تنها تو بمان با من

روزها که می گذرند تو دورتر می شوی

شب ها که می گذرند من دلتنگ تر می شوم

آه

ای تکه جدا افتاده «من»

در کدام کوهستان دوردست

در پشت کدام مه انبوه

در انتهای کدام جاده

در وعده کدام بهشت

در کدام صفحه قرآنم

تو را پیدا کنم؟

مرا به رنگ هایت آغشته کن

من به سوی تو بازگشته ام.

تو را دوباره می بینم که با چشمهای براق سیاهت نگاهم می کنی. سیب آرزوهایم را به دستم می دهی و برایم می خندی. گونه هایت چرا اینقدر گل انداخته؟ نکند دوباره سیب مرا به آنها مالیده ای؟ دستم را می گیری، مرا از امروزم بیرون می کشی، می بری، می بری تا آن روزهای روشن. مدادهای رنگی ام را به دستم می دهی تا دوباره همه چیز را رنگ کنم. یادم رفته بود که دنیای سیاه و سفید را باید مچاله کرد. قرمزها را به دست می دهی، و سبزها را و آبی ها را... دستم را بگیر، سالهاست نقاشی نکرده ام. بگذار از تو شروع کنم. از سرخی لب هایت به من امانت می دهی؟ می خواهم گوشواره های گیلاسی ات را رنگ کنم. دستت را عقب نکش. غریبه نیستم. من، خود توام! فقط چند سال گذشته. همین. بیا همبازی شویم. صدای چرخ و فلکی را می شنوی؟ راستی فقط از من نپرس، صورت مادر چرا چین انداخته، مادربزرگ کجاست، آقاجان کی می آید، خانه مان چرا خلوت شده؟ من جواب هیچ کدام را نمی دانم. من فقط خوابیده بودم. تازه بیدار شده ام.

روزهای روشن نوجوانی ام، به حوالی تو کوچ کرده ام. بیا با هم بخندیم...

بی تو به سامان نرسم

بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، این همه تو، آن همه تو

من که به دریاش زدم، تا چه کنی با دل من
تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم
رمز میستان همه تو، راز نیستان همه تو

شور تو ، آواز تویی ، بلخ تو ، شیراز تویی
جاذبه شعر تو و جوهر عرفان همه تو

بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو
هر که و هر کس همه تو، این همه تو، آن همه تو

 

 

تیتراژ زیبای سریال بد! "تنهایی لیلا" ، با شعر حسین منزوی و صدای آسمانی علیرضا قربانی را از اینجا

دانلود کنید و لذذذذذذت ببرید.

کسب و کار

اولی: هنوز بی کاری؟

دومی: نه! شاغل شده ام.

اولی: چه خوب! کجا؟

دومی: مدرسه.

اولی: چی کار می کنی؟

دومی: نماز!

اولی: نماز؟

دومی: آره. پیش نماز مدرسه ام.

اولی: ...

 

وجود مکرر

... یک بار که در حضورش از شاعری گفتند، از معاصران، که به سعدی نزدیک شده و بدین گونه می خواستند از آن گوینده تجلیل کرده باشند با آن صدای اندک گرفته و آرام خود گفت: 

"گیرم شدی سعدی، وجود مکرری خواهی بود!"

...

- مجله بخارا، شماره 84، ویژه نامه استاد بدیع الزمان فروزانفر

زمان که مي گذرد

وبلاگم مدتهاست به روز نشده.
خودم در ديروزها جا مانده ام.

نفس های من برای تو

93/2/5

94/2/5

95/2/5

96/2/5

.

.

.

نمی دانم تا کی

فقط این را می دانم که هر سال در این روز نفس کم خواهم آورد.

فقط به خاطر آن چشمها، که برای نفس کشیدن از من کمک می خواستند.

شکل عبرت

آدمهای پشت میز

آدمهای کوچک پشت میزهای کوچک، "بزرگ" اند

و

آدمهای بزرگ پشت میزهای بزرگ، "کوچک"...

یکی از اهل روزگار

مرا به حال خود ای عشــــــــــــــــــــــــــــق بیش از این مگذار
 
که بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد
 
...
صائب

ما برتر از زمانیم

دیدی نمی‌توانیم محتاج هم نباشیم

دیدی نمی‌توانیم بی‌یکدگر بمانیم

گفتم چه بایدم کرد در روزهای فرقت

با من بساز یارا کز دل‌شکستگانیم

گفتم تفاوت ما با عاشقان دیروز 

دانی که چیست یارا ، ما هر دو عاشقانیم

دیدی میان گریه دستان عاشق ما

در هم تنید تا ما از همدگر نمانیم

دیدی که شام هجران چندی نماند آخر

من بی‌قرار و بی‌تاب گفتم که بی‌زمانیم

گفتی که دوست دارم ، گفتم که دوست دارم

گفتی ببین که اینک ما برتر از زمانیم 

دیدی که گرمی ما رویاند صد ستاره

پاییز خشک فرقت دانست ما بهاریم

 

تصنیف "عاشقان دیروز" با صدای "پری ملکی" را می توانید از اینجا بشنوید و لذت ببرید.

