت عده زیادی از مردم را بکشتن داد و روح و جان مردم را در غم و ماتم فرو برد.

نام بم مترادف تلخ کامی شد.و صدای مرد میوه فروش تبدیل به بغض و شیون و فریاد

اما از آنجایی که این جنگ و تقابل همواره بوده،هست،و خواهد بود

درس بزرگی به مردم بم و دیگر مردم و ملل داد.

حواسمان به همه چیز باشد.........



کنش و واکنش

می پرسم :چرا این حرف را زدی؟جواب میدهد:چون این حرف را زده بود

می گویم:چرا این کارو کردی؟پاسخ میدهد:چون فلان کارو انجام داده بود

رفتارهای ما باید کنشی باشد یا واکنشی؟

آیا ما در روابط اجتماعی و بده بستانهای روز مره و چالش های پیش رو باید رفتارمان را به تناسب

رفتارهای دیگران تنظیم کنیم؟و منتظر باشیم که اعمال  آنها را ببینیم و همطراز با عملکرد آنان ما نیز 

عمل کنیم.

آیا اگر کسی به ما توهین کرد ما هم به ایشان توهین کنیم؟

آیا اگر مورد بی مهری قرار گرفتیم ما هم نا مهربان شویم؟

یا الزاما وقتی از کسی محبتی دیدیم محبت کنیم؟

یا از کسی هدیه ای گرفتیم هدیه بدهیم؟

در این صورت فکر نمیکنیم که ما همیشه نفر دوم هستیم؟نفر دومی که از خود اختیاری ندارد.

و تمام هوش و استعداد و موهبت های خداداد را تعطیل کرده و دیگرانی که از این خصلتها

 بهره می برند او را بدنبال خود میکشند.و تازه معلوم هم نیست آنها از این خصلتها

بدرستی استفاده میکنند یا نه

اگر تمام اعمال ما واکنشی باشد نشان دهنده بی بهره گی ما از موهبت عقل و منطق

 و عدم اشراف ما بر افکار و عقایدمان است!

بهتر نیست! در خیلی از مواقع ما آغاز گر و شروع کننده یک فرآیند و پروسه باشیم.

پیش قدم بودن و نفر اول و آغازگر شدن در کارها با یک فکر سالم و مبتنی بر اصول این امکان را فراهم

میکند که در روابط و تعاملات، ما ستون و محور و مصدر کارها باشیم

تحمل،مدارا،مهربانی،گذشت،صبوری،بخشش،تعلیم،تعلم،ادب،مشاوره،آموزش،تماماصفاتی هستند

که قبل از تقابل می توانیم با بهره مندی از آنان از مقابله و جدل جلو گیری کرد

نتیجه این که در صحنه زندگی هم باید به وقت کنشگر بود هم به موقع واکنش نشان داد.

یلدا

همه شبهای غم،آبستن روز طرب است

نادم آنکس که دلش در گرو شب باشد

باز رسیدیم به شب یلدا

شبی که بظاهر فقط یک دقیقه از شب قبلش دراز تر است و شب پایان پائیز

اما یلدا حامل پیام بزرگیست

یلدا همه ساله بما یاد آوری میکند تیرگی و سیاهی هر چقدر هم طولانی باشد  نمیتواند

در برابر سفیدی و پاکی مقاومت کند.

یلدا یاد آور پیام قرآن است (ان مع العسر یسری)

یلدا تفسیر کلام مولای موحدان است (هر غمی را گشایشی است)

یلدا سنت دیرین ایران است

یلدا تلاقی خانواده و حافظ و مهمان است

یلدا رسم مردمان کشور شعر و گل و باغچه و بستان است

امید وارم انشالله همه خانواده های ایرانی در کنار هم این شب طولانی و زیبا را با خیر و خوشی سپری نمایند.   

دعای پدر مادر


دعای پدر مادر ها یک تعارف یا تشکر خشک و خالی از ما نیست بلکه در دل خود حاوی نکات مهم و ارزنده ای

است . دعای پدر و مادر ضمن اینکه حال شنونده را دگر گون و لحظات خوشی را برایش رقم میزند نکات ریز اما

بسیار مهمی را به ایشان انتقال میدهد.

