"نامـــــــــوس" عــــــــــباس

سلام دوستان شرمنده که چند وقتی هست که سنگرم رو خالی کردم. متاسفانه یا خوشبختانه چند وقتی هست که زیاد "این ور اون ور میرم" و نمی تونم تمرکز کنم و یه مطلب خوب  و در شان وقت و حوصله شما عزیزان بنویسم. با خودم فکر کردم که از کنار نوشتن از "عقیله شیعه" هم بگذرم ولی دیدم که واقعا عیـــــــــن نامردیه که خیلی ها خونشون رو برای حرم"ناموس عبــــــاس" بدن و من حتی از نوشتن چند خط دریغ کنم.الان که دارم بنویسم نیم ساعتی هست که دارم فیلمها و عکسهای شهید محمود رضا بیضایی (حسین نصرتی) رو نگاه میکنم و برق معصومیت رو توی چشای اون و کوثر 2 سالش مشق می کنم ولی هرچند که............. هیهات......

دوستان فکر کنم که از زینبــــــــــ (س) نوشتن و از زینبــــــــ(س) گفتن کار امثال من نیست....

کاش بودن  شهید مهدی عزیزی، علی عسکری، رسول خلیلی، اکبر شهریاری، محمود رضا بیضایی، محرم ترک، طباطبایی ها و......... تا بگن که چه ها دیدن در مقام حراست از معجر ناموس شیعه.......

می خواستم اسم مطلب رو : ناموس شیعه" بذارم، ولی دیدم پرچم یا ابالفضل(ع) رو بر بالای گنبد حرم زینبی و تازه یادم آمد که شیعه با عباس معنی پیدا می کند و شیعه واقعی یعنی عباس....

بچه ها خواستم یه چیز دیگه بنویسم ولی نمیدونم چرا این طوری شد که چند تا از شهدای مدافع حرم رو یادکنم. شادی روح همشون صلوات محمدی ختم کنین.راستی مای گنهکار رو هم از دعای شهادتتون بی نصیب نکنین.............

امام محمد باقر(علیه السلام)

 

میهمانی آلاله ها....

خدمت همه دوستان عزیز سلام عرض میکنم.

از اینکه تو این چند وقته متاسفانه نتونستم وبلاگم رو بروز کنم و مثل همیشه پربار باشه از همتون معذرت میخوام.دیگه مشکلات کاری یکم وقت آدم رو میگیره.

ایشالله چند وقتی رو توی مناطق عملیاتی خادم الشهداءهستم.از همه دوستان میخوام که از تقصیرات من بگذرن.و بدی هام رو ببخشن.مخصوصا اون بنده خدایی که خودش میدونه.و من میدونم که بهش بد کردم. دوس دارم که حلالم کنه.هرچند که خیلی سخته.

هر کدوم از دوستان که تو امورات راهیان نور کاری داشت در خدمتش هستم.شمارمو هم که دارین.راستی پیشاپیش عید فاطمیتون رو هم تبریک عرض میکنم......

اروندمعراج عاشقان.....

 

به یاد شهدای عملیات پیروزمند والفجرهشت....

سلام به همه دوستان عزیز. هفته پیش نائب الزیاره همه شما در یادمانهای جنوب مخصوصا اروندکنار بودم...

حس خیلی خاصی بود وقتی دقیقا در سالروز شروع عملیات والفجر هشت در همون منطقه ای که معراج بسیاری از عرشیان زمینی بوده حضور داشته باشی...

شاید اگر یه کم چشمهای ظاهری رو ببندی و با چشم دل بخوای محیط اطرافت رو ببینی هنوز هم که هنوزه بشه صدای پای رزمندگان و غواصان خط شکن رو بشنوی ...

یه کم خوب گوش کن...

شنیدی........

صدای شهید «درولی، محمود نژاد» وخیلیهای دیگه رو .....

واقعا که شنیدنیه وقتی که صدای هروله و یزله شهید درولی رو در نخلستانهای اطراف اروند با خودت مرور کنی و صدای نفسهای شهید محمود دوستانی رو.........

ما رو چه شده که حتی وقتی به مشهد این شهیدان می ریم زیاد نمی تونیم اونها رو حس کنیم؟؟؟

سالها از اون واقعه میگذره ولی هرسال و حتی سالی چند بار ما رو به خونه خودشون دعوت می کنن ولی ماها خیلی وقته موقع مهمونی رفتن تازه به یاد خوابیدن میوفتیم...

غرض از این چند خط گرامیداشت یاد شهدای والفجر هشت بود.چون هفته پیشنبودم نتونستم حرفهام رو بزنم.....

ایشالله که دوستان بزودی همسفر ققنوس تا سرزمین ملائک بشن....

ما رو هم دعا کنید..

9دی

سلام و درود بر حماسه سازان یوم الله 9دی ماه 88

*******************************************

*****

 

شــــــمـــــع.......

سلام به همه دوستان عزیز.شرمنده که بازم چند وقتی نبودم....

«  پیشاپیش روز عرفه و عید بابرکت قربان رو به همتون تبریک عرض می کنم.

امروز میخوام چند تا داستان کوچیک از زندگی سراسر عشق یکی از اسماعیل های امام خامنه ای (مدظله) شهـید مهـدی عـزیـزی(شمع) که از شهدای مدافع حرم حضرت زینب(س) هستند براتون نقل کنم.ان شاء الله که مورد توجهتون قرار بگیره و من سراپا تقصیر رو هم فراموش نکنید....»

 

 *** بوسه بر پاهای همرزمان

دایی شهید عزیزی تعریف می کردند که یکی از همرزمان شهید برام تعریف می کردند که: یک روز توی اتاق نشسته بودیم که یدفعه مهدی به پاهامون افتاد و شروع کرد به بوسیدن پاهای ما و می گفت: خیلی مخلصتونم که برا دفاع از حرم حضرت زینب(س) اومدین خیلی باحالین...

 *** پرداخت خمس  یک روز قبل از شهادت

ایشون تعریف می کردند که روز قبل از شهادت مهدی ، شهید به داداششون مجید تماس می گیرن که همین الان یه ماشین دربست بگیر برو قم خمس منو پرداخت کن و برگردد.واقعا که چقد به احکام و روزی حلال معتقد بودن.

