پشت چراغ قرمز وایساده بودم که یه گدایی اومده کنار ماشین …
گفتم برو اونور پول ندارم!!
میگه: نمیگفتی هم از قیافت معلوم بود
ینی قیافم انقدر داغونه؟!؟

در اینجا داستانهای سلامتی بخش كوتاه سراسر  مفید برای همه را

" عشق براي تمام عمر"

عشق براي تمام عمر پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. 

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

ادامه نوشته

درد دل ...

بسمه تعالی

گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم: «کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می‌داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند.»

الهم عجل لولیک الفرج

روز دختر

دختران فرشتگانی هستند از آسمان

برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان

این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . .


چند سخن از بزرگان

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز در تو را تشخیص دهد:
اندوه پنهان شده در لبخندت را
عشق پنهان شده در عصبانیتت را
و معنایی حقیقی در سکوتت را
 
به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی.
به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی باش....
 
اشک هایی که پس از هر شکست میریزیم همان عرقی است که برای پیروزی نریخته ایم.
 
 

مثبت بیاندیشید

يكي از اساتيد دانشگاه شهيد بهشتي خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:
چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد. دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟ گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود. پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟ كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه! گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه! گفتم نميدونم منظورت كيه؟ گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم! بازم نفهميدم منظورش كي بود! اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه... اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر، آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه... چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟ حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!! وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم... شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم"

الفبــــاي زنــــدگي:


الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن
چ: چاره انديشي براي گريز از گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزکيه نفس
خ: خودداري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
‌ذ: ذکر گويي براي اخلاص عمل
ر: رضايت مندي براي احساس شعف
ز: زيرکي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شکافتن عمق دردها
س: سخاوت براي گشايش کارها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج
ص: صداقت براي بقاي دوستي
ض: ضمانت براي پايبندي به عهد
ط: طاقت براي تحمل شکست
ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت براي غنچه نشکفته باورها
غ: غيرت براي بقاي انسانيت
ف: فداکاري براي قلب هاي دردمند
ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل
ک: کرامت براي نگاهي از سر عشق
گ: گذشت براي پالايش احساس
ل: لياقت براي تحقق اميدها
م: محبت براي نگاه معصوم يک کودک
ن: نکته بيني براي ديدن ناديده ها
و: واقع گرايي براي دستيابي به کنه هستي
ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها
ي: يکرنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترک
 
بياييم الفباي زندگيمان را پاس بداريم
 
 

.....

پست ترین انسان ها کسی است که
 راز دوستی را به وقت کدورت فاش سازد!!
 
خداوندا جای سوره ای بنام عشق در قرآن توخالیست...
که اینگونه آغازشود:
وقسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت.

.....

یادمان باشد اگر تنگی دل غوغا کرد مهدی فاطمه تنهاست  از او یاد کنیم...

داستان....

مردي با زن خود بر سر سفره نشسته بود ميان سفره مرغي بريان نهاده بودند. سائلي بدر خانه آنها آمده درخواست كمك كرد: صاحب خانه از جاي حركت نموده او را با عصبانيت دور كرد مدتي گذشت آن مرد فقير شد بواسطه تنگدستي زوجه خود را طلاق داد، زن شوهر ديگري اختيار نمود اتفاقا باز روزي با شوهر بر سر سفره اي نشسته بودند مرغ برياني هم وجود داشت.
فقيري بر در خانه آمد شوهرش گفت خوبست همين مرغ را به فقير بدهي، زن مرغ را برداشت و بدرب خانه رفت به فقير داد، وقتي كه بازگشت شوهر متوجه شد زن گريه مي كند، سبب گريه را پرسيد. گفت آن فقير شوهر سابقم بود حكايت آزردن و كمك نكردن بسائل را برايش شرح داد شوهرش گفت به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانه شما آمدم و آن مرد، مرا رنجانيد.

الهی....

 http://www.tamishan.ac.ir/WebFiles/FPage/Photos/behine_02_2012106_224334.jpg 
وای بر ما اگر طلب استغفارمان برای سبک شدن بار گناه و کم شدن عذاب وجدان برای ادامه دادن گناهانمان باشد نه برای توبه و ترک آن.

