مردی در تنهایی...


وقتی به مجلس عزایی وارد می شویم، اول از همه سراغ صاحب عزا را میگیریم، کنارش میشینیم و به او دلداری می دهیم.

ای مولايي که در تمامی لحظات زندگی ام مونسم بوده و دلداری ام داده اید،

می دانم چند روزی است عزادار هستید و چشمانتان بارانی است.

اینبار خواستم من دلداریتان دهم.

به مجلس عزا آمدم، سراغتان را گرفتم، ولی کسی صاحب عزا را نمی شناخت.

شاید گوشه ای از مجلس، مردی تنها، شال عزا بر سر انداخته، تکیه بر دیوار کرذه و آرام در غم جدش اشک می ریزد.

غافل از آنکه او خود صاحب عزاست...


تقديم به شما...

سلام.

اين جملات از من نيست ولي وقتي خوندم منو به ياد شما انداخت براي همين تقديمشون

ميكنم به شما سرور من...

...

کاش می شد در سایه ی مژگانت

لحظه ای هر چند کم

به تماشای دریای خوشرنگ چشمانت می نشستم

...

میترسم اگر یک شب هم راضی شدی به خوابم بیایی
من به یادت بیدار نشسته باشم . . .

...

یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود                        روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود
دیدگانم را چه دانی که دگر سوئی نیست               به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود . . .

...

هیچوقت
آﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﻧﮑﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
ﺑﯽ ﺧﻮﺩﺕ !

...

همین که تو میدانــی
” دوستت دارم “
کافیست …
بگذار خفه کند خودش را
دنیا …

...

میان مشغله ها گم شدم اما دلم برای هوایت همیشه بیکار است . . .

...

صدا بزن مرا
مهم نیست به چه نامی
فقط میم مالکیت را آخرش بگذار
می خواهم باور کنم  ، مال تو هستم  . . .

 


...

برای من
“مهر”
در نگاه توست
 نه اولین ماه پاییز . . .


...

عروسی...

یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند *

هنوز تصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند*

لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود...

برای عروس مهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند *

از اینكه داییش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخور بود*                                                                                                                                           
کاش می آمد ...

خیلی از كارت ها مخصوص بودند. مثلا فلان دوست و فلان رئیس ...*

خودش کارتها را می برد با همسرش! سفارش هم میكرد كه حتما بیایند اگر نیایید دلخور میشوم*
 

دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد. همه باشند و خوش بگذرانند،تدارک هم دیده بود*

آهنگ و ارکست هم حتما باید باشند، خوش نمی گذرد بدون آنها!!!؟*
 
بهترین تالار شهر را آذین بسته ام *

چند تا از دوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود *

آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود*

همان شبی که هزار شب نمیشود*

همان شبی که همه به هم محرمند*

همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمام مردان شهر محرم میشود

این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم

همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست*

آهان یادم آمد. این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید*

همان شبی که داماد هم آرایش میکند. همه و همه آمدند حتی دایی و...


*اما ..................... کاش امام زمانمان "عج" بود*
 

حق پدری دارد بر ما...*
 
مگر می شود او نباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟*
 
عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود، اما آقا آمده بود.


به تالار كه رسید سر در تالار نوشته بودند:*
* *
*
(ورود امام زمان"عج" اكیدا ممنوع!)*
* *
*
دورترها ایستاد و گفت: دخترم عروسیت مبارک!*
 
ولی ای كاش كاری میكردی تا من هم می توانستم بیایم... *

مگر میشود شب عروسی دختر، پدر نیاید *

(آخه امامان پدر معنوی ما هستن)*

 دخترم من آمدم اما ...

گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت*

 * *
 *و برای خوشبختی دختر دعا کرد!!*

پیامبراکرم(ص) فرمودند:

یتیم واقعی کسی است که،ازامام زمانش(عج) دورباشد

 
 
منبع مطلب از آدرس وبلاگ: غریب قریب

http://fati3041373.blogfa.com/


 

ميشود ابرها را كنار بزني؟

اجدادت تو را به خورشید پشت ابر تشبیه کرده اند.

ای خورشید پشت ابر،

در پس این ابرها احساس سرما می کنم...

دستم به ابر ها نمیرسد،

میشود خودت ابرها را کنار بزنی تا از تابش وجودت گرم شوم...؟

 

آهی از درون...

نگاهت

صدایت

کلامت

یادت

عشقت

تنهاییت

غربتت

مظلومیتت.....

