مادر از دست دیگران فریاد...

جایی می خواندم نوشته بود:

فرزند اول که می آید آرزو می کنی کاش دو دست دیگر اضافه می داشتی چهار دست زودتر به کارهایت می رسی...

فرزند دوم که می آید آرزو می کنی کاش یک مغز هم اضافه تر می داشتی تا با آن چهار دست هم به کارهایت برسی هم دوبل فکر کنی در جهت اصلاح روابط بین بچه اول و دوم ، خودت و بچه اول ، همسرت و بچه اول و باز هم بچه اول بچه اول بچه اول ...

حالا روزگار ما همین است بچه ها پدر ما را در آورده اند  باید مواظب باشیم هم اولی ضربه روحی نخورد هم دومی ضربه جسمی نخورد...

خودمان تمام قد مراقب همه چیر هستیم اما حرف های گاها نا به جای بعضی از آدم ها اعصاب همه را خورد می کند وقتی مستقیم جلوی بچه می گویند : حسودی نمی کنه یا قربان صدقه دومی می شوند در حالی که اولی حسابی حواسش جمع است...

این وسط کسی که نفله و داغون و بی خواب و همیشه خسته است من و همسرم هستیم که در میان انبوهی از پوشک و آروغ و شیر بالا آورده غرق شده ایم...

ماه رمضان با همه خوبی هایش قوز بالای قوز داستان ما بود ...

به فرداها می اندیشم به روزهای بهتری که در پیش خواهیم داشت با پسرهایی با کت و شلوارهای یک رنگ و کفش های مردانه که به پا می کنند و یکی دست راستم را می گیرد و یکی دست چپم را ، آن روز قطعا همه این خستگی ها را فراموش کرده ام و شاید حتی آرزوی همین نوزادی بچه ها را بکنم...

.

.

.

پراکنده نوشتم ببخشید

 

کسی چه می داند شاید یاسین همان یا حسین بی سر باشد...

چهارشنبه 19 خرداد 1395 مصادف با دوم رمضان ماه خوب خدا ساعت 3 ظهر بیمارستان بنت الهدی مشهد ...

توسل کنان به امام حسین برایش خواندم...

 

السلام علی الحسین

وعلی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

 

و اخرج به اذن لله...

و محمد حسین پسرم به دنیا سلام کرد....

 

انتظار...

از آن شنبه کذایی نه روز گذشت و ما هم چنان منتظر هستیم دعا دعا می کردیم که به ماه رمضان نخورد که خورد !!...

.

.

.

سه سال پیش جدی جدی تصمیم گرفته بودم یک پیامک آماده کنم و هر روز به همه اقوام و آشنایان و پیگیران داستان ارسال کنم که :

سلام عزیزم من حالم خوبه مرسی دست شما درد نکنه نی نی هم خوبه فعلا خبری نیست خبری شد خبرتان میکنم ...

اما کار به آنجاها نرسید خوش موقع خودش سر رسید...

.

.

.

حالا اما قضیه دارد بیخ پیدا میکند سرکاریم حسابی دکتر سقف بارداری را چهارشنبه اعلام کرد و گفت در غیر این صورت بارداری را ختم !! میکنیم همه سراغ میگیرند از هر وسیله ارتباطی که فکرش را بکنید...

تسلیم به امر او هستیم...

 

قطار دارد سوت های پایانی را میزند به آخرهای مسیر رسیده ام چشم های همیشه نمناک این روزهایم دست خودم نیست باید خوشحال باشم از این رسیدن از این سالم رسیدن اما اما...

این روزهای آخر یاد مرگ میکنم کاش همین قدر که برای رسیدن شنبه!!  خودم را آماده کرده ام برای رسیدن مرگ آماده بودم شبیه هم هستند فقط برای یکی لحظه شماری میکنی و از آن یکی غافلی ...

کاش زمان مرگ را مثل زمان زایمان حدودا می دانستیم خوب میشد آن وقت بیشتر حواسمان جمع بود ...

این چند روز باقی مانده با انبوهی از حالات و احساسات متضاد و سر در گم میگذرد...برایم دعا کنید

 

* جا به جا شدیم از خانه صد و شصت متری به شصت متر جا به جا شدیم اما مشد بودنش می ارزد...

** شب عید شعبان نقل حرف های عام و خاص بودم با این وضعیت ...

 

شهر من...

داریم جمع می کنیم از قبل عید داریم جمع می کنیم یک اسباب کشی نزدیک دو ماه برای مان آب خورده معلوم است دیگر با بچه به هیچ کار نمی رسیم دست تنها با وضعیت جسمانی من کار کند پیش میرود فقط وقتی می رود مهد میشود کمی کار کرد ...

کاش یک دوست یک آشنا بود کمی کمکمان میکرد بعضی دوستی ها فقط در حرف خلاصه میشوند...

داریم جمع میکنیم می خواهیم برویم بالاخره یک روز باید می رفتیم ما وصله این شهر نبودیم این شهر هم وصله ما نبود...

مدت ها فکر کردیم به ماندن یا رفتن ...

هر دویش هم منفعت دارد هم ضرر ، هم ماندن خوب است هم رفتن خوب است هم ماندن سخت است هم رفتن سخت ...

درست از آن زمان که تصمیم گرفتیم بیاییم تا الان سه سال می گذرد باید واقع بینانه نگاه کرد این شهر و مردمش خیلی خوب هستند خیلی خون گرم خیلی ساده و بی آلایش بدون دروغ و درنگ غرق در شیر و ماست محلی هستیم اما اما این ها در کوتاه مدت راضی کننده هستند و در نهایت خسته میشوی از این همه تنهایی و سکوت در این شهر و دوستانی که خیلی خوبند اما در مواقع سختی جای خانواده را نمی گیرند ...

هم آن زمان که آمدیم راضی بودم هم حالا که می خواهیم برگردیم راضی هستم...

چوب دو سر طلا شده این داستان رفتن یا ماندن برای مان...