ای تجلی آدینه های تنهایی…

 
 

هیچ داری از دل مهدی خبر؟؟؟
گریه های هر شبش را تا سحر؟؟؟
او که ارباب تمام عالم است...
من بمیرم،سر به زانوی غم است...
شیعیان!!!
مهدی غریب و بی کس است...
جان مولا معصیت دیگر بس است...
:::::اللهم عج لولیک الفرج:::::


و آنــگاه که خدا سکوت را آفــریــد !

سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.

سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.


هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.

موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون.

سکوتِ آرام کتابخانه، یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم، در پیش از این.

سکوتِ شاهد، یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.


سکوتِ محکوم بی گناه، یعنی بغض، آه، گریه درون.

سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.


بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق السکوت، می فروشانند.

سکوتِ عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمتِ عشق.


سکوت، در خود گریه دارد ولی گریه، با خود سکوتی ندارد.

بعضی با سکوت آنقدر دشمنند که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می شکنند.


سکوتِ در بیمارستان، بهترین هدیه ی عیادت کنندگان است.

آدم، بسیاری حرف ها را که می شنود، آرزو می کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.


ایرانی ها، از قدیم معنی سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بیگاه از این دو نعمت، به جای هم است.

آنان که حرمت سکوت را پاس می دارند، بیش از حرّافانِ حرفه ای، به بشر امیدواری می دهند.


وقتی خدا بخواهد فساد کسی را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب می کند.

سکوتِ قاضی، رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری.


سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است.

سکوتِ یک محکوم به مرگ، پر از پشیمانی لزج است.


خیالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست.

زیر زمین خانه های قدیمی تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشی سیر، انار خشکیده، سرکه ی انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگی است.


سینمای صامت، پر از سکوتی گویا و خنده دار بود.


غیرقابل درک ترین سکوت، متعلق به معلم ادبیات پیری است که، شاگرد قدیمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدی از تلویزیون می بیند.


آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی سنگین، فقط نگاه می کند.

در گورستان، فقط در ساعات معینی که ارواح به میهمانی می روند، سکوت برقرار است.


بعضی، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حیف که زبانشان آخر همه را به باد می دهد.

آدم های ترسو، برای فرار از سکوت، با خود حرف می زنند.


تابلوهای جهت نما، در خیابان و جاده ها، در سکوتی بی ادعا، عابران را راهنمائی می کنند.

تمام مردم جهان، با یک زبان واحد سکوت می کنند، ولی به محض باز کردن دهان از هم فاصله می گیرند.


کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم حتی پرچانگی هم می کنند.

سکوت، خیلی خیلی خوب است، اما نه هر سکوتی.


بعضی، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلی در قبالش گرفته باشند.

در آخرت، تو را به خاطر حرفهای نسنجیده، ممکن است مجازات کنند، ولی سکوتِ بی جایت را، هرگز نمی بخشایند.


سکوت را با هر چیزی می شود شکست، ولی با هر چیزی نمی توان پیوند زد.

سکوت، حتی از نوع مطلق اش در نهایت شکستنی است.


دفاترِ سفید و بی خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.

تاکنون، هیچ مترجمی پیدا نشده که بتواند سکوت را، از زبانی به زبان دیگر ترجمه کند.


قطعاً یکی از راههای تحمل ِزندگی، پناه بردن به سکوت است.

همیشه گفته اند، از آن نترس که های و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت می کند و در سکوت، برایت نقشه ای شیطانی می کشد.


آدم های خسیس، ممکن است بی بهانه حرف بزنند، ولی بی بها، سکوت نمی کنند.

سکوت گاهی وقتها واقعا زیباست... مثل وقتایی که آدم توی طبیعته؛ توی یه جای بکر و دنجش. که جز پرنده ها و آب و درختاش کس دیگه ای نیست و صدایی نیست جز همین صداها که گوش دادن بهشون یه شور خاصی به آدم میبخشه.


سکوت ساحل واقعا زیباست و سکوت زمانیکه یه نوای زیبا به گوش میرسه و همه ی وجود آدم رو در بر میگیره ...

سکوت؛ در آن می توان شکفت، شکست، خندید، بارید، ترسید، شنید. در او می توان نشست و هیچ نگفت و تنها در سکوت است که می توان فاصله ها را با گوهر خیال، پیوند داد.


