ــــحمید جان!ناقابل است....ناقابلـــــــ
تقدیم به روح پر فتوح شهـدای ایران اسلامی
به ویژه شهیــــد عبدالحمید محمود نژاد
*****************
زمان : 22:10 دقیـــقه 20 بهمــن سال 1364
نام عملــیات: والفـــجر8
رمـز عملــیات: ذکر مقــدس یا فاطــمه الــزهــرا(س)
********************
ساعت : 9 صبح 22بهمن 1392
نام عملیات: نبرد بزرگ
رمـز عملــیات: ذکر مقـدس لبیــک یا خامـــنه ای
حـــرف اول: همه آمده بودند،پیـر وجوان،زن و مـرد، دختـر و پسـر، بزرگ وکوچک، مسـلمان و غیـر مســلمان،شیعه وسنی،همــه و همــه...........
عجـــب غـــــروری گرفته بـــود سرتا پای، وجــــودم رو....
از انقــــلاب تا آزادی پیاده اومـــدم.....
دوباره برگشتم !دوباره مســـیر رو اومدم......
میدانستم،خوب میدانستم.وقتی که ولی امر مسلمین جهان میگه :امسال هم حماسه دیگری برپا میشه دیگه جایی واسه نگرانی نبود.....
وعجب حماسه ای بود دیروز.....................
*همه اومده بودند تا «انقـــلابی بـــودن»خودشون رو ثابت کنن.اومده بودن تا بگن که گزینه های روی میز ما چیزی نیست جز ذکر مقدس«لبیـــــک یا حســــــین»
*اومده بودن تا به سیاستمدارن خودشون اعلام کنن که هیچ وقت یادشان نرود که« آمریکا شیطان بزرگ» است.و اسیر سیاستبازی مکارانه اونها نشن...
*اومده بودن تا بگن ما هنوز به خون شهـــــــدامون وفاداریم و حتی اگه از گرسنگی بمیرم تن به ذلت نخواهیم داد...
حرف آخـــر:
دلم نیومد توی سالگرد عملیات والفجر8 و شهادت عبدالحمید محمود نژاد چیزی ننویسم...
شهید محمود نژاد اولین شهید دانشگاه امام صادق (ع) و از بچه های ناز دزفول بودکه در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.....
ایشون عـــــارفی به تمام معنـــــا بودن.....
دوتا خاطره کوچیک رو از ایشون میارم که ایشالله دوستان عزیزم استفاده کنن.

*** شفاعت حضرت زهرا(س)
یکی از دوستان چندروز قبل یه داستانی رو از شهید محمودنژاد برام تعریف می کردن که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم..
ایشون از قول یه بنده خدایی می گفت: یه شب پشت خط دعای کمیل برگزار شده بود.شهید محمود نژاد که آدم بسیار با صفا و ضمیر روشنی بود،اومد کنارم نشست.
داشت گریه می کرد.بعد از چند لحظه سرش رو به حالت سجده روی زمین گذاشت.یه دفعه دیدم با صدای بلندآهی کشید و در حالیکه گریه می کرد از محل رفت بیرون.
سریع رفتم دنبالش ودیدم که توی تاریکی دشت نشسته وداره گریه میکنه.بهش گفتم که حمید قضیه چی بود؟ گفت:هیچی.گفتم :من حوصله ندارم راستشو بگو...
گفت:هیچی.دوباره بهش گفتم تا نگی ولت نمیکنم...
وقتی اصرارم رو دید،گفت: وقتی سرم رو روی زمین گذاشتم، یه لحظه صحنه محشر برام تجسم شد.دیدم که همه توی یه صف ایستادن.دونفر هم اون بالا ایستادن و هر کی رد میشه سرش رو با تبر میزنن.فقط بعضی ها هستن که از اون دوتا فرشته رد میشن.کم کم داشت ترس تمام بدنم رو میگرفت...
نوبت به من رسید.فرشته تبرش رو بالا آورد که سرم رو بزنه...یه دفعه یه صدایی توی فضا پخش شد که : نزنید.این از خودمونه..نوا، صدای یک زن بود که اون یکی فرشته گفت حضرت زهرا(س) بود که شفاعت کرد.اون دادی هم که وسط دعا زدم بخاطر شنیدن بخشیده شدنم توسط حضرت زهرا(س) بود....
***جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد

يكي از غواصــــان گردان عمار ازلشكر 7 ولي عصـــر(ع) تعريف مي كرد: وقتــي بچه هاي غـــواص مي خواستند براي شروع عمليات والفــــــجر 8، تن به امـــــواج اروند بسپارند، فرمــــانده گروهان غواصي، شهيــــد عبدالحميد محمود نژاد رو به من كرد و گفت: وقتي شهيـــــد شدم، جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد. او چند دقيقه بعد در آن سوي اروند، لبخندزنان با پيكري خونين به شهيدان پيوست.
این هم جمله بسیار معروف شهیـــد حمید محمود نژاد:
"از شهید چیزی نمی ماند،جز یک «راه ناتمام......»"