اهل استخاره نیستیم فکرهای مان را کرده ایم بالا و پایین اش کرده ایم فردا پشیمان میشویم یا نه نمی دانم ...

قبل از به دنیا آمدن جوجه باید مستقر شویم وقت زیادی نداریم...

استعداد درخشان...

به رفیق کرمانی ام زنگ زدم دیروز...

57 دقیقه با تلفن ثابت حرف زدم باهاش دور از چشم همسر جان!!...

گفت : می دونستی تو استعداد درخشان دانشگاه فردوسی هستی!!...

معدل الف دوره تون بودی ، کارشناسی ارشد را در چهار ترم تمام کردی که این خود از عجایب است ، پایان نامه ات را با درجه عالی دفاع کردی، در همایش بین المللی ادیان رتبه آوردی و مورد تقدیر قرار گرفتی ، سابقه تدریس داری ،ووو

با این همه به راحتی می تونی بری سایت دانشگاه ثبت نام دکترا کنی و بدون آزمون کتبی  فقط  دعوت به مصاحبه میشی و دیگر تمام ...

میشوی دانشجوی دکترای دانشگاه فردوسی از طریق سهمیه استعداد درخشان ها...

من این طرف تلفن...

دستم روی شکمم است یک حس خوشایندی می آید سراغم یعنی من می توانم درسم را ادامه بدهم دکترا!!...

خیلی زود ماهی کوچک زیر دستم سر می خورد و از این طرف شکمم به آن طرف می رود...

یادم می آید که او هست یک ماه دیگر قرار است به دنیا بیاید چشمم می افتد به آن طرف تر محمد یاسین دارد پویا نگاه میکند ...

به خودم یاد آور میشوم که من درست همان زمان که مدرک کارشناسی ارشد را گرفتم هم زمان مدرک دکترا را هم گرفتم دکترای مادری ...

وقتی اول رجب سال 92 بچه به دنیا آمد من همان جا مدرک دکترای مادری خودم را هم گرفتم از دست خالق یکتا ...

این راهی بود که خودم انتخاب کردم مادر شدن ...

استعداد درخشان ، دکتری ، دانشگا فردوسی همه اش با بچه داری سخت میشود سخت بالاخره این وسط یکی ضربه می خورد یا درس یا بچه یا شایدم خود آدم نفله شود...

من مادر هستم و تمام

 

 

گاهی دلت برای همین چیزهای ساده و پیش پا افتاده تنگ میشود چیزهایی که وقتی از دست بدهی تازه قدرش را میدانی...

مدت هاست دلم تنگ شده برای نشستن پای یک روضه مشتی گوشه مسجد چادرم را روی صورت بندازم و بی خیال همه بدون بچه ای که همش نگرانش باشم که تو تایکی نیفته پاشو روی پای کسی نذاره صدای کسی در نیاد و  دایم توی صورتم نگاه نکند و هی بگوید چی شده مامان چرا گریه میکنی و از همه ناجورتر اینکه وسط روضه دستشویی اش نگیرد!  بچه داشتن محدودیت می آورد...

دلم لک زده برای به پشت خوابیدن برای غلت زدن برای کش و قوس های الکی ! حاملگی محدودیت می آورد و محدودیت حرصم را در می آورد وقتی ببینم همه در خواب هستند و من هزار بار تا صبح بیدار میشوم و هیچ کس نمی فهمد...

دلم برای یک شام و ناهار ساده بدون آلودگی صوتی بچه بدون جفتک زدن سر سفره بدون نکن نکن هایم تنگ شده بچه داری محدودیت می آورد ...

دلم برای خانه تمییز و مرتب تنگ شده بدون اسباب بازی هایی که وسط خانه همیشه ولو هستند و ماشین هایی که گاهی زیر پایم می رود و صدایم را در می آورد بچه داری محدودیت می آورد...

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده برای نداشتن این محدودیت ها دلم تنگ شده اما...

اما محدودیت ها زیبا میشوند وقتی فکر کنی همین بچه ها روزی بزرگ میشوند عصای دستت میشوند جبران زحمت هایت را می کنند مفید مملکت میشوند و تو افتخار میکنی به بودن شان ...

بی خیال خانه تمییز و صرف غذای با کلاس و مجلسی که هزار بار وسطش بلند شوی و مشکل بچه را رفع کنی خدا قبول میکند همین جوری اش انشالله...

27 اسفند...

آخرین پنج شنبه سال 94 است و تنها دو روز دیگر مانده به سال جدید و من دارم فکر میکنم به روزهای رفته...

به خوشی ها و تلخی های مانده...

به مادر جان و علی و باباجون که رفتند و همه در بهت و ناباوری روزهای سختی را گذراندند...

به ریحانه فکر میکنم به روزها و شب هایی که چقدر مظلومانه از سر وا کرد و چقدر تنهایی کشید و ما نفهمیدیم هیچ وقت نخواهیم فهمید در قلبش در روحش در جانش چه اتفاقی افتاد و خدا چه حکمتی داشت در این کار...

به یک سال بزرگ شدن محمد یاسین و پیر شدن خودم فکر میکنم به موهای سفید شده ام که هر وقت جلوی آیینه نگاه میکنم بیشتر دلم برای خودم میسوزد چه زود سه ساله شدی مادر...

به موجود کوچکی که در درونم مثل ماهی قرمز توی تنگ هی بالا و پایین میرود و من گاه میخندم و بیشتر وقت ها اما گریه میکنم چرایش را نمی دانم...

به همسرم فکر میکنم به سعی و تلاشش برای زندگی مان برای شاد کردن دل من  در این شهر کوچک که هیچ انگیزه شادکننده ای ندارد...

به این شهر فکر میکنم به مردم اش به دوستان نه چندان زیادمان در این شهر  به روزهای پر از سکوت و آرامشش که گاه همین سکوت خسته ام میکرد دلم هوای مشهد میکرد با آن همه شلوغی و ترافیکش نمی دانم روزهای آخری است که در هوایش نفس میکشیم یا نه نمی دانم سال بعد کجا هستیم این جا در این ولایت که هیچ وقت به آن دل نبستم یا در شهر خودم در جوار بهشت ...