با فكر به تمام اين كلمات هيچ نمی گویم،

فقط نفسی که در سینه دارم را با صدای آه

رها مي كنم...

شعر مورد علاقه ی من:

چه خوش است صوت قرآن                 ز تو دلربا شنیدن

به رخت نظاره کردن                        سخن خدا شنیدن

فقط یک نگاه...

یه جا یه جمله ای نوشته بود که منو به یاد شما انداخت و من به عشق شما این جمله رو می نویسم:

اگر در تمام عمرم فقط یک لحظه نگاهم کنی، تمام عمر به عشق آن لحظه زندگی میکنم...

لحظه شماري...

امشب شب تولدتونه و من امشب رو خيلي خيلي دوست دارم.

براي ديدن اون لحظه اي كه صداي دلنشينتون رو از سمت خانه ي كعبه مي شنوم

كه نداي (انا المهدي المنتظر) را سر مي دهيد، لحظه شماري مي كنم.

 

عکسهای مورد علاقه

خیلی از جوون های هم سن و سال من هستند که اتاقشون رو پر می کنند از عکسهای کسانی که دوسشون دارند.

بعضی افرادی که از خودشون خیلی خوششون میاد عکس خودشون رو می گذارن (تا شاید به خودشون یا بقیه ثابت کنن که ما خوش عکسیم.)

بعضی ها هم اتاقشون رو پر می کنند از عکسای قهرمان های ورزشی.

بعضی ها عاشق هنر پیشه ها هستن. عکس اونا رو می چسبونن به درو دیوار.

بعضی ها عکس ماشین ها و موتور های آخرین سیستم رو می چسبونن (تا شاید یه روزی تو رویاشون پشتش بشینن و ویراژ بدن.)

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

بعضی ها حیوانات...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

بعضی ها عکس طبیعت...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

بعضی ها عکس کودک...

و...

تو گوگل همه ی این عکسها رو می شه پیدا کرد ولی اگه بزنی:

عکس حجه ابن الحسن(ع)

جواب :موردی یافت نشد...

عکس امام زمان(ع)

جواب:موردی یافت نشد...

عکس ولی عصر(ع)

جواب:موردی یافت نشد...

یا صاحب الزمان من هیچ عکسی از شما ندارم که به اتاقم بزنم!

که وقتی نگاه می کنم به یاد خدا بیفتم.

که به خاطر داشته باشم که الگو و راهنمایم کیست.

که امامم ناظر بر من است، پس بیشتر مراقب خودم باشم.

ای کاش عکس شما زینت بخش اتاقم بود.

ولی حالا فقط یک کار می توانم بکنم.

تابلویی به اتاقم بزنم که رویش نوشته شده باشد:

که اگر این امر محقق شود ان شاالله روزی خواهد آمد که عکس شما زینت بخش خانه ی همه ی محبانتان خواهد بود.

به امید آن روز...

 

 

احساسم به دنیا

احساس می کنم این دنیا مانند مردابیست که مرا به سمت خود می کشد.

به سوی علایقی که در دوران جوانی بسیار جذابست.

می تواند مدرک تحصیلی یا رشته ای ورزشی باشد.

میتواند مد و لباس و مدل مو باشد.

میتواند ،موبایل،تبلت،کامپیوتر،ماشین باشد.

و و و...

اکثر اینها خوب یا بد چیز هایی هستند که در این دنیا می توانند من را به سمت خودشان بکشند.

درست مثل مرداب

اول انسان بسیار عادی در آن قدم می گذارد ولی بعد متوجه می شود که  آرام آرام او را به سمت خودش می کشد. ولی وقتی به خود می آید که می بیند دیگر جایی برای نفس کشیدن ندارد، بله او در حال مردن است اما دیگر جای برگشتی نیست..

آه..

ولی من نمی خواهم اینگونه باشم.

می خوام قبل از اینکه دیگر راه برگشتی نباشد راهی پیدا کنم.

بله یه کمک کننده ...

یه دست برای نجاتم به سمت منه...

یه دست گرم

یه دست پرقدرت

یه دست مهربان

یه دست قابل اطمینان

یه دستی که برای من نگرانه

یه دستی که برای کمک به من، به دنبال جبران کردن نیست...

این دست،دست همان کسی است که او را منجی عالم بشیریت نامییده اند.

ای نجات دهنده، دوستت دارم.

اگر دست به دستت دهم دیگر غمی در این دنیا ندارم.

آه...

کی می شود آن دست پر مهر را بگیرم و ببویم و ببوسم.

برای شما...