- کاش خانم ملکی می دونستن که اون شب تو تالار وحدت وقتی اینو می خوندن، یک نفر مقابلشون داشت آب می شد! مدتها بود آهنگی با من این کارو نکرده بود. ممنونم ازتون خانم ملکی نازنین.

چشم های بسته

نمی خواهد "بداند"،

و امید دارد به رستگاری، 

با چنین ایمانی!

!

به گمانم مشکلی پیش آمده!
 
به طرز عجیبی صبور شده ام...
 

دامن کشان

ادْخُلُوهَا بسلَام

 ذَالِكَ يَوْمُ الخْلُود

(ق-50)

 

دل...دست...دل

واقعا
در درون یک انسان چه باید بگذرد
تا بتواند این همه آتش، بر این همه دل بزند؟
تا در طی سالها، این همه اشک بر گونه ها جاری کند؟
این همه را عاشق کند؟
این همه را بی قرار...
 
بعضی ها عجیبند! عجیب!
 
- روح بی قرارت شاد، شهناز عزیز.

پــــــرواز

وَ مَنْ تابَ وَ عَملَ صالحاً

 فَانّـهُ يَتوبُ إِلَى اللَّهِ مَتابا

(فرقان-71)

و هر که توبه کند و کرداری شایسته بدارد

پس به سوی خدا باز می گردد، بازگشتنی...

گمشده در انتهای خیابان بهشت

یک طرف کوچه، لاله زار بود و طرف دیگر خیابان فردوسی. پدر دست دخترش را گرفت و از پیاده روی تنگ و

 

 باریک به سمت فردوسی رفتند. از خیابان که رد شدند، می شد چراغ های درب ورودی هتل فردوسی را

 دید. معمولا پدر برای تولدها یا مناسبت های خاص خانواده، از شیرینی فروشی آنجا خرید می کرد.

هوای خیابان فردوسی، سنگین و دود آلود بود. خسته از تمام جنب و جوش روزانه اش، در سکوت و

 تاریکی فرو رفته بود.

ساعت کاری اداره مدتها بود که تمام شده بود، اما پدر همیشه تا همین موقع در دفتر کارش می ماند و

 می خواند و می نوشت. معلوم نبود اگر دلهره از دست دادن آخرین اتوبوس را نداشت، کی سر از کتاب و

 کاغذهایش بر می داشت.

دخترک لباس مدرسه به تن داشت. مثل خیلی از روزهای دیگر، آن روز هم مدرسه نرفته بود و مهمان

پدرش در اداره بود. با او بودن را به تمام کلاسها و مدرسه ها ترجیح می داد.

با هم به سمت توپ خانه سرازیر شدند. هیچ خبری از هیاهوی آن روز صبح نبود. مغازه ها تعطیل بودند و

 تنها اندک رهگذرانی سر در گریبان، با عجله از کنارشان عبور می کردند. کمی جلوتر، شبح مرد معتادی

 در فرورفتگی یک دیوار دیده شد. پدر دست دخترکش را محکمتر گرفت و قدمهایش را تند تر کرد. 

میدان را رد کردند و به سمت راست پیچیدند. چراغهای دکه روزنامه فروشی روشن بود و صاحب دکه آرام

 آرام بساطش را جمع می کرد. پدر نیم نگاهی به روزنامه ها انداخت. فرصت ایستادن نبود. باید به آخرین

 اتوبوس می رسیدند.

سردر باغ ملی را که رد کردند، پدر به یک درب فلزی بزرگ که کمی عقب نشینی داشت و در تاریکی گم

 شده بود اشاره کرد و گفت:

- بهت گفته ام که بچگی هایم اینجا گاراژ بزرگی بود و تابستانها همینجا سوار اتوبوس های اردبیل می

 شدیم؟

- آره آقاجون! گفتی.

- آن روزها مامانی جوان بود و سرحال ...

بقیه کلماتش را قورت داد. دختر غمهای پدر را خوب می شناخت. بقیه کلمات را نا گفته شنید. خودش را

 به او نزدیکتر کرد و دستش را محکمتر فشرد. پدر توجهی نکرد! بی قرار شده بود. این را از دست های

 خیس از عرقش می شد فهمید.

