اوج

احساس باغ دارم احساس نو دمیدن

 احساس یک پرنده در اوج پر کشیدن

 من عمر این زمینم آغاز برگ و برکه

 در گردش نگاهی از تو به تو رسیدن

هدیه ای گرانقدر  از ری رای عزیز.که از لطفشان کمال تشکر را دارم.

یه سلام

تو روزنه نوری در خانه ظلمت پوش

دیباچه اوازی بر متن شب خاموش

چیزی به من از باران چیزی به من از پرواز

چیزی به من از گریه چیزی به از اواز

میبخشی و میخوابیدر بستری از اعجاز

میمانم و میرویم در سنگر یک اغوش

 بر متتن شب خاموش...

نزدیک آی

بام را برافكن و بتاب، كه خرمن تیرگی اینجاست.

بشتاب، درها را بشكن، وهم را دو نیمه كن، كه منم

هسته ی این بار سیاه.

اندوه مرا بچین، كه رسیده است.

دیری است، كه خویش را رنجانده‌ایم و روزن آتشی بسته

است.

مرا بدان سو بر، به صخره ی برتر من رسان، كه جدا مانده‌ام.

به سرچشمه ی «ناب» هایم بردی، نگین آرامش گم كردم، و

گریه سر دادم

فرسوده راهم، چادری كو میان شعله و باد، دور از همهمه

خوابستان؟

و مبادا ترس آشفته شود، كه آبشخور جاندار من است.

و مبادا غم فرو ریزد، كه بلند آسمانه ی زیبای من است.

صدا بزن، تا هستی بپاخیزد، گل رنگ بازد، پرنده هوای

فراموش كند.

ترا دیدم، از تنگنای زمان جستم، ترا دیدم، شور ِ عدم

در من گرفت.

و بیندیش كه سودایی مرگم. كنار تو، زنبق سیرابم.

دوست من ، هستی ترس انگیز است.

به صخره ی من ریز، مرا در خود بسای، كه پوشیده از خزه ی

نامم.

بروُی، كه تری تو، چهره خواب اندود مرا خوش است.

غوغای چشم و ستاره فرو نشست ، بمان تا شنوده ی آسمان‌ها

شویم.

بدرآ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو.

نزدیك آی تا من سراسر «من» شوم.

رنج شیطان رجیم


دچار باید بود

نه!وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی اب ،بالش خوبی هست

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه،

زمزمه ی حیرت میان دوحرف حرام خواهد شد

وعشق سفر به روشی اهتزاز خلوت اشیاست

...وعشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه!!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمییزند

و باشنیدن یک هیچ،

می شوند کدر...

همیشه عاشق تنهاست...!

(نمیدونم شعر مال کیه)

...


چه بی تابانه میخواهمت...



ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...


نو بهار عشق

اي نو بهار من اي فصل باورم

من شعرهاي چشم تو را خوب از برم

از حجم پيله هاي سياه نگاه شب

تنها به شوق بال نگاه تو مي پرم

مانده طراوت گل چشمان ناز تو

بر روي ذره ذره احساس پيكرم

بر خاك سرخ دفتر عشقم غزل ببار

اي اولين ترانه و اي شعر آخرم

هر شب ميان خاطره ها خانه مي كنم

اي روح سبز خاطره در خاطر آورم

در لا به لاي خاطره ها چيز ديگريست

رنگ نگاه سبز تو بر برگ دفترم

با من بمان بدون تو پاييز مي شوم

اي نوبهار عشق من اي فصل باورم....

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست در یکی شیری ست

که بردگان پدرم از صحرا اورده اند

در دیگری گنجشکی ست بی اواز 

هر روز سحر گاهان گنجشک به شیر می گوید:

بامدادت خوش ای برادر زندانی...

جبران خلیل

منو ببخش

تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش

گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش

غصه م میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری

شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون

دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش منو ببخش

اصلا فراموشم کن و  فکر کن منو نداشتی

اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی

برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسش داری

اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون

دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون

 دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو به خاطر تموم خوبیات ببخش منو ببخش

 

 

محکوم

دستانم بوی گل می داد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند

اما کسی نگفت که

شاید من هم گلی کاشته ام...

