به نام خدا

                                        بنام الله پاسدارحرمت خون شهیدان                                 

  این وبلاگ درایام فاطمیه سال ۱۳۹۱بااستعانت از بی بی دوعالم شفیعه روز محشر حضرت فاطمه زهرا (س)بمنظور نشر خاطرات شهدای عزیز که حق بزرگی به گردن من وشما دارد راه اندازی شد از همه دوستان وبزرگوارانی که به این وبلاگ سر میزنند تقاضا دارم این حقیر راازنظرات سازنده خود یاری فرمایند 


                                                                                                 باتشکر ناصر

امداد غیبی شهدا ازولایت فقیه

خاطره ای از پشتیبانی شهدا از ولایت فقیه حتی بعد از...

شبکه قرآن
خاطره ای از پشتیبانی شهدا از ولایت فقیه حتی بعد از شهادتشان_ سردار محمد احمدیان

تفحص! یه قصه ی شهید گمنام. تو بحث تفحص شهدا،بعد از اون قائله ی شانزده تیر ِ تهران و اون اتفاقاتی كه افتاد،تماس پشت تماس با ما با خوزستان كه آقا،وضع شهر بدجور ِ، یه تشییع بذاریم؟ تازه تشییع شده بود،شهید توی معراج شهدای اهواز نداشتیم، منم اون موقع معاون اطلاعات عملیات كمیته ی مفقودین بودم،یعنی آمار كل شهدا دست خودم بود،سردار باقرزاده از تهران تماس گرفت، كه فلانی توی معراج شهید دارید؟گفتم:سردار نه! هیچی نیست،تازه فرستادیم تهران. گفت:با این اتفاقاتی كه توی تهران افتاده،بچه های مذهبی،بسیجی ها،بقض كردن دارن تماس میگیرند كه آقا یه تشییعی توی این شهر بذارید،عطر شهدا توی این شهر پراكنده بشه،بچه ها یه كم آروم بشن. گفتم:سردار اینجا شهید نداریم.چند روزی گذشت،هیچ اتفاقی نیوفتاد،خود سردار باقرزاده اومد اهواز یه جلسه ای گذاشت،شهید پازوكی،علی محمودوند، همه توی جلسه شركت كردند،آقای باقرزاده یه چیزی گفت،گفت:برید توی بیابونهایی كه دارید كار می كنید،برید داد بزنید،بگید: آی شهدا! اگه ولایت بر حق ِ، اگه ولایت رو قبول دارید،الان ما به شما نیاز داریم،پاشید بیایید،الان مملكت ما به شما نیاز داره،گفتیم:شعاره دیگه،شعار قشنگی ِ، سردار این حرف ها رو زد،پا شد رفت تهران،ما هم رفتیم سراغ كارامون،چند روزی گذشت،سردار باقرزاده تماس گرفت با من كه فلانی!خبری نشد؟گفتم:نه سردار،گفت:اون كاری كه من گفتم كردید؟ رفتید داد بزنید؟گفتم:سردار بچه ها دارن زحمت خودشون رو می كشند،پیدا نشده.گفت:گفتم برید داد بزنید.بگید:آی شهدا! به شما نیاز داریم پاشید بیایید. من به اتفاق دوتا سرباز خودمون رفتیم توی منطقه ی هور، سرم رو از توی ماشین بیرون میآوردم،مثل دیوونه ها داد می زدم:شهدا به ما گفتن،داد بزنید به شما بگیم:مملكت به شما نیاز داره،اگه ولایت رو قبول دارید پاشید بیایید.ما این رو گفتیم،برگشتیم اهواز، رسیدم اهواز،بچه های اداری ما گفتن:فلانی از شلمچه خبر آوردن شانزده شهید پیدا شده. رفتیم شلمچه پیكر شانزده شهید رو برداشتیم آوردیم اهواز،دوباره گفتند:آقا از هور گفتن:سیزده شهید پیدا شده،شهرحانی چندتا پیدا شده...شروع شد اومدن،چند روزی فقط كار ما بود می رفتیم این بچه هارو جمع می كردیم،آی قربونش برم، می دونن كی باید بیان،نمی شمردیم،فقط آقا ده تا این ور،سه تا اون ور،یه شب من تازه از منطقه برگشته بودم،سردار با من تماس گرفت،فلانی چه كار كردی؟گفتم:سردار بحمدلله یه خبرایی شده . گفت:چندتاشدن؟ گفتم:هنوز نشمردم،گفت:همین امشب پاشو بیا.گفتم:سردار یه چند روزی صبر كن.گفت:همین امشب راه بیوفت بیا. ببین چند تا شدن؟ این گوشی دم گوش من دارم می شمارم،شانزده تا،سی تا، یه وقت گفتم: سردار بخدا قسم هفتاد و دو تا. یكی از رفقام كنارم ایستاده بود، به گریه افتاد، گفت :هفتاد و دو تا پای آقاشون ایستادن.گفتم:سردار من خودم بچه ی جنگم،رفیقام من و مسخره می كنند،میگن:شما دارید فیلم بازی می كنید،بذار هفتاد و سه تاش كنیم، هفتاد و چهارتاشون كنیم. سردار باقرزداه گفت:ول كن بذار هركی هرچی می خواد بگه،بگه بردار بیارشون. آوردیم این شهدا رو، یكی از این شهدا از سادات بود،یه كلاه سبز رو سرش بود، وقتی كه پیداش كرده بودیم،وقتی ما شهدا رو داخل ماشین می چیدیم،هی می خواستند بذارن گفتم: نه،این شهید بذار روی همه باشه،این از سادات ِ،همه ی شهدا كه داخل آمبولانس شدند،این رو روی سر همه گذاشتن،اومدیم قم،تك و تنها داخل ماشین بودم،گفتم:برم یه زیارتی بكنم،حالا هفتاد و دو تا شهید داخل ماشین،گفتم:یكی رو هم ببرم داخل حرم،یه گونی رو بغل كردم،دم در یه بنده ی خدایی گفت:چی می خوای ببری داخل،گفتم:كار نداشته باش،گفت:باید ببینم،من خودم نمی دونستم كه این شهید همون شهید ِ سادات ِ،گفتم: آقا من شهید از معراج اهواز آوردم می خوام برم معراج تهران،گفتم یه زیارتی بكنم،یكی از شهدا رو هم نایب الزیاره ای ببرم داخل حرم بی بی، گفت:بیا تو، رفتم داخل تا در گونی رو باز كرد به گریه افتاد،گفت:آقا! سید ِ،كلاه سبزداره،تو بغلم گرفتم رفتم كنار ضریح،یه دستم به مشبكای ضریح بود یه دستم به شهید....هفتاد و دو نفر می مونند پای آقاشون.

