
در حالی که در بهترین شبهای ماه رمضان یعنی شبهای قدر به سر می بردیم شاهد لرزش دیوارهای خانه هایمان بودیم. لرزشی که دقایقی بعد خود را بیش از پیش نشان داد و تا ساعت های مداوم مردم آذربایجان را تحت تاثیر شرایط جدید قرار داد.
پس از وقوع زمین لرزه در تبریز با خبر شدیم محل دقیق این زمین لرزه کمی آن طرفتر در ورزقان و اهر و هریس گزارش شده است. اتفاقی که در ابتدا به نظر می رسید زیاد جدی نباشد ولی گذشت زمان چیز دیگری رقم زد.
در تبریز شاهد ترس و واهمه مردم بودیم در حالی که اتفاق بزرگ کمی آن طرفتر به وقوع پیوسته بود. با گذشت دقایق خبرهای ناراحت کننده بیشتر می شد و شمار از دست رفتگان به شدت در حال صعود بود.
از ساعات اولیه شب پیگیر شدیم تا از وضعیت آنهایی که چند کیلومتر آن طرفتر شب را در کوچه و خیابان به سر برده بودند با خبر شویم. فقط دعا می کردیم که خدایا به مردم آذربایجان رحم کن و خود حیاتشان را به آنها بازگردان.
ساعت ها می گذشت و اخبار ناگوار شدت می یافت. خبر می دهند تعداد کشته شدگان به 50 نفر رسیده است هنوز ساعت 11 شب نشده که می گویند 10 نفر هم در هریس جان خود را از دست دادند؛ این بار نوبت ورزقان است که در شب قدر خون گریه کند، باز هم آمار بیشتر و بیشتر می شود....
دختر خانم نوجوان شهرستانی امشب در خیابان ها شب را صبح کرده است. بد نیست به دنیای او هم گذری داشته باشیم؛ " زمین می لرزه...جیغ می کشیم...جمع می شیم توی حیاط....زیر تاک های انگور...صدای آمبولانس ها قطع نمیشه...حرف می زنیم و می خندیم ولی ته دل های هممون می لرزه...سحری ها رو میخورن... و بعد صدای اذان...سر روی بالش میزارم زیر سقف ِ آسمون... به ستاره ها نگاه می کنم و ایمان دارم طلوع صبح فردا رو می بینم... چقدر سنگین ِ همه چیز!" دیگر آرام و قرار ندارم، خدایا بر ما ببخش، بر مردمان همزبان ِ من ببخش، بر خانه های ویران شده و مردمان آواره ببخش...
ساعت نزدیک های صبح می شود و باز هم از همکارانی که راهی مناطق زلزله زده شده اند خبر می گیریم. می گویند تعداد کشته شدگان به شدت در حال افزایش است؛ عملیات نجات به دلیل تاریکی هوا با مشکل مواجه شده است؛ مردم با کمبود آب و مواد غذایی رو به رو هستند.
چه می شود کرد، ما اینجا و تو کمی آنطرفتر. به یاد می آورم که شنبه بود، آغاز هفته ای برای ما و پایانی برای همه هفته های عمر تو؛ غمت آوار می شود بر سرم، و آرزوهایی که اینک زیر تلی از خاک مدفون اند و روزه ای که هرگز افطار نشد...
هموطن روستایی ام ساعت 5 صبح است، به چه می اندیشیدی؟ به مزارع نخود، به شیر گاوها، به سیب باغ ها، به نتایج کنکور، به عروسی دخترت، پایان خدمت پسرت یا به بیست و چندمین قسمت سریال " خداحافظ بچه"... آسوده بخواب که آبادی ات ویران شد؛ دیگر دست های پینه بسته ات به چه کار می آید؟ یک عمر هم که بیل بزنی نه سقف کاه گلی خانه ات تعمیر می شود و نه کمر شکسته ات راست...
می خواهم صدایم را در گلو نگه دارم؛ اینجا آذربایجان است که اکنون در خون تپیده و شب را در تنهایی خود صبح خواهد کرد تا شاید سپیده دم روزنه های امیدی به چشمانش برسد.
هیچ کس هنوز نمی داند در قلب آذربایجان چه می گذرد؟ یکی مدالهای المپیکش را می شمرد؛ دیگری گناهانش را می شمرد و قرآن بر سر می گذارد که خدایا العفو و در همین نزدیکی کودکی می شمرد که از خانواده اش چند نفر باقی مانده اند....
دیگر صبح شده است و خورشید فروزان در آسمان طنین انداز شده است. باز هم به سراغ دوستانم می روم تا شاید روزنه های امید را ببینم. صحبت هایشان غم نشسته بر قلبم را سنگین تر می کند: اینـا صبح همه کنار هم بودن و دم ظهر سر یه سفره بودن ولی حالا...
با دوستانم که ساکن اهر هستند تماس می گیرم. می گویند "زلزله امون نمیده، 5 دقیقه یه بار زیر پامون داره میلرزه" می بینم که زلزله تن مردم آذربایجان رو به لرزه درآورده؛ به یاد حرفهای دوستم می افتم لحظه ای به فکر فرو میروم چه حالی داره وقتی که عزیزتو از زیر خاک درمیاری...
اشک در چشمانم جمع می شود خیلی سخت است تحمل چنین غمی سوزناک؛ مردم آذربایجان برای فرار از زلزله به آغوش هم پناه بردند ولی ضربات زلزله سپر آنها را درهم شکست.
ای دوست من که اکنون در دل خاکها خوابیده ای؛ شاید مادر و پسری هستید، شاید نو عروس و دامادی، شاید خواهر برادری که مرهم درد هم بودید نمی دانم... همدیگر را سخت در آغوش کشیده اید، چنانکه دو مرد نمی تواند شما را از هم برهاند، حتی پس از مرگی سرد... شما چنان هم آغوش شده اید که با مرگتان برای ما بفهمانید که پناهی جز آغوش هم نداریم، کسی جز هم نداریم...اندکی دورتر ....
مادر کـودک را روی پایـش گذاشـت آرام تکانش می داد تا آسـوده بخوابـد، کــودک پلــک هایـش سنگیــن شــد، پلــک هــای مــادر نــیز سنگـــین شـــــد، گـویــی کسی مـادر را هــم تکـــان می داد چنــد لحـظه گذشت. مــادر و کــودک هــردو به خواب رفتند کــودک روی پــای مــــادر و مـــادر زیر آواری از خـــــاک...
اما اینبار سخنم با کسانیست که این مطب را می خوانند، هموطن امروز روز امتحان انسانیت است، امروز روز اثبات انسانیت است در سکوت سنگین شب و در میان فریاد و ناله های هم نوعان تنها ماییم که باید یکدیگر را همراهی کنیم وخودمان باید دست همدیگر را بگیریم.
اینک هموطن من زیر آواری از خاک منتظر دست یاریست، اما من امید دارم انسانهایی باشند که به داد بجه های بی کس برسند چون زلزله بیداد میکند و کودکان هنوز کودکی بیش نیستند...