شرم شریعه

غزل غزل بنویسم حدیث رویایی

برای اوج ادب منتهای شیدایی

برای وصف شماپای شعر می لنگد

تو انتخاب خدایی برای سقایی

تویی که منصب باب الحوائجی داری  

ندیده کس به خدا از شما جز آقایی

و کوه پیش تو انگشت بر دهان مانده

امیر علقمه از بس رشید و رعنائی

به یک اشاره ی چشمان آسمانیتان

  حریف حرمله ها میشوی به تنهایی

همیشه بروی دوشت رقیه جان میگفت 

توبهترین و یگانه عموی دنیائی

تو امتداد طراوت به نو بهارانی

تو تکیه گاه و امید دل غزالانی

به پای مقدم خود سجده ی ملک داری 

  تو با قبیله ی تان حسن مشترک داری

اگر چه هاشمیان بی مثال و مه رویند

ولی تو بین همه بیشتر نمک داری

ز دست و پا زدنت بین دستهای حسین  

 مشخص است که قصدی تو بر کمک داری

تو بین معنی این واژها نمی گنجی  

به روی خاک ولی ریشه در فلک داری

سوال های زیادی میان ذهن خودت 

زماجرای کبود  غم فدک داری

همیشه شرم شریعه زمشک خالی توست

  که پای چشمه لبانی پر از ترک داری

هنوز آب روان حسرت لبت دارد

نگاه برادب چشم پر تبت دارد

به وجدآمده از وصل روی دلداری 

که پا به پای دلش تا به صبح بیداری

کنار تربیتت رد پای مادرتوست

که این چنین ز وقار و حیا  تو سرشاری

به پای گوش توهمواره این نوامی خواند

مباد لفظ برادر به لب کنی جاری

همیشه و همه جا پیش مرگ او باشی 

مباد یک نفس از او تو دست برداری

علم به دوش سحرگاه! ای ستون حرم  

برای حضرت عشقم نما علم داری

بدان که دست توسل به دامن زهرا

به بازوان ستبر تو می دهد یاری

مسیر سجده ی افلاک سوی محضر توست

دل زنان بهشتی اسیر مادر توست

زازدیاد حسودی ماه بر رویت   

تو چشم خوردی و آمد بلا زهر سویت

به پای بیرق و مشک تو آسمان افتاد

عمود فاصله انداخت بین ابرویت

برای این همه جانبازی و ، وفاداری

خدای بوسه گرفته ز روی بازویت

نگاه خیمه زتعظیم کردنت فهمید

نشسته مادر پهلو  شکسته پهلویت

همین که پای غریبه به خیمه ها واشد

(نسیم روضه وزیدن گرفت در مویت)

و کاش بودی وتاروز آخرش می ماند  

رکاب زینب کبری به روی زانویت

منم که (مسلم) این قبله گاه احساسم

همیشه و  همه جا  زیر  دین  عباسم

هاشم طوسی(مسلم)

بسم رب الحسین علیه السلام

پای قلم دوباره رسیده سر قرار

ای آسمان به دفتر شعرم غزل ببار

تندیس دلربائی و ای منتهای عشق

لطفی کن و به خانه ی چشمم قدم گذار

امشب برای بوسه به جای قدوم تو

قلب فرشته ها همه بی تاب و بیقرار

در پای گاهواره ی تو فطرس ملک

دل در دلش نبود و نگاهش به انتظار

بالی شکسته دارد و چشمان ملتمس

گشته دخیل روی تو ای یار گلعذار

آنقدر بال و پر روی قنداقه ات کشید

آخر شفا گرفت ز دستانت ای نگار

بنگر چگونه دور تو پرواز می کند

آری خدا به خلقت تو ناز می کند


در پیش ماه بس که زلال و منوری

شایسته تر به گفتن الله اکبری

در برق چشمهای شما هیبت علی است

پیوستگی بین دو ابروت حیدری

خیره شده به سمت شما چشم عرشیان

وقتی به خواب ناز در آغوش مادری

باید پدر عقیقه کند هرچه زودتر

از ترس چشم زخم و نظر بس که محشری

هر چند این قبیله همه نور واحدند

اما حسین فاطمه تو چیز دیگری

گاهی تو دلبری کنی و لحظه ای حسن

خورده به پای نام شما مهر دلبری

مادر همیشه همدم تنهائی تو بود

سرگرم در سرودن لالائی تو بود


هر دم در آستانه ی عشقت گدا شدم

از معصیت رها شدم و با خدا شدم

معجون شیر مادر و اشک عزایتان

بر جان من نشست و به تو مبتلا شدم

آندم که تربت تو به کامم گذاشتند

دلداده ی تو و غم کرب و بلا شدم

با واژه های (بر لب خشکیده ات سلام)