یک سال پر از تنهایی را گذراندیم دور از هیاهوی شهرهای بزرگ همراه با سکوت بی نهایت این شهر و شب های پر ستاره توی حیاط مان و بوی کنده سوخته در صبح های زود گاه صدای مرغ و خروس ها گاه صدای شغال ها دیگر عادی شده است نمی ترسیم ...

سال جدید بوی تازگی خواهد داد بوی ناب تن یک نوزاد خواهد داد...

امیدوارم سال 95  با تولد نوزاد جدیدمان رنگ و  رویی سبز به جان و روح خسته مان بدمد...

و سال ظهور باشد انشالله ...

اللهم عجل لولیک الفرج...

انتخابات 7 اسفند 94

انتخابات سایه خودش را بر خانه کوچک ما هم انداخته ...

حالا جناب همسر طرفدار یک شخص خاص در این ولایت شده می گوید مرد صادقی ست زجر کشیده است خودش خودش را بالا کشیده و و و ...

من اما خوش بین نیستم نه تنها به این نامزدهای اینجا بلکه به همه کاندیدها...

یک جورایی همه شان سیاه نمایی می کنند احساس می کنم صداقت در کلام هیچ کدام شان نیست...

البته میگن نگید هیچ کس یا هیچ کدام چون دروغ میشه بگید بعضیها ...

دیروز در بدترین شرایط از مشهد برگشتیم ولایت فقط به خاطر اینکه سخنرانی جناب همسر بود در حمایت از کاندید مورد علاقه اش و من کفری بودم از دست هر دو نفرشان...

هر بار سخنرانی حضرت آقا است که مرا وادار میکند  پای صندوق رای بروم فک کنم اگه یه سال حضرت آقا درباره اهمیت شرکت در انتخابات سخنرانی نکنند عده زیادی مثل من رای ندهند...

انتخابات دهمین مجلس شورای اسلامی حالا مدتیست سایه اش افتاده بر خانه ما بدون اینکه من بخواهم ...

 

پروژه مهد کودک

وقتی شهر کوچک باشد وقتی توی شهر کوچک تنها زندگی کنی  و هیچ فک و فامیل نداشته باشی روزهای زمستان خیلی سخت و کشدار میگذرند شب هایش اصلا نمی گذرد و تا صبح بشود جانت به لبت می آید ...

سردی هوا علت اصلی ست بیرون که نمیشود بروی با بچه چون هوا سرد است تازه اگر هم بروی کسی توی شهر نیست اینجا همین جوری اش مردمش بعد نماز شب مغازه ها را می بندند و خاموشی می افتد در شهر تازه چه برسد به اینکه هوا کمی برودت هم داشته باشد دیگر مردم کلاهشان را میکشند پایین و بدو میروند خانه هایشان برای چراغوی(جمع های دور همی فامیلی و دوستانه)شبانه ...

اینجا در این شهر مکان های تفریحی خیلی کم است آن مقدار هم که هست در حد توقع های ما نیست چون ما شهرهای بزرگ تر را دیده ایم پارک های بهتری دیده ایم استخرهای بزرگ تر و تمییزتری دیده ایم بعد وقتی با اینجا مقایسه میکنی خیلی می خورد توی ذوق ات...

اما خوبی هم دارد...

و  آن اینکه پیدا کردن یک مهد کودک خوب یا پیدا کردن یک مدرسه خوب در این شهر کار سختی نیست شهر کوچک است مردمش می دانند کجا بهتر است کجا آموزشی تر است کجا مذهبی تر است برای همین طی این سه سال فهمیده ایم کدام مهدکودک بهتر است ...

.

.

.

امروز اولین روز مهد کودک بچه بود تجربه جالبی بود زود صمیمی شد در کمتر از بیست دقیقه و تمام ...

 

دوباره بوی سیب می آید...

چه فرقی میکند هر چندمین بار که باشد باز هم حرمت دارد شعف دارد اصلا شور خاصی دارد ....

دیدنش تپش قلب می آورد یخ کردن دست ها را به همراه دارد...

یک قورت محکم آب دهان را می خواهد تا باور کنی که خط دوم ارغوانی رنگ بی بی چک واقعی است...

حالا از آن روز درست پنج ماه و نیم گذشته...

سه ماه اولش هیچ کس را خبر نکردم و تمام حالات ناخوشی ام را تنها در این شهر گذراندم فقط چشم های نگران بچه و بابای بچه مرا همراهی میکردند...

ماه پنج که تمام می شود پنهان کردنش سخت میشود و بعد خیلی زود خبر پخش میشود و همه با خبر میشوند...

.

.

.

دارد دوباره بوی سیب می آید...

عمق نگرانی های یک مادر  ...

خسته میشوم گاهی هیچی به ذهنم نمیرسد احساس میکنم از یه الف بچه 90 سانتی 11 کیلویی شکست خرده ام بس که اهل فیلم و سیانس است روزها عملا بدون صبحانه میگذرد و ناهار با غر و لند  و شام هم اگر داستان جدیدی در نیاورد و "کیمیا " پخش شود !! یکی دو لقمه ما را خوشحال میکند !!

شیر و گوشت دوست ندارد به هیچ شکل و نوعی و این ها یعنی اصلی ترین مواد غذایی در رشد کودک و من هیچ کاری نبوده که نکرده باشم جهت علاقه مند کردنش...

حالا قد و وزنش نه اینکه خیلی کم باشد هر وقت میرویم مرکز بهداشت بنا به نمودار رشدش همش میگن خوبه و طبیعیه ولی یک چیزی ته دل من شور میزند و نمیگذارد خوشحال باشم از این روزهای مادری اصلا راستش مادری در خانه ما همش شده نگرانی برای خورد و خوراک بچه روزهای شادش میشوند روزهایی که بچه دو لقمه بیشتر بخورد و روزهای تیره و تارش روزهایی هستند که بچه روی دنده چپ افتاده و از صبح تا شب فقط دو لقمه نون پنیر خورده...

