زندگی

وقتی زندگی از جاده چالوس تبدیل به اتوبان همت می شود نه از مسیر لذت می بری و نه به مقصد می رسی. تنها در ترافیک عمر می گذرانی.

به نام دوست

گاهی خورشید پشت ابر قایم می شه و نمی تونیم ببینیمش ولی گرماش رو حس می کنیم، درست مثل دوستای خوبی که از دیدارشون محرومیم ولی گرمای حضورشون همیشه پشتمون رو گرم می کنه.. و من خوشبختانه از نعمت داشتن همچین دوستان خوبی برخوردارم، بسیار زیاد و به همشون افتخار می کنم.

مدتیه که دچار بی تفاوتی شدم، نه نسبت به همه چیز ولی نسبت به خیلی مسائل. خیلی از حرفها و کارهایی که قبلاَ اذیتم می کردن دیگه واسم مهم نیستن، می بینم، می شنوم و می گذرم.

به گمونم این قضیه از چند جا نشأت می گیره:

یکی اینکه اونقدر تو اطرافم بدی دیدم و اذیت شدم که بدنم حالت تدافعی به شکل بی خیالی به خودش گرفته و یکی دیگه اینکه اهمیت اطرافیانی که قبلاَ حرف و کارشون اذیتم می کرد، کمتر شده در نظرم، و یا چون امیدم رو به مفید واقع شدن اعتراض از دست دادم دیگه این کار رو کنار گذاشتم. در عین حال به این قضیه بی تفاوتی واقفم و ذهنم رو گاهی به خودش مشغول می کنه ولی عمدتاَ با بی تفاوتی از کنار اون هم رد میشم و به خودم میگم: خوب اینجوری شده دیگه... 

در رابطه با این قضیه یه خواب عجیب دیدم، یه خوابی که کاملاَ با رفتارم در عالم هوشیاری فرق داشت.. خواب دیدم با یه راننده اتوبوس سر اینکه ما رو درست به مقصد نرسونده بود دعوام شد و اونو کشتم!!! و البته بعدش از شدت وجدان درد از خواب بیدار شدم... این خواب شاید خیلی چیزها رو روشن کنه، این که درسته که اعتراض به معنای واقعیش داره تو زندگیم کمرنگ میشه و به جای اعتراض کردن و مخالفت کردن ترجیح می دم از اون موقعیت و یا فرد فاصله بگیرم و درگیرش نشم، ولی این اعتراض ها و مخالفتها و همه ی این توجهات یه جایی جمع می شن و قلمبه می شن و ... نمی دونم آخرش چطور میشه، فقط امیدوارم مثل تو خوابم یهو یه مشت نشه و یه جا فرود نیاد.

قديم و جديد

معتقد شده ام به اصالت قدما، به فكر و زندگيشون..همه چي..ما هم الان دنباله رو همونها هستيم و اين باعث ميشه رو بيارم به خوندن كتب قديمي، تو فكرش هستم به محض اينكه فرصتي دست بده..و چيزي كه بيشتر از همه باعث شده به اين قضيه معتقد شم مطالعه اي بود كه راجع به تاريخچه ي مبلمان داشتم و به طرز باور نكردني اي شباهت بين مبلمان هزارن سال پيش و نوع رفتار مردم رو با اونها نسبت به مبلمان امروزه ديدم، و اين باعث شد به شباهت  دغدغه ها و فكرهاشون هم ايمان بيارم...ايمان آوردم و حالا مي خوام برم دنبالشون..در انتظار يك فرصت