با ماجرای تشنگی ات آشنا شدم

هر دفعه بر در تو زمین خورده آمدم

در زیر پرچم و علمت باز پا شدم

دیدم که بسته شد در رحمت بر روی من

وقتی بقدر یک نفس از تو جدا شدم

رویای بیکرانه و شیرین هر شبی

آقای ذره پرور و سالار زینبی


برروی برگ برگ غزل جای شبنم است

اشکت به زخمهای دلم مثل مرهم است

زهرا نگاه کرده به من نوکرت شدم

جنس دل و تراشه ی این سینه از غم است

دار و ندارتان همگی خرج من شده


گر جان دهیم پای عزاداریت کم است

اینجا چه خوب باشی و بد راه می دهند

طرز خرید کردن ارباب درهم است

هر ساله شال و بیرق و پیراهن سیاه

چشم انتظار دیدن ماه محرم است

نقش است بر کتیبه ی دل شهر محتشم


(باز این چه شورش است که در خلق عالم است)


(مسلم)بگو به فاطمه دل زیر دین توست


 این کشته ی فتاده به هامون حسین توست


                                              هاشم طوسی(مسلم)

به بهانه ی میلاد مولود کعبه

هرکس که به سودای علی سر دارد


           آخر به چه کس نیاز دیگر دارد


جای عجبی نیست به استقبالش


             دیوار دل کعبه ترک بر دارد


در خلوت خود سه روز مهمانش کرد


               از شدت عشقی که به حیدر دارد


بر روی لبش معجزه ی قرآن و


                   گلبوسه زلبهای پیمبر دارد


فرمود حلال زاده باشد بی شک


                 هر کس به ولایت تو باور دارد


با دشمن او بگو رهایم سازد


               دست از سر و احوال دلم بر دارد


ای اهل سقیفه بارتان بر دارید


من حیدریم سر به سرم نگذارید 


عرش و ملکوت وسعت خوان شماست


           خورشید تلالوئی زچشمان شماست


دلتنگ صدایتان شده جبرائیل


                 وابستگی اش به صوت قرآن شماست


من هم ز قبیله ی اصیلی هستم


               کز صبح غدیر خم مسلمان شماست


اوجی بدهید این زمین خورده ی تان


            محتاج به پینه های دستان شماست

 

بابا... دل من مثل یتیم کوفه


               در حسرت یک تکه ای از نان شماست


نعلین و لباس وصله دارت آقا


              از روی تواضع فراوان شماست


ای همدم نا شناس نخلستانها


ای غربت محض!!! مرد مردستانها


      ای رزق زمین و آسمان از کرمت


               عیسی شده احیا  زمسیحای دمت


آنقدر که چشمهای تو خونگرمند 


                گشتم بخدا شهید ابروی خمت  


با یک نگهت پر از اجابت کردی 

 

                 هر کس که دعا کرد به زیر علمت


ای صاحب ذولفقار با هر ضربه  


                  صد کشته فتاد پای تیغ دو دمت


از لطف تو بود (مسلمت) شاعر شد


              ای خلقت آفرینش از لطف کمت


بر روی لب تمام ایرانیها  


                               این بیت شده اذن دخول حرمت


مرغ دل من چه خوش هوایی دارد


ایوان نجف عجب صفایی دارد


ای راه سعادت ای امیر دلخواه 


                         ای بر همه ی علوم عالم آگاه


تنها تو به اندازه ی زهرا بودی 


                           زین رو شده ای برای بانو همراه


در بدرقه ات همیشه زهرا می گفت  


                     لا حول ولا قوه الا با الله


رو بند بزن که چشم زخمت نزنند  


                     تا آمدنت نشسته ام چشم به راه


ای فاتح خیبر و حنین و خندق  


                            پشت تو شکسته از بلایی جانکاه


احساس غریبی مکن امشب با ما    


                 ای خانه نشین بگو چه گفتی با چاه


وقتی که لحد به روی زهرا می چید 


     تشیع جنازه ی خودش را می دید


هاشم طوسی (مسلم)

 

                                              

 

 

تقدیم به امام خوبیها (حضرت علی بن محمدالنقی الهادی علیه السلام)

کاش می شد تو را رها نکنیم

بیش از این حق تو جفا نکنیم


و در این هجمه ی اهانتها


از سر خویش زود وا نکنیم


بیش از این با سکوت و بی عاری


پشت ابلیس اقتدا نکنیم


عین ظلم است شاعرت باشیم


دین مان را به تو ادا نکنیم


بی تفاوت اگر که ما کاری


از برای غم شما نکنیم....


