#خدایا!!
#خــدایـآ!
چـونـه م میلـرزه!
دیـدم تـاره!!
یــه چیــزی هم انـگــار توی گلــومـه که راهِ نفسم بسته ست!
#میـشـه_نـذاری_دیــوونــه_شــَــم؟؟!!
#فاصلـه م با دیـونگی و دیوونه شدن
تنـهــــا یـک قـَدَمِ!!

#خــدایـآ!
چـونـه م میلـرزه!
دیـدم تـاره!!
یــه چیــزی هم انـگــار توی گلــومـه که راهِ نفسم بسته ست!
#میـشـه_نـذاری_دیــوونــه_شــَــم؟؟!!
#فاصلـه م با دیـونگی و دیوونه شدن
تنـهــــا یـک قـَدَمِ!!

سلامی به رنگ بارونای پاییزی!
روز های پاییزتون زیبا و به خوشی!
ظهر پاییزیتونم به خیر!
دوستانی که کامنت گذاشته بودن مثلِ همیشه شرمندم کردن و خوشحال!
ممنون که حتی با وجودِ چند ماه غیبت باز هم فراموشم نکردین و به یادم هستین!
و یه ببخشید تقدیمتون! نظراتی که گذاشته بودین رو فقط تایید کردم و خواستم اینجا و تو این پست باهاتون حرف بزنم!
لینک های وب رو می خوام پاک کنم!
و به جای لینک هایی که سالی یک بار هم آپ ندارن و بهم سر نمیزن فقط و فقط می خوام که لینک هایی باشن که دوستام هستن !
و بلاگفا!
که دلم خونه ازش!
همین امروز تونستم کشف کنم که وبِ جدیدی که بعد از این وب داشتم(behtarinha) پاک شده و باز هم به آدرسِ قبلی برگشته(چون اول آدرس این بود و بعد به بهترین ها تغییرش داده بودم اگه یادتون باشه!)
مطالب هم که حدودا به اندازه ی 1 سال و چند ماه پاک شدن!
خب!
دیگه زیاد پرحرفی کردم !
قصدم فقط اعلام وجود بود و گفتنی این که هستم باهاتون!..
البته اینبار دیگه با این وب و قرار نیست که آدرس رو تغییر بدم!
دوستون دارم!.. عزیزای دلمین!

دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به
شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاید.
آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین
گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا اینکه خرج زندگیمان را تامین
کند در خونه های مردم رخت و لباس میشست
حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم
حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت
زده کرده است به نظرتان چکار کنم
استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور،
فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی
و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در
حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد زیرا اولین بار
بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک
شده وتماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید
طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.
پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به
استاد خود زنگ زد و گفت:
ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم
چون اون زندگی را برای آینده من تباه کرد . . .
به سلامتی همه مادرا ...
پیرمرده میره دکتر بغل دستیش که لکنت زبون داشته میگه:ش ش ش شما چ چه ناناناراحتی دادادارید؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پیرمرده میگه :پروستات
میگه ببببخشید پ پ پ پروتات چ چ چ چیه؟
پیرمرده میگه:همینجوری که شما حرف میزنین من میشاشم
هر چی باشه یزید باشه!
خدایااااا توبـــــــــــــه!!!!!!







هـــوایـــش کـــردی؟!!
بـــا دو چشمـــان پـــر از اشـــک صـــدایش کـــردی؟!!
گفتـه بــودم کـه دلـش مـــعدن بـــی مـــعرفــتیست . . .
تـــو نشســـتی و دلـــت خـــوش به وفـــایش کـــردی؟!!!


