معلمی هنر است نه شغل ...
معلم اضیظم
عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اضط ممنونم !
روظط مبارک

معلم اضیظم
عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اضط ممنونم !
روظط مبارک

زندگی کوتاهتر از آن است
که عشق ورزیدن را
برای لحظه آخر بگذاریم!
لطفا عنوان این پست رو کامل کنید
و اما شرح ما وقع!!
7 تني میشدیم که سوار بر واحد آرزوها شده و مسیر دورودارز و پر رمز خیابان "شیرازی" تا"کوهستان پارک " را به هر سختی و مشقتی که بوده پیمودیم.
بماند که در مسیر، همواره از توانایی های دوستان مشهدی در رانندگی در این شهر پرترافیک و پر خطر!درحیرت و انگشت بردهان مانده بودیم.
موتورکانی میدیدیم که چپ و راست از بغل واحد آرزوهای مان نمایان شده ویراژکنان محو میشدند!
جندالخالق!اینجا چه مهارتی دارنند رانندگان در تصادف نکردن و جان سالم بدر بردن !
مانیز متحیر به خویش تن خویش رجوع کرده و گپی دوستانه و متمدنانه نمودیم که: ای خاک بر سر، توهم رارنده ای!اگر به تو ماشین دهند که در مشهد رارندگی کنی بابای ملت را از پیش چشمشان میگذرانی.
بگذریم!!
مثل اینکه بالا خره رسیدیم.
کجا؟
کوهستان پارک دیگه(حافظه نداریا)!
واین اعضای انجمن فالگیرهای متبحر ایرانی بودند که هر از چند گاهی دورو برت ظاهر میشدند:
فالگیر: بیا خانم فالتو بگیروم!
من: نه مرسی!
فالگیر: بیا برات بگوم که چه بخت بلندی داری!
من: من؟
فالگیر : آره خانم!یکی یکدونه بابایی(خوب درست)!خیلی مهربونی(زرشک)!هیچی تو دلت نیست (اگه میگفتی هیچکس 20 امتیاز می گرفتی)! یه حرفی میزنی زودی پشیمون میشی بر میگردی عذرخواهی میکنی(كي من؟)!
فالگیر: سفر در پیش داری(خدا کنه از نوع دیار باقی نباشه)!
دارم یکیو تو کف دستت میبینم!
من: مرد یا زنه؟
مرد خوب ! گیجیا فیلم نگا نمیکنی از نوع فاصله ها!
من: خوب چجوریه؟
فالگیر : قد بلندو خوش هیکل(ترو خدا!!)خیلی بهت نزدیکه، صورتش قرمزو نورانیه مثل ماه شب چهارده!
من: خوب چی میگه؟
فالگیر : می گه تا کی؟
من: خوب دیگه نمی خواد ادامه بدی خودم فهمیدم.اونی که میگی صورتش قرمزو مثل شب چهاردست بابامه اما نه از خوشگلی از عصبانیت که داره میگه تا کی می خوای آویزون ما باشی؟
فالگیر : توی طالعت 8 تا بچه میبینم(ابالفضل)!
من: خانم توهم مارو گرفتیا!مگه الان دهه 20 که میگی 8 تا بچه!
مگه تو دانشگاه فالگیرا جمعیت و تنظیم خانواده ارائه نمی شه شما بردارین تا روشن شین که الان 8تا بچه مساویست با ملاقات عزرائیل.
و یه سری از چرندیات دیگر که بدلیل پاره ای از محدودیت ها از گفتن آن معزوریم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و ما رسیدیم به سر در باغ وحش!!
باهیجانی وصف ناپذیر بلیت ورودی را تهیه نمودیم و اندرون باغ وحش شدیم که ایکاش نمی شدیم!
دیدیم در آنجا هر آنچه تا بحال ندیده بودیم، از انواع احشام و طیور نایاب و کم یاب!
در آنجا بود که من معنی واقعی "زندگی سگی" را درک کردم!معنی زنده بودن و زندگی نکردن!معنی خنداندن اما شاد نبودن!
خیلی نمی خوام حالتونو بگیرم(یکم چرا) وضعیت واقعا ناگواری بود مخصوصا برای حیواناتی که توی قفس بودن!
دلم خیلی براشون سوخت!
ما آزاد بودیم و اونها برای اینکه ما شاد باشیمو نگاشون کنیم توی قفس!
ما خوشحالانه به اسارت اونها می خندیدیم! و از زجر اونها در پشت میله ها عکس مینداختیم!
زیبایی یک شیر آفریقایی وقتی دیدنیه که توی چمنها و زیر درختا باشه نه توی قفس و روی سیمان زبرو خشن!
10تا گربه تو یه قفس؟آخه کی باورش میشه؟