 *** تقسیـم کــردن شادیها

یکی از دوستان ایشون تعریف می کرد: شهید یه روز به من زنگ زد و گفت: بیا شادیهامون رو تقسیم کنیم.گفتم مهدی یعنی چی؟ گفت: می خوایم بریم در خونه بی بضاعتها براشون ماهی ببریم تو هم هرچقدر توان داری بیا کمک.می خوام شب عیدی اونها هم بتونن یه غذای خوب بخورن.اون روز 100 کیلو ماهی پخش کردن.

 *** روضه ای که خیلی شهید رو متاثر می کرد..

وقتی تو هیئت مداح روضه حضرت زینب می خوند.شهید دائم تو صورت خودشون می زد و با خودش زمزمه می کرد: چشم حرامی با، حرم رو برو شد،حرم رو برو شد..و های های گریه می کرد.. واینست غیرت شیربچه های  حیدر کرار و پیروان مکتب خامنه ای . واقعا اگر این بچه ها تو کوچه بنی هاشم و قصه سیلی خوردن بودن چیکار می کردن؟ و خدا رحم کرد که اینان ندیدند کشیدن گوشواره از گوش طفلان حسین(ع) و بی معجری.... و گرنه .......

***  خــواب شــیرین

یکی از دوستان ایشون خواب یکی دیگه از شهدای حرم رو که فکر میکنم شهید کارگر برزی بوده رو می بینه.شهید به ایشون میگه ما اینجا یه هیئت و کاروان داریم که ما رو می برن پیش اباعبدالله(ع) و مسئول هیئت ما هم شهید مهدی عزیزی هستش....

“واقعا که شهادت پیراهن تک سایزیست که تا انسان به اندازه اون لباس نرسه این پیراهن زیبا و خلعت برتر برتن اون پوشیده نمیشه.. و انسان اول باید به مقام شهادت برسد تا شهید شود”...

چند تا داستان دیگه هم هست که ایشالله زنده موندم براتون مینویسم...

خدا این شهید عزیز رو مورد رحمت خود قرار بده و جایگاه بلند ایشون رو مرتفع تر کنه..

«دعا کنید خدا من سراپا تقصر رو هم مورد عنایت خودش قرار بده هرچند که امثال من کجا و مهدی عزیزی ها کجا...»

 

داستانی زیبا...

سلام برهمه دوستان عــزیزتر از جـــان..

شرمنده چند وقتیه که سرم خیلی شلوغه و وقتی برای  به روز کردن وبلاگم ندارم. ممنون که توی نبودنم هم به وبم سرزدین..

یه داستان زیبا رو براتون میارم که مال چند سال پیشه....

***************

**********

همراه با یکی از دانشگاههای کشور به اردوی راهیان نور رفته بودیم سال 84یا85 بود...

من بعنوان راوی وهمراه با اونا همسفر شده بودم..

یه پسره بود که خیلی شر وشور بود و از سرو کول دیگران بالا می رفت و سرو وضع مناسب اردو هم نداشت .همینکه به خوزستان رسیدیم، کم کم اون سرحالی و نشاط اون بنده خدا هم کم شد.

پسره تبدیل شده بود به سوژه من و کلا حواسم بهش بود و مطمئن بودم اون باید یه فرقی با دیگران داشته باشه.

وقتی به شلمچه رسیدیم ، راوی که از بچه های تفحص بود داشت تعریف می کرد که اینجاها هنوز هم پر از شهیدِ که ماهنوز نتونستیم اونا رو پیدا کنیم .اون پسره خیلی تو لاک خودش رفته بود و داشت با خاکهای اونجا ور می رفت که یهو باد شروع به وزیدن کرد.

راوی داشت می گفت : بچه ها وقتی اینجا باد می وزه ما منتظر پیدا کردن شهید هستیم که یه حس و حال دیگه ای داره..

چند دقیقه گذشت و یکدفعه همون پسره با صدای بلند گفت :پلاک...پلاک ....

آره درست حدس زدین پسره درحالی که داشت خاکهای زیر پاش رو جابجا میکرد یه دفعه ای یه شهید جلوی پاش زیر خاک پیدا کرده بود.

شاید براتون غیر قابل باور باشه ولی انفاقی بود که افتاده بود و کلی آدم شاهد ماجرا بودن...

کم کم داشتم به سوژم امیدوار می شدم که بله این آقا پسر با این وضعش قراره اتفاقاتی براش بیفته..

گذشت و روز آخر بعد از دعای عهد و قرائت زیارت عاشورا  نوبت به قرعه کشی کربلا رسید...

برنامه مون این بود که هر کاروانی رو که می آوردیم چه صد نفر چه هزار نفر، با قرعه کشی یه نفرشون رو به کربلا می فرستادیم...

اون روز هم جمعیت ما نقریبا850 نفر بود که قرعه کشی کردیم....

از بین اون همه آدم، مسافر ما شد همون آقا پسره ....

خیلی برام عجیب شده بود که این پسر چه سری داره و قضیه چیه؟

به یکی از دوستاش گفتم که این بنده خدا قضیش چیه؟

دوستش گفت : باباش توی کربلای 5 منطقه شلمچه شهید شده و بعد از 20 سال هنوز جسدش مفقود الاثره........

و من تازه فهمیدم که برقراری اون حس عاطفی این پسره با مناطق عملیاتی از کجا ناشی شده ... ومن هم داشتم به اون غبطه می خوردم...

 

                            تقدیم به....

مدافع حرم عمه السادات

 شهیــــد مهدی عزیزی......

******

بوی کبـــوتر

با خنده ای که عکس تو در بر گرفته است

دیوار خانه چهره ی دیگر گرفته است

بعد از تو برق شور و شعف را هجوم اشک

از چشم های خسته ی مادر گرفته است

بی شک شبیه کوچه ی ما، کوچه های عرش

از نام پر شکوه تو زیور گرفته است

حالا منم، کنار تو، اینجا که پر زدی

اینجا که خاک، بوی کبوتر گرفته است

ای انعکاس دست علی! برق ذوالفقار!

افلاک، پشت نام تو سنگر گرفته است

اینجا، نماز چلچله ها رو به دست توست

دستی که رنگ غیرت حیدر گرفته است

چشمان من همیشه همین جا کنار توست

اینجا که خاک، بوی کبوتر گرفته است........

