|
مزرعه ناصر
|
||
همیشه وقتی خیلی سرم شلوغ میشه و خسته میشم، البته از اون جنس خستگی ها، میام و یه نگاهی به مزرعه میندازم. امشب هم اومدم.از مطلب قبلی که نوشتم مدت زیادی می گذره.نمیدونم چرا.ولی ناخواسته بود.اون قدر اتفاق های مختلف افتااد این مدت که نبوودم.هم خوب و هم بد،نمیدونم چرا ولی الان که یه لحظه فکر کردم فقط بداش به ذهنم اومد
البته اونقدر اتفاق خوب هم بوده که
ولی اونقدر ذهن درگیری داشتم که ... که اصن دوستشون نداشتم.
حالا قطار زندگی من سرعت خوبی گرفته و بنظرم در مسیر هستم و خوب پیش میریم.نسبت به اول فروردین خیلی جلوتر هستم،میریم به فضل خدا جلو و جلوتر..ولی خیلی چندبعدی نیست.انگار ابعاد زندگی من داره متمرکزتر میشه، خوب من دوست ندارم اصلا..
اما..اخه
ناصر، همیشه دلخوش به دلخوشی های کوچک و خوشی های زودگذر بود، کم شدند. اون ها کم شدند که من هم خسته شدم.
خلاصه که زندگی را باید هی و هی شیرین کرد، دلخوشی ساخت و مراقب لبخند بود، لبخند را دودستی باید چسبید. که همچون ان مع العسر یسراست.. برود بلافاصله اخم می اید...
به قول فاضل خان نظری:
چون زخم، لب گشودن و چون شمع سوختن
"لبخند" ناگزیر، همین است زندگی
دلخوش به جمع کردن یک مشت "آرزو"
این "شادی" حقیر همین است زندگی....
يك بغل چشمان مستت،يك بغل لبخند نازت 🌸🌸
در جهان با اين فراخي اين دو دُر من را بس است..
عمرت دراز باد "گلِ صورتی"
🌸
ادامه دارد...
دنياي مرا مال خودت كردي تو
يك يك همه گل هاي جهانم را ستاندي
يكدنيا ز گل صورتي بر من دادي...
"🌸"
براي "گل صورتي" كه اين روزها همه ي مزرعه و دنياي من رو صحنه ي هنرمندي خودش كرده است.
"او" 🌸🌸
كه عمرش دراز باد؛
كه مهرباني و لبخندش مستدام باد؛
عاشقانه و با ظرافت؛
مزرعه ي ما را غرق در گلهاي صورتي كرده است
و چنان عطر و بويي مزرعه را در برگرفته كه حالا، همه ي اهل آسمان و زمين، آرزو دارند چند دقيقه بنشينند و به تماشاي "او" در كنار من، بپردازند.
و چه لذت بي همتاييست، پرسه زدن در دنياي گل هاي صورتي..
من و علی ، دوران ابتدایی و راهنمایی و بخشی از دبیرستان، همسایه بودیم تا اینکه من رفتم به سرزمین عجایب..
علی یک سال تحصیلی از من جلوتر و جای برادر بزرگتر من بود تا سال ها ..
ما، جنون فوتبال داشتیم، تابستون ها از صبح میومدیم تو کوچه تا هوا تاریک میشد.زندگی ما این فوتبال بود.اختلاف ما تنها در استقلال و پیروزی بود!
مرتبا به ما میگفتند هر کی فوتبال بازی میکنه درس نمیخونه،و این جمله موتور محرک درس خوندن ما بود،و باعث می شد زمان زیادی صرف درس خواندن کنیم!بچه های دبستانی اهل فوتبال و ورزشی که الان در اطرافم میبینم بنظرم خیلی باهوش و استعدادتر هستند. علی رفت شریف و من رفتم به سرزمین عجایب!
همه ی این هارو با علی مرور کردیم . معتقد بود کیفیت و صفای زندگیمون کم شده و مثل بچه های دربندِ دو هفته پیش، علی هم ناامید بود.از گرونی و سختی معیشت و فساد و بی تدبیری به ستوه امده بود.میگفت کاری از دست ما ساخته نیست.گفتم اگر کاری هم بر بیاد جز از دستان ما بر نمیاد..
در مسیر برگشت به این فکر میکردم که شاید متوهم هستم و هم اینکه چرا من اینقدر امیدوار هستم؟ عبدالرّاجی..