وقتی میگویند (خدا عاقبت بخیرت کند) یعنی بعد از طلب عافیت و سلامت میگویند:برای نتیجه گیری صحیح

و سر انجام خوش در انجام امورت دقت کن که اگر در انجام امورت دقت نکنی پایان ناخوشی برایت متصور است.

وقتی دعایشان این است(دست به خاک بیندازی طلا بشه)ضمن اعلام رضایت از اعمال و رفتار شما

،ریشه و پایه امور اقتصادی را آدرس میدهند. یعنی برای خوش بختی باید کار کنی ،درست هم باید کار کنی،

بجا هم باید کار کنی ،شخم زدن روی خاک زمین، طلای گندم را در دسترس تو قرار میدهد.

خاک و طلا به ظاهر از هم دورند اما در واقع طلا از دل خاک بیرون می اید.

شاید هم میخواهند بگویند تا به خاک نیفتی و تواضع نکنی ارزش طلا را پیدا نمیکنی.

وقتی آرزو میکنند که (الهی بد نبینی)متذکر میشوند که فقط  مدیریت زمان و مکان و تغییر حالات و احوالات

مقدار بسیار کمی از زندگی در ید قدرت ماست و برای پیش گیری و جلوگیری از خیلی از اتفاقات

فقط باید به خدا توکل کرد.و وقتی میگفتند (پیر شی انشالله) یعنی حواست جمع باشد چه کسانی که

نتوانستند سنین میانسالی و پیری را تجربه کنند و در عنفوان جوانی رخت سفر بستند پس خدا را

در لحظه لحظه ات برای بودنت و سالم بودنت شاکر باش.

یکی از کلیدی ترین رموز موفقیت دعای خیر پدر و مادر است . از آن غافل نباشیم.چه با نگاه عاشقی

چه از طریق کاسبی.


از ماست که بر ماست

نزدیک محل کارم یک فروشگاه  تعاونی هست که اکثر اوقات اقلام و لوازم مورد نیاز منزل را از آنجا

تهیه میکنم . فروشگاه جامع و کاملیه،بقول قدیمی ها جنسش جوره غرفه میوه،گوشت،خشکبار،لبنیات،

لوازم منزل،خلاصه همه چی داره و اکثراوقات بهر منظوری بری داخل بی جواب بر نمی گردی

امروز عصر به قصد خرید مقداری از لوازم لیست شده از سوی بانو علی الخصوص مرغ و گوشت مراجعتی

داشتم .

به فروشنده گفتم:سه عدد مرغ لطف کنید خواهش میکنم جوجه ای خرد بفرمائید.

ابرو در هم کشید و گفت:میز کار را شسته ام دیگر خرد نمیکنم

عرض کردم:فعلا که فروشگاه فعال است و مردم در حال رفت و آمد هستند،تابلو تان هم که نوشته

(مرغ خریداری شده به صورت رایگان خرد میشود)

نگاه غضبناکی کرد و زیر لب گفت لازم نیست کارم را به من یاد بدی برو از جای دیگر بخر

میگویند در چرخه اقتصاد ژاپن اصلی ترین و مهمترین بخش آن مشتری میباشد.

و همیشه حق با ایشان است.و یک ژاپنی حتی نزدیکان خود را فدای مشتری میکند.

وجدانا ما از چه می نالیم ؟

وقتی در کوچکترین و ساده ترین ارتباطی ،همچون یک خرید و فروش روزمره که تمام اجزای آن را دو نفر

مدیریت میکنند و خدمات و تعهدات ارائه شده از سوی مجری به این واضحی و بدون هیچ کم وکاستی بصورت

مکتوب در معرض دید همگان میباشد، و تازه در قبال آن وجه مستقیم دریافت میشود مشکل داریم

و بد اخلاقی میکنیم.

توقع داریم در کلان قضایا که ارائه هر خدمتی هزاران بند و تبصره و ماده دارد و هزاران تفسیر از آن

میشود،چقدرحق و حقوق ما رعایت شود.

نتیجه اینکه تا خودمان رعایت نکنیم توقع رعایت کردن از دیگران فقط ما را از هدف دور میکند.

تا من درست نشوم مایی درست نخواهد شد

علت و معلول

شهر بازی قدیم یادتونه؟

آره همون که روبروی هتل اوین بود!

کلی وسیله بازی داشت.فانفار، چرخ و فلک،سورتمه،کشتی صباح

شبهای جمعه غلغله میشد.