خاطـــــــــــــــــــــــــره

خاطــــــره جالب فرج الله سلحشور در دزفول

                     سخنرانی فرج الله سلحشور در سومین جشنواره مردمی فیلم عمار


ما در دوران جنگ بیشتر فیلم‌هایی در رابطه با دفاع مقدس می‌ساختیم و برای تهیه گزارش و فیلم به جبهه های حق بر علیه باطل می‌رفتیم.  یادم می‌آید فیلم «گورکن» به کارگردانی محمدرضا هنرمند را می‌ساختیم که همان زمان هم دزفول مورد حمله شدید موشکی قرار گرفت که در اثر همین امر، بخشی از آن جا ویران شد. یادم می‌آید در همان فیلم من نقش بازیگر اصلی را بر عهده داشتم. خاطرم است که بچه‌ها با ماشین برای کار فیلم‌برداری رفته بودند تا وسایلی را بیاورند  که عراق موشک زد و آن موشک نزدیک ماشین بچه‌ها منفجر شد؛ به طوری که آن‌ها در میان آن موج انفجار قرار گرفتند.
آن قدر موج انفجار شدید بود که شیشه های ماشین از شدت موج به داخل ماشین ریخت و خوشبختانه بچه‌ها سالم ماندند و ما جزء اولین افرادی بودیم که خودمان را به شهر رساندیم و بعداً یکی از لوکشینهای ما همان موشکی بود که نزدیک بچه های فیلم منفجر شده بود. در همین زمان‌های فیلم‌برداری در دزفول چند بار نزدیک بود که تمام اکیپ تهیه فیلم کشته شوند، فیلم‌بردار از بین برود و بارها و بارها دست خداوند را می‌دیدم که همراه ما بود..

فـــــــــــــــطـــــــــــــــــــــــر

امسال که قوت غالبمان غصه بود و درد

 با این حساب فطریه اش می شودچند؟

یاابن الحــســــــــن(عج)

20120816 1376449365 اس ام اس تبریک عید فطر 93

بشــــارت حضـــرت منجی...........

سالکــی از کلاس عشــق خمینی کبیرـ.......

*********************

ســلام بر دوستان عزیـزتـر از جــان....

شرمنده چند وقتی درگیر کارهام بودم نرسیدم بروز بشم، در ادامه نقل تشرفات عارف بالله "شهیــد سید رضا پور موسوی"داستان دیگه ای از تشرف ایشون و درک محضر یار مهربان رو براتون آوردم که بسیار شنیدنیست...من خودم که لذت بردم...

از همه بزرگواران میخوام که نظرشون رو برای ادامه مطالب شهیــد پورموسوی بیان کنن،ان شاءالله هممون مورد عنایت این شهیــدشاهد قرار بگیریم.

*********************

 

*** پرونده اعمالـــــ

در حدود تاريخ 20/ 3 /1366 بود كه در منطقه كردستان و نزديكيهاي سردشت بر روي يكي از يالهاي كوه لك لك مستقر بوديم . در تاريخ مذكور صبح بديدن برادران رفته تا جوياي حال آنها گردم . بعد از ديدار با آنها سراغ سنگري رفتم كه دستگاه مخابراتي در آنجا كار گذاشته بود. بعد از احوالپرسي با يكي از برادران كه نگهبان بود باو گفتم تو برو صبحانه بخور و من به جاي تو پست مي‌دهم و او هم قبول نمود و رفت. بعد از چند لحظه نگباني دادن چشمانم بدون اراده در حاليكه بيدار بودم بسته شد ، يكدفعه متوجه گرديدم چيزي همانند پرده از جلو چشمانم برداشته گرديد. در آن حالت كه بودم ديدم يك نفر پشت چيزي مانند ميزي نشسته جلو رفتم و از او سراغ سيّد هبت الله (سید هبت الله فرج اللهی ،در مطالب گذشته از ایشان آورده بودم)را گرفتم ، او گفت : صبر كن از يكي ديگر از برادران خبري بگيرم و جوابت را بدهم ، وقتيكه او سراغش را از آن برادر مي‌گرفت ، آن برادر ديگر به يكبار در جلویم حاضر گرديد ، ديدم كه آن برادر در حالي كه دفتري بزرگ كه حالت دفترهاي حضور و غياب را دارد جلويش قرار داشت . به برادر قبلي گفت : تامل كن تا نگاهي به دفتر بيندازم ، در اين ميان من نگاه به دفتر نمودم زمانيكه صفحه‌اي كه متعلق به سيد بود را درآورد يك لحظه نگاهش كردم و ديدم چيزي داخلش نوشته نشده . بعد متوجه شدم كه سفيدي آن واينكه چيزي در آن به ثبت نرسيده بود همان سيئات و معاصي بوده كه در عالم دنيا مرتكب گرديده و از پروندة اعمال او پاك گرديده.......

*** بشــارت شهــادت از امام زمان(عج)ــــ

يك شب بعد از انجام عهدي كه با خود نمودم و آن خواندن زيارت عاشورا و قرآن براي امام زمان سلام الله عليه و امام حسين عليه السلام بود.

بعد از عزاداري در بقعه متبركه علي مالك جهت استراحت با يكي از برادران به منزل ايشان رفتيم . بعد از انجام مقدمات خواب و گستردن اسباب خواب ، خوابيديم.

در حدود ساعت 2 صبح در عالم خواب بعد از جرياناتي كه بوقوع پيوست در حالي كه اسلحه‌اي در دست داشتم يكي از برادران را ديدار كردم و او بمن نويدي را داد و گفت : سيّد تو و سه نفر ديگر شهــــيد خواهيد شد و مرا نزد لوحي كه پرده‌اي بر روي آن كشيده شده بود برد ، پرده را كنار زد و گفت : ببين ، اسمهاي ما چهار نفر بر روي آن ثبت گرديده بود ، بعد روي آنرا گذاشت و من با همان وضعي كه داشتم رفتم نزد چند تن از برادران كه اولين كسي كه با او برخورد نمودم شهـــــيد سيّد هبت اله فرج اللهي بود كه با هم و چند تن ديگر از برادران بر دور يك سفره نشستيم و با هم غذا خورديم و بعد از اين جران كه در عالم خواب اتفاق افتاد از خواب بلند شده و به شكرانة اين بشارت بشير ، سورة اناانزلنا را خوانده و سه بار سورة توحيد را تلاوت نمودم و دعاي  قُلِ اللّهُمَّ  مالِكُ المُلك  را بر زبان جاري ساختم و بعد از نماز صبحگاهان سجدة شكر بجاي آوردم.

