گفتم برو اونور پول ندارم!!
میگه: نمیگفتی هم از قیافت معلوم بود
ینی قیافم انقدر داغونه؟!؟
" عشق براي تمام عمر"
عشق براي تمام عمر پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که ميدانم او چه کسي است...!
بسمه تعالی
گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
بارها گفتهام و بار دگر میگویم: «کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، میداند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند.»
الهم عجل لولیک الفرج
هیچ داری از دل مهدی خبر؟؟؟
گریه های هر شبش را تا سحر؟؟؟
او که ارباب تمام عالم است...
من بمیرم،سر به زانوی غم است...
شیعیان!!!
مهدی غریب و بی کس است...
جان مولا معصیت دیگر بس است...
:::::اللهم عج لولیک الفرج:::::
مرد نصفه شب در حالی که درحالت غیر طبیعی (به خاطر مصرف ...) بوده میاد خونه و دستش می خوره به
کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش
می بره.
زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه.صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار
داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده…
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره …
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته…
زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست…
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم…
زود بر می گردم پیشت عشق من دوست دارم خیلی زیاد…
مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت
رو در بیاره تو در حالی که حالت طبیعی نداشتی بهش گفتی…
هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن…
من ازدواج کردم…
|
اسمش را میگذاریم
دوســــــــــــــتِ مــــــــــــــجازی
اما آن سو یک آدم حقیقی نشسته خصوصیاتش را که
نمیتواند مخفی کند
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت می گذارد برایم ، وقت می گذارم برایش
.
.
.
نگرانش میشوم
دلتنگش میشوم
دوستش دارم
.
.
.
وقتی درصحبت هایم
به عنوانِ دوست یاد میشود
مطمئن میشوم حقیقی ست
.
.
.
هر چند کنارِهم نباشیم
هر چند صدای هم را نشنیده باشیم
هر چند همدیگر را ندیده باشیم
.
.
.
.
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد مهم نیست
مهم آن است که من همیشه به یادش خواهم بود
و یاد و تمام خاطراتش در خاطرم خواهد ماند
.
.
.
.
.
برای همیشه |