بهتر این است پیشتان آقا


بیش از این دیگر ادعا نکنیم


بهتر این است صحبت از شوق...


یاری شاه کربلا نکنیم


حیفم آمد شب شهادتتان


یادی از شهر سامرا نکنیم


آمدم دلشکسته و مغموم


السلام علیک یا مظلوم


لاله ها از غم تو افسردند


یاسها پا به پات پژمردند


و تو را ای امام خوبیها


سر برهنه ز کوچه ها بردند


پیش بغض نگاهتان آقا


بی حیاها شراب می خوردند


دل پر خون خاطراتت را


به حوالی کوفه می بردند


به همانجا که اهل بیتت را


بسته بر یک طناب آورند


و به یک خیزران پر از کینه


دلشان را چه سخت آزردند


گر که عمه نبود... میدانم


کودکان از شکنجه می مردند


گفتی آخر تو با غمی جانکاه


السلام   علیک    ثارالله

برای برائت از شاهین جهنمی(السلام علیک یاعلی بن محمدالنقی الهادی علیه السلام)

ز هر پستی و شر آکنده ای تو


خدا را نه...به شیطان بنده ای تو


اگر با آل حیدر( علیهم السلام)در بیفتی


بدان گور خودت را کنده ای تو


______________________________________


این بغض مانده در نفسم وا نمیشود


این فاجعه که بهر تماشا نمیشود


شرمنده ایم حرمتتان را شکسته اند


آقا غریب تر زتو پیدا نمی شود


_____________________________________________________


دشمن کمر به هتک حریم تو بسته است


با سنگ کینه آینه ها را شکسته است


در جرم این ترانه شریک است بی گمان


هرکس که بی تفاوت ازاین غم نشسته 


است


__________________________________________


تندیس عشق هستی و غیر تو مابقی

است


هرکس که حرمتت شکندبی گمان شقی


است


نام خودت به سخره بگیر ای جهنمی


آخر چه نام بهتر و زیباتر از نقی(علیه السلام) است

کبوتر حرم

زابتدای وجودم به من نظر داری

تویی که دم به دم ازحال من خبر داری

طواف کوی تو بالاتر از هزاران حج

به روی گنبد خود بوسه  ی قمر داری

حساب کردم و دیدم به پای حسن صفات

زخوبی همه خوبان تو بیشتر داری

خداگواست به خواب شبم نمیدیدم

مرا به منصب همسایه مفتخر داری

صفای کرب و بلا جای خود،تو در اینجا

صفا و منزلت و شوکت دگر داری

مزاحمت نشوم حرف خود خلاصه کنم

چرا که خیل گدایان به پشت در داری

گدایم و نظرم سوی شاه ذوالکرم است

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

شکسته ام پر پرواز این ترانه تویی

دلیل جوشش این حس عاشقانه تویی

به هرکه  غیر شما رو زدم ندانستم ...

تلاطم کرم و لطف بی کرانه تویی

بیا بیا پدرانه بگیر دست مرا

که ازتبار علی هفتمین نشانه تویی

همیشه دور شدن ازتو کار دستم داد

حریم امن الهی در این زمانه تویی

به روز حشرکه هرکس به علتی بخشند

برای بخشش من بهترین بهانه تویی

هرآنچه خیرو خوشی،آبرو ،رسیده به من

دلیل آنکه به سویم شده روانه تویی

جهان بی گل رویت خرابه عدم است

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

اسیر ظلمتم و این حرم پراز نور است

به لطف حضرت یزدان بساطمان جور است

در آستان شما میشود خدا را دید

حریم زاده  ی موسی چو وادی طور است

فروخت آدم و حوا به گندم حرمت ...