خاطره ها

ماجرایی خواندنی از پیدا شدن یك شهید

اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.

در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك.

 یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

از خاطرات برادران تفحص

نيمه شعبان و شهيد مهدي منتظر قائم

نيمه شعبان سال 1369 بود. گفتيم امروز به ياد امام زمان (عج) به‌دنبال عمليات تفحص مي‌رويم اما فايده نداشت. خيلي جست‌وجو كرديم پيش خود گفتيم يا امام زمان (عج) يعني مي‌شود بي‌نتيجه برگرديم؟ در همين حين 4 يا 5 شاخه گل شقايق را ديديم كه برخلاف شقايق‌ها، كه تك‌تك مي‌رويند، آنها دسته‌اي روييده بودند.

گفتيم حالا كه دستمان خالي است شقايق‌ها را مي‌چينيم و براي بچه‌ها مي‌بريم. شقايق‌ها را كنديم. ديديم روي پيشاني يك شهيد روئيده‌اند. او نخستين شهيدي بود كه در تفحص پيدا كرديم، شهيد مهدي منتظر قائم.

زمزم

سال 72 در محور فكه اقامت چند ماه هاى داشتيم. ارتفاعات 112 ماواى نيروهاى يگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زيرورو كردن خاك هاى منطقه بودند. شب ها كه به مقرمان بر مى گشتيم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زديم! مدتى بود كه پيكر هيچ شهيدى را پيدا نكرده بوديم و اين، همه رنج و غصه بچه ها بود.

يكى از دوستان براى عقده گشايى، معمولا نوار مرثيه حضرت زهرا(عليها السلام) را توى خط مى گذاشت، و ناخودآگاه اشك ها سرازير مى شد. من پيش خودم مى گفتم:

«يا زهرا! من به عشق مفقودين به اينجا آمده ام; اگر ما را قابل مى دانى مددى كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر هم نه، كه برگرديم تهران...».

روز بعد، بچه ها با دل شكسته مشغول كار شدند. آن روز ابر سياهى آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فكه آن روز خيلى غمناك بود. بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا(عليها السلام)متوسل شده بودند. قطرات اشك در چشم آنان جمع شده بودند. هركس زير لب زمزمه اى با حضرت داشت.

در همين حين، درست رو به روى پاسگاه بيست و هفت، يك «بند» انگشت نظرم را جلب كرد. با سرنيزه مشغول كندن زمين شدم و سپس با بيل وقتى خاك ها را كنار زدم يك تكه پيراهن از زير خاك نمايان شد. مطمئن شدم كه بايد شهيدى در اينجا مدفون باشد. خاك ها را بيشتر كنار زدم، پيكر شهيد كاملا نمايان شد. خاك ها كه كاملا برداشته شد، متوجه شدم شهيدى ديگر نيز در كنار او افتاده به طورى كه صورت هردويشان به طرف همديگر بود.

بچه ها آمدند و طبق معمول، با احتياط خاك ها را براى پيدا كردن پلاك ها جستجو كردند. با پيدا شدن پلاك هاى آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همين حال بچه ها متوجه قمقمه هايى شدند كه در كنار دو پيكر قرار داشت، هنوز داخل يكى از قمقمه ها مقدارى آب وجود داشت.

همه بچه ها محض تبرك از آب قمقمه شهيد سر كشيدند و با فرستادن صلوات، پيكرهاى مطهر را از زمين بلند كردند. در كمال تعجب مشاهده كرديم كه پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:

«مى روم تا انتقام سيلى زهرا بگيرم...»

امدادغیبی

 شما هم بخوانید ::::::::

                            دعوت میکنم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید
آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران  علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا،حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد. یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه،خانه ای در اهواز اجاره کرد وهمسرش را هم با خود همراه کرد.
یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند.سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه... تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برایکاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد.
آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی میشد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود.... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود. با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.
بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد.شهید سید مرتضی دادگر.فرزند سید حسین.اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او... استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادندو کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر وخبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.
قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنیدکه مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد ،دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند وهمسرش هم رویش نشده اصرار کند...
با ناراحتی به معراج شهدا برگشت ودر حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...  "این رسمش نیست با معرفت ها.ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...".گفت و گریست.
دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد" شهدا! ببخشید.بی ادبی و جسارتم را ببخشید   وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبالش آمد و خبر داد که بعد از تماس اوکسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغیپول به همسر او بدهکاربوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد .هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است....با خود گفت:  هر که بوده به موقع پول را پس آورده. لباسش راعوض کرد وبا پول ها راهی بازار شد.

به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است.به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد.جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... گیج گیج بود.مات مات.خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد
که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟آیا همسرش؟وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ...با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...
جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید.اعتراض کرد که:چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
همسرش هق هق کنان پاسخ داد:خودش بود.خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات... کارت شناسایی را برداشت وراهی بازار شد.مثل دیوانه ها شده بود.عکس را به صاحبان مغازه ها نشان میداد . می پرسید:آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز..
نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود.به کارت شناسایی نگاه می کرد.شهید سید مرتضی دادگر.فرزند سید حسین.اعزامی از ساری. ...وسط بازار ازحال رفت..... ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ ؛ ﯾﻜﯽ ﺷﻮﻥ ﭼﻨﺪﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ! ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ‏« ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ ، ﺣﯿﻔﻪ ‏» ﺑﻌﺪﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ . !! ﯾﻜﯽ دیگه هم ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ !!    آزاده خسته            شادی روح شهدا صلوات

کجایند مردان بی ادعا

اینگونه باید دلها را آتش زد و رفت


توی عملیات که بودیم عادت داشت پیشانی شهدا را ببوسد،وقتی که شهید شد، بچه ها تصمیم گرفتند به تلافی آن همه محبت،پیشانی او را غرق بوسه کنند،پارچه را کنار زدند جنازه ی بی سر او دل همه را آتش زد.