پدر و مادرا دست بچه ها رو می گرفتندو می اومدند دورهم به اصطلاح امروزی ها بلالی به بدن میزدند.

چند تا وسیله سوار میشدند با جیغ و داد و فریاد خودشون رو تخلیه میکردند.

بچه ها رو دیگه نگو  با خند ه و شادی عشق دنیا را میکردند.

امروز تو مسیر اداره جای خالیشو دیدم !

لابلای ستون ها و میلگرد ها و الات و ادوات ساختمان سازی یک تابلو جلب نظر میکرد

(محل احداث مرکز تحقیقات سرطان)

عجیب نیست ؟همه عالم و آدم میگن شادی و نشاط یکی از عمده ترین دلایل عدم ابتلا به سرطان است .

توصیه اکثر پزشکان حاذق به مبتلایان سرطان حفظ روحیه و دوری از فضاهای کسل کننده و رفت و آمد

در محل های شادو با نشاط است.

اونوقت ما یکی از معدود مراکز تفریحی شهر به این بزرگی را که افسردگی و الزایمر و زوال عقل و آلودگی

آن را در چمبره خود دارد جمع میکنیم و به جایش مرکز تحقیقات میزنیم.

البته بنده منکر لزوم تحقیقات جامع و کامل در خصوص راه های مقابله با این خرچنگ غول آسا که هدفی جز

نابودی بشر را ندارد،نیستم و بالعکس معتقدم تحقیقات ما را به فراهم نمودن شرایط مطلوب تر

و زندگی آسانتر برای این عزیزان رهنمون خواهد کرد.

اما آیا جا قحط بود که ما یک مرکز تفریحی را که به اعتقاد بنده( که تقریبا بیست و چهار سال است تمام اوقات

مفید خود را در ان منطقه میگذرانم)در یکی از محرومترین مناطق از نظر مراکز تفریحی با این ماهیت بود

را جمع کنیم .

بهتر نبود بجایش مجموعه ای شبیه قلعه سحر آمیز پارک ارم بنا میکردیم.

 

تبلیغ

تصویر تابلوهای جدید نصب شده در بزرگراه های تهران  برای تبلیغ فرزند بیشتر زندگی شاد تر

به عکس دقت کنید هیچ کدام از این خانواده ها  مادر ندارند   تبلیغ زندگی شاد یا بی بند و باری

باز هم گله جوانها

دخترکی غمگین با صدای لرزان تقاضای کمک داشت .

عاجزانه ،ملتمسانه،:تو را بخدا نگذارید شوهرم را از دستم در آورند!

من همسرم را دوست دارم. من با شوهرم هیچ مشکلی ندارم .خیلی برایم عزیز است!

تحمل نبودنش را ندارم.......

پرسیدم چه کسی میخواهد شوهرت را از تو جدا کند؟

پاسخ داد :پدر شوهرم ،مادر شوهرم، خانواده اش

گفتم چرا؟

جواب شنیدم :نمی دانم ؟ از شوهرم خواسته بودم استقلال داشته باشد. ارتباطش را با آنها کم کند

گفتم: پس در واقع تو هم همون کاری را میکردی که آنها میخواهند با تو بکنند و اینقدر برایت درد ناک است

یعنی تو هم می خواستی آنها را از هم جدا کنی

سکوت کرد.

من ادامه دادم: زن و شوهر مثل تنه یک درخت هستند که برای ادامه حیات خود به ریشه و برگ نیاز دارد.

ریشه برای درخت آب را مهیا می کند و برگ هم نور را جذب میکند.

نبود هر کدام از اینها مرگ درخت را موجب می شود.

اگر ریشه باشد و برگ نباشد وجود اب در نبود نور، تنه را می پوساند. و اگر نور باشد و آب نباشد

برگ براحتی میخشکد.

اگر خانواده شما ریشه تان هست خانواده همسرتان را برگ بدانید.

قطع رابطه با خانواده همسر به بهانه استقلال،قطع رابطه با برگ است و قطع ارتباط با برگ یعنی خشکیدن تنه

اگر تنه را دوست داری باید ریشه و برگ را هم دوست بداری

 

عکس تزئینی و از سواحل شهسوار است   

ماندلا

(ماندلا نمی میرد)ماندلا فقط یک جسم نیست،که با مرگ به نقطه پایان برسد،ماندلا روح بلند آزادی خواهی

نوع بشر است.ماندلا معنای امید است. ماندلا تبلورشعر (پایان شب سیه سپیداست ) است.