دلایل مختلفی داره، شاید دلبستگی های معنوی،وضعیت تحصیلی،وضعیت خانوادگی،کودک درون.. یا شاید حتی بی ارتباط نباشه به ابعاد دیگر و ان جایی که حافظ میگوید:"هرگز نمیرد هر آن که دلش زنده شد به عشق" و داستانِ "او"..🌸
شما چطور؟ امیدوارید یا جایی برای امیدواری نیست در این وضعیت!؟
در شلوغيِ غروبِ پاييزيِ وليعصر و جمهوريِ طهران قدم زنان داشتم به جلسه ي شنبه فكر ميكردم.به اينكه اين همه جلسه و صحبت و سمينار و انرژي و وقتي كه ميزاريم، چقدر كمك حال جامعه ي ما خواهد بود..چقدر به خود من كمك ميكنند؟؟
در اين فكر ها بودم كه صداي اذان بلند شد! رفتم به مسجدي كه اون نزديكي بود، بزرگ و باصفا بود، مساجدي كه حوض آب و حياطي دارند را خيلي دوست دارم! كنار حوض وضو گرفتم! از جمعيت و پلاكاردها فهميدم كه مسجد، ميزبانِ مراسمِ نه به اف اي تي اف بوده..
شعار مرگ و نابودي به برخي مقامات را توسط عده اي شنيدم!
اتفاقي در صف نماز كنار هم بوديم!
ازش پرسيدم اف اي تي اف چيه؟ گفت نميدونم ولي بايد جلوي اينها بايستيم، گفتم بجاي شعار مرگ، حداقل بريم بخونيم ببينيم چيه! گفت تو وقت داري برو بخون، ما وسط گوديم،گفتم خداقوت.
بعد نماز داشتم بيرون ميرفتم كه بهم گفت بجاي مسجد اومدن، بشين اين ها رو بخون و نميخواد بياي جماعت و از ليبرال ها دفاع كني، گفتم خداحافظ!
از مسجد اومدم بيرون و به سجاد فكر ميكردم كه فردا عازم كربلاست..
قرار شده نجف ببينيم همديگرو! داشتم فكر ميكردم كه طلبيده مي شويم يا نه!
در اين حال بودم كه سوار تاكسي شدم!
من بودم و راننده و يك پيرمردِ روشنفكرنماي بي ادب!
ميگفت ما مردم بي شعوري هستيم، سواد نداريم و مطالعه نميكنيم و انتظار داريم وضعمون خوب بشه!
با راننده ميگفتند كه ملت نون ندارند بخورند، عين .. راه مي افتند ميرند اربعين و كربلا..
دلم گرفت!
گفتم من آرزومه بتونم برم، هفت ماهه به سفر اربعين دارم فكر ميكنم!به زوار امام اين حرف رو نزن!
گفت توام يا شكمت سيره يا عين بقيه.. هستي. و ادامه يافت داستان و ما هم پياده شديم و آخرش گفت تندروييد شما!گفتم خداحافظ!
الباقي مسير رو پياده رفتم و به اين فكر ميكردم كه چرا صبر و تحمل يكديگر اينقدر برايمان دشوار شده ...
از اواسط دوره ي ليسانس ، منتظر يه فرصت بودم كه به تبعش همتي به خرج دهم و برم به آن كلاسِ عاشقانه ي دكتر شفيعي كدكني.
عكس كلاس هاي استاد را ديده بودم كه لبالب دانشجو نشسته بود و دلم پر مي زد هميشه براي بودن در اين كلاس.
من شعر قيصر را خيلي دوست دارم،خدا بيامرزدش.قيصر در شعري ميگويد كه، سه شنبه پايتخت جهان است...
امروز براي من كه عاشق چهارشنبه بوده و خواهم بود تا هميشه، روزِ دركِ آن سه شنبه ي قيصري بود.
استاد شفيعي، استاد دكتراي قيصر بوده اند..
طبقه ي سوم دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، كنج كلاس،ايستاده، جاي من بود!
با علي و علي اكبر و بهروز و محمد و اميد بوديم، سه نفر كنج كلاس ايستاديم و سه نفر هم كنار صندلي استاد نشستند!
سريع مشغول شمردن جمعيت شدم كه حدود ١٣٠ نفر بودند در كلاس! همه منتظر استاد بودند
ساعت ده و نيم استاد اومد، از حدود دو ساعت قبل دانشجوياني در كلاس بودند!
استاد رفتند و روي صندلي نشستند!