ای بازماندگان از قافله عشق بگویید یا حسین

شیرین ترین نماز

قالب وبلاگ
[

پیکر شهیدی که بعداز16سال سالم به وطن برگشت

راز زندگی و سالم ماندن پیکر اسیر شهید ایرانی

این فصل را با من بخوان، فصل عاشقی، فصل دلدادگی، فصل پاکی و خلوص که باقی فسانه است.راز زندگی جوان 19 ساله‌ای که به دل خط زد تا بار دیگر باوری بزرگ را در قلب‌مان زنده کند.5 سال جهاد و دفاع از وطن، 11 روز اسارت و دردی جانکاه و شهادت با لب تشنه و بازگشت پیکر سالم او پس از 16 سال از زیر خاک در کتاب زندگی سربازی بزرگ برای همیشه به ثبت رسیده است.حالا مادر هنوز هم وقتی از آن روزها و آن لحظه‌ها می‌گوید روحش پرواز می‌کند تا بیکران‌ها و فکر می‌کنی به عظمت روح‌هایی که مظلومانه پر کشیده‌اند. این فصل کربلای4 ، محمد رضا شفیعی، 5 سال دفاع از میهن.

 

پیکر شهید

«فاطمه نادری» که 75 سال دارد هنوز هم وقتی به گذشته باز می‌گردد، حس و حال خاصی را به تو می‌بخشد. «زندگی ما سال‌ها با فقر و سختی سپری شد. شوهرم یک چرخ تافی داشت که تابستان‌ها بستنی می‌فروخت و زمستان‌ها لبو و شلغم. به سختی بسیار صدمتر زمینی خریدیم و با هم به سختی و دشواری دیوارهایش را بالا آوردیــــم و نیمه کاره در آن شروع به زندگی کردیم اما این خانه خشت و گلی در برابر سرما دوام نمی‌آورد. درآمد او کفاف زندگی‌مان را نمی‌داد، برای همین قالی می‌بافتم.»

به نوشته ایران، تولد «محمدرضا» به عنوان چهارمین فرزندی که در آغوش گرم و پرمحبت او بزرگ شده است به زندگی‌شان برکت و رونق بخشیده است. مادر با یاد کردن آن روزها می‌گوید: «سال 46 بود که خدا او را به ما  هدیه کرد. هر روز که بزرگ‌تر می‌شد، بیشتر متوجه زرنگی و کنجکاوی‌ها و استعداد خدادادی‌اش می‌شدم. پسری که معنای رنج را می‌فهمید و برای این‌که رنج و سختی کمتری را تحمل کنم کنارم می‌ایستاد و نمی‌گذاشت در هیچ لحظه‌ای احساس تنهایی کنم.

 

محمدرضا از همان کودکی کمک به دیگران را دوست داشت و با مهربانی به غمخواری دیگران می‌پرداخت.»با یادآوری روزهای مرگ شوهرش می‌گوید: «سال 57 بود و قم در شور انقلاب حال و هوای دیگری داشت. آن روز محمدرضا که 11 ساله بود با پدرش بیرون رفته بودند. حکومت نظامی بود و کسی نباید بیرون می‌رفت ولی آن‌ها برای شعار دادن و مبارزه رفته بودند که در محاصره ساواکی‌ها قرار گرفته و گاز اشک‌آور زیادی زده بودند. شوهرم و محمدرضا خودشان را زیر یک چرخ دستی پنهان کرده بودند. چند ساعت بعد وقتی آمدند شوهرم بشدت از ناحیه گلو احساس ناراحتی می‌کرد، این مشکل تا 8 ماه بعد ادامه پیدا کرد تا این‌که به خاطر آن فوت کرد.»مادر، فرزند شهیدش را که در آن سال‌ها، نوجوانی 11 ساله بود غمخوار خود می‌داند که هرگاه دلتنگ می‌شد و به خاطر مرگ شریک زندگی‌اش اشک می‌ریخت دلداری می‌داد و می‌گفت: من هستم.

سرباز کوچک

عشق به یاری رساندن و دفاع از وطن خیلی زود در روح پاک او جوانه زد. مادر هنوز آن روز را به یاد دارد؛ روزی که محمدرضا با ناراحتی به او پناه برده و گفته بود:
-مادر می‌خواهم به جبهه بروم ولی قبولم نکردند.
مادر گفته بود من حرفی ندارم صبر کن تا همه چیز درست شود.
روز بعد بود که وقتی می‌خواست از خانه خارج شود با خنده گفته بود هزار صلوات نذر امام زمان(عج) کرده‌ام، به امید خدا می‌روم شاید قبولم کردند.

زیاد طول نکشیده بود که به خانه بازگشته و با خوشحالی برای مادر تعریف کرده بود که با اعزام او به جبهه موافقت کرده اند. مادر به روز رفتن و بدرقه که می‌رسد، اندوه خاصی در صدایش سایه می‌اندازد. «روز اعزام که شد خوشحال بود. به دلیل مشکلی که در راه رفتن داشتم نتوانستم به بدرقه‌اش بروم. تمام آن سال‌ها به همین فکر می‌کردم حالا که پدرش نیست او را بدرقه کند، کاش می‌شد من این کار را انجام دهم ولی حتی برای یک بار هم این فرصت را نداشتم.»مادر از تمام تلاش‌های نوجوانش می‌گوید که از بسیج شروع کرده بود و دوره‌های امدادگری و غواصی را گذرانده و در آن سپاهی شده بود.

نخستین معجزه

نخستین مرتبه‌ای که به علت مجروح شدن به قم برگشته بود، هنوز هم در یاد مادر باقی مانده است.«اواخر سال 63 بود که همسایه‌مان مرا صدا کرد تا با محمدرضا که پشت تلفن بود، صحبت کنم. ما تلفن نداشتیم. وقتی با او حرف زدم متوجه شدم قم هست، به من نگفت چه اتفاقی افتاده و گفت با خواهرش کار دارد. به خواهرش گفته بود زخمی شده و در بیمارستان است. همراه دخترم به بیمارستان که رفتیم خیلی دلهره داشتم. همین طور که چشم می‌چرخاندم یکدفعه در برابرم جوانی را دیدم که روی ویلچر نشسته بود. سراغ محمدرضایم را از او گرفتم. به من گفت: او را می‌شناسید؟ گفتم: بله. گفت: مادر من هستم. آنقدر لاغر و ضعیف شده بود که بچه‌‌‌ام را نشناخته بودم. گریه‌ام گرفته بود. گفت چیزی نیست. فقط باید 5، 6 کیلو وزن کم کنم. گفتم تو که اینقدر لاغر هستی چرا دکتر گفته وزن کم کنی؟ گفت: ترکش از پاشنه پا وارد شده و عصب پایم را قطع کرده است و دکتر می‌گوید باید هر چه زودتر پایم را قطع کنند. باید یک پایم را پس بدهم. از شنیدن این حرف ناراحت شدم و به خدا گفتم جانباز خدمت می‌خواهد. چطور به او خدمت کنم تا پیش تو و درگاه تو شرمنده نباشم. این حس و حال با من بود. شب در خانه تنها بودم. به اطرافم نگاه کردم، دو قالیچه داشتیم که روی زمین انداخته بودیم یکی از قالیچه‌ها را با هزار صلوات نذر امام زمان (عج) کردم تا سلامتی بچه‌ام را باز گرداند، دل دیدن او را بدون پا نداشتم.مادر سکوت می‌کند. صبح روز بعد وقتی محمدرضا زنگ در خانه را فشرد و وارد شد، مادر با ناباوری نگاهش می‌کرد.«محمدرضا به خانه که آمد گفت دکتر امروز صبح از من خواست پایم را دوباره معاینه کند. پایم را که دید گفت این پا بود یا آن پا؟ گفتم: همین بود. گفت: این پای دیروزی‌ات نیست. مادر داری؟ هر کاری کرده او کرده است. ذوق‌کنان دوباره ساک بست و راهی شد.»