و من مدام با خودم تکرار میکنم که رسیدگی به بچه اگر چه مهم است اما نباید حساسیت ایجاد کند برای خودم و نباید هر روز قد و بالایش را برانداز کنم و چه خوب است ما در خانه وزنه نداریم و الا بچه طفلک روزی چند بار باید روی وزنه میرفت و من روزی چندین بار بیشتر حرص می خوردم که چرا مدت هاست وزنش 11 مانده و بالا نمیرود...

من مدام سلامتی اش را به خودم گوشزد میکنم اینکه میلیون ها پدر و مادر آرزوی این چنین بچه سالمی را دارند و باید شکر نعمت را فراوان به جا آورد حالا صبحانه نخورد که نخورد شیر و گوشت نمیخورد که نمیخورد شاید یک روز که بزرگ شد و عاقل شد خودش بفهمد که این چیزها را برای خودش میگفتم برای حفظ سلامتی اش روزی که اینجا را بخواند و به عمق نگرانی های یک مادر پی ببرد...

.

.

.

اگر نکته و پیشنهاد یا خاطره ای دارید منو مستفیض کنید لطفا...

سلام

نوشتن حال میخواهد ، باید حال نوشتنت بیاید وقتی مرتب بنویسی حالش هم زود به زود می آید وقتی ننویسی حسش میرود ...

نوشتن سکوت میخواهد که در خانه ما کمتر این پدیده رخ می دهد...

نوشتن یک امر دلی است غرق زندگی شوی به احوالات دل کمتر میپردازی...

گاهی آنقدر غرق بچه میشوم که صبحانه چی بخورد ناهارش دیر نشود شیرش چند روز است عقب افتاده و لج کرده و نخورده ووو ...که نوشتن وبلاگ که سهل است خودم را هم بالکل فراموش میکنم...

یک زن خانه دار و یک مادر با همه دلنگرانی هایش برای بچه  که زندگی او را در خود حل کرده ...

کاش کمی به خوبی های خودم در تربیت و رشد بچه هم فکر کنم گاهی دست مریزاد به خودم بگویم که ایول تربیت اش خیلی هم خوب است رشدش خیلی هم عالی است دستت طلا سه سال کم نذاشتی...

و اینقدر به کم و کاستی هایش فکرنکنم خودم را اذیت نکنم...

.

.

وبلاگ باز هم همان مشکل همیشگی را دارد که نمیشود بعضی از خبرها را زود مطرح کرد به علت بعضی از خوانندگانش...

باید به وقتش لو داد...

سفرنامه ششمین سفر

 خاطرات یک دهه...

ساری، تهران، قم

با سلام

به رسم همیشگی و برای اینکه در خاطرات بماند سفرنامه دهه دیگری از سفرمان را که در اردیبهشت و خرداد 1394 به شمال بود می نویسیم.

ضمنا جناب بلاگفا زحمت کشیدند و تمامی پست های یکسال اخیر ما را حذف نمودند. قاعدتا پنجمین سفرنامه ما هم پرید. اجمالا خرداد 1393 و به سمت تهران و شمال و قم (پایان نامه برتر) بوده است.

برای دیدن دیگر سفرنامه ها در محتوای این لینک از اینجا ببینید

حرکت شنبه 26 اردیبهشت: ساعت 4 عصر به سمت سبزوار و مثل همیشه مزاحم همیشگی برادر عزیزم سید مصطفی در سبزوار

یکشنبه صبح به سمت دامغان و از جاده دامغان به ساری که به جنگلهای کیاسر معروف است حرکت کردیم. شب: اسکان منزل برادر عزیزم مرصاد .

دوشنبه و سه شنبه در ساری و اطراف آن: پارک بزرگ ساری، تالاب زیبا، دریای ساری و جنگل عباس آباد بهشهر و قرمرض (5 کلیومتر از نکا به سمت بهشهر و جاده فرعی : جای بسیار زیبا و بکر با آب معدنی) :

چهارشنبه:حرکت به سمت تهران: منزل باجناق محترم

پنج شنبه: کرج- باغ زیبا و بزرگ باجناق محترم که شب را همانجا ایستادیم

جمعه: منزل خواهر محترمه

شنبه: دانشگاه آزاد اسلامی و حرکت به سمت قم

یکشنبه: روز ملی جانباز. منزل برادر عزیز و جانباز آقای حسین سلمان در قم / زیارت حرم حضرت معصومه س

دوشنبه صبح: زیارت جمعکران و برگشت.  اسکان منزل برادر مصطفی

سه شنبه ظهر به سلامتی منزلمان در گناباد.

 

* پنچری ماشین در اثر بی مبالاتی تنظیم بادی در سبزوار.

* مصاحبه دانشگاه آزاد اسلامی .

* بستنی آتشین.

* سوغات خوش مزه و به یاد ماندنی ساری :

* تشکر فراوان و بی نهایت از برادر عزیزم مرصاد و همسر گرامیشان که نهایت اکرام مهیمانان پر زحمت را کشیدند. مخصوصا از همسر بزرگوار ایشان که با سعه صدر و بزرگواری ما را تحمل کردند.

سفرنامه ششمین سفر

 خاطرات یک دهه...

ساری، تهران، قم

با سلام

به رسم همیشگی و برای اینکه در خاطرات بماند سفرنامه دهه دیگری از سفرمان را که در اردیبهشت و خرداد 1394 به شمال بود می نویسیم.

ضمنا جناب بلاگفا زحمت کشیدند و تمامی پست های یکسال اخیر ما را حذف نمودند. قاعدتا پنجمین سفرنامه ما هم پرید. اجمالا خرداد 1393 و به سمت تهران و شمال و قم (پایان نامه برتر) بوده است.