 

تقدیم به حمید عـــزیزم......

ــــحمید جان!ناقابل است....ناقابلـــــــ

تقدیم به روح پر فتوح شهـدای ایران اسلامی

                                به ویژه شهیــــد عبدالحمید محمود نژاد

*****************

زمان :  22:10 دقیـــقه 20 بهمــن سال 1364

نام عملــیات: والفـــجر8

رمـز عملــیات: ذکر مقــدس یا فاطــمه الــزهــرا(س)

********************

ساعت :  9 صبح 22بهمن 1392

نام عملیات:  نبرد بزرگ

رمـز عملــیات: ذکر مقـدس لبیــک یا خامـــنه ای

حـــرف اول: همه آمده بودند،پیـر وجوان،زن و مـرد، دختـر و پسـر، بزرگ وکوچک، مسـلمان و غیـر مســلمان،شیعه وسنی،همــه و همــه...........

عجـــب غـــــروری گرفته بـــود سرتا پای، وجــــودم رو....

از انقــــلاب تا آزادی پیاده اومـــدم.....

دوباره برگشتم !دوباره مســـیر رو اومدم......

میدانستم،خوب میدانستم.وقتی که ولی امر مسلمین جهان میگه :امسال هم حماسه دیگری برپا میشه دیگه جایی واسه نگرانی نبود.....

وعجب حماسه ای بود دیروز.....................

*همه اومده بودند تا «انقـــلابی بـــودن»خودشون رو ثابت کنن.اومده بودن تا بگن که گزینه های روی میز ما چیزی نیست جز ذکر مقدس«لبیـــــک یا حســــــین»

*اومده بودن تا به سیاستمدارن خودشون اعلام کنن که هیچ وقت یادشان نرود که« آمریکا شیطان بزرگ» است.و اسیر سیاستبازی مکارانه اونها نشن...

*اومده بودن تا بگن ما هنوز به خون شهـــــــدامون وفاداریم و حتی اگه از گرسنگی بمیرم تن به ذلت نخواهیم داد...

حرف آخـــر:

دلم نیومد توی سالگرد عملیات والفجر8 و شهادت عبدالحمید محمود نژاد چیزی ننویسم...

شهید محمود نژاد اولین شهید دانشگاه امام صادق (ع) و از بچه های ناز دزفول بودکه در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.....

ایشون عـــــارفی به تمام معنـــــا بودن.....

دوتا خاطره کوچیک رو از ایشون میارم که ایشالله دوستان عزیزم استفاده کنن.

*** شفاعت حضرت زهرا(س)

یکی از دوستان چندروز قبل یه داستانی رو از شهید محمودنژاد برام تعریف می کردن که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم..

ایشون از قول یه بنده خدایی می گفت: یه شب پشت خط دعای کمیل برگزار شده بود.شهید محمود نژاد که آدم بسیار با صفا و ضمیر روشنی بود،اومد کنارم نشست.

داشت گریه می کرد.بعد از چند لحظه سرش رو به حالت سجده روی زمین گذاشت.یه دفعه دیدم با صدای بلندآهی کشید و در حالیکه گریه می کرد از محل رفت بیرون.

سریع رفتم دنبالش ودیدم که توی تاریکی دشت نشسته وداره گریه میکنه.بهش گفتم که حمید قضیه چی بود؟ گفت:هیچی.گفتم :من حوصله ندارم راستشو بگو...

گفت:هیچی.دوباره بهش گفتم تا نگی ولت نمیکنم...

وقتی اصرارم رو دید،گفت: وقتی سرم رو روی زمین گذاشتم، یه لحظه صحنه محشر برام تجسم شد.دیدم که همه توی یه صف ایستادن.دونفر هم اون بالا ایستادن و هر کی رد میشه سرش رو با تبر میزنن.فقط بعضی ها هستن که از اون دوتا فرشته رد میشن.کم کم داشت ترس تمام بدنم رو میگرفت...

نوبت به من رسید.فرشته تبرش رو بالا آورد که سرم رو بزنه...یه دفعه یه صدایی توی فضا پخش شد که : نزنید.این از خودمونه..نوا، صدای یک زن بود که اون یکی فرشته گفت حضرت زهرا(س) بود که شفاعت کرد.اون دادی هم که وسط دعا زدم بخاطر شنیدن بخشیده شدنم توسط حضرت زهرا(س) بود....

***جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد

يكي از غواصــــان گردان عمار ازلشكر 7 ولي عصـــر(ع) تعريف مي كرد:  وقتــي بچه هاي غـــواص مي خواستند براي شروع عمليات والفــــــجر 8، تن به امـــــواج اروند بسپارند، فرمــــانده گروهان غواصي، شهيــــد عبدالحميد محمود نژاد رو به من كرد و گفت: وقتي شهيـــــد شدم، جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد. او چند دقيقه بعد در آن سوي اروند، لبخندزنان با پيكري خونين به شهيدان پيوست.

این هم جمله بسیار معروف شهیـــد حمید محمود نژاد:

"از شهید چیزی نمی ماند،جز یک «راه ناتمام......»" 

ــــــعرفان یعنی همینــــــ

عرفـــان یعنی همینـــــ.......

گذری بر زندگــی عاشقی از سالکـنان مکـتب خمینی کبیر......

******************

شهیــد سید هبت الله فرج الهی.....

شهیدی که ماجراها با امــام زمان (عج) خود داشت.......

******************

« شهيد فرج‌اللهي در دفتــرش اين‌گونه نوشته است:

«بسمه تعالي، سيد هبت‌الله فرج‌اللهي شهــادت مبارك»

و زير آن را امضا كرده است. اين نوشته مربوط مي‌شود به چند روز قبل از شهادت ايشان.

***********************

شرمنده از دوستان گرامی که بخاطر کمبود جا و زیاد شدن مطلب نمی تونم حق مطلب رو ادا کنم...

در ذیل چندتا خاطره از این شهید بزرگوار که تربیت یافته جلسات قرائت قرآن  شهر دارالمومنین دزفول بود، رو براتون آوردم که ایشالله مورد توجهتون قرار بگیره..