آخرین دیدار

5 سال از نخستین بار که پسری 14 ساله پای به جبهه گذاشته بود، می‌گذشت. حالا آن نوجوان، جوانی 19 ساله شده بود.«ربیع بود. داشت برای رفتن مهیا می‌شد. شیرینی خریده بود می‌خواست جشن میلاد پیامبر(ص) را با همرزمان بگیرد. انگار حالش با همیشه فرق داشت، رفت. شب حمله کربلای 4 خوابش را دیدم. بعد از بیدار شدن از خواب احساس کردم حمله داشته‌اند.بعدها شنیدم که آن شب پسرم از ناحیه شکم مجروح شده بود و به علت پاتک دشمن، نیروهای ما ناچار به عقب‌نشینی شده بودند. او را تا مسافتی کول کرده و در کانالی گذاشته بودند تا صبح او را برگردانند اما عراقی‌ها زودتر آن‌ها را پیدا و اسیر کرده بودند.»8 ماه بی‌خبری از حال فرزند برای هر مادری نگران‌کننده است. او می‌خواست بداند چه بر سر فرزندش آمده است. هر کسی حرفی می‌زد.مادر از روزی می‌گوید که آلبومی بزرگ را در برابرش قرار دادند.«آلبوم را ورق می‌زدم و جلو می‌رفتم. پسرم در میان عکس‌ها نبود تا اینکه لبخندش را در برگ آخر آلبوم دیدم. با خوشحالی دست روی عکس‌اش گذاشتم. به من گفتند مفقودالجسد است.

حس و حال عجیبی در آن لحظه در قلب تنهایش غوغا می‌کند؛ مادری با یک قبر خالی. مادر دلش پر می‌کشید برای یافتن خبری از فرزند.«دلم قرار نداشت. با خود می‌گفتم چرا باید سر یک قبر خالی بیایم. کاش می‌شد بدانم کجاست؟ تا آنکه خوابش را دیدم و گفتم: کجایی؟ با انگشت همان قبر خالی را نشانم داد. با این خواب آرام‌تر شدم و تا 9 سال سر قبر خالی رفتم.»

دیدار پنهانی

مادر به یاد زیارت کربلا که می‌افتد قلبش پر از نور می‌شود و احساس شعف وجودش را پر می‌کند.با اطلاعاتی که صلیب سرخ در اختیارشان قرار داده بود می‌دانست پسر جوانش در قبرستان «الکخ» دفن شده است.«به عتبات که مشرف شدم با دادن پول به راننده‌ای پنهانی خود را به کاظمین رساندم، قبرستان الکخ، ردیف 18، شماره 128؛ جایی که پسرم در آن خفته بود. با حال منقلبی از امام حسین(ع) خواستم تا فرزندم را به من بازگرداند.»

9 سال بعد

16 سال از شهادت محمدرضا شفیعی می‌گذشت. مادر در تمام این مدت تنها توانسته بود یک بار به سر قبر فرزند برود و پس از آن هر شب جمعه خود را به قبری خالی می‌رسانید.«شب جمعه بود، تلویزیون را که روشن کردم متوجه شدم 570 شهید آورده‌اند. در دلم غوغایی شده بود که آیا پسرم میان آن‌ها هست یا نه؟ که صدای زنگ در حیاط بلند شد. در را که باز کردم برادری سپاهی را دیدم. گفتم: محمدرضا را آورده‌اند؟ گفت: مژده می‌دهم که پس از 16 سال مسافر کربلایت باز می‌گردد اما در میان همه آن‌هایی که آمده‌اند محمدرضا یک تفاوت دارد. فردا به سردخانه بهشت معصومه بیایید.»

16 سال انتظار برای ثبت آخرین دیدار، بوییدن فرزند و آخرین نگفته‌ها قدم برداشتن را دشوار کرده بود. انگار جانی در پاهای مادر باقی نمانده بود. پاکشان، افتان و خیزان می‌رفت. هر لحظه که می‌گذشت نفس در سینه مادر سنگینی می‌کرد. مادر به محض آن‌که وارد اتاقی شد که پیکر فرزندش را در آن گذاشته بودند، در میان قطرات اشک برای چند لحظه دنیا در نظرش ایستاد.
«روی او را که کنار زدم، باورم نشد. موها، ریش، دهان، چشم‌ها، بینی، بازوها و تمام وجودش سالم بود. فقط کمی چهره‌اش آفتاب سوخته و پوست صورتش تیره شده بود. گریه می‌کردم و او را می‌بوسیدم. به یاد حرف‌های یکی از اسرایی افتادم که آخرین لحظات بودن را در کنار او برایم تعریف کرده بود.»سوم دی‌ماه سال 65 پس از عملیات کربلای 4 بود که عده‌ای از نیروهای ایرانی بشدت مجروح شده بودند. محمدرضا را همراه آن‌ها به بیمارستان نظامی در بصره منتقل کردند. او تخت کناری من بود. من 14 سال داشتم. به هوش که آمدم صدایش را شنیدم. غمگین بودم و دلم نمی‌خواست با کسی حرف بزنم. ناله‌های محمدرضا را که شنیدم از او پرسیدم چه شده، گفت من زنده نمی‌مانم، من محمدرضا پاسدار و بچه قم هستم. نمی‌خواستم بیشتر بشنوم. رو برگرداندم.روز بعد مجروحان را به پادگان بردند. محمدرضا آن شب را به سختی گذرانید. ساعت 10 شب بعد بی‌حال به من اشاره کرد که به او آب بدهم. صدایش به سختی شنیده می‌شد.
 وقتی خواستم به او آب بدهم یکی دیگر از اسرا نگذاشت می‌گفت مجروح نبایـــد آب بخورد. 50 ثانیه بیشتر طول نکشید که پس از 11 روز اسارت تشنه لب شهید شد.

