گرانی رمز عبوری دیگر...

وبلاگ غبار فتنه یادداشتی که بی مناسبت با گرانی های کمرشکن در جامعه نیست را منتشر کرده که آنرا در زیر میخوانید:

بعد از گذشت  یک سال  از فتنه  88تحلیل کردن که ، تمام اتفاقات سال 88 از قبل برنامه ریزی شده بود و دشمنانمان بااستفاده از عناصر داخلی قصد انقلاب مخملی داشتن و رمز عبورشان " تقلب بزرگ" بوده است ...
حالا بعد از گذشت حدودا 3 سال دوباره زمزمه فتنه بزرگتری به گوش میرسد...
 
فتنه ای که این بار نه  از انتخابات بلکه از ماهها قبل از انتخابات  آغاز شده است و به مراتب پیچیده تر و
خطرناک تر از آن است . زیرا ضربه ی مستقیم به زندگی معشیتی مردم دارد وارد می کند
 پس خیلی بصیرت بالایی هم  می خواهد .
 
"گرانی" ارز و دلار نقل محافل این روزهای رسانه های بیگانه اعم از  سیاسی و غیر سیاسی شده است و
البته بماند که در داخل هم بهانه ای شده تا بعضی ها فحش هایی  سالها که در دلشان از مقام بالا وپایین این نظام  مانده بود ،در کوچه و خیابانها بدهند!!

هیچ دقت کرده اید که عقده هایشان را بر سر چه کسی دارند خالی میکنند؟؟
بر سر کسی که دو سال است از جهاد اقتصادی و تدبیر در حوزه اقتصادی صحبت می کندولی هیچ کس گوش نمی دهد. برسر کسی که بیش از هر کسی دلسوز و نگران مردم است و 2 سال هست در سخنرانی اش از بیان این مسئله فروگذار نمی کند .
مگرنه اینکه حکم جهاد بر هر مسلمان مکلفی واجب است ؟؟!! 1سال و 7 ماه و اندی از سال90 و صدور حکم جهاداز سوی رهبر انقلاب در حوزه اقتصادی می گذرد ، اما هنوز کسی لبیک نگفته است !!!
وای بر ما وای بر مسئولین ما ....
یادمان باشد عاشورای امسال عزاداری نکنیم
چون اگر ما مدعیان ولایت،  آن زمان در کربلا بودیم  امام را تنها میگذاشتیم ...
 همان گونه که امروز ....

کلام آخر :
نگویید از دست من کاری بر نمی آید
چون امام خامنه ای
در یک جمله خطاب به همه‌ى ملت ایران فرمودند : در این جهاد اقتصادى همه شریکند.

تقدیم به بغضهای شکسته و نشکسته...

احیا
ملحفه را رویش کشید و گفت: «تا اذان بیدارم نکنید! نمیخواهم شب احیا خوابم بگیرد».
حالا هم خیلی آرام گرد و خاک صورتش را پاک میکنم. می ترسم بیدار شود!

میهمانی
افطار امروز همه بچه ها مهمان مادربزرگ بودند.حتی نوهه ای شهرنشین هم دو ساعت زودتر از اذان خودشان را به روستا رسانده اند. میهمانها در حسرت شنیدن خوش آمدگویی مادربزرگ گریه میکنند!

افطار
باز هم علی رغم منع دکترش روزه گرفته بود. چند ساعتی تا افطار باقی مانده بود که فشارش پایین افتاد و به اصرار عیالش پای سفره نشست. با چشمهای خیس لقمه اول را که برداشت، زلزله آمد و روزه اش کامل ماند!

مسافر

«این حاج آقا کیه؟ بچه همین روستا بود؟»
«نه آقای مهندس! طلبه قم بود و برای تبلیغ به روستای ما آمده بود! نفس گرمی داشت!»

گاو
مرد دست انداخت دور گردن گاو ماده و گریه اش گرفت.
«گفتم صفیه نگران نباش، خدا بزرگه! بعد ماه رمضان گاو را می فروشم و جهیزیهات را جور میکنم!»

وام
«این شب قدر آخری دعا کن وام جور بشه! این خونه گلی را می زنم زمین و با آهن میسازمش!»
زن روی سجاده اش «انشاءالله»ی گفت و قرآنش را باز کرد. «اذا زلزلت الارض زلزالها...»

تولد
زن دست روی شکمش کشیده و گفته بود: «اگر تو همین ماه به دنیا اومد نامش را میذاریم رمضان! باشه؟». پرستارها داد زدند: «نوزادش زندهست! زود ببریدش اتاق عمل!». مرد با خودش گفت: «نامش را می ذارم خداداد!».