بی خبر...

زبانم را نمی دانی نگاهم را نمی بینی

ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

سخنها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد

چرا ای بی وفا طرز نگاهم را نمی بینی

چرا یکدم کنار من نمی مانی

چرا یکدم ز یاد من نمی آیی....


همراه

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

در جهانی این چنین سرد وسیاه

با قدم هایت قدم هایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

 آفتاب سرزمین های جنوب

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای مرا با شور شعر آمیخته

وی همه آتش به شعرم ریخته...

صنم

اي صنم

دستهايت را به من بده

 با تو پرواز خواهم كرد

 با تو رقم ميزنم آرزو ها را

 با تو زندگي مي كنم

من با تو عشق را معنا مي كنم

تو را مي خواهم تا هستي را كامل كنم

 تا جهان را بيدار كنم

تا آفرينش را فتح كنم

 تا مهر را بي تاب كنم

دنيا مرا خواهد بلعيد  گر تو نباشي پيش من

بيدار شو

چشمانت را در چشمانم باز كن

 برق نگاهت آرامم مي كند،

 ... بي تابم ،

 دستهايت نوازشم.

درياي من با من بخوان

با من از عشق

  از روز

 از باران .

قلبت را به من بده

ما باهم كلمه را بارور خواهيم كرد ،

باهم بودن را لمس.

از شراب زندگي مست خواهيم شد

 بي تو اما من تهي خواهم شد

هيچ ، معناي من است بي تو

سيلاب دوري غرقم مي كند

بي حضور  چشمانت

خالي ام من ز خودم وقتي تو نيستي

آبي ديگر اّبي نخواهد بود

ساعت عقربه ها مي كشد

لحظه ها هم ديگر را .

 آرامشم تنها طوفان را به ياد مي آورد ، وقتي تو نيستي.

دست روي دستانم بگذار

من اين گرمي را مي خواهم

چشمانت را به نگاهم بسپار

من اين روشني را مي خواهم

لب بگشا بگو كه با مني

يا گذر هر ثانيه

باز برايم بخوان

دست از طلب ندارم.....

صنم

 

 

تولد آدم آهنیم

لب ها می لرزد شب می تپد جنگل نفس می کشد

پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده

انگشتانت شبانه ات را می فشارم

و باد شقایق دور دست را پرپر می کند

به سقف جنگل می نگری

 ستارگان در خیسی چشمانت می دوند

بی اشک چشمان تو ناتمام است

ونمناکی چنگل نارساست

دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید

لبخند می زنی رشته رمز می لرزد

می نگری رسایی چهره ات حیران می کند

بیا با چاده پیوستگی برویم

خزندگان در خوابند

 دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم

چشمان را بسپاریم که مهتابی آشنا فرود آمد

لبان را گم کنیم که صدا نا به هنگام است

در خواب درختان نوشیده شویم

 که شکوه روییدن در ما می گذرد....

امروز اول اردیبهشت روز درخشش آدم آهنی منه.

امدنت را به پهنه گیتی مبارک می دارم.

 

 

فاطمه 6

اَشَدُّ النّاسِ اِجتهاداً مَن تَرکَ الذُّنوب

کوشاترین مردم تارک گناهان است.

 

تحف العقول،ص519

فاطمه5

خِیارُکم اَلیَنُکُم مَناکِبَهً وَ اَکرَمُهُم لِنِسائِهم

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم

 نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی
 
هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

 
کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225

فاطمه4

اریُ الحَدِید، و أذا وَقَعَت، و الرَّحمن، یُدعَی فِی السَّمواتِ و الأرضِ، سَاکِن الفِردَوسِ

تلاوت کننده سوره حدید و واقعه و الرّحمن در آسمان ها و زمین اهل بهشت خوانده

می شوند.

کنزالعمال، ج‌ 1، ص582 ش

فاطمه3

. نَحنُ وَسِیلَتُهُ فِی خَلقِه و نَحنُ خاصَّتُهُ و مَحلُّ قُدسِهِ و نَحنُ حُجَّتُهُ

فِی غَیبِهِ و نَحنُ وَرثَةُ أنبِیائِه

ما اهل بیت رسول خدا(ص) وسیله ارتباط خدا با مخلوقاتیم، ما برگزیدگان

 خداییم و جایگاه پاکی ها، ما دلیل های روشن خدا و وارث پیامبران الهی هستیم.

شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ ابن‌ ابی‌ الحدید، ج‌ 16، ص‌ 211

فاطمه2

. إنَّ السَّعِید، کُلّ السَّعِید، حَقّ السَّعید مَن أحَبَّ عَلِیّاً فِی حَیاتِه و بَعد مَوتِه

همانا سعادتمند(به معنای) کامل و حقیقی کسی است که امام علی(ع)

را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

مجمع‌ الزوائدعلامه‌ هیثمى، ج‌ 9، ص‌132

فاطمه


. مَن أصعَدَ إلی الله خَالَص عِبادَتِهِ أهبَطَ الله عزوجل إلیهِ أفضَلَ مَصلَحَتِه

کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ برترین

مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.

بحار الانوار، ج 70، ص 249

شقایق

بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بپاشیم

بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست

ومن احساس سرخی می کنم چندیست

ومن از چند شبنم پیشتر در خوابم نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دل هاشان نمی لرزد

چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی اررزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است و درآن ذکر هم یاد خدا خالیست

وگویی میوه اخلاصشان کال است

چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود برگ سبزی لایق درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد کنارش

می نشست

کاش با هر دل دلی پیوند اشت هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاشکی لبخند ها پایان نداشت سفره ها تشویش آب و نان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد بوسه را با غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم در تب آواز جاری می شدم

با پرستو ها غزل خوان می شدم پشت هر آواز پنهان می شدم

بال در بال کبوتر می زدم آن طرفتر ها کمی سر میزدم

کاش هم رنگ تبسم می شدم در میان خنده ها گم می شدم

آی مردم:

من غریبستانی ام امتداد لحظه ای بارانی ام

شهر من آن سوتر از پروانه هاست در حریم ابی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد هر که می آید به او گل می دهد

دشت های سبز وسعت های ناب نسترن نسرین شقایق آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم در دل آیینه جایی وا کنم.

دکتر انوشه.

بوی بهار

هوا هوای بهار است

باده باده ی ناب

در این پیاله ندانم چه ریختی

پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب بجوش

به بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتاب

گل من امشب شکفته در بر من

بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد

بیا که کام بگیرم از این جهان خراب

عید همگی مبارک

خدای یکتا

سرگشته شو اما سرگردان مشو

به شانه هایم تکیه کن

و گوش بسپار به صدایی که

بی وقفه در عطش خواستن می سوزد و خاکستر می شود

حرفی به من بزن ،زمزمه کن!

بگذار آن زمان که خورشید اولین تشعشع خود را بر زمین می پاشد

هنوز شنونده زمزمه تو باشم!

تو اگر عاشق باشی

به وقت سرگردانی

فقط نشانه ی مقصد گمشده را

از قلبت طلب می کنی

و فقط قلب می داند در جهان عشق، سرگردانی و شکست وجود دارد

و آتش کوچکی از عشق که بر دل عاشق می افتد با تماشای روی

محبوب،به بادی می ماند

که بر خرمنی عظیم شعله می افکند

اما ای خدای یکتا!

وقتی جسم عاشقم سوخت

خاکسترش را پیشکش محبوب کن

تا شاید گرمای آن

مانع یخ زدن قلب ماتم زده اش باشد

دوست دارم....

هیچ...

آدم آهنی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

تو مثل....

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد؟

قسم به شب نمی دانم، تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبای ،

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم ،

و دریایی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم ، تو مثل....

ادامه نوشته

فصل هاي زندگي

بوي تو نغس من خواهد شد و ما با هم فصل هاي زندگي شاد و مسرور خواهيم شد

اشك غرور

در نگاهت حلقه زد اشك غرورم بي خودي

خاطرات با تو بودن شد مرورم بي خودي

رفتنت امد به ياد وماندنت جانم  گرفت

ترس از دوري تو كرده جسوردم بي خودي

دنياي من

دنياي من....