*** مادرش مي‌گفت: يكي از شب‌ها از اتاقش صداي گريه می شنيدم. خودم رو به در اتاقش رسوندم. ترسيده بودم. نكنه اتفاق بدي براش افتاده باشد، اما وقتي در رونيمه باز كردم، ديدم به سجده رفته و داره گريه مي‌كنه. منم برگشتم و هيچ نگفتم..

*** خواهر شهید می گفت: گروهي از نيرو‌هاي گردان بلال دزفول براي آموزش غواصي به شمال رفته بودند. يكي از نيرو‌ها كه از دوستان صميمي سيد هم بود، در حين آموزش به دليل نقص كپسول اكسيژن در دريا غرق مي‌شود. در همان لحظه، سيد كه در خانه نشسته بود، در دفترش اين گونه مي‌نويسد: امروز يكي از بچه‌ها شهيد شد.» خواهرش مي‌گفت: «وقتي به خانه آمدم، ديدم ناراحت نشسته. گفتم: چرا ناراحتي؟ گفت: يكي از بچه‌ها شهيد شده. گفتم: كي؟ گفت: بعداً مي‌فهمي. عصر همان روز خبر شهادت شهيد رضا آلويي را به او رساندند..

*** خواهر شهید: سيد زمان و نحوه شهادتش را هم براي اطرافيانش گفته بود. خواهرش مي‌گفت: به او گفتم: من اصلاً دوست ندارم تو تير بخوري يا اين‌كه پيكرت بسوزد. رو به من كرد، خنديد و گفت: همين! گفتم: بله. گفت: به چشم! من نه تير مي‌خورم و نه مي‌سوزم. من فقط با يك تركش شهيد مي‌شوم و دستش را گذاشت روي سرش و گفت: اينجا. وقتي كه پيكرش را آوردند، صورتش را كه ديدم، متوجه شدم درست همان جايي كه دست گذاشته بود، تركش هم به همان‌جا اصابت كرده بود.

*** دوجمله بسیار زیبا و تاثیر گذار از شهید:

1-     سيد قدم زدن در شهيدآباد را قدم زدن در وادي معرفت مي‌دانست. او در دستنوشته‌هايش گفته است كه «اگر گرمي حضور شهدا وجود سردت را گرم نكرد، اين شهيدآباد، شهيدآباد تو نيست.»

2-      «نظر كردن در زندگي شهيــد، شهيــدساز است»

برای محیـــــــا......

به نام خدا

من می خواهم در آینده شهیــد بشوم. برای این که ……

معلم که خنــــده اش گرفته بود ، پریـــد وسط حرف مهدی و گفت…. 

ببین مهدی جان ! موضوع انشا این بود که درآینده می خواهید چه کاره بشید..

باید درمورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی......

مثلاَ ، پدر خودت چه کاره س……

آقا اجازه! شهیــد شده.....

*** **************

شهید میثم کهندل

******************

*خاطراتی از دیدار با خانواده شهیــد میثم کهندل«ورامین»...

 شهیـد کهندل پارسال به شهادت رسیدند.....

ایشـون یه دختـر سه سـاله داشتن به اســم"محیـــا"که وقتـی رفتیـم خونشون خیلی با ما سرد برخورد کرد...

من خیلی زود با بچه های کوچیک ارتباط برقرار می کردم ولی هر کاری می کردم روی خوش نشون نمیداد...

بالاخره اومد پیشم و کلی باهم بازی کردیم...

یه تفنگ کوچولو آورده بود که نحوه بازی کردن باهاش رو برام توضیح بده....

واقعا که چقــد شیرین حرف می زد.....

مادر و پدر بزرگش از ارتباط"محیا"با پدر بعد از شهــادتــش برامون چندتا خاطره گفتن...

اینکه بعضی وقتا توی خونه میره تو اتاقش و بعد از یکی دو ساعت که میاد بیرون.وقتی ازش می پرسیم دختــرم تو اتاق چیکار می کـردی؟ میــگه بابا میثم پیشم بود و داشت باهام بازی می کرد...

یا اینکه: یه روز سر مزار شهیــد رفته بودیم ، دیر وقت بود وما خواستیم برگردیم..

بهش گفتیم پاشو بریم عزیزم دیگه داره دیر میشه..اون گفت شما برین من می مونم.

بهش گفتیم،نمی ترسی؟

گفت:نه، بابای میثم پیشم اینجاست،من نمیترسم...

وخیلی خاطرات دیگه...

اون دختر کوچولو هنوزم منتظر باباش بود که از سفر برگرده....

خیلی جو سنگینی بود، یه چشمم به دختر کوچولوی شهید بود و یه چشمم به عکس شهید ،من بودم و اشک های سرازیر شده...

شعــرم نگفتنی شد وقتی که رفته بودی

من ماندم و غروبی در غربت کبــودی

رنگ غروب دارد بغض سکوت سردم

ای مهربان تو هرگز نا مهربان نبودی

یادت بخــیر بـابـا آن روزها که بــودی ...

برای بچه هــای مــظلوم شـهدا...........

ایـن زندگی قشنــگ من، مـال شـما

ایـام سپـید رنــگ مـن، مـال شـما

بابای همیشـه خـوب مـن را بدهــید

ایـن سهمیه های جنـگ من، مـال شما

**************************

سلام.سلامی گـــرم به روح و جسمتـــون....

یکی از دوستان تو کامت ها خواسته بود که در مورد تهمتهایی که به فرزندان شهدا می زنن مطلبی بنویسم که منجربه نوشتن این سیاهه شد....

البته این موضوع رو در پست جداگانه بر اتون می نویسم.

دوست دارم همش رو بخونید

این دوتا خاطره از خاطرات خودم هستن که براتون می نویسم. **************************

*** دیدار با خانواده شهیـــد ربیعی«اهواز»....

یه شب رفته بودیم خونه شهید ربیعی ....

یه پسر 20 وچند ساله داشت، ماشاء الله خیلی فهمیده و رشید بود...

خاطرات زیادی گفت، کلی گریه کردیم...

البته از شرم!!!!

-گفت که بخاطر اینکه همش بهش میگفت فرزند شهیــد سهمیه داره،فرزند شهیــد هرجا بره کارش رو راه میندازن،فرزند شهیــدکار خوب گیرش میاد وغیره... دیگه مدرسه نرفت!!!

میگفت خیلی ناراحت بود، هرجا می رفت به مادرش نگاههای بد میکردن...(الان که یاد حرفاش میفتم بغض گلوم روگرفته)...

