یه روز خوب با کلی حال و هوایی که برات تازه است دلهره ،دلتنگی،ترس،استرس شیرین
امروز روز زن و به روز مادر
به همه مادرای سرزمینم این روز فرخنده رو تبریک میگممم
نمیدونم تو این روز باید خوشحال باشم یا ناراحت
دیشب کسی خواست خوشحالم کنه من حرفی زدم و ناراحت شد از دیشب تا الان حال دلم خرابه
چرا تو اون لحظه اون حرفو زدم پشیمونم ،از ترس بود بخداااااااااااااااا
والله من که خوشحالم میشم ببینمش کنارش آرامش دارم
اولین روزمون اینطوری با دلخوری پیش رفت امیدوارم خدا خودش کمکم کنه که این آروم بشه و دلخوری رو رفع کنه بینمون و بتونم از دلش در بیاررررررررم ان شاالله
خدایا توکل کردم به نامت به اسمت خودت کمکم کن لطفاااااااااااااااا
وقتش رسید خدایا شکررررررررررررررررررررررررررررررررررت و هزار بار شکر
برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو میکنم.
آرامش آرزو میکنم.
برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با آرامش خانواده به خواب روی.
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو میکنم که
"خودت باشی"
يه پيرمردى هست اولِ ملاصدرا، گلفروشه... گل نرگس ميفروشه!
شاخه شاخه ى گل هاش، بوى عشق ميده...
اونَم كه عاشقِ گلِ نرگس... از اون دخترايى نيس كه بخواد پولامو براى چيزاى الكى خرج كنم!
مثلاً راضى نيس كه هِى مثه معالى آباديا كه يه ماشين بنز، زيرِ پاشون هست و با عشقشون هرشب برن دُور دُور خريدِ عطر و كيف گرون قيمت و بعدشم هفت خوان غذا بخورن و برگردن خونشون!
نه، كلاً مخالفِ اين چيزاس...
ميگه جاىِ رستوران، سه تا از اون اَناراىِ خونتون رو بچين و بيار كه دون كنيم و بخوريم! هم سالمتره هم ساده تر...
ولى هميشه ميگه وقتى مياى هَمو ببينيم، جاى دو شاخه گلِ نرگس، چارتا بگير...
دلم برا پيرمرده ميسوزه!
مطمئنم يه معشوقى تو ملاصدرا داشته كه هرروز، وقتِ ديدارشون، گل نرگس براش ميبرده... اون موقع ها هم كه موبايل نداشته سلفى بگيره و پستش كنه تو اينستا و زيرشم بزنه: "مرسى كه هستى" يا "من و عشقم يهويى"!
ولى از تهِ دلش دوسِش داشته كه هنوزم كه هنوزه، همونجاى قرارشون، گلِ نرگس به دست ايستاده كه معشوقش بياد...
يه روز خواسم برم ببينمش.
طبقِ عادتِ معمول، رفتم سرِ ملاصدرا كه گل براش بگيرم...
ديدم كنارِ پيرمرده ايستاده!
آروم از پشت رفتم چشاشو گرفتم...
بلند بلند ميخنديد ديوونه... هزار بار بهش گفته بودم كه جلو جمع بلند نخنده! مگه تو كتش ميره؟! ديوونس...
ولى يهو جا خورديم...
ديديم پيرمرده داره دستاشو ميكشه رو گونَش و اشكاشو پاك ميكنه!
گفتم: "پدر جان.. چرا گريه ميكنى؟! چيزى شده؟!"
گفت: " منم تا دلت بخواد همين كارى رو كه تو الآن كرديو، انجام دادم! چقد دلم تنگِ اون روزا شد!"
گفتم: " ببخش پدرجان كه ناراحتتون كرديم... اصلاً عمد نبود..."
گفت: " نه پسرم! اتّفاقاً كار درستو ميكنى! همينطور ديوونگى كنين... دل و قلوه بدين... عاشق بمونين... فقط عاشق بمونين... اونم تا ابد!"
نميتونسم ناراحتىِ تو صورتشو تحمل كنم. خدافظى كرديم و رفتيم باغ اِرَم، اَنارا رو آوردم بيرون و شروع كرد به دون كردنشون...
گفتم: " بيا يه قولى به هم بديم... نشه ده بيست سالِ ديگه عينِ اين پيرمرده بشيم و حسرتِ روزاى خوبمونو بخوريم! بيا قول بديم ابدى باشيم... نه من بد شم نه تو! اَزَمون يه ما بمونه كه فردا پس فردا كه نوه هامون روبرومون ايستادن، بهشون با افتخار بگيم كه مثل خودمون عاشق شَن..."
رسم و رسومات قبل با الان فرق کرده