بهشت را و ازآن بی گمان چه مسرور است

قسم به غربتتان قدرتان ندانستیم

حرم به فاصله نزدیک و راه مان دور است

و بارها گره از کارمان تو واکردی

چه فایده که زعصیان دو چشممان کور است

ضمانتم بنما گرچه کمترم آقا

زآهویی که وفایش حدیث مشهور است

تنم ز عطر قنوتت وجود دم به دم است

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

مسیح من ز نفس هایتان دمیده شدم

سپس برای شما بودن آفریده شدم

به لطف لقمه ی پاک و محبت پدرم

زشیر مهرولای تو پروریده شدم

نبود قیمتم  و قیمتی شدم زانکه

به دست های کریم شما خریده شدم

مثال میوه ی کالی به شاخه ای بودم

زهرم برق نگاه شما رسیده شدم

زبس که جاذبه دارد حریم قدس شما

زکودکی سوی این آستان کشیده شدم

به وقت دل خوشیم گرم کار خود بودم

به وقت مشکل و غم بین صحن دیده شدم

تمام زندگی (مسلمت) همین قلم است

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

هاشم طوسی(مسلم)

تقدیم به سه ساله ای که پیر عشق بود

بابا نگاه پر شررم درد می کند

قلب حزین و شعله ورم درد می کند

از بس برای دیدن تو گریه کرده ام

چشمان خیس وپلک ترم درد می کند

از بعد نیزه رفتن راس عمو ببین

سر تا به پای اهل حرم درد می کند

آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران

دانم لبانت ای پدرم درد می کند 

از کوچه های سنگی کوفه زمن مپرس

آخر هنوز بال و پرم درد میکند

با هر نوازشی که زباد صبا رسد

این دسته موی مختصرم درد میکند

ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی...

چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند

 بابا ببین شبیه زنی سالخورده ام

دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند

 مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز

جسم کبود همسفرم درد می کند

 هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد

زخمی دوباره در نظرم درد می کند

هاشم طوسی(مسلم)

                           

به مناسبت شهادت سید الساجدین (علیه السلام)

ای مظهر نجابت و اخلاص و سادگی

ای اسوه ی یگانگی و ایستادگی

عرش خدا ندیده به پای تواضعت

اینگونه ساده با نسب شاهزادگی

گر چه نماز در دل شبهای عاشقی

یک رسم بوده بین شما خانوادگی

اما حدیث سجده ی طولانی ات شده

وجه تمایز تو در این اوفتادگی

همواره همنشین تبار رعیتی

در منتهای عزت و ارباب زادگی

در پیش چشمهای تو ای همدم سحر

من ماندم و خجالت این بی ارادگی

ای دست پر کرامت حق بین آستین

ادرکنی یا امام هدی زین العابدین علیه السلام

ریشه دوانده در نگهت رسم دلبری

از درک ناقص کلماتم فراتری

آئینه ی تجلی ایمان و بندگی

در قامت عبادت و تقوا چه محشری

در معرفت به وادی عرفان نیافتم

از مکتب صحیفه ی تو راه بهتری

تو صخره شهامت و ایثار و غیرتی

در هیبت و اراده علی مصوری

لرزیده پایه های شب ازخطبه خوانی ات

گفتند آمده اسدالله دیگری؟

وقتی دعا به دشمن خود یاد می دهی

معلوم می شود چقدر مثل مادری

باید برای تو به روی طاق یادها  

 قابی بیاورم پر از وان یکادها

   

خورشید محو سجده ی طولانی تو بود

در جستجوی رتبه ی ایمانی تو بود

این رسم سفره داری و مهمان نوازیت

جاری میان آن رگ ایرانی تو بود

در نیمه های شب دل بی تاب جبرئیل

درحسرت قرائت قرآنی تو بود

سجاده ی ستاره چهل سال شاهد

چشمان خیس و دیده ی بارانی تو بود

قلب ترک ترک شده ی کاسه های آب

مبهوت خشکی لب عطشانی تو بود

 پس کوچه های کوفه و دروازه های شام

در حزن گریه ها و پریشانی تو بود

 هر دم که صحبت غم این مرد می شود

 سر تا به پای قافیه پر درد می شود   

 با ما بگو زتسویه ی بی مرامها

ازچشم هرزه و نظر ازدحامها

دیدم محاسن تو زخونت خضاب شد

از بس که سنگ خورده ای از پشت بامها

گویا شبیه شهر مدینه به کوفه هم

با خنده داده اند جواب سلامها

تا نام فاطمه زدهان شما پرید

گویا دوباره تازه شده انتقامها

نامردمان کوفه فراموششان شده

از آن سفارشات و از آن احترامها

با تازیانه بر تن اطفال می زدند

بس وحشیانه پیش نگاه امامها

(مسلم)به پای غربت مولا قیام کن  

 دیگر بس است صحبت خود را تمام کن

                                                      هاشم طوسی(مسلم)