 

            چو ذکر دوست می گویم                 دهانم می شود شیرین

در ساحل دریا به رویای در کنار شما بودن می اندیشم...

 

از آشکار کردن زینت هایم در مقابل نامحرمان می پرهیزم

برای رضایت شما...

در هنگام بارش باران دعا می کنم برای ظهور شما...

 

و می نویسم نامه هایی عاشقانه برای شما...

 

...یا اباصالح المهدی...

چقدر مهربان...

با تمام بدي هايي كه داريم.

با تمام غفلت هايي كه نسبت به شما داريم.

با اين كه هميشه نمك مي خوريم و نمكدون مي شكنيم.

با اين كه ما باعث شديم كه شما هزار چند سال در غيبت به سر ببرين،

اعمال ما رو ببين و از ما ناراحت بشين،

ولي هيچ كس رو بياد ندارم كه گفته باشد :امام زمان (ع) رو ديدم و ديدم كه ايشان از مردم دنيا عصباني

 بودند يا حالت غضب ناك داشتند.

هميشه ناراحتي شما را در حالت گريه ديده اند.

با خود فكر مي كنم اين است نشانه ي قلب رئوفتان...

در زیبا ترین مکان ها به یاد زیباترین عشقها...

به سمت آسمان پرواز کردم. به اوج رسیدم فرسنگ ها از محل زندگی ام دور شدم. از آسمان شهر و بیابان و دریا عبور کردم. فرود آمدم و به ساحلی زیبا رسیدم.

ساحلی با آبی زلال و ماسه های سفید. زلالی آب به حدی بود که حتی در حال پرواز در آسمان هم می توانستم خزه های سبز داخل دریا را ببینم. در درون دریا صدف های بسیار زیبایی بود که موج دریا به آرامی آنها را به سمت ساحل روانه می کرد.

آرامش زیادی داشت . دریای آبی، صدای آرام موج و خورشید هنگامی در آب دریا غروب می کرد.

 

به داخل اسکه رفتم و به سمت ته اسکله قدم زدم. از راست و چپ و رو به رو دریا را می دیدم و باد در هنگام وزیدن چه احساس خوبی به من می داد.

صدای کسی به گوشم می رسید که می گفت:

تو حس عاشق شدنی       حس رسیدن به اوج

حس رهایی از قفس           ساحل امن یه موج

و چه زیبا این شعر با احساس من نسبت به شما هماهنگی داشت،

وقتی که به یاد شما بودم یا حجةالله فی ارضه...

فیلم سینمایی "نامه هایی به خدا"

چند روز پیش یک  فیلم دیدم.

یک فیلم خارجی به نام: "نامه هایی به خدا"

 

 

داستان یه پسر نوجوان بود که به سرطان مبتلا شده بود و با خدا میانه ی خیلی خوبی داشت.

 

اون نامه هایی به خدا می نوشت و با خدا حرف می زد و درد دل می کرد.

 

به دوستهای مدرسه و خانوادش هم یاد داده بود که این کار رو بکنن.

 

و در آخر...

 

خیلی قشنگ بود. اونقدر که اشکمو در آورد.

یا صاحب الزمان خوشحالم که من هم برای شما نامه می نویسم.

من هم باهاتون درد دل می کنم و ازتون کمک میخوام.

شما پناه خیلی خوبی برام هستین.

حرف زدن با شما برام خیلی لذت بخشه.

مولای من دوستون دارم و ازتون ممنونم.

به خاطر همه چیز...

 

ممنون از اینکه به حرفهام گوش می کنین...

 

ازتون ممنونم.

به خاطر این که همیشه می تونم باهاتون صحبت کنم.

هیچ وقت نمی گین الآن حوصله ندارم...

الآن وقت ندارم باشه، برای یه وقته دیگه...

حتی نصف شب اگه خوابم نبره و باهاتون حرف بزنم نمیگین الآن چه وقت این کارهاست برو بگیر بخواب...

وقتهایی که خیلی حالم بده و باهاتون درد دل می کنم، دونه دونه نعمتهای خوبی که بهم داده

شده رو بهم یادآوری می کنین و  با فکرهایی که تو ذهنم میارین اون ناراحتی رو ازم دور می کنین.

 

با این که تعداد ما آدمها زیاده ولی انگار شما همیشه برای همه وقت دارین.

چقدر مهربونین.

با تمام بزرگیتون به حرفها و درد دلهای من حقیر گوش می کنین.

کجای دنیا کسی مثل شما رو میتونم پیدا کنم!

ازتون ممنونم...