چه كلاس باصفايي بود، آرزوي هر استادي داشتن چنين كلاس و شاگردان پر شوري است،همه چيز بود براي عاشقي،
روي تخته نوشته بود:مشقِ عشق! واقعا كه چنين بود! و بيتي از حافظ:
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر اسمان توان زد..
كلاس استاد براي دانشجويان دكتري ايشان برگزار مي شود، ليكن با تدبير ايشان نيم ساعت زودتر دانشجويان در دفتر كار استاد سوالاتشون رو ميپرسند و كلاس در اختيار ساير دانشجويان است!
دكتر نشست و گفت سوال كنيد تا جواب بدم!
دختري سوالي براي استاد نوشت و استاد خواند و شروع كرد...
به قول قيصر، قصه از هر كه و از هر جاي زمين و زمان بود..
از حافظ و فردوسي و سبك خراساني و بيدل،
استاد ميگفتند كه شعر بيدل سخت ويزا مي دهد، اما اگر كسي ويزا را بگيرد مشتاق گرفتن اقامت دائم ميشود..
من اما هنووز، ميانه اي ندارم با شعر بيدل..
يك نفر گفت استاد تولدت مبارك و كل كلاس به افتخار استاد كفي زدند..
ساعت دور و ور يازده و نيم بود كه استاد گفتند خوب، خسته شدم! كلاسِ عشق به لحظات آخرش رسيد..
..و سه شنبه ٢٤ مهر ٩٧ براي هميشه در گوشه اي از دل ما براي خودش جايي باز كرد و يادش هميشه گرامي.
الحق كه چه مهر زيباييست..اين مهر ٩٧
صبح هايش زيباست و الباقيش زيباتر..
از لطف خداست و بركت حضور "او"يي كه در اين نزديكيست...
شكر خدا.

جاي "او" در پاييز خالي است."او" كه قامت بسته "پاييز" را "بهار" كند...
"او" كه اهالي مزرعه و "پاييز"، سال هاست منتظرش هستند..
و چه زيباست تماشاي دوستيِ "پاييز" و "تابستان"..
مهرتان مستدام.
و بيچاره"زمستان" كه حسرت ميخورد..
كه فعلا سهمي در اين بزم ندارد...
همشون معتقدند ورزش كردن خوبه، دروغ گفتن بده، عشق به اهل بيت خوبه، ساده زيستي خوبه، اسير تجملات نبودن خوبه، اسير سنت ها وعرف های دست و پا گیر بودن بد است، كتاب خوندن خوبه، خنده رو بودن و گذشت خوبه، صداقت و تعهد خوبه، و خيلي چيزاي ديگه...
اما به شكل اعجاب انگيزي تعداد كمي هستند در اطراف ما كه از پس اين حرف ها بر مياند، ورزشكاراي اطرافم كم هستند، افراد با زندگي راحت و بدون تجملات كم هستند، ازاد از قيد و بند رسوم و حرف مردم نيستند اغلب و ...
تلاش زيادي كردم هميشه، كه از پس اين ها بر بيام، ما تا وقتي در قيد و بند اين ها باشيم امكان نداره بتونيم به اهداف عاليمون برسيم! لذتمون از زندگي خيلي تصنعي ميشه! زندگي عزتمندي نداريم! بايد سر اون پيچ هايي كه قرار ميگیريم خودمون رو بسنجيم و نفسمون را نيز، و ببينيم كه ايا اهل قرباني كردن هستيم؟اگر نه! انگار در نقطه ي صفريم!
تابستان سال ٩١ ، ايام ميلاد امام زمان(عج) مشهد بودم، مزرعه جوان بود اون زمان و سفرنامه اون مشهد را مفصل نوشتم و خاطراتمون با سيد ناصر و اون روحانی مهربان، عيدي بزرگي از سخنران صحن جامع رضوي گرفتم كه تاثير زيادي بر ادامه راه ما داشت (و در همون سفرنامه1 آوردم که مطلبی در این باره خواهم نوشت،رسید به امشب، شش سال و نیم بعد از آن شب،)..از تخففوا تلحقوا برایمان ميگفت..
اميرالمومنين، بهترين راه رستگاري را در خطبه ٢١ نهج البلاغه براي ما ترسيم كرده اند ، خطبه ي كوتاهي ست، امام مي فرمايند سبكبار شويد تا برسيد...
سبکبار شویم....
بلکه بتوانیم چند گام برداریم..
پ.ن:
1-سفرنامه را از اینجا می توانید نیم نگاهی بیاندازید
|
|