برای دیدن دیگر سفرنامه ها در محتوای این لینک از اینجا ببینید

حرکت شنبه 26 اردیبهشت: ساعت 4 عصر به سمت سبزوار و مثل همیشه مزاحم همیشگی برادر عزیزم سید مصطفی در سبزوار

یکشنبه صبح به سمت دامغان و از جاده دامغان به ساری که به جنگلهای کیاسر معروف است حرکت کردیم. شب: اسکان منزل برادر عزیزم مرصاد .

دوشنبه و سه شنبه در ساری و اطراف آن: پارک بزرگ ساری، تالاب زیبا، دریای ساری و جنگل عباس آباد بهشهر و قرمرض (5 کلیومتر از نکا به سمت بهشهر و جاده فرعی : جای بسیار زیبا و بکر با آب معدنی) :

چهارشنبه:حرکت به سمت تهران: منزل باجناق محترم

پنج شنبه: کرج- باغ زیبا و بزرگ باجناق محترم که شب را همانجا ایستادیم

جمعه: منزل خواهر محترمه

شنبه: دانشگاه آزاد اسلامی و حرکت به سمت قم

یکشنبه: روز ملی جانباز. منزل برادر عزیز و جانباز آقای حسین سلمان در قم / زیارت حرم حضرت معصومه س

دوشنبه صبح: زیارت جمعکران و برگشت.  اسکان منزل برادر مصطفی

سه شنبه ظهر به سلامتی منزلمان در گناباد.

 

* پنچری ماشین در اثر بی مبالاتی تنظیم بادی در سبزوار.

* مصاحبه دانشگاه آزاد اسلامی .

* بستنی آتشین.

* سوغات خوش مزه و به یاد ماندنی ساری :

* تشکر فراوان و بی نهایت از برادر عزیزم مرصاد و همسر گرامیشان که نهایت اکرام مهیمانان پر زحمت را کشیدند. مخصوصا از همسر بزرگوار ایشان که با سعه صدر و بزرگواری ما را تحمل کردند.

سفرنامه ششمین سفر

 خاطرات یک دهه...

ساری، تهران، قم

با سلام

به رسم همیشگی و برای اینکه در خاطرات بماند سفرنامه دهه دیگری از سفرمان را که در اردیبهشت و خرداد 1394 به شمال بود می نویسیم.

ضمنا جناب بلاگفا زحمت کشیدند و تمامی پست های یکسال اخیر ما را حذف نمودند. قاعدتا پنجمین سفرنامه ما هم پرید. اجمالا خرداد 1393 و به سمت تهران و شمال و قم (پایان نامه برتر) بوده است.

برای دیدن دیگر سفرنامه ها در محتوای این لینک از اینجا ببینید

حرکت شنبه 26 اردیبهشت: ساعت 4 عصر به سمت سبزوار و مثل همیشه مزاحم همیشگی برادر عزیزم سید مصطفی در سبزوار

یکشنبه صبح به سمت دامغان و از جاده دامغان به ساری که به جنگلهای کیاسر معروف است حرکت کردیم. شب: اسکان منزل برادر عزیزم مرصاد .

دوشنبه و سه شنبه در ساری و اطراف آن: پارک بزرگ ساری، تالاب زیبا، دریای ساری و جنگل عباس آباد بهشهر و قرمرض (5 کلیومتر از نکا به سمت بهشهر و جاده فرعی : جای بسیار زیبا و بکر با آب معدنی) :

چهارشنبه:حرکت به سمت تهران: منزل باجناق محترم

پنج شنبه: کرج- باغ زیبا و بزرگ باجناق محترم که شب را همانجا ایستادیم

جمعه: منزل خواهر محترمه

شنبه: دانشگاه آزاد اسلامی و حرکت به سمت قم

یکشنبه: روز ملی جانباز. منزل برادر عزیز و جانباز آقای حسین سلمان در قم / زیارت حرم حضرت معصومه س

دوشنبه صبح: زیارت جمعکران و برگشت.  اسکان منزل برادر مصطفی

سه شنبه ظهر به سلامتی منزلمان در گناباد.

 

* پنچری ماشین در اثر بی مبالاتی تنظیم بادی در سبزوار.

* مصاحبه دانشگاه آزاد اسلامی .

* بستنی آتشین.

* سوغات خوش مزه و به یاد ماندنی ساری :

* تشکر فراوان و بی نهایت از برادر عزیزم مرصاد و همسر گرامیشان که نهایت اکرام مهیمانان پر زحمت را کشیدند. مخصوصا از همسر بزرگوار ایشان که با سعه صدر و بزرگواری ما را تحمل کردند.

تقصیر خرابی بود...

اوووووووووه!!!!!

چه عجب راه افتاد اینجا...

بلاگفا حسابی سر کار گذاشته بود همه را....

برای خاطر ریحانه

وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ

البته شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بينوايی و بيماری و نقصان در محصول می آزماييم و شکيبايان را بشارت ده

کسانی که چون مصيبتی به آنها رسيد گفتند : ما از آن خدا هستيم و به او باز می گرديم

بقره 155 و 156

 

 

روزهای زیبای اردیبهشت دارند میگذرند...

مدام یادآوری میکنم به خودم که شاد باشم برای خاطر خانواده ام شاد باشم برای دل کوچک محمد یاسین شاد باشم اردیبهشت را ببینم ، گل یاس درب خانه را ببویم ، به روز مرد فکرکنم ، و به زندگی برگردم...

اما باز یک پیام ریحانه در تلگرام (گروه خویشان) که با نام علی مینویسد و دیدن بنر باباجون و علی کنار هم دوباره حالم را تغییر میدهد باز اشک مهمان چشم هایم میشود باز بغض میکنم برای مظلومیت دایی حسن برای تنهایی ریحانه برای دل خاله نرگس که از چند جا دارد می کشد(قصه زندگی خاله نرگس ام خیلی غم انگیز است )...

