مادر از دست دیگران فریاد...
فرزند اول که می آید آرزو می کنی کاش دو دست دیگر اضافه می داشتی چهار دست زودتر به کارهایت می رسی...
فرزند دوم که می آید آرزو می کنی کاش یک مغز هم اضافه تر می داشتی تا با آن چهار دست هم به کارهایت برسی هم دوبل فکر کنی در جهت اصلاح روابط بین بچه اول و دوم ، خودت و بچه اول ، همسرت و بچه اول و باز هم بچه اول بچه اول بچه اول ...
حالا روزگار ما همین است بچه ها پدر ما را در آورده اند باید مواظب باشیم هم اولی ضربه روحی نخورد هم دومی ضربه جسمی نخورد...
خودمان تمام قد مراقب همه چیر هستیم اما حرف های گاها نا به جای بعضی از آدم ها اعصاب همه را خورد می کند وقتی مستقیم جلوی بچه می گویند : حسودی نمی کنه یا قربان صدقه دومی می شوند در حالی که اولی حسابی حواسش جمع است...
این وسط کسی که نفله و داغون و بی خواب و همیشه خسته است من و همسرم هستیم که در میان انبوهی از پوشک و آروغ و شیر بالا آورده غرق شده ایم...
ماه رمضان با همه خوبی هایش قوز بالای قوز داستان ما بود ...
به فرداها می اندیشم به روزهای بهتری که در پیش خواهیم داشت با پسرهایی با کت و شلوارهای یک رنگ و کفش های مردانه که به پا می کنند و یکی دست راستم را می گیرد و یکی دست چپم را ، آن روز قطعا همه این خستگی ها را فراموش کرده ام و شاید حتی آرزوی همین نوزادی بچه ها را بکنم...
.
.
.
پراکنده نوشتم ببخشید
)