عيد

اولين خاطره اي از عيد كه يادم مياد مربوط ميشه به خيلي بچگي،يادم نيست چند ساله بودم احتمالا 2 يا 3 سال..تحويل سال عصري بود،هواي روشن،حدود ساعت 4-3 ، كل فاميل پدري جمع بودند، مثل اين خونواده هاي پدر سالار ولي پدربزرگي در كار نبود..مادر بزرگم بود كه همه بچه هاش رو دور خودش جمع كرده بود،من و بقيه نوه ها دور سفره نشسته بوديم و با هيجان به ماهي ها زل زده بوديم و بلند بلند صحبت مي كرديم و مي خنديديم..بزرگتر ها اما تقريبا پراكنده بودند و از اون پايين كه ما نشسته بوديم فقط پاهايي رو ميديديم كه به از اين طرف به اون طرف ميرفتند و دامنهايي كه پشت سرشون مي رقصيدن..اون موقع ها جوراب رنگ پا خيلي مد بود و خيلي هم بدرنگ بود!!! هيجان اون موقع رو هنوزم تو وجودم احساس مي كنم،يه اتفاقي قرار بود بيافته..يه اتفاق خوب،يادمه كه اون موقع عيد سال گذسته رو هم بخاطر مياوردم ،يه جورايي مي دونستم داستان نوروز رو..بعد يهو بزرگترها هم دور سفره جمع شدند ولي ننشستند.همونطور ايستاده جيغ زدند و ما هم به تبعيت از اونها جيغ زديم و شادي كرديم و سرپا استاديم كه ببوسنمون و بعد مادر بزرگمون بهمون عيدي بده،بعد هم احتمالا بقيه بهمون عيدي داده بودند و ... همين،تا اينجاي قضيه تو خاطرم هست و اين داستانيه كه كمابيش هميشه تكرار ميشه با اين تفاوت اين سالها ديگه كل فاميل دور هم جمع نميشند و هر خونواده اي واسه خودش سفره هفت سين ميچينه،ديگه واسه 3 تا ماهي مون(واسه من و برادر هام) اسم نميذاريم و موقع خريد فروشنده اونها رو انتخاب مي كنه نه ما..حالا َديگه ما هم جزء بزرگترها شديم

مترو

اولين باري كه با پديدۀ فروشنده هاي سيار مترو مواجه شدم خيلي ديد خوبي نسبت بهشون نداشتم، فكر مي كردم يه مشت جنس بنجل رو ميارن و با قيمت زيادي به مسافرها مي فروشند.مترو رو شبيه به بازاري واسه فروش اجناس چيني ميدونستم.اولين چيزي رو هم كه فروشش رو ديدم پيراشكي يا به اصطلاح خودشون دونات بود، تصور نمي كردم كسي ازشون خريد كنه ولي بالعكس فروش خوبي داشتن. بعد از مدتها بر حسب مسيرهاي رفت و آمدم مترو به يكي از مهمترين وسايل نقليه ام تبديل شد. مسيرم معمولا طولاني بود و از پنجره ها هم فقط سياهي رو مي شد ديد، به همين خاطر دست فروشهاي سيار توجه ام رو جلب مي كردن، طولي نكشيد كه بدونم جنسهاشون نه تنها بد نيست كه خوب هم هست و خيلي هاشون رو بيرون از مترو نمي تونستي پيدا كني، جنس چيني هم بينشون بود ولي اكثرا اجناس ايراني بودن، از دستمال نظافت و لوازم آرايش گرفته تا لباس و جوراب و وسايل آشپزخونه.ديگه اين نگاه كردن وسايل مختلف بود كه مسير مترو رو برام قابل تحمل مي كرد. امروز كه سوار مترو شدم جاي خاليشون رو احساس كردم ، بعد از چند دقيقه حوصله ام سر رفت و اطرافم رو به دنبال صدا يا نشوني از اونها گشتم، بالاخرا سر و كله يكيشون پيدا شد، كيف مي فروخت، دختر جووني كه از صداي آرومش افسردگي بيداد مي كرد، ناي تبليغ جنسهاش رو نداشت و به كسي نگاه نمي كرد، مترو كه به ايستگاه بعدي رسيد صداي خشن و مردونه اي واگن رو پر كرد:بيا پايين،آهاي با توام!! پايين...دخترك سرش رو پايين انداخته بود و تپش قلبش نمي ذاشت اوامر مامور رو بشنوه، حالا اين صاحب صدا بود كه از كيف دخترك گرفت و به بيرونش كشيد،تند،خشن،سنگين و بي رحم...حالا دليل خلوتي امروز واگن رو متوجه شدم،پيش خودم به روزهاي آينده فكر مي كردم كه بايد فضاي خفۀ مترو رو تحمل كنم،بدون صداي مادراني كه از صبح تا شب توي ايستگاههاي مترو ميدويدند تا كمي از بار زندگي خونواده هاشون رو به دوش بكشند.مادراني كه از اين واگن به واگن بعدي مي رفتند و جنسهاشون رو دونه به دونه نشون مسافرها مي داند و مدام مي گفتن:خانمها دونات دارم،دوناتهاي خوشمزه،كسي دونات مي خواد خانمها؟هركس دونات مي خواد بگه بهش بدم... و با سير كردن شكم مسافر خسته اي سعي در سير كردن شكم بچه هاشون داشتند و دختراني كه با دست فروشي تو مترو مي خواستن خودشون رو كمي بالا بكشند تا ذره اي از امكانات دخترهاي ديگه رو واسه خودشون فراهم كنن..آيا شغل ديگه اي براي اين افراد فراهم ميشه؟!!

