زندگی
به گمونم این قضیه از چند جا نشأت می گیره:
یکی اینکه اونقدر تو اطرافم بدی دیدم و اذیت شدم که بدنم حالت تدافعی به شکل بی خیالی به خودش گرفته و یکی دیگه اینکه اهمیت اطرافیانی که قبلاَ حرف و کارشون اذیتم می کرد، کمتر شده در نظرم، و یا چون امیدم رو به مفید واقع شدن اعتراض از دست دادم دیگه این کار رو کنار گذاشتم. در عین حال به این قضیه بی تفاوتی واقفم و ذهنم رو گاهی به خودش مشغول می کنه ولی عمدتاَ با بی تفاوتی از کنار اون هم رد میشم و به خودم میگم: خوب اینجوری شده دیگه...
در رابطه با این قضیه یه خواب عجیب دیدم، یه خوابی که کاملاَ با رفتارم در عالم هوشیاری فرق داشت.. خواب دیدم با یه راننده اتوبوس سر اینکه ما رو درست به مقصد نرسونده بود دعوام شد و اونو کشتم!!! و البته بعدش از شدت وجدان درد از خواب بیدار شدم... این خواب شاید خیلی چیزها رو روشن کنه، این که درسته که اعتراض به معنای واقعیش داره تو زندگیم کمرنگ میشه و به جای اعتراض کردن و مخالفت کردن ترجیح می دم از اون موقعیت و یا فرد فاصله بگیرم و درگیرش نشم، ولی این اعتراض ها و مخالفتها و همه ی این توجهات یه جایی جمع می شن و قلمبه می شن و ... نمی دونم آخرش چطور میشه، فقط امیدوارم مثل تو خوابم یهو یه مشت نشه و یه جا فرود نیاد.
اولين باري كه با پديدۀ فروشنده هاي سيار مترو مواجه شدم خيلي ديد خوبي نسبت بهشون نداشتم، فكر مي كردم يه مشت جنس بنجل رو ميارن و با قيمت زيادي به مسافرها مي فروشند.مترو رو شبيه به بازاري واسه فروش اجناس چيني ميدونستم.اولين چيزي رو هم كه فروشش رو ديدم پيراشكي يا به اصطلاح خودشون دونات بود، تصور نمي كردم كسي ازشون خريد كنه ولي بالعكس فروش خوبي داشتن. بعد از مدتها بر حسب مسيرهاي رفت و آمدم مترو به يكي از مهمترين وسايل نقليه ام تبديل شد. مسيرم معمولا طولاني بود و از پنجره ها هم فقط سياهي رو مي شد ديد، به همين خاطر دست فروشهاي سيار توجه ام رو جلب مي كردن، طولي نكشيد كه بدونم جنسهاشون نه تنها بد نيست كه خوب هم هست و خيلي هاشون رو بيرون از مترو نمي تونستي پيدا كني، جنس چيني هم بينشون بود ولي اكثرا اجناس ايراني بودن، از دستمال نظافت و لوازم آرايش گرفته تا لباس و جوراب و وسايل آشپزخونه.ديگه اين نگاه كردن وسايل مختلف بود كه مسير مترو رو برام قابل تحمل مي كرد. امروز كه سوار مترو شدم جاي خاليشون رو احساس كردم ، بعد از چند دقيقه حوصله ام سر رفت و اطرافم رو به دنبال صدا يا نشوني از اونها گشتم، بالاخرا سر و كله يكيشون پيدا شد، كيف مي فروخت، دختر جووني كه از صداي آرومش افسردگي بيداد مي كرد، ناي تبليغ جنسهاش رو نداشت و به كسي نگاه نمي كرد، مترو كه به ايستگاه بعدي رسيد صداي خشن و مردونه اي واگن رو پر كرد:بيا پايين،آهاي با توام!! پايين...دخترك سرش رو پايين انداخته بود و تپش قلبش نمي ذاشت اوامر مامور رو بشنوه، حالا اين صاحب صدا بود كه از كيف دخترك گرفت و به بيرونش كشيد،تند،خشن،سنگين و بي رحم...حالا دليل خلوتي امروز واگن رو متوجه شدم،پيش خودم به روزهاي آينده فكر مي كردم كه بايد فضاي خفۀ مترو رو تحمل كنم،بدون صداي مادراني كه از صبح تا شب توي ايستگاههاي مترو ميدويدند تا كمي از بار زندگي خونواده هاشون رو به دوش بكشند.مادراني كه از اين واگن به واگن بعدي مي رفتند و جنسهاشون رو دونه به دونه نشون مسافرها مي داند و مدام مي گفتن:خانمها دونات دارم،دوناتهاي خوشمزه،كسي دونات مي خواد خانمها؟هركس دونات مي خواد بگه بهش بدم... و با سير كردن شكم مسافر خسته اي سعي در سير كردن شكم بچه هاشون داشتند و دختراني كه با دست فروشي تو مترو مي خواستن خودشون رو كمي بالا بكشند تا ذره اي از امكانات دخترهاي ديگه رو واسه خودشون فراهم كنن..آيا شغل ديگه اي براي اين افراد فراهم ميشه؟!!
این پست برای کسی ست که نامش را نمی دانم و تنها دو چشم نهان در پس پرده ای از او دیده ام که باشم یا نباشم مرا می پاید،به امید روزی که سرگرمی را در جایی بهتر بیابد.آمین
"خوشگلترینش رو برای شما سوا کردم"..آره، بهترین لبو رو برای هر مشتریش میذاشت..
"باید صبر کنی که گرم گرمش کنم براتون"..با آرامش کنار چرخ زندگیش می مونم و یاد شعری از فروغ می افتم که از زبون دختر کوچولویی که رو گاری برادرش می نشینه روایت میشه
سرفصل درس:بررسي رابطه متقابل انسان و محيط كار
توضيح استاد: رابطه انسان و محيط كار بايد بررسي بشه و بايد در نظر داشت كه بصورت متقابل باشه يعني رابطه انسان و محيط كار به صورت متقابل بررسي بشه،با اين ترتيب مي توان رابطه متقابل انسان و محيط كار را بررسي كرد و....اينها همه معماري داخلي هستش،يعني رابطه انسان و محيط كارش كه بصورت متقابل هست رو بايد بررسي كنيد......