-مادرش میگفت یه روز خیلی ناراحت بود و خیلی بدخلقی میگرد و البته گریه...

هرچی بهش گفتم که چت شده، هیچی نگفت جز یه کلمه: مادر من بابام رو میخوام..دیگه هیچی نمی خوام...

این خاطره رو که مادرش تعریف کرد، دیدم که پسر شهیــد سرشو انداخته پایین...بعد از حرفای مادره، پسرش گفت من هنوزم که هنوزه بخاطر اون حرفم به مادرم ازش خجالت میکشم....

* دوستان من نمی خوام با حرفام بگم که لیست سهمیه هایی که به اسم فرزندان شهــدا هست همش به حقه یا بحق نیست....

یا اینکه یه عده بسیار قلیل دارن از اینا سوء استفاده میکنن.

ضمن اینکه بگم خدمتتون که خیلی از آدمای پولدار زمان جنگ نبودن و یا دنبال منافع شخصیشون بودن...

الان دارن با پول و نفوذشون بچه هاشون با پول میرن دانشگاه تهران،امیر کبیرو....ویا با پولشون سربازیشون رو میخرن...یا اینکه با پولشون بچه هاشون بهترین کار و زندگی رو دارن........

چرا اونایی که دارن امتیازات بحق بچه های شهـــدا و جانبازان رو هر روز تو سرشون میزنن یه بار تا حالا نرفتن به اون خر پولا گیر بدن؟ها؟؟؟؟

حرفم اینه که یکی مثل من هیچ وقت حاضر نمیشه پدرش رو با پول و کار،سهمیه دانشگاه و غیره...عوض کنه.شما چی؟؟

اینست نقشه راه...................

 و ایــنست نقشـــه راه ..............

از فـــرش بسـوی عـــرش .........

«چندصد وصیت نامه رو خوندم تا تونستم تکه های نابی رو که مغز این وصایای شهداست رو برای استفاده خودم و شما همسفران زمینی آماده کنم»

و اینــک این شما و این چراغ های پرنور در زمین پر از سیـاهی و ظلمــت......

**********************************

مفهوم گریه های امام(ره):

-اي كاش مي توانستم مفهوم گريه هاي نيمه شب امام را درك كنم ، اي كاش دردي از دردهاي اين مردم معصوم رادرمان می كردم و اي كاش مي توانستم حق محبتهاي دوستان  را اداء ميكردم .....

-خداوندا ملت ما را آنچنان ايماني عطا كن تا در جريانات پيچيدة اجتماعي وسياسي فرو نريزد و آن چنان ايماني به مجاهدان، همراه با فرهنگ عطا نما تا انعطافهاي سخت جبهه ها آنها را نلرزاند و رهبر ما را با جوانهاي ما پيوندي آهنين عطا فرما......

شهیــد عبد المجید صالح نژاد

داسـتــان قیامـــت:

-برادر، كوچكتر از آنم كه به تو چيزي ياد دهم. اما ميخواهم بگويم داستان قيامت، داستاني حقيقي است . اگر نميداني سعي كن بداني، اگر ميداني سعي كن ببيني. اگر مي‏بيني سعي كن عمل كني.........

-اگر او(امام) نبود هنوز ما بايست ذلت پذيرش ظلم را بخاطر مصلحتي پوچ بپذريم، اگر او نبود ما از مسلمان بودن خويش هيچ چيز نداشتيم جز نمازي كه نماز نبود و روزه اي كه جز گرسنه بودن فايده اي در بر نداشت......

شهیــد حسیــن بیــدخ

چه کسی شهید را درک می کند:

-فقط شهيد شهادت را درك مي كند و خدا شهيد را...

-گريه كردن بر شهيد، راه شهيد است.....

-مسئولين«هر كس كه مي خواهد باشد» مواظب باشيد رياست ميدان آزمايش است...

شهیــد حسیــن خبــری

خدایا نفهمیدم:

-خدايـــا، ندانستم، نفهميدم، نپرسيدم و آنچه ميدانستم عمل نكردم. خدايا اكنون كه فهميدم، دير شده است، مدتها گذشته . عمرم را به بيهودگي گذراندم و در درگاهت هيچ چيز ندارم كه عرضه كنم .خدايا، تا كنون ياغي و سركش بوده ام، عصيان ورزيدم، حيا نكردم، عبرت نگرفتم، اشتباه كردم آنچه تو خواستي نكردم و ناداني و جهالتم مرا بدين روز انداخته است.

-دوسـت دارم قبرم را ساده و همسطح زمين درست كنيد و با اندكي سيمان روي آن را بپوشانيد و فقط با انگشت روي آن بنويسيد :

«پركاهي تقديم به آستان قدس الهي وهمه برايم طلب مغفرت نمائيد.»

شهیــد بهمــن درولـی

پیـــرو واقـــعی ولایــت:

-وقتي شهيد شدم جسمم را بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد

-از شهیـد چیــــزی نمی ماند جز یک راه ناتمــــام......

-ما شيعيان يكبار در اول تاريخ اشتباه بزرگي مرتكب شديم آن هم در زمان مولايمان حسين ابن علي بود كه پشت به كربلا و پشت به عاشورا و پشت به جنگ كرديم و به پاس آن پشت كردن ما به جنگ هزار و سيصد و اندي سال توسري خور اين وآن شديم هر جاهلي بر ما حكم راند، هر ظالمي ما را در محبس ها حبس كرد، هر كي آمد ما را به اسرت برد و هر كسي آمد ثروتهاي معنوي و مادي ما را با تاراج برد به واسطه آن اشتباه هزار و سيصد سال توسري خور شديم استدعاي عاجزانه من اين است كه كه نكند بار ديگر پشت به جنگ بكنيم چون ديگر معلوم نيست كه اگر اين بار پشت به جنگ بكنيم تا چقدر بايد از اين نيز توسري خور خواهيم بود بعد از هزار و سيصد سال خداوند تفضلي كرد و به دست يك ابر مرد از تبار حسين و از فرزندان حسين دوباره عزت از دست رفته ملت شيعه و مسلمان را به اين ملت بازگرداند كاري نكنيم كه اين عزت و شرف ما دوباره از بين برود.

شهیـــد عبدالحمیــد محمـــود نژاد

 

درسی برای من و برای تو................