گریه خونین آذربایجان در شب قدر

در حالی که در بهترین شبهای ماه رمضان یعنی شبهای قدر به سر می بردیم شاهد لرزش دیوارهای خانه هایمان بودیم. لرزشی که دقایقی بعد خود را بیش از پیش نشان داد و تا ساعت های مداوم مردم آذربایجان را تحت تاثیر شرایط جدید قرار داد.

پس از وقوع زمین لرزه در تبریز با خبر شدیم محل دقیق این زمین لرزه کمی آن طرفتر در ورزقان و اهر و هریس گزارش شده است. اتفاقی که در ابتدا به نظر می رسید زیاد جدی نباشد ولی گذشت زمان چیز دیگری رقم زد.
در تبریز شاهد ترس و واهمه مردم بودیم در حالی که اتفاق بزرگ کمی آن طرفتر به وقوع پیوسته بود. با گذشت دقایق خبرهای ناراحت کننده بیشتر می شد و شمار از دست رفتگان به شدت در حال صعود بود.
از ساعات اولیه شب پیگیر شدیم تا از وضعیت آنهایی که چند کیلومتر آن طرفتر شب را در کوچه و خیابان به سر برده بودند با خبر شویم. فقط دعا می کردیم که خدایا به مردم آذربایجان رحم کن و خود حیاتشان را به آنها بازگردان.
ساعت ها می گذشت و اخبار ناگوار شدت می یافت. خبر می دهند تعداد کشته شدگان به 50 نفر رسیده است هنوز ساعت 11 شب نشده که می گویند 10 نفر هم در هریس جان خود را از دست دادند؛ این بار نوبت ورزقان است که در شب قدر خون گریه کند، باز هم آمار بیشتر و بیشتر می شود....
دختر خانم نوجوان شهرستانی امشب در خیابان ها شب را صبح کرده است. بد نیست به دنیای او هم گذری داشته باشیم؛ " زمین می لرزه...جیغ می کشیم...جمع می شیم توی حیاط....زیر تاک های انگور...صدای آمبولانس ها قطع نمیشه...حرف می زنیم و می خندیم ولی ته دل های هممون می لرزه...سحری ها رو میخورن... و بعد صدای اذان...سر روی بالش میزارم زیر سقف ِ آسمون... به ستاره ها نگاه می کنم و ایمان دارم طلوع صبح فردا رو می بینم... چقدر سنگین ِ همه چیز!" دیگر آرام و قرار ندارم، خدایا بر ما ببخش، بر مردمان همزبان ِ من ببخش، بر خانه های ویران شده و مردمان آواره ببخش...
ساعت نزدیک های صبح می شود و باز هم از همکارانی که راهی مناطق زلزله زده شده اند خبر می گیریم. می گویند تعداد کشته شدگان به شدت در حال افزایش است؛ عملیات نجات به دلیل تاریکی هوا با مشکل مواجه شده است؛ مردم با کمبود آب و مواد غذایی رو به رو هستند.
چه می شود کرد، ما اینجا و تو کمی آنطرفتر. به یاد می آورم که شنبه بود، آغاز هفته ای برای ما و پایانی برای همه هفته های عمر تو؛ غمت آوار می شود بر سرم، و آرزوهایی که اینک زیر تلی از خاک مدفون اند و روزه ای که هرگز افطار نشد...
هموطن روستایی ام ساعت 5 صبح است، به چه می اندیشیدی؟ به مزارع نخود، به شیر گاوها، به سیب باغ ها، به نتایج کنکور، به عروسی دخترت، پایان خدمت پسرت یا به بیست و چندمین قسمت سریال " خداحافظ بچه"... آسوده بخواب که آبادی ات ویران شد؛ دیگر دست های پینه بسته ات به چه کار می آید؟ یک عمر هم که بیل بزنی نه سقف کاه گلی خانه ات تعمیر می شود و نه کمر شکسته ات راست...
می خواهم صدایم را در گلو نگه دارم؛ اینجا آذربایجان است که اکنون در خون تپیده و شب را در تنهایی خود صبح خواهد کرد تا شاید سپیده دم روزنه های امیدی به چشمانش برسد.
هیچ کس هنوز نمی داند در قلب آذربایجان چه می گذرد؟ یکی مدالهای المپیکش را می شمرد؛ دیگری گناهانش را می شمرد و قرآن بر سر می گذارد که خدایا العفو و در همین نزدیکی کودکی می شمرد که از خانواده اش چند نفر باقی مانده اند....
دیگر صبح شده است و خورشید فروزان در آسمان طنین انداز شده است. باز هم به سراغ دوستانم می روم تا شاید روزنه های امید را ببینم. صحبت هایشان غم نشسته بر قلبم را سنگین تر می کند: اینـا صبح همه کنار هم بودن و دم ظهر سر یه سفره بودن ولی حالا...
با دوستانم که ساکن اهر هستند تماس می گیرم. می گویند "زلزله امون نمیده، 5 دقیقه یه بار زیر پامون داره میلرزه" می بینم که زلزله تن مردم آذربایجان رو به لرزه درآورده؛ به یاد حرفهای دوستم می افتم لحظه ای به فکر فرو میروم چه حالی داره وقتی که عزیزتو از زیر خاک درمیاری...
اشک در چشمانم جمع می شود خیلی سخت است تحمل چنین غمی سوزناک؛ مردم آذربایجان برای فرار از زلزله به آغوش هم پناه بردند ولی ضربات زلزله سپر آنها را درهم شکست.
ای دوست من که اکنون در دل خاکها خوابیده ای؛ شاید مادر و پسری هستید، شاید نو عروس و دامادی، شاید خواهر برادری که مرهم درد هم بودید نمی دانم... همدیگر را سخت در آغوش کشیده اید، چنانکه دو مرد نمی تواند شما را از هم برهاند، حتی پس از مرگی سرد... شما چنان هم آغوش شده اید که با مرگتان برای ما بفهمانید که پناهی جز آغوش هم نداریم، کسی جز هم نداریم...اندکی دورتر ....
مادر کـودک را روی پایـش گذاشـت آرام تکانش می داد تا آسـوده بخوابـد، کــودک پلــک هایـش سنگیــن شــد، پلــک هــای مــادر نــیز سنگـــین شـــــد، گـویــی کسی مـادر را هــم تکـــان می داد چنــد لحـظه گذشت. مــادر و کــودک هــردو به خواب رفتند کــودک روی پــای مــــادر و مـــادر زیر آواری از خـــــاک...
اما اینبار سخنم با کسانیست که این مطب را می خوانند، هموطن امروز روز امتحان انسانیت است، امروز روز اثبات انسانیت است در سکوت سنگین شب و در میان فریاد و ناله های هم نوعان تنها ماییم که باید یکدیگر را همراهی کنیم وخودمان باید دست همدیگر را بگیریم.
زلزله در آذربایجان