مدام همه در تلگرام برای ریحانه دعا میکنند گاهی او را تحسین میکنند گاهی یادآوری اش میکنند که بعد از هر سختی آسانی است و او جواب میدهد فقط دعایم کنید...

گاهی می گوید :می دانم جای علی خوب است اما از جدایی نالانم...

ولادت امام علی (ع) مصادف با روز مرد اولین عید علی آقا است آخر هفته میرویم مشهد برای مراسم...

این روزها همه فامیل همدیگر را در عزا میبینیم...

خیلی غریب شده شادی با ما این روزها...

 

ریحانه

این روزها همه اش به ریحانه و علی آقا فکر می کنم همه اش توی خودم هستم حال دیگران را ندارم...

برای ریحانه دلم کباب است یاد حرف های روز تشییع جنازه آتشم میزند...

همه اش میگفت: خدایا چی کار کنم خانه خراب شدم خدایا چیکار کنم...

مراسم کفن و دفن علی آقا فوق العاده شلوغ و پر هیبت برگزار شد، واقعا به رفتن علی آقا غبطه خوردم و برای خودم این چنین رفتنی را آرزو کردم. دوستای طلبه اش موقع دفن اینقدر عزاداری کردند اینقدر مداحی های مورد علاقه علی آقا رو خوندند اینقدر امام حسین رو به علی اکبرش قسم دادن که بیاد پیش علی که حال همه خراب شده بود ...

خوش به حال علی آقا که حاج آقا روح ( رییس حوزه چناران) درباره اش گفته اند: مرگ در حال تحصیل علم شهادت است و علی عزیز شهید است...

مامان میگن دایی حسن جلوی درب مسجد می ایستاده و به همه رهگذارن میگفتند بیاین بیاین مسجد غذا میده پسرم شهید شده غذا تبرکه ببرید ببرید...

حال هیچ کس این روزها خوب نیست ...

حال ریحانه از همه خراب تر است...

مدام گوشی علی آقا یک دستش و پیرهن علی آقا یک دست دیگرش و عکس هاشون رو نگاه میکنه و گریه میکنه و ناله میکنه و همش میگه علی علی علی قدرت رو کم دونستم ...

حکمت کارهای خدا رو بگردم این همه جوونای نامهربون هستن بعد از همه جا علی و ریحانه که دو جسم بودند در یک روح باید این اتفاق براشون بیفته...

مامان میگن اگه زن علی آقا یک غریبه بود تحملش راحت تر بود اما حالا ریحانه همه اش جلوی چشم هایمان است آب میشود و کاری نمی توانیم برایش بکنیم...

ریحانه و علی نیمه شعبان دو سال پیش ینی سال 92 عقد کردند و بعد از 9 ماه عروسی کردند و حالا دل ریحانه با علی دفن شد آن زمان که روی نعش علی غش کرد و افتاد روی چادر من و من من من سست تر از آن بودم که بگیرمش...

خدایا شکر به داده و نداده ات...

علی عزیز ما که خودش راحت شد و رفت و چه خواب های خوبی که برایش می بینند اما برای دل بی قرار ریحانه دعا کنید تو رو خدا دعا کنید...

 .

.

.

علی آقا 23 سال داشت طلبه حوزه چناران مدرسه حاج آقا روح بود شب حادثه برای مداحی کردن به خانه یکی از طلاب حرکت میکند که یک راننده ( خیر ندیده کامیون )به ماشین علی آقا میزند آنهم با سرعت بالا و گذشتن از خیابانی که عبور ممنوع بوده و علی عزیز ما به معشوقش امام حسین علیه االسلام رسید انشالله

علی آقا...

غم انگیز شده اینجا و غم انگیزتر شده زندگی فامیل ما این روزها و ماه ها...

5 ماه پیش (25 آبان 93)مادر جان را از دست دادیم...

29 اسفند 93 بابا جون را از دست دادیم...

مرگ سایه افکنده بر زندگی های مان و هنوز غم از دست دادن یکی التیام نمی یابد که داغ عزیز دیگری آتش مان میزند...

.

.

.

دیشب ساعت 1 بامداد پیام آمد به گوشی همسرم که: کربلایی علی (پسر ارشد دایی حسن) در اثر سانحه تصادف درگذشت...

همسرم خبر را که پیگیر شد صحت خبر روح و جسمم را داغان کرد ، تنم لرزید و و و...

پسر دایی ام علی آقا جوان طلبه 23 ساله که تازه یک سال عروسی کرده بود با ماشین به کامیون می زند و در جا فوت میکند...

فامیل به هم ریخته از داغ های پشت سر هم ...

مادرم حالش اصلا خوب نیست...

فردا صبح باز هم چمدان را پر از لباس های مشکی خواهم کرد و به مشهد می رویم ...

برای همسر علی آقا (ریحانه که دختر خاله ام است) از خدا طلب صبر میکنم هر چند که روایت شده قبل از مصیبت اول صبرش را خدا عنایت میکند...

خدایا حالم اصلا خوب نیسـت...

دنیا بر وفق مرادمان نمی گذرد این روزها...

خشنودی همه رفتگان صلوات

بابا جون...

نزدیک عید نوروز شده بود. روزهای آخر سال 93 تند تند می گذشتند و من گرماگرم کارهای خانه بودم سابیدن تکاندن شستن و پر از شور رفتن به مشهد و شادی روزهای در کنار خواهر و مادرم بودن چمدان را پر از لباس های رنگی رنگی کردم برای عید دیدنی خانه دایی و خاله برای محمد یاسین همه لباس هایش را برداشتم همه همه حتی مجبور شدم برای او یک ساک جداگانه بردارم شاد و خوشحال از سیزده چهارده روز تعطیلی بودیم من و همسر ...

پنج شنبه آخر سال صبح زود راه رفتیم تفریحی حرکت میکردیم ظهر ساعت 3 رسیدیم خونه مامان شاد و پر انرژی دو ساعت بعدش خواهرم هم رسیدند  و خانه غرق سرو صدای بچه ها شد   ...