(ماندلا نمی میرد) چرا که لبخند نمی میرد!مهربانی زنده است و هنوز لذت عفو بر رضایت از انتقام برتری دارد. 

ماندلا .....  

 

 

آسمان آبی و اکسیژن نابم آرزوست

بچه که بودم بعد از ظهر ها وسط گندم زار روبروی خونمون دراز میکشیدم

و در پهنه  آبی آسمان که بسان پرده سینما در دو سوی بی نهایت گسترده شده بود.

  تیکه ابرهای سفید که در تخیلم آنها را به حیوانات مختلف تشبیه میکردم را تماشا میکردم.

باد هم چون کودکی بازیگوش با داد و فریاد و زوزه کشان گاه این حیوانات خیالی

را از سویی به سوی دیگر می راند و از شکلی به شکل دیگر تغییر می داد.

و من در پشت صحنه هم چون کارگردانی مقتدر هر باره نقشی جدیدی را برای انان در نظر میگرفتم .

نوشتن سناریو و توزیع نقش و تدوین  بقدری جذاب بود که گذر زمان برایم معنا و مفهومی نداشت

 و فقط زمانی چشم بر میداشتم که روشنائی پشت پرده نمایش قطع میشد

 و رنگ سیاه چادر شب نمایان میگشت.و گروه دیگری که خرس کوچک و بزرگ هم در میان آنان دیده میشدند

 برای ایفای نقشهای جدید تر می امدند

یادمه وقتی با حیوانات نمایش خود ساخته ام درد و دل میکردم و از آرزوهای طول و درازم میگفتم

آنها ابرو بهم می کشیدند و با دلخوری تمایلی به شنیدن نداشتند و از فرط عصبانیت شکلهای بی ریختی

به خود میگرفتند .هیچ وقت اخم آنها برایم قابل فهم نبود و بدون تامل از کنارشان میگذشتم.آخه من که

چیزی نمیگفتم!من فقط چیزهایی که دوست داشتم را گفته بودم. اینکه وقتی بزرگ بشم میرم شهر ،تا

مجبور نباشم گرفتاری های روستا را تحمل کنم .ماشین میخرم،تا دیگه مجبور نباشم زیاد راه برم .

کارخانه میزنم همه جا خونه میسازم جاده ها را طولانی تر میکنم و...

اینقدر به فکر آرزوهام بودم و در جهتش تلاش کردم که یادم رفت خیلی وقته دوستانم با من قهر کردند

یه روز که خیلی دلم گرفته بود و سنگینی هوا اجازه نفس کشیدن رو از من دریغ میکرد

 یاد دوستان قدیم افتادم . به آسمان که نگاه کردم  تازه دلیل دلخوری اونها را فهمیدم

آخه واقعی شدن آرزوهای من ،باعث شده بود اونا سیاه و زشت و بد قواره بشن .

خود خواهی، تنبلی،زیاده خواهی ،حرص و آز ،و بی توجهی به دیگران، کودک باد را از نفس انداخته،

و حیوانات خیالی را به دیوهای واقعی تبدیل کرده بود.دیوهایی که خوراکشان آزبست ماشین ،

دود کارخانه ،گاز دود کش خانه های ساخته شده بود .دیوهایی که اشکشان باران اسیدی بود

و ارمغانشان مرگ......

حال من ناراحتم خیلی ناراحت ......

اخه دلم هم برای  آسمان آبی و دوستان با صفا و صمیمی کودکیم تنگ شده و هم هنوز ماشین و کار و

شهر را دوست دارم.....    

غم

پشت نیسان نوشته بود کجا بریم غم نباشه؟

واقعا دنیای بی غم کجاست؟جایی خوبی یا نه؟

من که فکر نمیکنم جایی که غم نیست جای خوبی باشه. آخه اگر غم نباشه شادی چه مفهومی داره؟

اگه غم نباشه همدردی چی میشه؟ همدردی نباشه همدلی نیست !همدلی نباشه محبت نیست!

و جایی که محبت نیست سراسر غمه.

بی غمی درد بزرگیست ،دور از ما باد.