دلشوره به جان دختر افتاد.

- آقا جونم! چی شده؟!

جوابی نشنید. پیچیدند به سمت پارک شهر و خیابان بهشت که کمی پایین تر بود. دختر، نگران صورت

 پدرش را نگاه کرد. در همان تاریکی هم می شد خطوط درد را روی پیشانی اش تشخیص داد. ناگهان

 گویا قلبش ایستاد. موهای پدر را سفید می دید! انگار در همین چند قدم پیر شده بود! نکند نور چراغ

 های خیابان روی موهایش افتاده؟ خودش! خودش قد کشیده بود! به جای لباس مدرسه، چادر مشکی

 سرش بود. باز آقاجونش را دید که چشم دوخته بود به روبرو. گویا جا مانده بود در همان گاراژ و یاد مادر

 جوانش...

اما دختر ترسیده و مبهوت بود. چه بر سرشان آمده بود؟ چرا پدرش پیر شد؟ چرا خودش اینهمه بزرگ

 شد؟ سرش را به اطراف گرداند. هیچ جنبنده ای نبود. انگار دنیا ایستاده بود. بیشتر ترسید. خواست

 خودش را محکمتر به پدر بچسباند. پیر یا جوان، فرقی برایش نمی کرد. پدرش بود و سرپناهش... اما مرد

 تکانی به خودش داد و دست دختر را از دستش رها کرد. قدمهایش را تند کرده بود.

- آقا جون! کجا؟!

آقاجانش جواب نداد. تندتر و تندتر رفت. آنقدر که دیگر دختر مجبور شد بدود. گریه اش گرفت...

- آقاجون! آقاجون! وایستا!

فاصله شان بیشتر و بیشتر شد. دختر دیگر حتی نمی توانست فریاد بزند. از نفس افتاده بود. تمام بدنش

 می لرزید. ایستاد. نه! نتوانست بایستد. نشست. دو دستش را روی سرش گذاشت. همانجا که دنیا بر

 آن خراب شده بود.

آقاجانش را در انتهای خیابان بهشت گم کرده بود ....

نام پدر: امیرحسین فردی

 
گویا از کار افتاده ام
که گفته بودی
"گوشه قلب توام...!"

تکلیف

لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعها

و این یعنی

میزان تکلیفی که در خودت احساس می کنی

وسعت روح و دایره وجودیت را نشان می دهد.

و به همان میزان مسئولی

....

 

سقوط

احساس غریبیه وفتی می بینی
 قبل تر ها
آدم تر بودی!

حاصل عمر


بنگر ز جهان چه طرف بربستم؟!.... هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم؟!.... هیچ

مه بالا نشین، پایین نظر کن..

" مه بالا نشین" از آلبوم "رویای وصل"

با صدای "حسام الدین سراج" را از اینجا بشنوید.

 

در دایره گردون، ما نقطه پرگاریم

وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا

و ما همچنان بازیچه ایم....

معامله

دینم را

وسیله

رونق دنیایم

مساز.

آمـــــــــــــــین

وجود من، وجود تو

 

                     نزدیک تر بیا

 

                                     من به "وحدت وجود" معتقدم...

آنچه به خدا کشاند، آنچه به خدا رساند....

"فلسفه" حرف می آورد و "عرفان" سکوت.

آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کَنَد.

آن نور است و این نار.

آن درسی بود و این در سینه.

از آن دلشاد شوی و از این دلدار.

از آن خدا جو شوی و از این خدا خو.

آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.

آن راه است و این مقصد.

آن شجر است و این ثمر.

آن فخر است و این فقر.

آن کجا و این کجا!

 

علامه حسن زاده آملی

رجعت

 

 

        جدایی از تو، تاوان سنگینی دارد.

 

                                 تاوانی به سختی بازگشت ...

کل شی هالک الا وجهه

تنها تویی که تمام نمی شوی...

سکوت

مردانگی می طلبد که در گرماگرم یک بحث جدی،

 

 که مطابق معمول این روزهایمان، برای اثبات حقانیت است نه کشف حقیقت، 

ناگهان به احترام حقیقت،

 ساکت شوی!

سقا نیامد

 

 

 

نماهنگ "سقا نیامد"

آهنگسازی و تنظیم: اصغر فلاح بابایی

شعر: سعید بیابانکی

اجرا: گروه کُر

 می توانید از اینجا دانلود کنید.

توضیح: برای اجرای این فایل می توانید از نرم افزار real player استفاده کنید.