درسی برای همیشه تاریخ برای مــن و برای تــو......

برنامــه ای برای وصال به معشــوق......

لاله های سرخ بی دست و پا مشتها گره کرده ، دهانها باز،چشمها بینا رو به آسمان.در گوشه ای از این صحرا در کنار یک نهر در سکوت فریاد می زنند که : برادر، این نبرد در اینجا به پایان نخواهد رسید ، نبرد ما نبرد همیشة تاریخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست ما هستیم .برادر ، رفتن ما رفتنی برای حرکت توست .

من زنــده ام! اما به یک شرط !

من زنده ام ، در مرگ نیز زنده ام . اما برادر، زندگیم و حاضرییم به یک سِرُم است . سِرُمی که مبدأش بدست توست . سِرُمی که رفتن میخواهد ، شدن میخواهد ، رفتنی که توقفی ندارد و توقفی که جز مرگ من هدیه ای ندارد .

فرامـوشـــم مکن.....

از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینکه فرداها ،در کوره راهها در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم سپاری در وحشتم . وحشتی که زندگی را برایم مرگ می کند و آخرت را نیز برایم دنیا ....

حس می کنم شهیـــدان روزی از یاد می روند......

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود مینالم ، حس میکنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکدة گذشته میشود شهیدان از یاد میروند .

یاد مـــن راه مـــن است......

اینکه میگویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی ! برادر ، یاد من راه من است .

زياد مخوابكه فردا بايد سالها به زير خاك بخوابي .

زياد مخوركه براي خـوردن وقــت‌هاست

زياد مخــندكه دليلي بر خنديدن نيست ، به هر كجا مي‌روي بدان آخر به سوي خدا مي‌روي ، هرچه مي‌كني بدان سرانجام ديدار آن دنياست .

خواهــرمحجاب تو سنگري آغشته به خون من است مي‌دانم بالاتر از آنهايي كه سفارش به پوشش و حجاب تو را كنم ولي بدان تفنگي كه در دست من است چادري است كه بر سر توست ، اگر ميل به سلاحم داري چادرت را سلاحم بدان .

آخرین مکالمات شهید حسین بیدخ با معبود.....

خدايـا: گنهكارم ، خطا از من است مي‌دانم هميشه مغلوب نفسم شده‌ام ، خدايا ، از من درگذر كه جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چيزي نيست .

خدايــا: اي مهربان‌ترين مهربانها ، اي عزيزترين عزیزانم ، اي زيباترين زيبارويان در نزدم ، اي پاك‌ترين پاكان ، اي نويد دهنده ، اي برپا كننده ، اي هميشه زنده ، اي ميراننده ، اي سريع الرضا ، اي كاشف البلا ، اي گذرنده به هر نحو مي‌خواهي بكشيم ، بكشم ، به هر نحو مي‌خواهي ببريم ببرم ، اگر يك بار به مرگم راضي نيستي هر بار بكشم ، زنده‌ام كن ، بازم بكش ، حاضرم، راضيم فقط يك چيز از تو مي‌خواهم اي عزيز از من بگذر 

خـدایــا: بارالها ، محبوبا ، ايزدا ، اي يار صالحان ، اي دشمن كافران ، اي همراه متقيان ، اي عدو ظالمين ، اي با مؤمنين يار و با مشركين خصم ، جز به تو اميدم نيست اي خالق ، اي حاكم ، با عدلت با من حكم مكن اي هميشه زنده ، زندگي آن دنيا را در دوزخ برايم مخواه اي ميراننده ، مرگ مرا زندگي براي ديگران ساز براي ملتم و دينم و امتم .

خدايـا: به حال كسي كه جز اشك سلاحي ندارد و جز ياد تو دوايي ، رحمم كن كه محتاج يك راحمم .

حسين بيدخ 60/12/22

بعضی از وبسایتهایی که زحمت انتشار مطالب این وبلاگ رو میکشن..

سایت سر نیوز:

http://www.sernews.com/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF

سایت تی نیوز:

http://tnews.ir/khabar/291F21052084.html

 

درسی برای همیشه تاریخ......

دردنوشته ای با شهیــد حسین بیدخ.....

***************

دانش آموز شهیدحسین بیدخ از جمله عارفان معاصر دزفول بود که در نوجوانی به مقام اکمل الخلایق دست یافت ودر حالیکه سن بسیار زیادی نداشت نقشه راهی بس بزرگ وبا بصیرت برای آیندگان خود ترسیم نمود.راهی را که هرکس را توان پیمودن آن نیست....

متن زیربریده هایی از دستنوشته های این فرشته زمینی است که بصورت متن ادبی در آمده است ومن کردار خودم را با وصیت حسیــن سنجیده ام....

***************

شهید حسین بیدخ نفر وسط

**********************

حسیــن چه گفت و مــــن چه کــردم......

سبحان-سبحان،حسین....

سبحان-سبحان،حسین...

حسین جان–سبحان،بگوشم....

حسین گفت: آنان كه به هزاران دليل زندگي مي‌كنند نمي‌توانند به يك دليل بميرند و آنان كه به يك دليل زندگي مي‌كنند به همان دليل نيز مي‌ميرند.

ولی من: به هزاران دلیل زندگی می کنم جز به همان یک دلیل، و آن دلیل چیزی نیست جز رضایت الله....

حسین گفت: ديگر جاي خنده نيست ، آخر دليلي بر خنديدن نيست ، آخر در كجاي دنيا انساني كه بين بهشت و جهنم در رفت و آمد است خود را به خنديدن خوشحال مي‌كند .

ولی من: هر کاری کردم جز توجه به این حقیقت که"این دنیا از آب بینی بزی نیز بی ارزشتر"است.

حسین گفت: عجيب است داستان آدمي كه مي‌داند بعد از مرگ او را بازخواست مي‌كنند اما بي‌خيال در يك زندگي آسوده روز را به معصيت مي‌گذراند و شب آسوده همراه شيفتگان رؤياها به خواب مي‌رود .

ولی من:به هر چیزی توجه کردم جز اینکه "الموت حق،المیزان حق،الجنه والنارحق"

حسین گفت: خدايا،گنهكارم، خطا از من است مي‌دانم هميشه مغلوب نفسم شده‌ام، خدايا! از من درگذر كه جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چيزي نيست.