پ.ن: پشت یه کامیونی خوندم: گریه نکن گلم من کم تحملم
- انسان تنها می توند آن باشد که خود را چنان بیند، و تنها می تواند به جایی برسد که خود را در آنجا بیند(نخست شکست یا موفقیت و غم و شادی خود را در صحنه خیال می بیند ، آنگاه شکست یا موفقیت و غم و شادی او عینیت می یابد.
- چگونه می توان از شر ترس خلاص شد؟ با پیش رفتن به سوی همان چیزی که از آن می تعرسیم(ترس توست که شیر را درنده می کند،بتاز تا ناپدید شود /فرار کن تا دنبالت بیاید).
- نه هیچ انسانی دوست توست و نه هیچ انسانی دشمن تو، بلکه هر انسان معلم توست.
- برای شفای تن باید روح را شفا داد.
- مردم همان چیزی را که می خواهند بدست می آورند و تازه بعد ناراحت هم می شوند.
- آنچه که آدمی در دیگران نکوهش می کند، در واقع بسوی خود جذب می کند.
- تنها راهزنی کا دارو ندار آدمی را به یغما می برد، اندیشه های منفی اوست.
- محال است که آدمی بتواند بیش از آنچه میسر میداند بدست اورد. چه بسیار پیش آمده که انسان با خواسته هایش، خود را محدود کرده است. پس بای به انتظارات خود وسعت ببخشید تا در مقیاسی عظیمتر بستاند.
منبع:کتاب "بازی زندگی و راه این بازی"
اثر فلورانس اسکاول شین(ترجمه گیتی خوشدل)
زیور به خود مبند که زیبا ببینمت
با دیگران مباش که تنها ببینمت
در این بهار تازه که گل ها شکفته اند
لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت
جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت
منشین گران و جامه سبک ساز و رقص کن
رقصی چنان که آفت دل ها ببینمت
بگذشت در فراق تو شب های بی شمار
هر شب در این امید که فردا ببینمت
نازم به بی نیازیت ای شوخ سنگدل
هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت
می خواستم که بهتر از این ها ببینمت
امشب زغمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خوفت
باور نکنی؟ خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
زیرا شمع را میسازند تا بسوزد اما تو میسوزی تا بسازی ...
تا فاطمه است و جگر سوخته ی او
با داغ دل لاله کسی کار ندارد
از ناله ی پنهان علی در دل شبها
پیداست که دل دارد و دلدار ندارد
دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم
دل من تنهاییات پر از سوال میدونم
دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم
دل من آرزوهات نقش بر آبه می دونم
دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم
دل من عاشقی هات مثل جنونه میدونم
دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد
دل من امید تو فقط باید خدا باشه
دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
ای بهار انتظار
سین خالی تمام سفره ها سلام توست
پس کدام جمعه با امامتت اقامه می شود نماز ...
عید همگی مبارک ![]()
دوستان گل من اگر علاقه دارید درمشاعره شرکت کنید ، بعد از شعر این حقیر در پاسخ به کامنت های قبل از کامنت خود شعر مورد نظرتان را بنویسید
ارادتمند شما مرضی
آنچه بینی دلت همان خواهد وآنچه خواهد دلت ، همان بینی
دعا التماس گریه و زاری جهت به رحم آوردن دل اوستا کریم ![]()
قیافه ای در هم و کلا غیر قابل تحمل (خدا نصیب نکنه) ![]()
دیدن رویا های شبانه وحشتناک که بیشتر شبهای اول قبر را تداعی می کند![]()
احساس
با دیدن کتابها و پیام های بازرگانی مربوط به آزمون کارشناسی ارشد
که از تو پنهان میدارم ،زشت باشد ، و بخواهم با اعمال و رفتاری که تو از آن
آگاهی ،توجه مردم را به خود جلب نمایم، و چهره ظاهرم را زیبا نشان داده با
اعمال نادرستی که درونم را زشت کرده به سوی تو آیم ،تا به بندگانت
نزدیک ،و از خشنودی تو دور گردم (نهج البلاغه حکمت 276).
گر بر سر کوی تو نباشم چه کنم گر واله روی تو نباشم چه کنم
ای جان جهان به تار موی تو اسیرم گر بسته موی تو نباشم چه کنم
امام خمینی(ره)
I see you in my tears
But I clean my tears
There for no one see you
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم تورا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم ، دم میدهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو: خصم جان میده چوگرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ، آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی ؟
مژه بر هم نزنم تاکه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.
ممنونم - زیبا بود
دل عاشق به پیغامی بسازد
خراب آلود با جامی بسازد
مرا کیفیت عشق تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازد
ويکتور هوگو:من نميگويم در نگاه اول
نبايد عاشق شد
اما اعتقاد دارم براي بار دوم هم...
بايد نگاه کرد!
آمدی رفت ز دل صبر و قرارم بنشین
بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین
دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای
بنشین تا به تو آن هم بسپارم بنشین
مثل ساحل آروم باش تا مثل در یا بی قرارت باشند
همین!!!!!!!!!!!!!!
کوله بارت بربند که بسی زود گذر میکند اوقات شریف
شایداین چند سحر فرصت دیگر باشد که به مقصد برسیم
بشناسیم خدارا و بفهمیم که یک عمر چه قافل بودیم
می شود زیبا بود می شود زیبا ماند می شود زیبا رفت
می شود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبکبال در این راه شگرف
در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت
یادی از همسفر و همره جامانده و ناچیز نما
که بسی محتاجم التماس دعا
بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
بیا تا دست از این عالم بداریم
بیا تا پای دل از گل درآریم
بیا تا بردباری پیشه گیریم
بیا تا تخم نیکویی بکاریم
در محفل دوستان به جز یاد تو نیست آزاده نباشد آنکه آزاد تو نیست
شیرین لب و شیرین خط و شیرین گفتار آن کیست که با این همه فرهاد تو نیست
امام خمینی(ره)
*زتاب آتش سودای عشقش بسان دیگ دایم میزنم جوش
*چو پیراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گیرم در آغوش