خیلی زود شب شد ساعت 9 و نیم زنگ تلفن خورد خبر پشت تلفن هم گوینده را میخ کوب کرده بود هم شنونده را...

مبهوت ، هول زده ،  شتابان و غم آلود  وقتی رسیدیم خونه باباجون به یک باره کوه شادی هایمان فرو ریخت...

خونه باباجون همه بودند و ما از همه دیرتر رسیده بودیم میان غم و ماتم گریه کردم خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد برای از دست دادن پدر بزرگ خوب ومهربانم...

.

.

.

باباجونم پدربزرگ خوب و نازنینم شب سال تحویل در میان بهت و اندوه ما به خاک سپرده شد ...

عید دیدنی های مان تعذیه وار گذشت...

لباس های رنگی رنگی ام ته چمدان ماند و هیچ وقت باز نشد...

فکر همه جورش را می کردم الا لباس سیاه باباجون...

خیلی غم ناک بود خیلی زیاد سوختم...

برای شادی روح همه رفتگان بفرستید صلوات بر محمد و آل محمد...

روزهای دردناک برای هر مادری...

هر مادری هر مادری در هر گوشه از جهان که باشد حال مرا خوب درک می کند...

دو سال هم ندیم ات باشد دو سال با او بخوابی و بیدار باشی...

دو سال او را در آغوش بکشی توی دامنت شیر بدهی ...

و بعد یکباره زمین بگذاری پاره تن را...

رشد فرایند سختی است برای بزرگ شدن باید تاوان سختی داد...

برای بچه سخت و برای مادر سخت تر است...

 

 

رفتیم امامزاده کاخک (سلطان محمد عابد پسر امام موسی کاظم (ع)) آخرین شیرهایش را خورد دلم برایش کباب بود انار را برایش متبرک کردم به قرایت سوره یاسین و بعد ثواب این دو سال شیر دهی را هدیه کردم به حضرت علی اصغر شش ماهه کربلا و برایش از خدا صبر طلب کردم تا صبور باشد و بسازد و مریض نشود در غم از دست دادن شیر و برای خودم دعا کردم تا این شیر دهی قبول باشد انشالله

 

به خدا می سپارمت ای جان من...

سختی دارد خیلی سختی دارد خیلی خیلی زیاد یک سختی هایی که اصلا فکرش را هم شاید نکنی  وقتی بیفتی توی معرکه  تازه می فهمی که شب بیداری آسان ترین سختی اش است از دست دادن لحظات ناب دو نفره عادی ترینش است  دیگر سرد شدن چایی تازه دم به کنار ،  بی رنگ شدن سفره غذا به کنار،  اصلا از دست دادن پیاده روی توی هوای برفی پارک کوهسنگی به کنار ، رسیدن تاریخ انقضای بلیط استخر به کنار ، خواندن یک صفحه قرآن در آرامش و داشتن یک ساعت خانه تمییز بدون ریخت و پاش اسباب بازی ها و موبایل بدون لکه انگشت میشود آرزو...

و  همه اشک هایی که در شب های بلند تب دارش میریزی و همه حرص و جوش هایی که برای غذا نخوردنش می زنی و همه خدا خدا کردنت برای یک گرم چاق شدنش میکنی همه اش همه اش می ارزد...

به اینکه شبی مثل امشب دست های تو را بگیرد میان دست های کوچک خودش و هی آنها را ناز کند و ببوسد و تو هی قند آب شود ته دلت و قربان صدقه اش بروی که چقدر زود بزرگ شدی عزیز جانم...

خانم اجازه حاضر  ...

یه مدت که ننویسی بعد نوشتن سخت میشه

علی الخصوص وقتی فکر کنی خواننده ای نداری جز خودت اونوقت نوشتن خیلی سخت میشه

حالا حساب کن یه بچه ی کنجکاو هم کنارت باشه که تا چشم چپ کنی یه خراب کاری حتما اتفاق می افته اونوقت نوشتن خیلی خیلی سخت میشه( یه بار دنبال انتخاب واحد دوستم بودم که محمد یاسین شیشه کاکاءو رو چپه کرد روی قالی الان هم متوجه شدم در جارو برقی رو باز کرده کیسه اش رو پاره کرده و خاکی که به هوا میرود)

روی همه این ها اضافه کنید که اتاق کامپیوتر بخاری ندارد و به شدت سرد است و به محض اینکه درو باز میکنم تا چیزی بنویسم یه عدد وروجک زودتر از من توی این اتاق سرده...

مریضی و ویروس و تب های طولانی و شلغم و بخور رو هم اضافه کنید کلا عذرم موجه دیگه نه؟

 

 

عاقا این وبلاگ روزهای مادرانه چطور وقت میکنه وبلاگ داری کنه؟اونم با دو تا بچه؟

 

مادر جان...

مادر بزرگ کل فامیل مان بود  مهربان عزیزی که همیشه او را مادر جان صدا میکردیم...

داغ دختر دیده بود داغ مرگ مادربزرگم اما خم به ابرو نیاورد ایستاد و " بره های بی مادر " را نوازش کرد و بزرگ کرد بی هیچ منتی ...

مادر جان از همان مادر های واقعی که وقتی نگاهش می کردی نهایت گرمی و محبت مادری از چهره اش موج میزد نه مثل من  نه مثل بعضی از مادرهای امروزی ...

حالا این روزها مراسم تشییع و تعذیه ووووو دارد برگذار میشود و من من من اینجایم در این شهر...

و نیستم تا ببینم شور و شلوغی مسجد را که مادرم وصف میکند ...

و نیستم تا ببینم سادگی مراسم هایش را که مادرم می گوید ممنوع کرده بودند پرچم آوردن و گل آوردن و میوه دادن وووو چون معتقد بود همه اسراف است...

قدیمی ترین خاطراتم را هم که مرور کنم باز روی ویلچر بوده باز پایش درد میکرده باز ذکر بر لب داشته و همیشه سر تکان می داد به نشانه سلام حتی اگر چشم هایش خوب نمی دید...