تقدیم به مادر خوبی ها

سرفصل شادماني وپايان غم رسيد 

وقت هنرنمايي لوح و قلم رسيد

بافاطمه خدابه خودش فخر ميکند    

 برحجب وزهد وعاطفه صاحب علم رسيد

سعي وصفاومروه... حجرکعبه ومنا        

 محرم به دور او که شکوه حرم رسيد

آري صدا صداي دل انگيز احمد است          

 مژده که کوثرم ثمرم دخترم رسيد

بوي بهشت مي وزد از باغ سينه اش    

گويي که جان تازه بر اين پيکرم رسيد

باران گرفت وکوچه پرازعطرياس شد     

ازبس که نو رسيده اوخوش قدم رسيد

وقتي که بوسه ازرخ دردانه اش گرفت      

صدها فرشته از پرقنداقه اش گرفت

 

تا روي تو قرار دل بي قرار شد             

 فصل خزان عالم هستي بهار شد

احمد پيمبرانه چهل شب به اعتکاف       

با شوق وصل روي  تو راهي غار شد

کوري چشمهاي همه ابتران کفر        

نسل و سلاله ات همه جا ماندگار شد

نان و طعام وشيرو لباس عروسيت        

 بر سائلان در گهتان غمگسارشد

همواره بادعاي تو حيدرچه بي هراس       

با پشت بي زره به صف کارزار شد

دل بسته ام به گوشه ي چادر نمازتان    

 آخر دعايتان سبب اعتبارشد 

ای آسمان به ذکرقنوت شبت اسیر          

 بهرم تومادری کن ودست مرابگیر


 

آخردعاي نيمه شبم مستجاب شد               

 بانوي آب همنفس بوتراب شد

قبل از وجود عالم هستي و ماسوا            

 حيدر شريک زندگيت انتخاب شد

گر چه فقط زره همه دارايي علي است       

ذره به يک اشاره ی او آفتاب شد

تصنيف زندگي شمااوج بندگي است    

هرلحظه اش قصيده ي صدهاکتاب شد

يادم نميرود گل لبخندتان غدير            

در بين چشم هاي علي مثل قاب شد

بارفتنت ولي کمرمرتضي شکست       

 ديگر سلام او همه جا بي جواب شد

مسلم اگرکه شعرتوبردل نشسته است     

لطف و نگاه مادر پهلو شکسته است
 

 

خسوف ماه

عزیزا سینه ای پر آه دارم

شرر از این غم جانکاه دارم

نکردم پشت بر دشمن از آنرو

دعایت بدرقه در راه دارم

چو بر رویم تو میکردی نظاره

تو گوئی من نظر بر ماه دارم

خسوف روی ماه و دست گلچین

زوصفش  فاطمه  اکراه  دارم

دلم میخواست یاری ات نمایم

ولی دیدم فقط  یک راه دارم

به امر حق صبوری کردم آنروز

غمش را  تا  ابد همراه  دارم

ز بعد رفتنت  هستی  حیدر

حدیث  راز  دل با  چاه دارم

سلامم را جوابی نیست زهرا

به کنج خانه منزلگاه دارم

دلم خوش بود در اوج غریبی

به بازوی تو تکیه گاه دارم

دریغا...تکیه گاهم را شکستند

خجالت از  رسول الله  دارم

مخور غم بعد تو بانوی خوبی

چو زینب دختری دلخواه دارم

السلام علیک یا باقر العلوم (علیه السلام)

خاطره ها

حریم سینه ی من در شراره افتاده                   در انعکاس نگاهم ستاره افتاده

زحجله گاه لبم خون تازه می ریزد                   دگر نفس زدنم در شماره افتاده

شکست حجمه ی بغض گلو گرفته ی من               به یاد خاطره هایی دوباره افتاده

به یاد کرب وبلا و غروب عاشورا                      خزان به جان تباری بهاره افتاده

به پیش چشم ترم پیکر سلاله ی عشق                 به زیر مرکب چندین سواره افتاده

کفن به وسعت دشت و میان یک صحرا                قدم قدم بدن پاره پاره افتاده

هجوم دست پلید و نگاه بی پروا                      و بانوئی که پی راه چاره افتاده

و قامتی که مدینه به حسرتش می سوخت...            میان شام بلا در نظاره افتاده!!!