دل‌نوشته‌ مادر

این بار تنها مادر نیست که از خوبی فرزند بگوید، آن‌هایی که 5 سال با او در یک سنگر بوده‌اند حکایت عجیبی از او دارند. سرهنگ «کاجی» که از مادر محمدرضا خواسته اجازه دهد او را در قبر بگذارد به مادر شهید در مورد این راز می‌گوید: «در طول 5 سال زندگی با او در سنگر و کارزار ندیدم که نماز شب او ترک شود. همیشه وضو داشت. با آب اندکی که برای خوردن در اختیار داشتیم غسل جمعه می‌کرد و هرگاه زیارت عاشورا می‌‌خواندیم اشک‌هایش را به بدنش می‌مالید
عشق به امام حسین(ع) نگهدار سرباز جوانی بود که لبخندش را در آخرین لحظات به یادگار گذاشت؛ لبخندی که از دیدار امام تشنه لب باقی ماند و رویدادی که در کتاب جنگ، فصل اسرای شهید تا همیشه تاریخ قوت قلب‌های شکسته و تنها خواهد شد.

ایران

وصیت نامه شهید حاج همت

وصیت نامه شهید همت

 شهید حاج  محمد ابراهیم همت


به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان  می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی   می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند.   ای کاش به خود می آمدند.  از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود  نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ...  ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند.  مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم  صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود  مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .

و السلام؛




بسمه تعالی 

نسیم

                                   بنام الله پاسدارحرمت خون شهیدان

کجائید ای شهیدان خدایی                                                     بلاجویان دشت کربلائی 


وصيت نامه شهيد محمد زمان ولي پور


در سال 1341 هجری شمسی و در شهر مذهبی و شهید پرور بابل، فرزندی از خانواده ای کشاورز چشم به جهان گشود که نام او را "محمد زمان" نهادند.

"محمد زمان" از همان کودکی، دستانش به کار و زحمت آبدیده گشت. همراه با کار کشاورزی، تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را به سر برد و راهی دبیرستان شد و موفق به اخذ مدرک دیپلم گشت. در کنکور تجربی شرکت کرد و در رشته پزشکی قبول شد.

دل و عقلش، در زد و خورد بودند؛ یکی به رفتن به دانشگاه تشویقش می‌نمود و دیگری کوی عاشقان عارف، حوزه و نوکری امام زمان (عج) را دورنمایی زیبا، به او نشان می‌داد. منصبی که به آقایی عالم برتری داشت و محمد زمان، این جوان پاک مازنی در نجوای عاشقانه‌اش چنین می‌سرود:

همه شب در آستانت شده کار من گدایی
به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهی


محمدزمان، در نهایت حوزه را برگزید و مدال نوکری آن امام همام را بر گردن آویخت، نزد حضرت آیت الله ایازی (رحمه الله علیه) رفت و به تحصیل در مکتب ناب جعفری مشغول گشت. در و دیوار مدرسه رستم‌کلا، خلسه‌های جاودانه شب‌های حضور محمد زمان را از یاد نخواهد برد.

شهید ولی‌پور در اندک مدتی نردبان ترقی را طی نمود و در علم و عمل به مدارج بالا رسید به گونه‌ای که آیت الله ایازی به آینده علمی وی بسیار امید داشت و آینده‌ای پر فروغ را سرانجام وی خواند. محمد در دوران تحصیل،همچون دیگر طلاب خطّه علویان از جبهه و دفاع از میهن غافل نبود. او پرورده مکتب ناب امام صادق (علیه السلام) بود و مردانگی را نزد شیرمرد عرصة عرفان و عمل، آیت الله ایازی آموخته بود. به جبهه رفت و زیباترین غزل‌های حضور را به نظاره نشست. محمد زمان به راستی عارف حقیقی و شیدای حضرت دوست بود. دست نوشته‌هایی چند از مناجات عارفانه وی به روشنی گواه این مدعاست:

«شهادت، زیباترین واژه دفترچه زندگانی زمین است. هر از چند گاهی، چند برگی از دفتر زمین، به نام بلند شهید، رنگ خون می‌گیرد و باز شرف و عزت زمینیان هابیل تبار در سرشک حسرت ملائک، راز پس پرده‌ای را می گشاید. قلم بر آن است تا این بار به روزهای خاکی، افلاکی دیگری نظاره افکند و در چینشی از جنس نور، فانوسی رهگشا برای ما کشتی شکستگان دریای غفلت بسازد.»

و سرانجام، زندگانی خاکی شهید ولی‌پور در 23/3/67 در عملیات «کربلای 10» به سرانجام خونین خود رسید و او با اصابت ترکشی به کمر در شلمچه، بال در بال ملائک گشود.


*خاطره ای از دوست و داماد شهید:

دوست صمیمی و داماد شهید محمد زمان ولی پور تعریف می کند: فرمانده سپاه بابل به من خبر داد که برادر همسر شما شهید شدند و این در حالی بود که بیست روز از ازدواج ما می گذشت.

به بیمارستان شهید یحیی نژاد رفتم، رئیس بیمارستان مانع شد. گفت: شما تحمل نداری.

...وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.

تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟

شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت:

«می دانی چرا لبخند زدم؟ به خاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (ع) را دیدم و گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)، او را در بغل گرفتم و لبخند زدم.»(1)


* قسمتی از وصیتنامه روحانی و عارف شهید؛ محمدزمان ولی پور

«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»(احزاب/23)
«برخی از مومنان مردانی هستند که به عهدی که با خدا بسته‌اند کاملا وفا کرده‌اند تا به راه خدا شهید شده اند و از ایشانند آنانکه به انتظار فیض شهادت مقاومت کرده هیچ عهد خود را تغییر نداده اند.»