اینک هموطن من زیر آواری از خاک منتظر دست یاریست، اما من امید دارم انسانهایی باشند که به داد بجه های بی کس برسند چون زلزله بیداد میکند و کودکان هنوز کودکی بیش نیستند...

چقدر معصومی!

 

دوباره نگاهت می‏کنم. در این لباس، چقدر تکیده و کبودی، فلسطین!
چقدر زیر چشمانت گود افتاده است، از بس که خمپاره بلعیده‏ای و کودکان دسته‏گُلت، در آغوش گرم تو، واژه خون و جنگ و سنگ را هجی کرده‏اند؛ چقدر معصومی!

 

کافی است زنده بمانی

آرام سرفه کن! مبادا آدم برفی‏ها، صدایت را بشنوند!
تو باید زنده بمانی؛ زندگی‏ات هر قدر هم که به مرگ نزدیک باشد، باید زنده بمانی! زندگی‏ات هرقدر هم که سخت باشد، به مرگِ آنها نزدیک است. اصلاً تو کافی است زنده باشی، تا آنها بمیرند؛ کافی است نامت بر تارک نقشه جهان بدرخشد تا در کنارش، هیچ نام بیگانه‏ای نباشد!
کافی است فلسطین باشی؛ هرچند زخمی، تا اسرائیل نباشد. هیچ ستاره شش‏زاویه‏ای نمی‏تواند با وجود نورافشانی خورشید، پیدا باشد.
مبادا آرزوهایت را بادهای زهرآلودی که از سمت غرب می‏وزند، آلوده کنند؛ تا با خیال راحت، زیتون‏هایت را از ریشه بکنند، کودکانت را پیش از فریاد بکشند، مردانت را پیش از انفجار به گلوله ببندند و زنانت را در سپیده‏دم بدزدند.

الهی العفو

چه شبهای عجیبی . ما در مقابل عظمت پروردگار . قطره در برابر دریا.....

هر چقدر حقیرم ، اوبزرگ است.

هر چقدر گنهکارم ، او بخشنده است.


هر چقدر خطا کارم ، او تواب است.

الهی العفو ها ، بک یا الله ها ، التماس ها ، اشک ها....

مهدی جان

ای منجی ، شفاعتمان کن .

شرمنده ایم ، روسیاهیم...

 تو زبانمان باش.

دردها را دوا ، مریضان را شفا

قلب ها را نوا ، غریبان را آشنا

ای بزرگ من ،ای معبود من ، استجابت کن از این گنهکار شرمسار....