از آن زمانه که همبازی  رقیه(س) شدم                    ز خون مرثیه بر دل نگاره افتاده

خرابه بود و من و دختری که بر پایش               نشان آبله ها بی شماره افتاده

نشان پنجه به رویش حکایت از آن داشت                 زگوش نازک او گوشواره افتاده

نفس زد و (گل سر) های او به خاک افتاد                    وباز در دل عمه شراره افتاده


امام جواد (علیه السلام)

       

      غزل مرثیه

          چشمان او طلوع هزاران سپیده بود               هرگز زمانه دست رد از او ندیده بود

          از این و آن سراغ نشانیش میگرفت               هر کس که از کرامت آقا شنیده بود

          باب المراد خانه ی او منتهای  جود                او را خدا  شبیه خودش  آفریده  بود

          حیف از جوانیش که جوانمرگ میشود         یک زن بساط قتل درآن خانه چیده بود

          افتاده  بر دلم که دگر  رفتنی شده             از بس که زهر  بال و پرش را  تکیده بود

          لبهای ملتمس شده از هرم تشنگی           باهرنفس نفس که بریده بریده بود.....

          آب از کویر  می طلبید و به پشت در              او با  کنیزکان  حرم  کل کشیده بود

          در بین رقص و هلهله بغض  نگاه  او               چشم انتظار مادر قامت خمیده  بود

          از لا بلای خاطره ها پرکشید و رفت               پای سری که بر روی نی آرمیده بود

          شد سایه سار او پر و بال کبوتران                 امابه یک بدن سم مرکب رسیده بود

سبک زمینه امام جواد علیه السلام

  بنداول

مادر غمینم تو بیا برس به دادم مادر  غریب دو عالم پسر رضا جوادم مادر  میبینی که از زهر جفا زپا فتادم مادر

همه وجودم پر شراره شده         دوباره چشمام پر ستاره شده       همه جگرهام تکه و پاره شده

وای غریبم در خانه      وای همسر بیگانه     وای خنده ی مستانه

بنددوم

به دور خودم می پیچمو به من میخنده مادر  درخونه رو باکنیزاش به روم میبنده مادر   دیگه هوای پروازو کرده این پرنده مادر

هرچی کنیزه داره صدا میکنه    به پشت حجره شادی بپا میکنه        برای مرگم خداخدا میکنه

وای شبیه زهرایم      وای تشنه و تنهایم     وای به یاد سقایم

بند سوم

تموم وجودم از عطش داره میسوزه مادر  به راه شما چشماشو سوی در میدوزه مادر   جای یه سیلی مونده بروی تو هنوزه مادر

به لب نشسته نوای خون خدا    بیاد عمه میون دشت بلا       بیاد شام و بیاد کرببلا

وای جگرم پرخونه     وای تن من بی جونه    وای روی بام خونه


سبک شور امام جواد علیه السلام

با دل خسته    تنها و غریب منتظر اجل نشسته

قلباشکسته     جونش به لب اومد میون حجره ی بسته

       وای وای وای ازاین غریبی

مثل کبوتر       کنج قفس افتاده و هی میزنه پرپر

لحظه آخر       با چشمون تر فقط صدا میزنه مادر

       وای وای وای ازاین غریبی

خیلی جوونه      اما حالا داره می میره گوشه ی خونه

دل پریشونه       روی زمینا خودش رو هر سو می کشونه

       وای وای وای از این غریبی


سبک سنگین امام جواد علیه السلام

بند اول

از زهر کین بی قرارم و بال وپرم میسوزه   شده پاره پاره جگرم پا تا سرم میسوزه

نمی تونم تاب بیارم بالا نمیاد نفسم     بال و پرم شکسته و زخمی میون قفسم 

تو لحظه های آخرم با چشم تر دلواپسم

در حجره ی در بسته پر میگرم لب تشنه با ذکر حسین میمیرم

واغربتا واغربتا واویلا

بند دوم

با بی وفایی همسرم در روی من میبنده           از تشنگی میسوزم و به اشک من میخنده

برجسم تب دارم دمی اون بی وفا تابی نداد      من هرچه گفتم تشنه ام کف میزد وآبی نداد

با هلهله شادی میکرد تاکه صدام بالا نیاد

تا زائر کرب و بلا شدم من در خانه ی خودم فدا شدم من

واغربتا واغربتا واویلا

بند سوم

آمد به بالای سرم یک مادر خمیده   دیدم که خاکی چادرش رو صورتش کشیده

منو که میبینی بازم به درد غم خو میگیری مگه که من نامحرمم مادر چرا رو میگیری

راه که میری چرا چنین دستو به پهلو میگیری

خونابه پای صورتت نشسته گمون کنم که پهلوت هم شکسته

واغربتا واغربتا واویلا