قبل از عرایضم لازم می دانم که این بی چاره مسکین را به شما معرفی کنم: حقیر- محمد زمان ولی پور افروزی (ملکوتی)، نام پدر بزرگوارم حاج علی، نام مبارک مادر عزیزم: زهرا، متولد: 1341 دارنده گناهان صغیره و کبیره و ... در نقطه ای از نقاط خونین سرزمین سرخگون خوزستان، در شب سوم شعبان، شب میلاد سید جوانان، سرور آزاد مردان جهان تشیع، حضرت حسین بی علی-علیه السلام-رو به کعبه و کربلایش زانو بغل زدم تا در این لحظات آخر دارالفنا با شما مردان و زنان دین و دنیا، اتمام حجت کرده تا فردای قیام قیامت عذری آورده نشود.

...خداوندا! تو خود دانی که در این دل شب، ‌در قلبم چه می گذرد و چه رازهایی از این قطره گندیده را در قلبم نهادی، تو خود گواهی که می خواهم بفهمم این موجود قطره‌ای هیچ نیست.

آهای انسان! بیا درگوشه ای از زمین خداوند، پاسی از شب را تفکر کن که توی ضعیف ذلیل و بیچاره بی‌چیز چرا این جا آمدی؟ اگر ماموریتی داشتی انجام ده و گرنه جواب «چرا» را بده.
 
یا عبید الدنانیر و الدراهم، ای بندگان دینار و درهم! ای کسانی که به سکه و کاغذهای نقشه دار(اسکناس) و سنگ و گل و آجر و آهن پاره‌ها قانع شده و گره قلبی بسته‌اید! گره‌ای ناگسستنی جز با خداوند و دینش؛ بدانید که کاخ و خانه و اشیانه و ماشین و مال التجاره همه و همه را زلزله عظیم قیامت در قلب زمین فرو می برد حتی توی قطره _انسان) را؛ نمی‌دانم چی بگویم ولی حقیقتا برای ما انسان‌ها ننگ و عار است که با این همه عظمتش و روح اللهی اش به خاک و سنگ و آهن و... سرگرم شود و مثل بچه ها با آنها بازی کند. آیا حیف نیست؟ خجالت نمی‌کشیم؟ مگر چه شده است که این همه همهمه و تاخت و تاز و بگیر و ببند می‌کنیم و حرص و جوش؟
چه خبر شده که شب و نصف شب خواب و بیداری ماشین حساب و قلم در دست داریم و هی حساب می‌کنیم؟ راستی تو که با شریک مالی خود در اطاقی می نشینی و حساب می کنی آیا با نفس طاغی و خاطی خود که شریک جانی تو است این چنین محاسبه داری؟

ای جان برادر و خواهر:

به دیگران ننگر که چه می کنند. بخوان و برو در گوشه‌ای دور از هیاهوی دنیاداران، کمی تفکر کن که (انشاءالله)تعالی پیروز هستید، انشاءالله که به قول آن شاعر عارف:

عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف
کاری نکردم بهر جان استغفرالله العظیم

و اما عرض ادبی حضور مقدس روحم، روح الله الخمینی، روحی له الفداء:
 
امام جان! با همه بزرگی ات در قلب کوچک ما جای داری؛ نه ما بلکه خداوند، شما را در قلبمان جای داد، حیف که یک نفس و یک ضربان قلب بیش ندارم.

اماما!! ما جوانان و همه انسان‌های آزاده مسلمان، مدیون دیانت و سیاست و ریاضت و . . . توایم. اگر وجود مبارک شما نبود، این نفس ما را در دل چاه فرو می‌برد. . .. فجزاک الله تعالی جزاء کثیرا.

و اما شما مردم:

از آحاد شما طالبم که اگر در این مدت مسائلی را از این حقیر دیدید به بزرگواری خود بخشیده و از همه شما راضی هستم، خداوند همه شما را از گزند جمیع مفاسد حفظ فرماید، انشاءالله.
خدمت انجمن‌های اسلامی و ستادهای مقاومت و تمام ارگان‌های لشکری و کشوریعرض کنم که: اخلاص عمل داشته و کار را برای یکدیگر نکنید و صمیمیت و اخوت و مشورت و وحدت رابیشتر کرده، تکبر و ریا و حسادت و حس انتقام جویی و... را به هر قیمتی که شده در خود بسوزانید تا سبک بال شوید.
خدمت برادران و خواهران بزرگوار خود عرض کنم که نتوانستم برادری دلسوز، همیار و همکار شما باشم لذا تقاضای عفو دارم، رجاء آن دارم که خون ما را به بازیچه نگرفته و به رخ دیگران نکشیده و خدای نخواسته توسط خونمان به امیال و آمال دنیای پست نرسید، ان شاء الله.

و اما با شما دو بزرگوار(پدر و مادرم) چه بگویم؟ روی زحمات و زجر و رنج شما پدرِ پشت خمیده و مادر دل شکسته نمی‌شود قیمت گذاشت، حقیر دستم خالی است لذا به عزت خونم از خداوند عزیز می‌خواهم که شما دو بزرگوار را پاداشی کبیر عنایت فرماید، انشاء الله... خوشا به حال والدینی که امانت را خیانت نکرده بلکه با دو دست ادب به صاحبش برگرداندند و شما هم این چنین کردید؛ اما اگر بخواهید برای شیخ محمد زمان عاصی بگریید، به یاد حضرت ابا عبدالله الحسین-علیه السلام- و علی اکبر و دیگر یارانش باشید. جزاکم الله خیرا کثیراً کثیرا.

وصایای حق الناس:

اگر کسی بر گردنم حقی دارد هر چه قدر کم باشد یا این که باید راضی باشد یا از خانواده ام دریافت کند ولی هر چه که بر گردن دیگران دارم بخشیدم. دیگر اینکه در این 18 سالی که در میان اجتماع بودم به هر کسی که جسارتی کردم یا سیلی زدم یا زیر چشمی نگاه کردم یا غیبت کردم و غیبت او را شنیدم یا تکبر و عجبی کردم یا پرخاشی کردم و بالاخره هر ذره‌ای که به هر کسی به طریقی جسارتی کردم اعلام کنید که شیخ محمد زمان از همه آنها، به هر طریقی عذر می‌خواهد و جداً عاجزانه دست و پایشان را می بوسد و العفو العفو می‌گوید.