 

 

دعایت میکنم ، روزی بفهمی ای مسافر رفتنی هستی

تو هم گاهی دعایم کن

قحطی انسانیت در میانمار ؟!

به من خبر رسیده كه یكى از آنان به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانى كه در پناه ‏اسلام جان و مالش محفوظ بوده وارد شده و خلخال و دستبند،گردن بند،و گوشواره ‏هاى آنها را از تن‏شان بیرون آورده است...در حالى كه هیچ وسیله‏ اى براى دفاع جز گریه و التماس كردن نداشته‏ اند،آنهابا غنیمت فراوان برگشته ‏اند بدون اینكه حتى یك نفر از آنها زخمى گردد و یا قطره ‏اى خون‏ از آنها ریخته شود اگر به خاطر این حادثه مسلمانى از روى تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد،و از نظر من‏ سزاوار و بجا است!(نهج البلاغه خطبه 27)
  

تاریخ تکرار میشود...

قافله اسرا به شام که رسیدند "خارجی محسوب شدند"
 

برادران مسلمانمان در میانمار "شهروند محسوب نمی شوند"
این روزها بوی کباب گوشت انسان عجیب مشام غرب و شرق را مدهوش نموده است.و میانمار بزرگترین کبابی جهان است...چراغ های سبز آن از دور خوب پیدایند..
 

گرسنگان غربی در کشتی ای که دور اروپا را میچرخد با اپوزوسیونِ دولت -تین سین- قرار ملاقات میگذارند...او هم "مسلمانان را شهروند نمیداند"
 

این وسط بودا هم که طبق معمول خواب است تا پیام به اصطلاح صلحش را به هم کیشانش یادآوری کند...
 

اعراب هم که همه دغدغه برادران اسرائیلی خود را دارند و نگران باز شدن بزرگراه رفح هستند...
 

چین هم که تجارتش مهم تر است...
 

روسیه هم که خود این کاره است..چچن را که یادمان نمیرود...
 

ما هم رویمان سیاه...درگیر مرغ شده ایم...آخر ماه مبارک نزدیک است...مرغ مهم است...مرغ را میخواهیم کباب کنیم...به یاد برادران میانماریمان که کباب میشوند...

اللهم عجل عجل عجل لولیك الفرج

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 دوستان به ادامه ی مطلب برید...

ادامه نوشته

آیا این انصاف است...؟!!

مسلمان کشی در میانمار:

 

برای مشاهده ی ادامه ی عکس ها به ادامه ی مطلب تشریف ببرید...

 

 

 

ادامه نوشته

مهمانی لب های ترَک زده

 

از امروز می توان در کوچه و بازار و اطراف و اطرافیان لب هایی را دید که ترَک زده عشق است و کام هایی را دید که تشنه رضایت خداوند عزیز و مهربان است.

از امروز جلوه حضرت جمیل را بیشتر می توان دید و مزه حضور را بیشتر می توان چشید که شراب روحانی روزه، دلهای عاشقان محبوب ازلی را بیشتر از پیش از خود بی خود خواهد نمود؛

آری در این ماه همچنان که خداوند توانا شیطان را در غل و زنجیر می کشد،دوستان او نفس سرکش شیطان صفت را لجام تقوا می زنند؛

آه که چقدر لحظه های سحر، منتظر زمزمه های عاشقانه و دعای سحر اولیای خدا مانده بود تا باز در کنار آنها زیبا و الهی شود؛و لحظه های افطار منتظر "اللهم لک صمت" گفتن دهان های روزه داران؛

از امروز باز دفتر تقدیر منتظر تغییرات الهی و رهایی گردن ها و تن هایی از نار و عاقبت های مصیبت بار است؛

زیباست،زیباست؛ سر همان سفره ای نشستن که بهترین و زیباترین انسان ها نیز بر سر همان سفره است؛ اماممان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریفنیز در این مهمانی حاضر است و بلکه اوست که با لبخند شیرینش رزق معنوی میهمانان خدا را کامل می کند؛

سلام بر ماه خدا و سلام بر دعوت شدگان به این میهمانی بزرگ و الهی؛ باشد که باز در این شهر الله، صحیفه سعادت را ورق زنیم و قدر خویش را در یابیم و باز در فطر به فطرت و حضرت فاطر رسیم؛ان شاالله.

ولادت حضرت امام خامنه ای(مدظله)

سلامی به گرمای خورشید سوزان در این روزها به همه ی دوستان عزیزم؛

امروز۲۴ تیرماه،سالروز ولادت حضرت امام خامنه ای (مدظله) هستش. امروز آقامون ۷۳ ساله شدند.

امیدواریم که خداوند متعال به حضرت آقا عمر طولانی و با عزت عطا کنن تا پرچم حق رو ایشون به مولامون صاحب الزمان(ارواحنا فداه) برسونن...