من خندیدم و تو لرزیدی..من رقصیدم و تو چرخیدی..من خواندم و تو نالیدی..من بالیدم و تو خوابیدی..من آوا سر دادم که:هی جهان!!هم پیاله ی شبهایم باش و سودای سرخوشی روزهایم.. و تو رو درکشیدی از خنده ی آفتاب..تا به حال سحر را دیده ای؟دمی را با لذت فرو برده ای؟موهایت را ول داداه ای در دست باد؟سیبی را با لذت گاز زده ای؟قهقهه خندیده ای به این زمان بی حساب؟ دست کسی را فشرده ای از روی محبت؟برای دلت زیر آواز زده ای؟پای برهنه دویده ای در دشت سبز بهاری؟زندگی را در غنچه ی یاسی بوییده ای؟ خدا را در چشمان کودکان دیده ای؟دستت را به دست رمالی سپرده ای،که بخواند خط عمرت را در امتداد خطوط بی انتها؟تا بحال زندگی کرده ای؟!!

این پست برای کسی ست که نامش را نمی دانم و تنها دو چشم نهان در پس پرده ای از او دیده ام که باشم یا نباشم مرا می پاید،به امید روزی که سرگرمی را در جایی بهتر بیابد.آمین

   ازم پرسیدی چرا اینقدر دیر به دیر پست جدید میذاری و من فقط نگاهت کردم..عزیزم این روزها حتی واسه خودم هم حرفی ندارم،نگاه می کنم ولی نمی خوام ببینم،بغضهایی هستن که تو گلوم خفه شون می کنم، ذهنم رو بستم،به روی همه چی...خودم رو سپردم به همون جبر جغرافیایی...این روزها با خودم هم حرف نمی زنم...

لبو لبو دارم لبو

یه گاری قدیمی با یه چراغ زنبوری و لبوهای سرخ با بخاری که ازشون بلند میشه و سردی هوا رو به سخره می گیره..همین ساده، چرخ زندگی چند نفری رو می چرخونه که گرمی اون رو می شه با لحظه ای درنگ درک کرد.

"خوشگلترینش رو برای شما سوا کردم"..آره، بهترین لبو رو برای هر مشتریش میذاشت..

"باید صبر کنی که گرم گرمش کنم براتون"..با آرامش کنار چرخ زندگیش می مونم و یاد شعری از فروغ می افتم که از زبون دختر کوچولویی که رو گاری برادرش می نشینه روایت میشه

ارگونومي

انواع و اقسام تدريسها رو در طي اين ساليان ديده بوديم،يكي جوك ميگه، يكي تمرين ميده، يكي بيگاري مي كشه، يكي....امااااا...نوع خاصي از تدريس هستش كه تنها در درس شيريني به اسم ارگونومي ارائه ميشه كه شامل بيان سرفصلهاست..تنها و تنها..نه!!!!!!!!! توضيحات پشت بندي هم داره

سرفصل درس:بررسي رابطه متقابل انسان و محيط كار

توضيح استاد: رابطه انسان و محيط كار بايد بررسي بشه و بايد در نظر داشت كه بصورت متقابل باشه يعني رابطه انسان و محيط كار به صورت متقابل بررسي بشه،با اين ترتيب مي توان رابطه متقابل انسان و محيط كار را بررسي كرد و....اينها همه معماري داخلي هستش،يعني رابطه انسان و محيط كارش كه بصورت متقابل هست رو بايد بررسي كنيد......