و در آخر عرایضم:

ای مولایم! ای باقی، ای خالق، ای سبوح، ای قدوس، ای شهید و شاهد، ای قهار، ای غفار، ای رب ودود، ای رب رؤف، ای عزیز دلم، ای سر تا سر وجودم! با تو چه طور حرف بزنم! هیچی نمی‌توانم بگویم ولی این قدر بگویم که 25 سال مرا مهلت دادی و صبر کردی، 25 سال زنده نگه داشتی و روزی ام دادی و از خطرات جن و انس محفوظم داشتی. مولای من! خیلی خیلی به من محبت کردی اما من نتوانستم برای تو بنده باشم، نتوانستم عبدی مخلص باشم، به من فرمودی برو ولی نرفتم، فرمودی نرو ولی رفتم. نمی‌دانم که در «یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون» (نور/24) بر این بنده‌ات چه خواهد گذشت؟ در آخر ای پروردگارم! به حق زهرای مرضیه و خون حلقوم سید الشهدا، اول مرا پاک و سبک کن و سپس مرا به سوی خود بخوان و بفرما «ارجعی الی ربک». یا احکم الحاکمین: به عزتت، پرونده اعمال دنیای ما را به مهر مقدس شهادت مختومه بگردان.
ای عزیز دلم! به عزتت خون شهدا نور دیده امت اسلام، حضرت امام خمینی «دام الله عمره شریف» را تا ظهور حضرت صاحب «روحی له فداه» نگهدار باش.
یا اجود الاجودین: به مسئولین کشوری و لشکری، احساس مسئولیت و به امت ما استقامت و ایمان، به خانواده‌های شهدا قلبی همانند زینب کبری-علیها السلام- به جوانان ما بیداری و عفت نفس، تزکیه، مکارم اخلاق، بی اعتنای به دنیا، عنایت و کرامت بفرما. یا غامض المذنبین: به عزت قطرات اشک منادیان شب زنده دار مخلص، دیوان سیئات ما را به دیوان حسنات مبدل بفرما تصويرشهيد درادامه مطلب 
ادامه نوشته

شهيدشهسواري


یکی از اساطیر گمنام ایرانی +عکس

به گزارش مشرق، محمد شهسواری به تاریخ سوم اسفند 1334 در قریه شیخ آباد کهنوج به دنیا آمد. وی تا سال ششم نظام قدیم ادامه تحصیل داد و به دلیل فقدان مدرسه در کهنوج از ادامه تحصیل باز ماند. او که در سه سالگی پدر خود را از دست داده بود، از این پس برای تأمین مخارج خانواده به جزیره کیش رهسپار شد و بعد از سه سال به کهنوج بازگشت و در راهسازی بین کهنوج و جیرفت به کارگری مشغول شد.

 
با شروع جنگ تحمیلی،ازشهرستان كهنوج  محمد به جبهه اعزام شد و برای اولین بار در عملیات بیت المقدس شرکت نمود. محمد شهسواری به تاریخ 22 /12/ 63 طی عملیات بدر، در شرق رودخانه دجله به اسارت نیروهای بعثی درآمد. در این مقطع حساس و دردناک از زندگی دنیایی محمد بود که غیرت علوی او، حماسه بی نظیری را در تاریخ ملت ایران به نام او ثبت کرد.

ساعاتی پس از اسارت به دست متجاوزین بعثی، هنگامی که محمد شهسواری را برای اعزام به عقبه، به سمت خودروهای عراقی می‌بردند،كه چشمش به اجسادمطهر شهداافتادوهيچ توجهي به   ده‌ها خبرنگار دوربین به دست که اطرافش را گرفته بودندنداشت  احساس کرد که رژیم صدام تدارک مفصلی را برای بهره برداری از «عدم الفتح» ایران در عملیات بدر دیده است.لذابامشاهده شهداروحيه عجيبي پيداكرد در این جا بود که وی ناگهان چندین بار فریاد زد: «مرگ بر صدام، ضد اسلام». این حرکت محمد شهسواری، همان شب از تلویزیون‌های سراسر جهان پخش منتشر شد و روحی تازه در میان مسلمانان آزاده‌ای که زیر تبلیغات سنگین صدام و متحدانش درباره «عدم الفتح» ایران در عملیات بدر، فزسوده شده بودند دمید.

 
شهسواری در سال ۶۹ به همراه سایر اسرا به کشور بازگشت و پس از بازگشت از سوی مسئولین مورد تفقد قرار گرفت و از دست ریاست جمهوری وقت مدال شجاعت دریافت کرد.

این آزاده سرافراز، باقی سال‌های عمر خود را درواحدحراست شهرستان كهنوج مشغول بخدمت بود و سرانجام در بیستم مرداد ماه 1375، در حالی که عازم ماموریت محوله از سوی لشکر41ثارالله بود، در مسیر زاهدان به فیض شهادت نایل آمد.

رهبر معظم انقلاب به سال ۸۴ در سفری که به جیرفت داشتند درباره محمد شهسواری فرمود:

"
یکى مثل شهید محمد شهسوارى ـ آزاده‏ى سرافراز جیرفتى ـ(كهنوجي ) به یک چهره‏ى ماندگار در کشور تبدیل مى‏شود؛ نه به خاطر این‏که وابسته‏ى به یک قشر برتر است؛ نه! او یک رعیت‏زاده و یک جوان برخاسته‏ى از قشرهاى پایین اجتماع است؛ اما آگاهى و شجاعت او، او را در چشم مردم ایران عزیز مى‏کند. آن روزى که ماها پاى تلویزیون نشسته بودیم و دیدیم این جوان در چنگ دژخیمان رژیم بعثى صدام و زیر شلاق و تازیانه‏ى آنها فریاد مى‏زند: «مرگ بر صدام، ضد اسلام»، نمى‏دانستیم ایشان كهنوجي  است؛ نه اسمى از او شنیده بودیم و نه خصوصیتى از او مى‏دانستیم؛ اما همه‏ى وجود ما غرق تعظیم و تجلیل از این جوان آزاده شد. بعد هم بحمداللَّه به میان مردم و کشور ما برگشت؛ امروز هم به عنوان یک شهید نامدار و نام‏ آور در میان ملت ما مشهور است ضمنا اصلاح ميكنم آقاي شهسواري بچه كهنوج بودودرشيخ آبادكهنوج بدنيااومد محل كارش نيزآموزش وپرورش كهنوج بود وتازمان شهادتش نيزساكن كهنودواصالتاكهنوجيه درقسمت بعدخاطرات شهيدشهسواري راكه اززبان خودش شنيدم برايتان مينويسم ."