آقا جون! ما جوونای عاشق،تولدتون رو بهتون تبریک میگیم

 

رهبر من نور چشمان من است

رهبر من نور چشمان من است / عشق او آیین و ایمان من است

ذوالفقار حیدری در دست او / طاعتش میثاق و پیمان من است

سیدی از نسل پاك فاطمه / هم ز نسل شیر یزدان من است

در ولایت وارث آل نبی / جانشینی از امامان من است

همچو مه تابد به قلب شیعیا ن / نائب خورشید پنهان من است

در هدایت سوی حق آرد مر ا / این هدایت سمت قرآن من است

دوستانش دوست می دارم همی / دشمن او دشمن جان من است

آنكه مهر او ندارد در وجو د / بی گمان همكیش نادان من است

در سخن چون ابر می بارد به دل / در كویر خشك باران من است

ادامه نوشته

ای مظلوم ترین اهل عالم!

  

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال نیمه شعبان میلاد امام زمان (عج) و روز مستضعفان | www.vefagh.co.ir

ای مظلوم ترین اهل عالم!

   شنیده ایم که برای ما پیام داداه ای خدا را به آبروی عمه ی مظلومه ات حضرت زینب(علیهاالسلام)سوگند دهیم وبرای ظهورت دعا کنیم.این بار ما ملتمسانه،تورا به اشک های غریبانه ی حضرت زینب(علیهاالسلام)در سفر اسارت،به مظلومیت امیر المومنین(علیه السلام)آن گاه که او را دست بسته برای اخذبیعت به مسجد می بردند،به استغاثه ی مادر پهلو شکسته ات که در بین دیوار ودر،تورا به یاری می طلبد،به پاره های جگر امام مجتبی(علیه السلام)،به بدن خونین سیدالشهدا(علیه السلام)،به چشم تیر خورده ودستان قلم شده ی حضرت عباس(علیه السلام)،به قنداقه ی خون آلوده ی علی اصغر(علیه السلام)،به فرق شکافته ی علی اکبر(علیه السلام)،به جان دادن غریبانه ی عمه ی سه ساله ات رقیه(علیهاالسلام)در خرابه ی شام،به گردن وپاهای مجروح امام زین العابدین(علیه السلام)،سوگند می دهیم که در درگاه خداوند،دست به دعا برداری واز آستان حضرت احدیت،ظهورخویش را طلب کنی.یا صاحب الزمان!

بیاوصدای یا «اهل العالم»خویش را در جهان طنین انداز فرما:

«الا یا اهل العالم انا الامام القائم».

« الا یا اهل العالم اناالصمصام المنتقم».

« الا یا اهل العالم انّ جدّی الحسین قتلوه عطشانا».

« الا یا اهل العالم انّجدّی الحسین طرحوه عریانا».

« الا یا اهل العالم انّ جدّی الحسین سحقوه عدوانا».

غریبی آقا امام زمان(عج)

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال نیمه شعبان میلاد امام زمان (عج) و روز مستضعفان | www.vefagh.co.ir

به غربت امام زمان(ارواحنا فداه) انديشيده ايم؟ به بي کسي و تنهايي او فکر کرده ايم؟ آيا انديشيده ايم که بيش از هزار و سيصد سال است که امام زمان(ارواحنا فداه) گرفتار غيبت است؟ رسم دوستي اين است که اگر دوستمان مشکلي داشت؛ اگر گرفتاري در زندگيش به وجود آمد او را کمک کنيم. اگر کمک بدني از ما ساخته نبود حداقل براي او دعا مي کنيم تا به خواست خدا مشکلش برطرف شود. 

به راستي دوستان امام زمان(ارواحنا فداه) چه کساني هستند؟ آيا غير از کساني هستند که از ايشان پيروي مي کنند؟ مگر ما خود را از پيروان و دوستان آن جناب نمي دانيم؟

بفرمایید ادامه ی مطلب...

 

ادامه نوشته

انتظار

 

 آلبوم و آرشیو کارت پستال ها | کارت پستال نیمه شعبان میلاد امام زمان (عج) و روز مستضعفان | www.vefagh.co.ir

 

با سلام و احترام به همه ی دوستان عزیزم؛ بالاخره بعد از مدتها توفیق اینو پیدا کردم که وبلاگم رو آپ کنم.

در این پست یه داستان واقعی رو در مورد انتظاربه ظهور آقا امام زمان (ارواحنا فداه) آوردم که امیدوارم که خوشتون بیاد و همه ی ما عبرت بگیریم.