همان نماز شب خواندن هایش چهره اش را رو سفید کرد و مرگ با عزت در ماه محرم نصیبش شد...

مادر جان...

 

.

.

.

* سخت است عزیزی برود  و تو نباشی...

 

** برای شادی روح همه اموات بفرستیم بر محمد و آل محمد صلوات...

*** اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

 

عکس متعلق به مادر جان ، پدر بزرگوارم، و محمد یاسین

http://www.uploadax.com/images/09409904621521129062.jpg

محرم

محرم که شده بود بچه هم درست شش ماهه شده بود پارسال...

عجب تقارن دل سوزی...

روضه های علی اصغر طعم دیگری داشت وقتی اشک هایم روی گونه های بچه شش ماهه خودم می ریخت...

و هر بار به خود ارباب قسم  قربانی اش می کردم در عالم  رویا برای طفل عطشان کربلا...

بعد از آن همه چیز رنگ روضه داشت برایم...

مخصوص آب خوردن بچه با آن لب و دهان کوچکش...

 

.

.

.

حالا محرم امسال بچه یک سال و شش ماه دارد...

باز هم شش ماهگی را با خود یدک می کشد و باز هم دل من گیر همان شش ماه است...

گیر لب های تشنه گیر دل رباب امان از دل زینب...

لباس مشکی را به تنش خواهم کرد و به ارباب قسم باز هم قربانی تشنه ترین تشنه کربلا خواهم کرد طفلم را در عالم رویا...

به فدای تو یا حسین(ع) جانم...

 

# خدایا حفظ کن این بچه را برایم در این وانفسای غریبی و تنهایی خوب سرم گرم میشود با او...

معانی مختلف بابا از زبان محمد یاسین:

بابا یعنی خود شخص بابا

بابا یعنی بنده (مامان)

بابا یعنی گوشی موبایل

بابا یعنی تلفن ثابت خونه

بابا یعنی هر کسی که در را میزند  چه بابا باشد چه غیره

.

.

.

این همه زحمت بچه را بکش آخر سر همه چیز میشود بابا

سفرنامه چهارمین سفر

 خاطرات یک دهه...

طبس، یزد و شیراز

بعد از گذشت ماه ها بدون مسافرت، حالا یک دهه دیگر راهی سفر شدیم و کما فی السابق، برای اینکه خاطرات بماند مکانهای بازدید شده و مسافت ها و دیگر اطلاعات را مکتوب می کنم، این اولین سفری است که محمد یاسین حضور داشت و چه همسفر خوبی بود.

برای سفرنامه های اولین تا سومین سفر بترتیب اینجا و اینجا و اینجا را می توانید ببینید.


زمان: پنجشنبه 17/ 11/ 92 تا جمعه 25/ 11/ 92

طبس: امامزاده حسین بن موسی الکاظم، باغ گلشن و ارگ (اسکان استاد سرا، دوشب)

ابرکوه: بنای تاریخی آقازاده حسین، کهن ترین سرو جهان (4000 سال)

یزد: میر چقماق، مسجد جامع کبیر و موزه وزیری، مجموعه باغ دولت آباد، باشگاه ورزشی باستانی، موزه آب، امامزاده شاهزاده فاضل و بازار، زندان اسکندر، بقعه دوازده امام، هتل بزرگ فهادان، خانه لاری ها، آتشکده زرتشتیان و موزه، بازار مرکزی میدان آزادی (اسکان استادسرا، دو شب)

مرودشت: نقش رستم و نقش رجب، پاسارگاد و مقبره کورش، تخت جمشید(اسکان خانه معلم، یک شب)

شیراز: شاهچراع (امامزاده احمد بن موسی الکاظم)، امام زاده سید میر محمد، آیه الله دستغیب، بازار وکیل، گرمابه وکیل، مجموعه ارگ کریم خان زند، باغ ارم و موزه، قلعه کریم خانی، دروازه قرآن، مقبره سعدی و حافظ، امامزاده بی بی نور، باغ نارنجستان قوام و موزه، خانه زینت الملک قوامی و موزه مردم شناسی مشاهیر شیراز، باغ دلگشا. (اسکان هتل جام جم، خیابان زند. چهار شب)

............................................................................

گناباد تا فردوس: یک ساعت، فردوس تا بشرویه: یک ساعت و ده دقیقه، بشرویه تا طبس: دو ساعت، طبس تا یزد: پنج ساعت، یزد تا ابرکوه: دوساعت، ابرکوه تا شیراز: چهار ساعت


ممنون کودک من...


گاهی اتفاقات بدی می افتد مثل مریضی بچه مثل گریه ها مثل شب بیداری هایش ...

مثل 14 روز پر استرس را گذراندن و بچه ی بی حال را هی واسطه ی خدا قرار دادن تا شفا یابد...

اما این بین چیزی که خوب است این است که لااقل چند روزی روح کدر شده ات جلا می یابد و خوب بودنت با خدا گل میکند... 

یادت می آید همه ی قول و قرارهایی که با خدا بستی و عمل نکردی و شاید این تاوان آن باشد...

بچه ها باعث رشد پدر و مادر ها هستند رشدی از خود تا خدا...

ممنون کودک من...

خیلی کوچک خیلی بزرگ

خسته شدم از این پاییز و زمستون پر ویروس و پر مرض که به هر کی نگاه میکنی یا خودش مریضه یا بچش ...

از شلغم و اسپند و شربت استامینوفن و دیفن هیدرامین خسته شدم...

از بخاری و در و پنجره های بسته خسته شدم ...

دلم هوای بهار میخواد هوای پاک بارانی توی صحن گوهر شاد ...

با یه بچه شاد که داره برا خودش هی تاتی تاتی می کنه  بعد هر دو قدم می افته و یه نگاهی میکنه و باز پا میشه...

دلم برای نفس کشیدن زیر ایوون طلا تنگ شده...

.

.


کسی برای بهبود حال ما نظری نداره؟!!!