 

ازشلمچه تابصره


                                        بسمه تعالي

خاطرات اين حقيرازشلمچه تابصره

آخرين روزهاي تيرماه سال 67بود گرماي شلمچه به اوج خودرسيده بودوهمچون شلاقي بربدنهافرودمي آمد خبرپيشروي دشمن تاجاده اهواز-خرمشهررسيد بلافاصله به دستور فرماندهي محترم گردان آقاي مطهري راهي منطقه نبرد شديم دشمن كه حضورمارادرمنطقه ازدوررصدميكرد هرچه درتوان داشت آتش مي ريخت اززمين وزمان گلوله مي آمد دشمن باتمام امكانات زرهي كه توسط ابرقدرتهاي شرق وغرب كه دراختيارش گذاشته بودند   همچنان سعي داشت مانع حضورمان درمنطقه درگيري شود خلاصه دربين اين همه آتش ودود فاصله خودراباتانكهاي دشمن به حداقل رسانديم بطوريكه صداي بعثي هابه گوش مي رسيد چون فاصله بادشمن نزديك بود موشك هاي آرپي جي خوب به هدف اصابت ميكرد كه موجب تقويت روحيه بچه هاشده بود

باتوكل به خداوتمام توان درمقابل دشمن ايستاديم ومانع پيشروي دشمن شديم وتعدادي ازتانكهاي دشمن رامنهدم كرديم وتعدادزيادي ازنيروهايشان به هلاكت رسيدندبدليل  شدت گرماي آفتاب وگرمايي كه توسط انفجاروآتش گرفتن بوته هاي اطراف توام شده بود آخرين قطره هاي آب قمقمه هارادرگلوي خود ودوستان همرزم خودچكانديم

تعداي ازبچه هاشهيد وتعدادي مجروح شده بودند مهماتي كه داشتيم روبه اتمام بود تقريبا ازسه محورمحاصره شده بوديم ناگاه هواپيماهاي دشمن درآسمان ظاهرشدند دشمن اززمين هواآتش خودرامتمركز كرده بود به طرف ما فرماندهان بعثي ازطريق بالگردها متوجه تعداد ماشدند ودستوربه پيشروي تانك هادادند دوتاازخودروهاي تداركات كه برايمان آذوقه مي آوردند موردهدف گلوله تانك قرارگرفتند تشنگي بيش ازحدازيك طرف واتمام مهمات ازطرف ديگر قادربه ادامه درگيري نبوديم دشمن هم كه تاحدودي  متوجه اوضاع ماشده بود فرصت راغنيمت شمردوتصميم گرفت قبل از اينكه نيروي كمكي يامهماتي به مابرسد ازجناحين سعي دربستن حلقه محاصره راداشت كه  فرمانده گردان كه خود نيزازناحيه كتف مجروح شده بوددستورعقب نشيني راداد  ولي دشمن حلقه محاصره رابست آخرين نارنجك هايي كه باقي مانه بود به طرف دشمن پرتاب كرديم وبه اسارت دشمن درآمديم بچه هاراباچشمهادست هاي بسته واكثر بابدنهاي مجروح پرت ميكردن توي خودروهاودوتاخودروپرشد وحركت دادندبه  به طرف بصره بنده كه آنموقع بسيجي 16ساله بودم به اتفاق دونفرازبرادران پاسدارراسواربرخودرويي ديگركردند ونگهبان عراقي فرستادند همراه ما وحركت كرديم به سوي سرنوشتي جديد سربازعراقي  شروع كردبه حرف زدن به عربي گفت انا مسلم اهل كربلافقط همين يك جمله ازحرفهايش برايم مفهوم بود كه من مسلمانم وساكن كربلاهستم تااسم كربلاراگفت به يادشهداي كربلاومصائب حضرت زينب تسكين پيداكرديم وخوشحال ازاينكه اين سرباز مسلمان است وفعلاكاري به ماندارد درحال گپ زدن بود كه رسيديم به همان منطقه اي كه درگيربوديم وتاچشمش به تانكهاي درحال سوختن خودشان كه توسط بچه ها منهدم شده بودندافتاد شروع كرد به فحاشي وبامشاهده حالت عصبانيت  اومتوجه شديم كه خيلي ناراحت بودازتلفاتي كه داده اندواجسادي كه درتانكهايشان درحال سوختن بود وبعد باكلمات شكسته وعربي فارسي به اوفهمانديم كه مامسلمانيم وتوهم مسلمان ومسلمانان برادرندمقداري آب ميخواهيم .ادامه داردقسمت بعدقتلگاه بصره

حاج احمد

سلام رفقا

امروز دلم هوای ریئس جمهور مریوان رو کرده دلم هوای فرمانده

عاشقا رو کرده دلم هوای فرمانده که در دوکوهه نامش گره خورده

آری ای کسانی که خود را عاشق می خوانید

آیا اسم حاج احمد متوسلیان را شنیده اید؟

آیا چشمتان تاحال نور چشم امام زمان را دیده است که

می خواهی خود ام را ببینی ؟

آری ای دوست ابتدا باید نور چشمش شوی تا لایق دیدارش شوی.

آری هنوز کردستان متحیر محبتهای حاجی است

آری هنوز مردهای و زنهای کردستان چشم به راه تا وقتی

که پرستوی خمینی به دیار خامنه ای بیاید

و ما . ما جامندگان از قافله با دیدن این پرستو امیدی در خود ببینیم .

نجوا با شهدا

اهای حاجی مارو پشت این قافله نکشن بخدا تاب و تحمل

رفتن رو ندارم

رفقا میدنی نقطه ضعف شهدا کجاست؟ ؟آره می دونی

من بگم

می دونی تمام پسرهای عالم مامانی هستن

شهدارو به مامان شون قسم بده

ای شهید تورا به جان فاطمه الزهرا(س) قسم نگذار نگذار

تابلوی شهدا شرمنده ایم را در محشر به دوش خود بکشانم

دفترچه گناهان

کوچکتراز...
چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکتریم...

در تفحص شهدا دفتر چه یک شهید 16 ساله که گناهان هر روزش را می نوشت پیدا شد. گناهان یک هفته او اینها بود:

شنبه : بدون وضو خوابیدم

یکشنبه: خنده بلند در جمع

دوشنبه : وقتی در بازی گل زدم احساس غرور کردم

سه شنبه: نماز شب را سریع خواندم

چهار شنبه: فرمانده در سلام کردن از من پیشی گرفت

پنج شنبه: ذکر روز را فراموش کردم

جمعه: تکمیل نکردن 1000 صلوات و بسنده به 700 صلوات.


ما کجای راهیم؟!

اندر خم یک ...