خدمت یکی از بزرگان بودیم، ایشان فرمودند: ما به اتفاق خانواده از قم حرکت می کردیم به سمت مشهد، در قطار بودیم که همسرم شیر نداشت که به بچه بدهد، ما هم عادت نداشتیم که شیر خشک به بچه بدهیم. گفتیم: فعلا آب قندی به بچه می دهیم تا به مشهد برسیم. رفتم دنبال آب جوش. هر چه در قطار تفحص کردم آب جوش پیدا نکردم ...

ادامه نوشته

زندگانی حضرت فاطمه(س)

 

 

زندگى بانوى بزرگ اسلام با آن كه در جوانى به خزان گراييد، در همان دوران كوتاه، درس هاى فراوانى براى پيروان حضرتش به جا گذاشت. يكى از اين آموزه ها كه سراسر عمر پربركت فاطمه مرضيه (س) يكصدا و همسو آن را فرياد مى كرد، "اهتمام و جديت نسبت به دين" بوده است.
مظلوميت با همه بخش هاى زندگى صديقه طاهره(س) پيوند خورد، به ويژه حوادث دوران پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) كه همچو تندبادى بر آن "ياس نبى"وزيد و منجر به شهادت دردناك و غم آور آن "ريحانه رسول(ص)" گرديد، اما همين مظلوميت هاى پيوسته نيز همگى يك جهت را نشان مى دهد و آن "سوى دين دارى و پايدارى به پاى دين اصيل" است.

- ولادت حضرت فاطمه (س) با انزواى مادربزرگوارش ازسوى زنان قريش همراه شد. آنان به دليل ازدواج حضرت خديجه (س) با پيامبر اسلام (ص) با وى قطع رابطه كردند و حاضر نشدند در لحظات دشوار وضع حمل به يارى او بشتابند. بدين شكل زهراى اطهر (س) در فضايى آكنده از مظلوميت متولد شد. اما پيام اين مظلوميت چيزى نبود جز "دفاع از دين خدا و حمايت از رسول خدا محمد (ص)"
- كودكى فاطمه مرضيه (س) با دوره نخست تبليغ دين در مكه توأم گرديد. مشاهده پدر كه به ضرب سنگباران زخمى شده يا شكمبه شتر بر سر و روى مباركش ريخته اند، بخشى از سهم كودكى فاطمه (س) در رسالت دشوار رسول خدا محمد (ص) بود.

دوستان عزیز به ادامه ی مطلب رجوع کنید...

ادامه نوشته

گل محمدی باش ، تا محتاج ادکلن فرانسوی نشوی!

صدای آهنگهای پاپ و . . . آن قدر بلند است که فریاده های «علی» لای نیزارهای اروند جا می ماند و به گوش نمی رسد.

 صدای « آهنگهای مجاز» و « فیلمهای هندی » « «هالیودی » ناله های روایت «فتح» را خفه می کند.

 بر دیوارها ، روی پوستر شهید ، عکس مرده هفتاد ساله می چسبانند و نام شهید را بخاطر اینکه بچه هایمان خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام سوسن و زنبق می گذارند.

 غیرت ، یک شب بی هوا از جیب مردها توی لجنزار غفلت می افتد و . . . . گم می شود.

مردها توی چراگاههای خیابان راه می افتند و گناه می چرند .

زنها مثل دستفروشیها ، کنار خیابان می ایستند و جواهرات بدلی عرضه می کنند و پوست گوزن می پوشند و از زیر روسریهای نازک و . . . . رشته های جهنم شعله می کشد. آنها افتخار می کنند که بچه شان « همبرگر» را درست تلفظ میکند و به « پیتزا » علاقه پیدا کرده است. شکلاتهای نارگیلی ، کار دستِ ما میدهد وبعضیها به اسم تمدن ، به گردنشان زنگوله می اندازند و وقتشان را با آدامس بادکنکی و جدول می گذرانند.

 آنها که می نشیند « ورود آقایان ممنوع» و « ستایش » را با کیف تماشا می کنند وبرای سیلی خوردن پسرحشمت فردوس سریال « ستایش » گریه می کنند و قربون صدقه فلان قاچاقچی« شوک » می روند دیگر وقت ندارند که به سیلی خوردن حضرت زهرا(سلام الله علیها) فکر کنند و خون دل خوردنهای امام امت را بشناسند و کتابهای شهید مطهری را بخوانند و هشدارهای رهبری را جدی بگیرند.

 آنها می خواهند خوش باشند و زندگی خودشان را بکنند. کاری هم به کار کسی نداشته باشند.اگر چنین نکنند ، چه کسی دنبال بهترین آنتن ماهواره بگردد؟ چه کسی فیلمهای سرخ پوستی ببیند و عشق را از فیلمهای هندی یاد بگیرد؟

 کاش مردهایی که غیرتشان را گم کرده اند ، به اندازه دفترچه بیمه شان به اندازه کوپن قند و شکرشان برای پیدا کردنش به دست و پا می افتادند. مردم به استراحت پس از جنگ پرداخته اند . انصافها چرت می زند و وجدانها آنفلانزا گرفته و تابوت عاطفه برزمین مانده است.