راستی چه زیباست سکوت؛ این واژه پر از فریاد ...

داستان بهلول

فقيري از کنار دکان کباب فروشي ميگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سيخها کرده و به روي آتش نهاده باد ميزند و بوي خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بيچاره مرد فقير چون گرسنه بود و پولي هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکي را که در توبره داشت خارج کرده و بر روي دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همين ترتيب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولي مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وي را گرفت و گفت: 

کجا ميروي پول دود کباب را که خورده اي بده. از قضا بهلول از آنجا مي گذشت جريان را ديد و متوجه شد که مرد فقير التماس و زاري ميکند و تقاضا مينمايد او را رها کنند. ولي مرد کباب فروش ميخواست پول دودي را که وي خورده است بگيرد. بهلول دلش براي مرد فقير سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: اين مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابي را که او خورده است ميدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقير را رها کرد. بهلول پس از رقتن فقير چند سکه از جيبش خارج کرده و در حال که آنها را يکي پس از ديگري به روي زمين مي انداخت به مرد کباب فروش گفت: بيا اين هم صداي پول دودي که آن مرد خورده، بشمار و تحويل بگير. 

مرد کباب فروش با حيرت به مرد نگريست و گفت: اين چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ بهلول همان طور که پول ها را بر زمين ميانداخت تا صدايي از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسي که دود کباب و بوي آنرا بفروشد و بخواهد براي آن پول بگيرد بايد به جاي پول صداي آنرا تحويل بگيرد.

مرد خوب

مرد نصفه شب در حالی که درحالت غیر طبیعی (به خاطر مصرف ...) بوده میاد خونه و دستش می خوره به

کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش

می بره.

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه.صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار

داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده…

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره …

که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته…

زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست…

من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم…

زود بر می گردم پیشت عشق من دوست دارم خیلی زیاد…

مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت

رو در بیاره تو در حالی که حالت طبیعی نداشتی بهش گفتی…

هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن…

من ازدواج کردم…

مردم خوابند و وقتی می میرند بیدار خواهند شد

اسمش را میگذاریم
دوســــــــــــــتِ مــــــــــــــجازی
اما آن سو یک آدم حقیقی نشسته خصوصیاتش را که
نمیتواند مخفی کند
 
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت می گذارد برایم ، وقت می گذارم برایش
.
.
.
نگرانش میشوم
دلتنگش میشوم
دوستش دارم
.
.
 
.
وقتی درصحبت هایم 
 
به عنوانِ دوست یاد میشود
مطمئن میشوم حقیقی ست
.
.
.
هر چند کنارِهم نباشیم
هر چند صدای هم را نشنیده باشیم
هر چند همدیگر را ندیده باشیم
.
.
.
.
 
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد مهم نیست
مهم آن است که من همیشه به یادش خواهم بود
و یاد و تمام خاطراتش در خاطرم خواهد ماند
.
.
.
.
.
برای همیشه

سخن روز

همیشه برای آمدن کسی به زندگیتان دلیلی وجود خواهد داشت
یا شما برای تغییر زندگیتان به او نیاز خواهید داشت
یا او برای تغییر زندگیش به شما...

خدا از انسان چه میخواهد

 
شبی از شب‌ها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آن که استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت او را نظاره می کند.
استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می‌کنی؟
شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطفش.
استاد گفت: سوالی می‌پرسم، پاسخ ده.
شاگرد گفت: با کمال میل استاد.
استاد گفت: اگر مرغی را پروش دهی، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آن که از گوشت و تخم آن بهره‌مند شوم.
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمی‌توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را خواهی کشت، تا از آن بهره‌مند گردی؟!
شاگرد گفت: نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخم‌ها برایم مهم‌تر و با ارزش‌تر خواهند بود.
استاد گفت: پس تو نیز برای خداوند چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا باارزش‌تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت گردی. تلاش کن تا آن قدر برای انسان‌ها، هستی و کائنات خداوند، مفید و باارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را به دست آوری.
خداوند از تو گریه و زاری نمی‌خواهد، او از تو حرکت، رشد، تعالی و با ارزش شدن را می‌خواهد و می‌پذیرد، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را .....

سخت تر از مرگ حاجت خواستن از نا اهل است .
امام علي (ع )