ولی من: آن قدر غرق در گناه و عصیان خود بودم وآنقدر نفسم مرا متکبر بار آورده بود که جز خود را نمی دیدم و جز به توان هیچ خود متکی نبودم.

حسین گفت: دوربين فيلمبرداري خدا را كه هيچگاه نديدم ، حالا ديدم گويي فرشتگان مأمور در حال گرفتن فيلم از مايند ، برادرم چنان زندگي كن كه هميشه دوربين خدا را در حال گرفتن فيلم از خود ببيني.

ولی من: از شدت غفلت هیچگاه به درک این حقیقت که عالم محضر خداست نرسیدم چه برسد که دوربین فیلم برادری او را احساس کنم.بارها از ترس آبرویم خطاهایم را در خفا انجام دادم، من بی شرم آنقدر گناهکار بودم که از خلایق خدا شرم داشتم ولی از خالق هستی نه واو که بود که همیشه"ستار العیوب و ستار الذنوب"بود.

حسین گفت: با گذشت باش كه خدا نيز از تو بگذرد .

ولی من: ازیک قاشق غذا که برادرم بیشتر از من بخورد نگذشتم وهیچ گاه انفاق واحسان نکردم مگر با منت!

حسین گفت: مي‌خواهم بگويم برادر ، روحانيتي كه كنون پرچمدار اين انقلاب است ، پيشرو اين اسلام است ، حفظش كن ، هرچه به تو گفته‌اند دروغ است ، به خدا آنها را ديده‌ام بر منبرها و در سنگرها با زبانشان و با سلاحشان ، ديده‌ام در جبهه‌ها ، جايي كه ما را توان و شهامت رفتن نبود آنها رفته‌اند ، به آنها احترام بگذار ، البته"نه آنهايي كه از روحانيت تنها چيزي كه دارند عبا و عمامه‌اي"است.

ولی من: همیشه یه طرفه به قاضی رفتم هرجا که خطایی از بعضی انسانهای نااهل در لباس پیامبر دیدم برهمه روحانیان تعمیم دادم وباعث تضعیف علمای واقعی دین شدم.وهرچه رسانه های بیگانه به خورد من داد بی چون و چرا قبول کردم.

حسین گفت:آمريكا را هميشه دشمن بدار ، سعي كن هميشه بمبي باشي تا هر كجا خواستي ضامن آن را بكشي و هزاران كثيف را كه زندگي براي آنها چيزي جز نفس كشيدن نيست راحت كني.

ولی من:رابطه با آمریکا را نشانه پیشرفت و افتخار و باکلاسی دانستم.من در خانه خود خوابیده بودم و روزوشب به دنبال کسب در آمد،هرچند از راه حلالش بودم، ولی ندیدم اشک کودکان یتیم،شیون زنهای بیوه،پدران بی پسر وزنان بی همسر درفلسطین،لبنان،بحرین،افغانستان،پاکستان،سوریه،عراق و....را ویادم رفته بود سخن امیرالمومنین علی (ع)را که بعد از شنیدن بی حرمتی به زن یهودی که "گفت:اگرمسلمانی این خبر را بشنود و دق کند،نباید او را ملامت کرد".ولی من آنقدر گردن کلفت و پوست کلفت شده ام که ککم هم نمی گزد.

حسین گفت:برادر یاد من، راه من است.می روم تا تو بیایی،این راه اگر بی یاور بماند زندگی را ازمن دزدیده ای...

ولی من: آنقدرنامرد بودم که از پیشینیان خود نیز دزدی کردم.ومال مسروقه چیزی نبود جز،زندگی ایشان.من فکر میکردم که از شهید گفت و از شهید نوشت همان چیزیست که حسین از من به عنوان یک نفر از آیندگان خود خواسته است ولی زهی خیال باطل که شناخت این راه خود بصیرتی میخواهد والا..

**************

جهت دریافت ویدئومصاحبه شهید بیدخ به لینک زیر مراجعه نمایید.شادی روحش صلوات

http://www.aparat.com/v/4YGhH

****************

لینک این مطلب در سایت های دیگر که زحمت انتشار اون رو کشیده اند....

سایت ذاکرنیوز:http://www.zakernews.ir/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9/

سایت جوان انقلابی: http://javanenghelabi.ir/?p=13439


و اینـــک آخـــرالزمــــان.....

سلام دوستان ...

تاحالا دقت کردین داریم تو چه روزگاری"زندگی"ميکنيم ؟

روزگاریکه:

 با خدا بودن نشانه "املی" است وهَرزگی"مد"...

بی حجابی"کلاس"است...

ذلت در مقابل دشمنان"اعتدال"است...

ایستادگی بر اصول" تندروی"واصلاح طلبی در اصل دین"تدبیر"است...

ابوموسی اشعری نشانه"اعتدال"ومالک اشتر نشانه"افراط گرایی"است...

تنبیه مجرمان نشانه"نقض حقوق بشر"است وکشتن هزاران بیگناه درفلسطین،لبنان،عراق،سوریه،افغانستان نشانه"دموکراسی"...

دانستن اسم شهدا"ننگ وعار"است و دانستن اندازه قد،وزن

 و تعداد موی بازیگران و فوتبالیستها"افتخار"..

داشتن حجاب" نقض"حقوق زنان است و برهنگی"تکریم"ایشان...

مَستی و دود "تَفريح" است..
داشتن دوست نامحرم "روشن فکری" است...
گرگ بودن رَمز "مُوفقيت"است وبی فرهنگی "فرهنگ" ...                      
پشت کردن به ارزش ها واعتقادات نشانه"رشد ونبوغ"...

بله دوستان معرفی میکنم....

اینجا"آخــر الزمـــان"اســـتـ


 گفتند یار سفـر رفته باز مـی‌رسـد

بیش از هزار سال گذشت و خبـر نشد

گفتند مستجاب شود گر دعــا کنید

ما را چرا دعای فــرج کارگر نشد؟

مظلـــوم ترین شهـــدای زنــــده........

فقط دعا کنید پدرم شهیــد بشه!

خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خوب انشا الله خوب میشه، چرادعاکنم شهیــد بشه؟
آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل ما این نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.شروع میکنه دست وپاهای همهمون را ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه.آقا ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.تو رو خدا دعاکنید پدرم شهیــدبشه وبه رفیقاش ملحق بشه.....