 کاش قحطی عفت تمام می شد!

کاش عملیات چریکی چمران فراموش نمی شد!
کاش «حاجبی » ها و « ذاکری» هااز یاد نمی رفتند!

کاش طنین صدای شهید آوینی را با صدای نکره « مایکل جکسون » عوض نمی کردیم .

 کاش از بوی گلاب بیشتر از ادکلن شبهای پاریس و . . . . خوشمان می آمد

چه خوب گفت آنکه گفت :

« گل محمدی باش ، تا محتاج ادکلن فرانسوی نشوی »

 

 

توجّه                                                       توجّه

سلاااام دوستاي خوبم؛

 ميخواستم به اطلاعتون برسونم كه به دليل مشغله ي درسي زياد و مشكلات ديگه اي كه دارم، كمتر در خدمتتون هستم  و دير به دير به وبم سر ميزنم.(يعني دو هفته يك بار!!)  اينو گفتم تا بعداً از دستم دلخور نشيد و يه موقع گلايه اي، دمپايي كهنه اي،پرتقال بو گندويي،آجرپاره اي ويا چيزاي ديگه برام پرتاب نكنيد!!!!!

دوباره نگيد كه نگفتم!!! 

اما حتما شما با معرفتا بهم سرميزنيد نگيد اين ديگه رفت، كوووو تا بياد...!!!

مطالبی که دو هفته یه بار میزارم قسمت پایین اند...

التماس دعاي خيـــــلي زياد....

يا علي مدد

 

هر چه هست همين‌جاست؛ توي كوچه‌هاي خاكي (فتح‌المبين)

 

 

اگر تپه به تپه، وادي به وادي اين سرزمين زبان داشت از حماسه‌هاي فرزندان اين سرزمين مي‌گفت. از پل ناجيان كه عبور مي­كني،‌ به شيارهاي معروفي مي‌رسي كه ماه‌هاي نخست جنگ، شاهد حماسه‌هاي بسيار بودند: شيار شيخي، شيار المهدي، شيار شليكا.

اين منطقه، عمليات فتح‌المبين را در خود ديده است و امتداد اين جاده مي‌رسد به سايتهاي رادار چهار و پنج و ارتفاعات ابوسلبي‌خات و رودخانه رفاعيه.

سايتهاي چهار و پنج كه قبل از انقلاب بنا شده بودند، بهترين ارتفاع منطقه بودند و مسلط بر عراق و ايران. عراق همان اوايل جنگ، دست گذاشت روي اين ارتفاعات و آنها را از ما گرفت. و با استفاده از موقعيت و ارتفاع همين سايتها بود كه راحت دزفول، انديمشك، شوش و جاده انديمشك به اهواز را با موشك زمين به زمين مي‌زد. گذشته از اين، از اين موقعيت مي‌شد پرواز هواپيماها را هم كنترل كرد. كليد يا چشم منطقه اينجا بود. صدام هم خيلي مواظب آنها بود كه از دستشان ندهد. آن‌قدر نيرو براي محافظت از اين منطقه آورده بود كه غرور گرفته بودش و مي‌گفت: اگر ايرانيها سايتها را بگيرند، كليد بصره را هم به‌شان مي‌دهم. اين ژست صدام را داشته باشيد تا بعد!

دوستان عزيز به ادامه ي مطلب برويد...

ادامه نوشته

با وضو وارد شويد (دوكوهه)

 

 

«دوكوهه» آخرين ايستگاه قطار بود؛ بچه­ها از همين جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام مي­شدند. دوكوهه نام آشناي همه رزمنده‌هاست. ردپاي همه شهيدان را مي­تواني توي دوكوهه پيدا كني. دوكوهه پادگاني نزديك انديمشك و متعلق به ارتش كه زمان جنگ، بخش جنوبي آن سهم سپاه شد.

□

اين ساختمان‌هاي خالي هر كدام حكايتي هستند براي خودشان. گوش‌ات را روي ديوار هر كدام كه بگذاري، صدايي مي­شنوي. صداي يكي كه روضه­ قاسم مي­خواند، صداي كسي كه روضه­ علي اكبر...، اينجا ديوارها هم چون بچه‌ها زخمي­اند هنوز. نگاه كن شايد پوكه فشنگي تو را مهمان گذشته كند، تعجب نكن. گاهي وقتها، عراقي‌ها بمبهايشان را يكراست سر همين پادگان خالي مي­كردند، تا شايد اينجا خالي شود.

به ادامه ی مطلب(در قسمت پایین) بروید...

ادامه نوشته

سرزمين نبردهاي تن به تانك (هويزه)

 

 

نام خرمشهر را كه مي‌شنوي (حتي اگر موضوع سخن دفاع مقدس نباشد) بي‌اختيار در ذهنت مي‌نشيند دفاع مردانه، كوچه به كوچه دويدن‌ها، خانه به خانه جنگيدن‌ها و چهره معصوم جهان‌آرا. وقتي نام آبادان را مي‌بري آنچه به ذهنت مي‌رسد پيرمردي است كه سوار بر دوچرخه ركاب مي‌زند تا خود را به مقر سپاه آبادان برساند و خبر نفوذ دشمن از سوي نخل‌ها را به بچه‌هاي سپاه بدهد. نبرد در ميان نخل‌ها، فرار و به آب زدن دشمن و داغ حسرت اشغال شهر بر دل‌هاي سياه، تصاوير ديگري است كه كلمه آبادان با خود به ذهن مي‌آورد. وقتي مي‌گويي دزفول ياد موشك و آوار و كودكان بي‌جان و مادران زار نشسته بر آوار مي‌افتي و دهلاويه چمران را به ياد تو مي‌آورد، نبرد در دشت‌هاي همواره و عقب‌نشيني تانك‌ها. هويزه با شهيد علم‌الهدي عجين است. با خاطرات نبرد نابرابر عده‌اي محدود در مقابل لشكر تانك‌ها و به خون غلتيدن‌هاي جوانان مؤمن و...

به ادامه ی مطلب تشریف ببرید...

ادامه نوشته

اسراي شيطان را ديديم!

سلااام دوستاي عزيزم!

   اميدوارم كه حالتون خوب باشه و اين دم عيدي،دل تكوني هاتونوكرده باشيد. بالأخره بعد از هفته ها وقت كردم كه يه مطلب جديد، توي وب نوشتم بذارم! اميدوارم كه مورد توجه تون قرار بگيره و با خوندن اين مطلب به غريبي آقا امام زمان(عج) بيشتر پي ببريد. اين مطلب رو از يك كتابي كه توي قفسه ي كتابام خاك خورده بود،پيداش كردم!! كه در آخر، منبع رو نوشتم....

   يكي از دوستان خوب امام زمان(عج) مي گفت:

   در يكي از روزهاي نزديك به ايام نوروز به اتفاق يكي از دوستان به طور اتفاقي عبورمان به يكي از بازار هاي شلوغ يكي از شهرهاي ايران افتاد. با آنكه من به دوستمان گفته بودم بهتر است براي آنكه با اختلاط زن و مرد مواجه نشويم از جاهاي خلوت راه برويم كه در ضمن بتوانيم  از معنويات و كمالات روحي صحبت كنيم، ولي به قدري ازدحام جمعيت براي خريد نوروز زياد بود و زن ها بعضاً با وضع خلاف شرع و بدحجابي در ميان مردها مخلوط شده بودند كه عبور از آن بازار مشكل بود و مدتي طول كشيد تا از روي آن طناب كشيده شده بر روي جهنم عبور كنيم.

 

به ادامه ی مطلب در قسمت پایین برید!!!

 

ادامه نوشته

فرهنگ بی فرهنگی

 

تا کنون چند بار با صحنه هایی مواجه شده اید که خلاف فرهنگ ایرانی-اسلامی و یا انسانی است؟ با خود چه فکری کرده اید؟ تا به حال چندین بارخودتان عامل بوجود آمدن چنین تفکراتی در ذهن دیگران  بوده اید؟ آیا خود را بری می دانید؟ آیا تصمیم به تغییر صحیح تفکرات و نحوه ی رفتار خود دارید؟ تا چه حد خود، خانواده ، جامعه و کشورتان را دوست دارید؟

  1. سوار تاکسی شده و بر روی صندلی شاگرد نشسته بود، راننده در خیابانی تنگ که دو طرفه بود و اتفاقا شلوغ، با سرعت بالا و نامناسب و با ویراژهای آنچنانی می رفت که گویی خیابان را با پیست رالی اشتباه گرفته است.

فرهنگ بی فرهنگی

تلفن همراهش زنگ زد و او در هنگام رانندگی پاسخ داد و تلفن را با کتف و سرش نگه داشت همزمان با یک دست لایی می کشی و با دست دیگر باقی مانده ی پول مسافری را تحویل می داد، مسافران اعتراض کردند و او گفت:« شما نمی خواهد به من بگید من یه عمر این کارم».

ادامه نوشته